" سعدی "

يكي را از مشايخ شام پرسيدند از حقيقت تصوف. گفت: پيش از اين طايفه‌اي بودند به صورت پريشان و به معني جمع. اكنون جماعتي هستند به صورت جمع و به معني پريشان.

چو هر ساعت از تو به جايي رود دل

به تنهايي اندر، صفايي نبيني

ورت جاه و مال است و زرع و تجارت

چو دل با خداي‌ است، خلوت‌نشيني گلستان



*******************



سه كس را شنيدم كه غيبت رواست

وز اين درگذشتي، چهارم خطاست

يكي پادشاهي ملامت‌پسند

كز او بر دل خلق بيني گزند

حلال است از او نقل كردن خبر

مگر خلق باشند از او بر حذر

دوم پرده بر بي‌حيايي متن

كه خود مي‌درد پرده خويشتن

ز حوضش مدار اي برادر نگاه

كه او مي‌درافتد به گردن به چاه

سوم كژترازوي ناراست‌خوي

ز فعل بدش هرچه داني‌ بگوي

*

كسي را كه نام آمد اندر ميان

به نيكوترين وصف و نعتش بخوان

چو همواره گويي كه مردم خرند

مبر ظن كه نامت چو مردم برند

چنان گوي سيرت، به كوي اندرم

كه گفتن تواني به روي اندرم

وگر شرمت از ديده ناظر است

نه اي بي‌بصر، غيب‌دان حاضر است؟

نيايد همي شرمت از خويشتن بوستان



*******************



بازرگاني را ديدم صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتكار. شبي در جزيره كيش مرا به حجره خويش درآورد و همه‌شب نياراميد از سخنهاي پريشان گفتن، كه فلان انبارم به تركستان است و فلان بضاعت به هندوستان و اين كاغذ قباله فلان زمين است و فلان چيز را، فلان ضمين. گاه گفتي كه خاطر اسكندريه دارم كه هوايش خوش است و گاه گفتي نه كه درياي مغرب مشوش است. سعديا سفر ديگر در پيش است، اگر آن كرده شود؛ بقيت عمر خود به گوشه‌اي بنشينم و ترك تجارت كنم. گفتم: آن كدام سفر است. گفت: گوگرد پارسي خواهم بردن به چين كه شنيده‌ام قيمتي عظيم دارد و از آنجا كاسه چيني به روم آرم و ديباي رومي به هند و پولاد هندي به حلب و آبگينه حلبي به يمن و برد يماني به پارس و از آن پس ترك تجارت كنم و به دكاني بنشينم، انصاف از اين ماليخوليا فرو خواند كه بيش طاقت گفتنش نماند. گفت: اي سعدي تو نيز سخني بگوي از آنها كه ديده‌اي و شنيده‌اي. گفتم:

آن شنيدستي كه در اقصاي غور

بارسالاري درافتاد از ستور

گفت: چشم تنگ دنيادوست را

يا قناعت پر كند يا خاك گور گلستان



*******************



به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوســـت

به غنیمت شــمر ای دوست،دَم عیســی صبح

تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دَم از اوست

نه فـلک راست مسّلم،نه مـــلک را حــــاصل

آنچه در سّر سویدای بـــــنی آدم از اوســـــت

به حلاوت بخورم زهر،که شاهد ساقی است

به ارادت ببرم درد،که درمان هم از اوســـت

زخــــم خونــــینم اگـــر به نشود بِـــه بـــاشد

خُنک آن زخم که هـــر لحظه مرا مرهم از اوست

غـــم و شادی بر عارف چــه تـــفاوت دارد

ساقــیا باده بده،شادی آن،کاین غــم از اوست

پادشـــاهی و گـــدایی بر ما یکسان اســــت

که براین در،همه را پشت عـــبادت خم از اوست

سعدیا!گربِکَـــــنَدســـــیل فنا خانۀ عــــــمر

دل قوی دار که بــــنیادِ بقا محکم از اوســــت مواعظ



*******************



شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاقِ مبیّت افتاد.مَوضِعی خوش و خرم ودرختان

دلکش و درهم،گفتی که خردۀ مینا بر خاکش ریخته وعِقد ثریا از تاکش آویخته.



