Home Persian Gems Calendar Ask Dr. Elahi Persian Quotation Shopping Search
 

هدف ها و آرمان ها

اين سايت يا خيمه يا منزلگاه يا سراي مجازي ضيافتي است همچون ضيافت افلاطون كه در آن طعام و شراب معنوي و روحاني به رايگان عرضه مي شود. صلايي است از آن پير مغان ، كه حافظ گفت:

در سراي مغان رُفته بود و آب زده
نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده

  سبو كشان همه در بندگيش بسته كمر
ولي ز ترك كله چتر بر سحاب زده

  يا صلاي عشق نظامي است كه بر محراب داستان خسرو و شيرين نوشت

 كمر بستم به عشق اين داستان را
صلاي عشق در دادم جهان را

 

  

~~~

ما خادمان اين خيمه نيلگون نيز همچون حافظ صلا و دعوتي داريم كه :

 

در اين مقام  مجازي بجز  پياله  مگير
در اين سراچۀ بازيچه غير عشق مباز


  و مي خواهيم كه شما را به خوان كريمان و سفره اميران وپادشاهان حقيقي عالم بنشانيم  با طعامي از مائده آسماني عيسي و شرابي ازميخانه آن رحيق مختوم كه زيبنده است  خوبان و خردمندان بر سر آن با يكديگر به رقابت برخيزند .

خورانمت مِي جان تا دگر تو غم نخوري
چه جاي غم كه ز هر شادمان گرو ببري

(ديوان شمس)

اينجا ساقيان و مطربان سرمست و مخموري چون مولانا ، گوته و سافو جام بر دست در انتظار رهگذري هستند كه تشنه و خسته و حيران به در خيمه رسد و به ناگاه بشنود كه مطربي سر خوش به بانگ بلند مي خواند:

 

اين چه مجلس ،چه بهشت ، اين چه مقام است اينجا
عمر باقي ، رخ ساقي  ،       لب   جام است  اينجا

دولتي كز همه بگذشت    ،       از اين در نگذشت
شاديي  كز  همه   بگريخت      غلام  است   اينجا

نيست  در  مجلس   ما      پيشگه  و  صف   نِعال
شاه  و  درويش  ندانند              كدام  است  اينجا

 

اين خيمه اي است به وسعت آسمان و زمين که در زبان اهل دل قلمرو زرين نام دارد. قلمرو زرين عبادتگاه بت پرستاني است که گنبدي کوچکتر از آسمان نپذيرند و بتي کمتر از دختر پادشاه چين نپرستند.

 

گيرم که نبيني رخ آن دختر چيني
از گردش او گردش اين پرده نبيني

(ديوان شمس)

 

اينجا ، باغ بي انتها و هميشه سبز و خرم ادبيات و فرهنگ جهاني است.

 

باغ سبز عشق کوي بي منتهاست
جز غم و شادي در او بس ميوه هاست

(مولانا)

 

 

اين همان جنگل سبز است که شکسپير همه را بدان فرا مي خواند:

" آن کس را که دوست دارد

کنار من در سايه درختان جنگل بيارامد

و ساز خويش را با آهنگ پرندگان خوش آواز موزون کند،

بگوييد بدين سوي بيايد و بدين کوي در آيد

که اينجا

جز زمستان و هواي سرد

هيچ دشمني نخواهد ديد.

آن کس را که شوق جاه و مقام نيست

و مشتاق است که عريان و بي حجاب

در آفتاب روشن زيست کند

قوت و غذاي خويش را به جهد و طلب کسب کند

و شاد و خرسند است از آنچه به دست آورده است.

بگوييد بدين سوي بيايد و بدين کوي در آيد

که اينجا

جز زمستان و هواي سرد

هيچ دشمني نخواهد ديد."

Under the Greenwood Tree

Under the greenwood tree

Who loves to lie with me,

And turn his merry note

Unto the sweet bird's throat,

Come hither, come hither, come hither:

Here shall he see

No enemy

But winter and rough weather.

Who doth ambition shun

And loves to live i' the sun,

Seeking the food he eats,

And pleased with what he gets,

Come hither, come hither, come hither:

Here shall he see

No enemy

But winter and rough weather.

 William Shakespeare

~~~

اينجا قصر و بارگاه پادشاهاني است ، گنج آفرين و مُلک بخش . نه گنج ربا و مُلک گير. شهرياراني که به اعجاز هنر تاجها و تختهاي زرين وافسر و ديهيم پادشاهي پديد آورند و چون سنايي ملک و اقليم و سرزمين و صحرا و بوستان آفريدند و صلا زدند که :

بس که شنيدي صفت روم و چين

 

خيز و  بيا  ملک  سنايي  ببين

تا همه دل بيني بي بخل وحرص

 

تا همه جان بيني بي کبر و کين

 

 

اين مولاناست که بردر خيمه با صدايي بلند مي خواند :

بياييد ،  بياييد   که  گلزار   دميده   است
بياييد ،  بياييد   که  دلدار     رسيده است
 

بياريد به    يکبار  همه  جان   و  جهان  را
به خورشيد سپاريد که خوش تيغ کشيده است
 

بکوبيد  دهلها          و دگر   هيچ       مگوييد
چه جاي دل و عقل است که جان نيز رميده است

 

و اين خانم اميلي ديکنسون شاعره آمريکايي است که شراب پرورده خويش را در جامي از مرواريد

به شما هديه مي کند.

"من شرابي مي نوشم که پرورده هيچ مِي فروش نيست

در جامي از مرواريد ، که دست هيچ شيشه گر بدان نرسيده است

و جوهر مستي بخش آن شراب را

در هيچ ميخانه اي در ساحل رود راين نمي تواني يافت.

من مستم از هواي لطيف و هم آغوشي مي کنم با ژاله و شبنم

و روزهاي بلند تابستان ، مست و حيران

از درِ ميکده ها بيرون مي آيم ، آنجا که شراب زرد خورشيد را

در جام فيروزه رنگ فلک ريخته اند

هنگامي که زنبورها از شيره گياهان مست شوند

و خداوندِ باغ آنها را از ميخانه گل بيرون کند ،

هنگامي که پروانگان چنان مست و بي خود شوند که ديگر شراب نستانند

من همچنان تشنه و مخمور بيش از پيش باده مينوشم

تا کروبيان عالم بالا کلاه سپيد بر سر بچرخانند

و قدسيان شتابان به سوي پنجره آيند ، تا نظاره کنند

اين مست کوچک لايقعل را که در آفتاب آرميده است.

 

 

 

 

 

 

A Liquor Never Brewed

I taste a liquor never brewed,
From tankards scooped in pearl;
Not all the vats upon the Rhine
Yield such an alcohol!

Inebriate of air am I,
And debauchee of dew,
Reeling, through endless summer days,
From inns of molten blue.

When landlords turn the drunken bee
Out of the foxglove's door,
When butterflies renounce their drams,
I shall but drink the more!

Till seraphs swing their snowy hats,
And saints to windows run,
To see the little tippler
Leaning against the sun!

 