روضةٌ ماءُ نهرها سَلسال

دَوحَةٌ سَجعُ طَیرِها مَوزون

آن پرازلاله های رنگارنگ

وین پرازمیوه های گوناگون

باد در سایۀ درختا نش

گسترانیده فرش بوقلمون



بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد، دیدمش دامنی گل وریحان وسنبل

و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده.گفتم:گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد

گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند: " هرچه نپاید،دلبستگی را نشاید."

گفتا: طریق چیست؟ گفتم: برای نزهت ناظران و فُسحت حاضران کتاب گلستان توانم

تصنیف کردن که باد خزان را برورق او دست تطاول نباشدوگردش زمان عیش ربیعش

به طیش خریف مبدل نکند.



به چه کار آیدت ز گل طبقی

از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روزوشش باشد

وین گلستان همیشه خوش باشد



حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که:

"اَلکَریمُ اِذا وَعدَ وَفا". فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد درحسن معاشرت و آداب

محاورت،در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسلان را بلاغت بیفزاید. فی الجمله

هنوز از گل بُستان بقیتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد. گلستان



*******************



از حال منت خبر نباشد

در کار منت نظر نباشد

تا قوّت صبر بود کردیم

دیگر چه کنیم اگر نباشد

آیین وفا و مهربا نی

در شهر شما مگر نباشد

گویند نظر چرا نبستی

تا مشغله و خطر نباشد

ای خواجه بروکه جهدانسان

با تیر قضا سپر نباشد

این شورکه درسراست مارا

وقتی برود که سر نباشد

بیچاره کجا رود گرفتار؟

کزکوی توره به درنباشد

چون روی تودلفریب ودلبند

در روی زمین دگر نباشد

در پارس چنین نمک ندیدم

درمصر چنین شکر نباشد

گر حکم کنی به جان سعدی

جان از تو عزیزتر نباشدغزلیات



*******************



سَرِجمله حیوانات گویند که شیر است و کمترین جانوران خر ،و به اتفاق،خرِ بار بر به که

شیرِمردم دَر.



مسکین خر اگرچه بی تمیزاست

چون بارهمی بَرَد عزیز است

گاوان و خران بار بردار

بِه ز آدمیانِ مرد م آزار گلستان



*******************



درستایش گوهر حوا

اینان مگر ز رحمت محض آفریده اند

کارام جان و اُنس دل ونوردیده اند

لطف آیتی است در حق اینان و،کبروناز

پیراهنی که بر قد ایشان بریده اند

آید هنوزشان زلب لعل، بوی شیر

شیرین لبان نه شیر که شکرمزیده اند

پنداری آهوان تتارند مشک ریز

لیکن به زیر سایۀ طوبی چریده اند

رضوان مگر سراچۀفردوس بر گشاد

کاین حوریان به ساحت دنیا خزیده اند

عذر است هندوی بت سنگین پرست را

بیچارگان مگر بت سیمین ندیده اند

این لطف بین که بر گِل آدم سرشته اند

وین روح بین که در تن آدم دمیده اند غزلیات



*******************



اعرابی را دیدم در حلقۀ جوهریان بصره، حکایت همی کرد که وقتی در بیابان راه گم

کرده بودم واز زاد معنی با من چیزی نمانده بود،دل برهلاک نهاده بودم که ناگه کیسه ای

یافتم پر از مروارید، هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان است و

باز آن تلخی و نا امیدی که معلوم کردم که مروارید است.



در بیابان خشک و ریگ روان

تشنه رادردهان چه دُر،چه صدف

مرد بی توشه کو افتاد از پای

در کمر بند او چه زر، چه خَزَف گلستان



*******************



ای دل به کام خویش جهان راتودیده گیر

در وی هزار سال چو نوح آرمیده گیر

بستان و باغ ساخته و اندر آن بسی

ایوان و قصر سر به فلک کشیده گیر

هرگنج وهرخزانه که شاهان نهاده اند

آن گنج وآن خزانه به چنگ آوریده گیر

با دوستان مشفق و یاران مهربان

بنشسته و شراب مروّق کشیده گیر

هربنده ای که هست به بلغاروهندوروم

آن بنده را به سیم وزرخود خریده گیر

هرنعمتی که هست درعالم توخورده دان

هر لذ تی که هست سراسرچشیده گیر

چندین هزار اطلس زربفت قیمتی

پوشیده در تنعّم و آنگه دریده گیر

گیرم توراکه مال زقارون فزون شود

عمرت به عمرنوحِ پیمبر رسیده گیر

روز پسین چه سود جز آه و حسرتت

صدبارپشتِ دست به دندان گزیده گیر

سعدی!تونیزازاین قفس تنگنای طبع

روزی قفس شکسته و مرغش پریده گیرمواعظ



*******************



يكي بر سر راهي، مست خفته بود و زمام اختيار از دست رفته، عابدي بر وي گذر كرد و در آن حالت مستقبح او نظر كرد. جوان از خواب مستي سر برآورد و گفت: «اذا مَرّوا باللغو مَروّا كراماً».

متاب اي پارسا روي از گنهكار

به بخشايندگي در وي نظر كن

اگر من ناجوانمردم به كردار

تو بر من چون جوانمردان گذر كن

گر گزندت رسد تحمل كن

كه به عفو از گناه پاك شوي

اي برادر چو خاك خواهي شد

خاك شو، پيش از آنكه خاك شوي
گلستان


*******************


دانی چه گفت مرا،آن بلبل سحری؟

تو خود چه آدمیی،کز عشق بی خبری

اشتربه شعرعرب،درحالت است وطرب

گر ذوق نیست ترا، کج طبع جانوری

من هرگزاز تو نظر،با خویشتن نکنم

بیننده تن ندهد، هرگز به بی بصری

ازبس که درنظرم خوب آمدی صنما

هرجا که می نگرم،گویی که درنظری

دیگر نگه نکنم، بالای سرو چمن

دیگرصفت نکنم ،رفتار کبک دری

کبک اینچنین نرود،سرواینچنین نچمد

طاووس را نرسد،پیش تو جلوه گری

هرگه که می گذری،من درتومی نگرم

کزحسن قامت خود،باکس نمی نگری

از بس که فتنه شوم،بر رفتنت نه عجب

برخویشتن تو زما،صد بار فتنه تری

باری به حکم کرم ، بر حال ما بنگر

کافتد که بار دگر،بر خاک ما گذری

سعدی به جورو جفا مهر از تو برنکند

من خاک پای توام،ورخون من بخوریغزلیات



*******************



كارواني در زمين يونان بزدند و نعمت بي‌قياس ببردند. بازرگانان گريه و زاري كردند و خدا و رسول شفيع آوردند، فايده نداد.

چو پيروز شد دزد تيره‌روان

چه غم دارد از گريه كاروان

لقمان حكيم در آن ميان بود. يكي از كاروانيان گفت: كلمه‌اي چند از حكمت و موعظه با اينان بگوي، باشد كه طرفي از مال ما دست بدارند كه دريغ باشد چندين نعمت ضايع گردد. لقمان گفت: دريغ باشد كلمه حكمت با ايشان گفتن.

آهني را كه موريانه بخورد

نتوان برد از او به صيقل رنگ

بر سيه‌دل چه سود گفتن وعظ

نرود ميخ آهني در سنگ

همانا كه جرم از طرف ماست:

به روزگار سلامت، شكستگان درياب

كه جبر خاطر مسكين، بلا بگرداند

چو سائل از تو به زاري طلب كند چيزي

بده، وگرنه ستمگر به زور بستاندگلستان



*******************



اگردرجهان ازجهان رسته ای است

دَراز خلق بر خویشتن بســته ای اســت

کسی از دست جور زبان ها نَرَست

اگر خود نــمای است وگر حق پرســت

اگر بَر پری چون مَلَک ز آسمـان

به دامن در آویـزد ت بد گمـــا ن

به کوشش توان دَجله را پیش بسـت

نــشایـــد زبانِ بــد انــد یش بــســـت

فراهـــــم نــشِـــیــنند تــر دامنــــــان

که این زهد خشک است وآن دام نـا ن

اگر کــــــنج خــــلوت گزیـند کــسی

که پروای صـــحــبت ندارد بســـــــــی

مَذَ مّت کنند ش که زرق است وریو

ز مردم چنــان می گریــزد کــــه د یو

وگر خنــده روی اســـت و آمـیزگار

عـــــفیفش نــــــدانـــند و پــــــرهـیزکار

غـــنی را به غیبت بـکاوند پوســت

که فرعون اگر هست در عالم اوســت

و گر بینــــوایی بگریــــد به ســـوز

نگـون بخـت خواننــد ش و تـیره روز

وگــر کا مرانی در آیــــد ز پـــای

غــنیمت شمارنــد و فضـــل خــــــدا ی

که تا چنـدازاین جاه و گردن کشی؟

خوشی را بوَد در قفا ناخوشی

وگر تنگدستی،تُنُک مایه ای

سعادت بلند ش کند پایه ای

بخایند ش از کینه دندان به زهر

که دون پرور است این فرومایه دهر

چو بینند کاری به دستت دَرَست

حریصت شمارند و دنیا پرست

وگر دست همت نداری به کار

گدا پیشه خوانـــــندت و پخـــته خـوار

اگرناطقی،طــــبل پر یاوه ای

وگـــر خامشـــی ،نقش گــــرماوه ای

تحمل کــنان را نخوانند مــرد

که بیجاره از بیم سَر بَر نـــــکـــرد

وگر در سرش هول و مردانگی است

گریزند از او،کاین چه دیوانگی است؟

تَعَنّّت کنندش گر اندک خـــوری است

که مالش مــگر روزی دیــگری است!