 Emily Dickenson

~~~

 

"و اين صداي خيام آن حکيم قلندر و کيخسرو رباعي سرايان ادب پارسي است که از لب بام حکمت شما را به نوشيدن شراب خورشيد مي خواند که "اشربوا ، اشربوا ، نوش ، نوش"

"خورشيد کمند صبح بربام افکند

کيخسرو  روز باده درجام افکند

مي خور که منادي سحرگه خيزان

آوازه    اشربوا   درايام    افکند."

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و اين صداي آن قلندر قارّۀ نو ، والت ويتمان است که به همه ميهمانان سلام مي کند :

 

من سلام مي کنم به تمامي ساکنان زمين ،
سلام بر شما ، هر که هستيد
شما دختر يا پسر انگليسي
شما فرزندان سرزمين روس
شما همسايگان ساحل دانوب
شما مردان و زناني که بر رودخانه راين کار مي کنيد
و شما کوهنوردان قله هاي قفقاز
و شما يهودي مسافرکه در سن پيري هر خطري را بجان مي خريد.
 

و تو آن يهودي ديگر که در هر سرزمين که هستي در انتظار مسيحاي موعود خويش بسر مي بري ،

شما ارمني هوشمند که در سواحل فرات به کائنات مي انديشي
و شما مرد و زن ژاپني
و شما مردم آسيا و آفريقا و اروپا و استراليا
و همه شما که در جزاير بي شمار روي زمين زيست مي کنيد
و تو ايراني خوش اندام
که با اقتدار و سرعتي شگرف بر اسب مي تازي
و همزمان تيري بر هدفي مي نشاني
و شما قبايل عرب
و شما مسافران کعبه
که از دور برق مناره هاي آن خانه مقدس را استقبال مي کنيد
اي ابرهاي عالم من با شما صعود کرده ام
و در پي کاري به سرزمينهاي دور رفته ام
اي بادها همراه باشما وزيده ام و سير کرده ام
اي آبها من همه سواحل جهان را با انگشتان خويش لمس کرده ام
من در هر رودخانه جريان يافته ام
من در قلب شبه جزيره هاي پايين دست
و بر فراز صخره سنگهاي بلند ايستاده ام
تا از آنجا به همه شما
در همه خانه ها و سکناها و مکانها سلام کنم”
ما خادمان اين منزلگاه نيز به همه ساكنان زمين سلام مي كنيم
و همه را به مهماني فرهنگ جهاني خودشان خوش آمد مي گوييم.
 

 

 

 

~~~

نظريه لذات متعالي (High Quality Pleasures) محور اصلي هدفهاي ماست. لذات متعالي به لذاتي گفته مي شود كه از عشق به زيبايي و دانايي و نيكويي يا علم و هنر و اخلاق نشات مي گيرد . لذاتي كه مشترك بين عالم انساني و حيواني نيست ، لذاتي كه بر سر آن نزاع و كشمكش نيست ، لذاتي كه طعم و شيريني و تاثيرات حيات بخش آن در تمامي عمر باقي مي ماند و آدمي آنها را با خود به عالم برين مي برد ، لذاتي که هر چه با ديگران تقسيم كنند افزون مي شود و يكي از مهمترين امتيازات اين لذات اشباع نا پذيري آنهاست كه آدمي را ملول و خسته و سير نمي كند بلكه هر چه پيش مي رود به مستي و مخموريش و مشتاقي و تشنگي اش افزوده مي شود. و ما بر اين باوريم که هر چه جامعه بيشتر و بيشتر به سوي بهره گيري از لذات متعالي ميل كند سطح نزاع و جنگ و فساد و تباهي و جرم و جنايت در جهان پايين مي آيد.

 

 

 

 

 

و نيز باور داريم كساني كه لذات متعالي را محور اصلي زندگي قرار مي دهند نه تنها از لذات جسماني چون خورد و خواب و شهوت محروم نمي شوند بلكه تنها اين گروهند كه به تمام و كمال لذات جسماني و حيواني را تجربه مي كنند و آن لذات را با كيمياي متعالي وجود خويش به لذات برتر تبديل مي كنند و به قول حافظ :

نيست در بازار عالم خوشدلي ور زانكه هست
شيوه رندي و خوش باشي عياران خوش است

 

فردا شراب کوثر و حور از براي ماست
و امروز   نيز ساقي مه روي و   جام مي

 

 

مقصود حافظ از عياران هوشمنداني هستند كه سر به هر لذت ناچيز فرود نمي آورند مگر آنكه آن لذت در جهت نيل به لذت متعالي قرار گيرد.

 

مهم ترين فعاليتهاي ما در اين سايت معرفي كتابها و مقالات و آثار برگزيده ادبي ، عرفاني و فلسفي جهان و نيز سخنان بزرگان است. ما بتدريج کتابهاي طراز اول جهان را با معيارهاي جهاني و نه تعلقات و تعصبات شخصي ، هر يك را در يك يا دو صفحه معرفي خواهيم كرد تا يك شناخت اجمالي از كتاب بدست آيد و علاقه مندان خود به مطالعه متن كامل كتاب بپردازند. در مواردي كه كتابها از زبان ديگري به فارسي ترجمه شده ما سعي خواهيم كرد بهترين ترجمه يا ترجمه هاي موجود را به خوانندگان معرفي كنيم و در عين حال از هر كتابي قطعه يا قطعات كوتاهي بر گزيده ايم تا همراه با معرفي كتاب نمونه اي از سخنان برجسته نويسنده را نيز به خوانندگان عرضه كنيم . همچنين فهرستي از بهترين مقالات ادبي و هنري و فرهنگي و فلسفي كه مورد ستايش اصحاب ذوق و فهم بوده است عرضه مي كنيم و بعضي از مقالات را عيناً در اين سراي مجازي مي آوريم.