وگر نغز وپاکــیزه باشد خورش

شکم بنده خــــوانند وتــــن پرورش

وگر بی تکـــلف زیــد مالــدار

که زینت بر اهل تـــــمیز اســــت عار،

زبان در نهندش به ایذا چو ثیغ

که بدبخــت زر دارد از خود دریـــغ

وگــر کاخ و ایـوان منقش کــند

تن خویش را کـــسوتی خوش کـــند،

به جان آید از دست طعنه زنان

که خود را بیاراست هــــمچون زنان

اگر پارسایی ســـیاحت نــــکرد

ســــفر کردگانــــش نــخوانند مـــرد

که نا رفــــته بیرون ز آغوش زن

کـــــدامش هــــنر باشد و رای و فن؟

جهان دیـــده را هم بدرّند پوست

که سر گشتۀ بخت برگشته اوســـت

گرش حظ از اقبال بودی وبهر

زمانه نراندی ز شهرش به شـــــهر

عَزَب را نکوهـش کند خـرده بین

که می لرزد از خفت و خیزش زمین

وگر زن کند گوید از دست دل

به گردن در افتاد چون خر به گـــل

نه از جور مردم رهـــد زشت روی

نه شـــاهــد زنا مـــردم زشتــــگوی

غلامی به مصر اندرم بـــنده بود

که چشــــم از حیــا در بر افکنده بود

کسی گفت:هیچ این پسر عقـل و هوش

ندارد،بـــمالش به تعلیــــــم کـــوش

شبی بانگ بر زدم بر وی درشت

هـم اوگفت،مسکین به جورش بکشت

گرت بر کند خشم ،روزی زجــای

ســرآســیمه خوانـــنــدت و تیره رای

وگـــر بــــرد باری کـــنی از کسی

بـــــــگــویــــند غیرت نــــدارد بسی

ســـخی را به اندز گــــویــــند بس

کــه فردا دو دستت بود پیش و پس

وگــــر قانع و خویشتـــــن دار گشت

به تـــشــنـــــیع خلقی گرفتار گشت

که همچون پدر خواهد این سفله مُرد

که نعمت رها کرد و حســـرت ببرد

که یا رد به کُنج ســلامت نشست

که پیـــــغبــر از خبث دشمن نرست

خدا را که مانند و انباز و جـــفــت

ندارد،شنیدی که ترسا چه گـفـــت؟بوستان



*******************



حكيمي پسران را پند همي داد كه: جانان پدر، هنر آموزيد كه ملك و دولت دنيا اعتماد را نشايد و سيم و زر بر محل خطر است، يا دزد به يك بار ببرد؛ يا خواجه به تفاريق بخورد. اما هنر چشمه زاينده است و دولت پاينده. وگر هنرمند از دولت بيفتد غم نباشد كه هنر در نفس، خود دولت است هرجا كه رود قدر بيند و در صدر نشيند و بي‌هنر لقمه چيند و سختي بيند.

سخت است پس از جاه، تحكم بردن

خو كرده به ناز، جور مردم بردن

وقتي افتاد فتنه‌اي در شام

هر كس از گوشه‌اي فرا رفتند

روستازادگان دانشمند

به وزيري پادشا رفتند

پسران وزير ناقص‌عقل

به گدايي به روستا رفتندگلستان



*******************



چو بازرگان در دیارت بمرد

به مالش خساست بود دستبرد

کز آن پس که بر وی بگریـند زار

به هم باز گویند خویش و تبار

که مسکین در اقلیم غربت بمرد

متاعی کز او ماند ظالم ببــرد

بینـــید ش از آن طفلک بـی پدر

وزآه دل دردمندش حـذر

بسا نام نـــــیکوی پـنجاه سال

کــه یک نام زشتش کند پایمال

پسندیده کـــــاران جــاویـــد نـــام

تــــطاول نکردند بر مال عام

بر آفاق اگر سر بسر پاد شاسـت

چو مال از توانگر ستاند گداست

بــــــمرد از تهیدستی آزاد مـــرد

ز پهلوی مسکین شکم پر نکردبوستان



*******************



يكي از شعرا پيش امير دزدان رفت و ثنايي بر او بگفت، بفرمود تا جامه از او بركنند و از ده بدر كنند. مسكين برهنه به سرما همي رفت، سگان در قفاي وي افتادند. خواست تا سنگي بردارد و سگان را دفع كند، در زمين يخ گرفته بود، عاجز شد. گفت: اين چه حرامزاده‌مردمانند كه سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته! امير از غرفه بديد و بشنيد و بخنديد. گفت: اي حكيم از من چيزي بخواه! گفت: جامه خود مي‌خواهم اگر انعام فرمايي «رضينا من نوالك بالرحيل».

اميدوار بود آدمي به خير كسان

مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان

سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا و پوستيني بر او مزيد كرد و درمي چند.گلستان



*******************



ندانــــــم کـــــجا دیده ام در کــــتاب

که ابلیس را دید شخصی بــــه خواب

به بالا صــــــنوبر،به دیدن چو حور

چو خورشیدش از چـهره می تافت نور

فرا رفت و گفت:ای عجب این تویی

فرشته نباشد بـــــــدین نــــــــــــیکویی

تو کاین روی داری به حسن قمـــــر

چرا در جهانی به زشتی چون سمـــــر

چـــــرا نقش بندت در ایوان شــــــاه

دژم روی کرده اســت و زشت و تبا ه

شنید این سخن،بخت بر گشته دیــــو

به زاری بـــرآورد بـــانگ و غــــریــــو

که ای نیک بخت این نه شکل من است

ولیکن قلم در کف دشــــــــمن اســــت

بر انداختــــم بیــــخشان از بهشــــت

کــنونم به کـــــین مــــی نگارند زشت بوستان



*******************



يارب شب دوشين چه مبارك‌سحري بود

كاو را به سر كشته هجران گذري بود

آن دوست كه ما را به ارادت نظري هست

با او، مگر او را به عنايت نظري بود

من‌بعد حكايت نكنم تلخي هجران

كان ميوه كه از صبر برآمد، شكري بود

رويي نتوان گفت كه حسنش به چه ماند

گويي كه در آن نيم‌شب از روز، دري بود

گويم قمري بود كس از من نپسندد

باغي كه به هر شاخ درختش قمري بود

آن دم كه خبر بودم از او تا تو نگويي

كز خويشتن و هر كه جهانم خبري بود

در عالم وصفش به جهاني برسيدم

كاندر نظرم هر دو جهان مختصري بود

من بودم و او، ني، قلم اندر سر من كش

با او نتوان گفت، وجود دگري بود

با غمزه خوبان كه چو شمشير كشيده است

در صبر بديدم كه نه محكم‌سپري بود

سعدي! نتواني كه دگر ديده بدوزي

كان دل بربودند كه صبرش قدري بودغزلیات



*******************



آن دوست كه من دارم وآن يار كه من دانم

شيرين‌دهني دارد، دور از لب و دندانم

بخت اين نكند با من، كان شاخ صنوبر را

بنشينم و بنشانم، گل بر سرش افشانم

اي روي دلارايت، مجموعه زيبايي

مجموع چه غم دارد، از من كه پريشانم

درياب كه نقشي ماند، از طرح وجود من

چون ياد تو مي‌آرم، خود هيچ نمي‌مانم

با وصل نمي‌پيچم، وز هجر نمي‌نالم

حكم آنچه تو فرمايي، من بنده فرمانم

اي خوبتر از ليلي، بيم است كه چون مجنون

عشق تو بگرداند، در كوه و بيابانم

يك پشت زمين دشمن، گر روي به من آرند

از روي تو بيزارم، گر روي بگردانم

در دام تو محبوسم، در دست تو مغلوبم

وز ذوق تو مدهوشم، در وصف تو حيرانم

دستي ز غمت بر دل، پايي ز پي‌ات در گل

با اين‌همه صبرم هست، وز روي تو نتوانم

در خفيه همي نالم، وين‌ طرفه كه در عالم

عشاق نمي‌خسبند، از ناله پنهانم

بيني كه چه گرم آتش، در سوخته مي‌گيرد

تو گرم‌تري ز آتش، من سوخته‌تر زانم

گويند: مكن سعدي، جان در سر اين سودا

گر جان برود شايد، من زنده به جانانم غزلیات



*******************



به سرهنگ سلطان چنين گفت زن:

كه خيز اي مبارك، در رزق زن

برو تا ز خوانت نصيبي دهند

كه فرزندگانت نظر بر درند

بگفتا بود مطبخ امروز سرد

كه سلطان به شب نيت روزه كرد

زن از نااميدي سر انداخت پيش

همي گفت با خود دل از فاقه ريش

كه سلطان از اين روزه‌گويي چه خواست؟

كه افطار او عيد طفلان ماست

خورنده كه خيرش برآيد به دست

به از صائم‌الدهر دنياپرست

مسلم كسي را بود روزه‌ داشت

كه درمانده‌اي را دهد نان چاشت

وگرنه چه لازم كه زحمت بري

ز خود بازگيري و هم خود خوری بوستان



*******************



عابدي را حكايت كنند كه شبي ده‌من طعام بخوردي و تا سحر ختمي در نماز بكردي. صاحبدلي شنيد و گفت: اگر نيم‌ناني بخوردي و بخفتي، بسيار از اين فاضلتر بودي.