افزون بر اين يك سلسله برنامه هاي مطالعاتي نيز براي نوجوانان و جوانان و ساير علاقه مندان طرح كرده ايم كه چگونه ظرف پنج تا ده سال بتوانند با نقطه هاي اوج فرهنگ بشري آشنا شوند و يک شخصيت جهاني پيدا کنند. به گفتۀ مولانا :

بيا بيا كه پشيمان شوي از اين دوري

 

بيا به محفل شيرين ما چه مي شوري

حيات موج زنان گشته اندر اين مجلس

 

خداي ناصر و هر سو شراب منصوري

 

درهاي اين سراي مجازي بر هيچکس بسته نيست حتي آنان که به تعبير قرآن بر خود جفا کرده اند ، در اين سراي عزيز خواهند بود.
اينجا مولانا با همه آنها كه بر خود ستم كرده اند از زبان پروردگار عالميان سخن مي گويد و برايشان چاره جويي مي كند كه :

اي  دل  چه  انديشيده اي    در عذر آن   تقصيرها
زان سوي او  چندان  وفا زين سوي تو چندين جفا

از جرم ترسان مي شوي وز چاره پرسان مي شوي
آن  لحظه  ترساننده  را     با  خود  نمي بيني  چرا

چندان دعا كن اندر نهان ، چندان بنال اندر شبان
كز  گنبد  هفت  آسمان     در  گوش  تو آيد   ندا

گر مجرمي  بخشيدمت  وز  جرم    آمرزيدمت
فردوس خواهي دادمت خامش رها كن اين دعا
(ديوان شمس)


 

از اين رو در پايان فشرده کنيم سخنان پيشين را که هدف ما از تاسيس اين منزلگاه ايجاد صلح و امنيت و دوستي جهاني است از طريق بالا بردن سطح لذات و دعوت همه انسانها به دانشگاه ادب و فرهنگ جهاني تا بياموزيم نخست درس مهرباني و انسان دوستي را كه :

بني آدم    اعضاي   يك   پيكرند
كه  در آفرينش    ز يك  گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر   عضو ها را   نماند    قرار

تو كز  محنت   ديگران بي غمي
نشايد      كه نامت   نهند  آدمي

(سعدي)

 

 

زيرا آدمي نمي تواند سر را راحت بر زمين گذارد و در اطراف او هزاران تن در رنج و محنت باشند . آدمي نمي تواند در باغ تفرج كند تا بيگناهي دست و پاي بسته در گوشه اي افتاده است . آدمي نمي تواند بي دغدغه خود را سير كند در حاليكه هزاران زن و مرد و كودك ، دهانشان براي لقمه ناني باز است و نمي تواند سر فراز و سر بلند باشد و احساس شادي و سعادت كند در حاليكه پدراني سر افكنده و شرمنده همسر و فرزندان خويشند و نمي توانند که از فقر سر بر آورند.

 

همچو يک خورشيد در صحن سما
صد شود نسبت به صحن خانه ها

چون نماند  خانه ها     را  قاعده
مومنان   مانند        نفس  واحده

جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد   جانهاي   شيران    خداست
 

احمد آن رسول احد و آن عاشق يگانه بشريت فرمود :

مسلمان نيست آنکس که شب سير خسبد و همسايه اش گرسنه باشد.

مسلمان نيست کسي که مردمان از دست و زبان او آسوده نباشند.

مسلمان نيست آنکس که صبح برخيزد و دامن همت بکمر نزند و کاري سودمند براي رفع نيازهاي مردمان نکند .

مومنان با هم برادرند و نفس واحدند.

 

و سلام بر عاشقان زيبايي و دانايي و نيکويي باد.

   
   
 
English صفحه اول