اندرون از طعام خالي دار

تا در او نور معرفت بيني

تهي از حكمتي به علت آنك

كه پري از طعام تا بيني گلستان



*******************



شنيدي كه در روزگار قديم

شدي سنگ در دست ابدال، سيم

مپندار كاين قول معقول نيست

چو قانع شدي، سنگ و سيمت يكي‌است

چو طفل اندرون دارد از حرص پاك

چه مشتي زرش پيش همت، چه خاك

خبر ده به درويش سلطان‌پرست

كه سلطان ز درويش، مسكين‌تر است

گدا را كند يك درم سيم، سير

فريدون به ملك عجم، نيم‌سير

نگهباني ملك و دولت بلاست

گدا پادشاه است و نامش گداست

گدايي كه بر خاطرش بند نيست

به از پادشاهي كه خرسند نيست

بخسبند خوش روستايي و جفت

به ذوقي كه سلطان در ايوان نخفت

اگر پادشاه است و گر پينه‌دوز

چو خفتند گردد شب هر دو روز

چو سيلاب خواب آمد و مرد برد

چه بر تخت سلطان چه بر دشت كرد

چو بيني توانگر سر از كبر مست

برو شكر يزدان كن اي تنگدست

نداري بحمدالله آن دسترس

كه برخيزد از دستت آزار کس بوستان



*******************



خرما نتوان خوردن از اين خار كه كشتيم

ديبا نتوان كردن از اين پشم كه رشتيم
بر حرف معاصي خط عذري نكشيديم

پهلوي كبائر، حسناتي ننوشتيم

ما كشته نفسيم و بس آوخ كه برآيد

از ما به قيامت كه چرا نفس نكشتيم

افسوس بر اين عمر گرانمايه كه بگذشت

ما از سر تقصير و خطا درنگذشتيم

ايشان چو ملخ در پس زانوي رياضت

ما مور ميان‌بسته، دوان بر در و دشتيم

پيري و جواني پي هم، چون شب و روزند

ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم

واماندگي اندر پس ديوار طبيعت

حيف است، دريغا كه در صلح بهشتيم

چون مرغ بر اين كنگره تا چند توان خواند

يك روز نگه كن كه بر اين كنگره خشتيم

ما را عجب ار پشت و پناهي بود آن روز

كامروز كسي را نه پناهيم و نه پشتيم

گر خواجه شفاعت نكند روز قيامت

شايد كه ز مشاطه نرنجيم كه زشتيم

باشد كه عنايت برسد ورنه مپندار

با اين عمل دوزخيان كاهل بهشتيم

سعدي! مگر از خرمن اقبال بزرگان

يك خوشه ببخشند كه ما تخم نكشتيم مواعظ



*******************



حكايت كنند از يكي نيكمرد

كه اكرام حجاج يوسف نكرد

به سرهنگ ديوان نگه كرد تيز

كه نطعش بينداز و خونش بريز

چو حجت نماند جفاجوي را

به پرخاش درهم كشد روي را

بخنديد و بگريست مرد خداي

عجب داشت سنگين‌دل تيره‌راي

چو ديدش كه خنديد و ديگر گريست

بپرسيد كاين خنده و گريه چيست

بگفتا همي گريم از روزگار

كه طفلان بيچاره دارم چهار

همي خندم از لطف يزدان پاك

كه مظلوم رفتم نه ظالم، به خاك

پسر گفتش: اي نامور شهريار

يكي دست از اين مرد صوفي بدار

كه خلقي بر او روي دارند و پشت

نه راي است خلقي به يك بار كشت

بزرگي و عفو و كرم پيشه كن

ز خردان اطفالش انديشه كن

شنيدم كه نشنيد و خونش بريخت

ز فرمان داور كه داند گريخت

بزرگي در آن فكرت آن شب بخفت

به خواب اندرش ديد و پرسيد و گفت

دمي بيش بر من سياست نراند

عقوبت بر او تا قيامت بماندبوستان



*******************



خوشتر از دوران عشق ايام نيست

بامداد عاشقان را شام نيست

مطربان رفتند و صوفي در سماع

عشق را آغاز هست انجام نيست

كام هر جوينده‌اي را آخري است
عارفان را منتهاي كام نيست

از هزاران، در يكي گيرد سماع

زآن‌كه هر كس محرم پيغام نيست

آشنايان ره بدين معني برند

در سراي خاص، بارعام نيست

تا نسوزد، بر نيايد بوي عود

پخته داند كاين‌ سخن با خام نيست

هر كسي را نام معشوقي كه هست

مي‌برد، معشوق ما را نام نيست

سرو را با جمله زيبايي كه هست

پيش اندام تو هيچ اندام نيست

مستي از من پرس و شور عاشقي

وآن كجا داند كه دردآشام نيست

باد صبح و خاك شيراز آتشي است

هركه را در وي گرفت آرام نيست

خواب بي‌هنگامت از ره مي‌برد

ورنه بانگ صبح، بي‌هنگام نيست

سعديا! چون بت شكستي خود مباش

خودپرستي كمتر از اصنام نيست مواعظ

*******************



آستين بر روي و نقشي در ميان افكنده‌اي

خويشتن پنهان و شوري در جهان افكنده‌اي

همچنان در غنچه و آشوب استيلاي عشق

در نهاد بلبل فريادخوان افكنده‌اي

هر يكي ناديده از رويت نشاني مي‌دهند

پرده بردار اي كه خلقي در گمان افكنده‌اي!

آنچنان رويت، نمي‌بايد كه با بيچارگان

در ميان آري حديثي در ميان افكنده‌اي

هيچ نقاشت نمي‌بيند كه نقشي بركند

وآن‌كه ديد از حيرتش كلك از بنان افكنده‌‌اي

اي دريغم مي‌كشد كافكنده‌اي اوصاف خويش

در زبان عام و خاصان را، زبان افكنده‌اي

حاكمي بر زيردستان، هرچه فرمايي رواست

پنجه زورآزما با ناتوان افكنده‌اي

چون صدف اميد مي‌دارم كه لؤلؤيي شود

قطره‌اي كز ابر لطفم در دهان افكنده‌اي

سر به خدمت مي‌نهادم چون بديدم نيك باز

چون سر سعدي بسي بر آستان افكنده‌اي مواعظ



*******************



اگر مرد عشقی کم خود پیش گیر

وگرنه ره عافیت پیش گیر

مترس از محبت که خاکت کند

که باقی شوی گرهلاکت کند

نرویَد نبات ازحُبوب درست

مگر حال بر وی بگردد نخست

تورا با حق آن آشنایی دهد

که از دست خویشت رهایی دهد

که تا با خودی درخودت راه نیست

وزاین نکته جزبی خود،آگاه نیست

نه مطرب که آواز پای ستور

سماع است اگر عشق داری وشور

مگس پیش شوریده ای پر نزد

که اوچون مگس دست برسرنزد

نه بم داند آشفته سامان، نه زیر

به آواز مرغی بنا لد فقیر

سراینده خود می نگردد خموش

ولیکن نه هر وقت بازاست گوش

چو شوریدگان می پرستی کنند

به آواز دولاب مستی کنند

به چرخ اندر آیند ،دولاب وار

چو دولاب بر خود بگریند زار

به تسلیم،سر در گریبان برند

چو طاقت نماند گریبان درند

مکن عیب درویش مدهوشِ مست

که غرق است ازآن می زند پاودست

نگویم سماع ای برادرکه چیست

مگر مستمع را بدانم که کیست

گر از برج معنی پرد طیر او

فرشته فرو ماند از سیر او

وگر مرد لهواست وبازی ولاغ

قویتر شود دیوش اندر دماغ

چومرد سماع است ،شهوت پرست

به آواز خوش خفته خیزد،نه مست

پریشان شود گل،به باد سحر

نه هیزم که نشکافدش جز تبر

جهان پر سماع است و مستی و شور

ولیکن چه بیند در آیینه کور؟

نبینی شتر در نوای عرب

که چونش به رقص اندرآرد طرب

شترراچوشوروطرب درسراست

اگر آدمی را نباشد، خر ا ست



****

شکر لب جوانی نی آموختی

که دلها در آتش چو نی سوختی

پدر بارها بانگ بر وی زدی

به تندی وآتش در آن نی زدی

شبی بر ادای پسر گوش کرد

سماعش پریشان ومدهوش کرد

همی گفت وبرچهره افکندخَوی

که آتش به من درزداین بار،نی

ندانی که شوریده حالان مست

چرا برفشانند دررقص دست؟

گشاید دری بر دل از واردات

فشاند سرِ دست بر کا ینات

حلالش بود رقص بریاد دوست

که هرآستینیش،جانی در اوست

گرفتم که مردانه ای در شنا

برهنه توانی زدن دست و پا

بکَن خرقۀ نام وناموس وزرق

که عاجزبود،مرد با جامه غرق

تعلق حجاب است و بی حاصلی

چو پیوندها بگسلی، واصلی بوستان