"مولانا"



نه فلک مر عاشقان را بنده باد

دولت این عاشقان پاینده باد

تا قیامت ساقی باقی عشق

جام بر کف سوی ما آینده باد

تا ابد پستان جان پرشیر باد

مادر دولت طرب زاینده باد

بوستان عاشقان سرسبز باد

آفتاب عاشقان تابنده باد

شیوه عاشقان فریبیهای یار

کم مباد و هر دم افزاینده باد

مرغ جانم گر نپرد سوی عشق

پر و بال مرغ جان برکنده باد

عشق گریان بیندم خندان شود

این جهان از خنده اش پر خنده باد

سنگها از شرم لعلش آب شد

شرمها از شرم او شرمنده باد دیوان شمس



******************



قرآن دیبایی دو رویه است . بعضی از این روی بهره می یابند وبعضی از آن روی و هر دو راست است چون حق تعالی می خواهد که هر دو قوم ازو مستفید شوند ، همچنانکه زنی را شوهر است وفرزندی شیرخوار و هر دو را ازاو حظی دیگر است : طفل را لذت از پستان و شیر او و شوهر لذت جفتی یابد از او .خلایق طفلان راهند ، از قرآن لذت ظاهر یابند و شیر خورند ، الا آنها که کمال یافته اند ، ایشان را در معانی قرآن تفرجی دیگر باشد و فهمی دیگر کنند .فیه ما فیه



******************



ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شد

درختهای حقایق از آن بهار چه می شد

دل از دیار خلایق بشد به شهر حقایق

خدای داند کاین دل در آن دیار چه می شد

ز های وهوی حریفان ، ز نای و نوش ظریفان

هوای نور صبوح و شراب ناب چه می شد

هزار بلبل مست و هزار عاشق بی دل

در آن مقام تحیر ز روی یار چه می شد

چو عشق در بر سیمین کشید عاشق خود را

ز بوسه های چو شکر در آن کنار چه می شد

در آن طرف که ز مستی ، تو گل ز خار ندانی

عجب که گل چه چشید وعجب که خار چه می شد

به باد و آتش و آب و به خاک عشق در آمد

به نور یک نظر عشق هر چهار چه می شد

چو شمس مفخر تبریز زد آتشی به درختی

زشعله های لطیفش درخت وبار چه می شد دیوان شمس



******************



عارف گشاد وخوشی وبسط را نام بهار کرده است . وقبض وغم را خزان می گوید چه ماند خوشی به بهار یا غم به خزان از روی صورت الا این مثال است که بی این عقل آن معنی را تصور وادراک نتواند کردن وهمچنانکه حق تعالی می فرماید که وما یستوی الاعمی و البصیر ولاالظلمات ولا النور و لا الظل و لا الحرور ایمان را بنور نسبت کرد وکفر را بظلمت یا ایمان را بسایه خوش نسبت فرمود وکفر را بآفتاب سوزان بی امان که مغز را بجوش آرد و چه ماند روشنی و لطف ایمان بنور آن جهان یا فرخجی وظلمت کفر به تاریکی این عالم .فیه ما فیه



******************



امروز روز شادی وامسال سال گل

نیکوست حال ما که نکو باد حال گل

گل را مدد رسید زگلزار روی دوست

تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل

مست است چشم نرگش و خندان دهان باغ

از کرّ وفَّر و رونق ولطف وکمال گل

سوسن زبان گشاده وگفته به گوش سرو

اسرار عشق بلبل وحسن خصال گل

جامه دران رسید گل از بهر داد ما

زان می دریم جامه به بوی وصال گل

گل آن جهانی است نگنجد در این جهان

در عالم خیال چه گنجد خیال گل

گل کیست ؟قاصدی ست زبستان عقل وجان

گل چیست ؟ رقعه ای ست زجاه وجمال گل

گیریم دامن گل وهمراه او شویم

رقصان همی رویم به اصل ونهال گل

اصل ونهال گل عرق لطف مصطفاست

زان صدر ، بدر گردد آنجا هلال گل

زنده کنند وباز پر و بال نو دهند

هر چند بر کنید شما پر و بال گل

مانندچهار مرغ خلیل از پی فنا

در دعوت بهار ببین امتثال گل

خاموش باش ولب مگشا خواجه غنچه وار

می خندد زیر لب تو به زیر ظلال گل دیوان شمس



******************



سخن سایه حقیقت است و فرع حقیقت : چون سایه جذب کرد ، حقیقت به طریق اولی .سخن بهانه است .

آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند نه سخن ، بلکه اگر صد هزار معجزه و بیان وکرامات بیند ، چون در او از آن نبی ویا ولی جزوی نباشد مناسب ، سود ندارد .آن جزو است که او را در جوش و بی قرار می دارد .

در گه از کهربا اگر جزوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود . آن جنسیت میان ایشان خفی است ؛در نظر نمی آید .

آدمی را خیال هر چیز با آن چیز می برد . خیال باغ به باغ می برد وخیال دکان به دکان .اما در این خیالات تزویر پنهان است. نمی بینی که فلان جایگاه می روی ، پشیمان می شوی و می گویی پنداشتم که خیر باشد ؛ آن خود نبود .پس این خیالات بر مثال چادرند ، و در چادر کسی پنهان است هر گاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال ، قیامت باشد . آنجا که حال چنین شود پشیمانی نماند . هر حقیقت که تو را جذب می کند چیز دیگر غیر آن نباشد، همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد : یوَم تُبَلی السَّرائر .چه جای این است که می گوییم ؟ در حقیقت کشنده یکی است ، اما متعدد می نماید .نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون ؟ می گوید :تتماج خواهم ، بورک خواهم ، حلوا خواهم ، قلیه خواهم ، میوه خواهم ، خرما خواهم . این اعداد می نماید وبه گفت می آورد ، اما اصلش یکی است :اصلش گرسنگی است ، وآن یکی است نمی بینی چون از یک چیز سیر شد ، می گوید هیچ از اینها نمی باید ؟پس معلوم شد که ده و صد نبود ، بلکه یک بود.فیه مافیه



******************



یارشو و یار بین ، دل شو و دلدار بین

در پی سروروان چشمه وگلزار بین

بر چه وکاهل مباش در ره عیش ومعاش

پیش کشی کن قماش رونق تجار بین

جمله تجار ما اهل دل و انبیا

همره این کاروان خالق غفار بین

آمد محمود باز بر در حجرة ایاز

عشق گزین عشق باز دولت بسیار بین

خاک آیازم که او هست چو من عشق خو

عشق شو وعشق جو دلبر عیار بین

سنت نیکوست این چارق باپوستین

قبله کنش بهر شکر باقی از ایثار بین

ساعت رنج و بلا چارق بین می شوی

بی مرضی ، خویش را خسته و بیمار بین

چارق ما نطفه دان ، خون رحم پوستین

گوهر عقل وبصر از شه بیدار بین

گوهر پیشین بنه تا کندت میر ده

کهنه ده ونو ستان ، دانه ده انبار بین

تا نگری در زمین هیچ نبینی فلک

یک دمه خود را مبین خلعت دیدار بین

این سخن در نثار هم به سخن ده سپار

پس تو زهر جزو خویش نکته وگفتار بین دیوان شمس



******************



درد است که آدمی را راهبر است . در هر کاری که هست ، تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد ، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را میسر نشود – خواه دنیا ، خواه آخرت ، خواه بازرگانی ، خواه پادشاهی ، خواه علم ، خواه نجوم و غیره .تا مریم را درد زه پیدا نشد ، قصد آن درخت بخت نکرد که : فاجاء ها المَحاضُ اِلی جِذع النَّخله. او را آن درد به درخت آورد ، و درخت خشک میوه دار شد .

تن همچون مریم است ، و هر یکی عیسی داریم : اگر ما را درد پیدا شود ، عیسای ما بزاید ؛واگر درد نباشد ، عیسی ، هم از آن راه نهانی که آمد ، باز به اصل خود پیوندد –الا ما محروم مانیم و از او بی بهره .

جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ ،

دیو از خورش به تخمه وجمشید ناشتا

اکنون بکن دوا که مسیح تو بر زمی ست

چون شد مسیح سوی فلک ، فوت شد دوافیه ما فیه



******************



ساقی قدحی پر کن آن ساغر دوشین را

آن راهزن دل را آن راهبر دین را

آن می که زدل خیزد با روح در آمیزد

مخمور کند جوشش مرچشم خدا بین را

آن باده انگوری مر امت عیسی را

وین باده منصوری مر ملت یاسین را

خمهاست از آن باده خمهاست از این باده

تا نشکنی آن خم را ، هرگز نچشی این را

یک قطره از این ساغر ، کار تو کند چون زر

جانم به فدا بادا این ساغر زرین را

آن باده بجز یک دم دل را نکند بی غم

هرگز نکُشد غم را هرگز نکَند کین را

این حالت اگر باشد ، غالب به سحر باشد

کو آن که براندازد او بستر وبالین را

زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد

تا نشکنی از سستی مهر عهد سلاطین را

گر زخم خوری بر رو ، رو زخم دگر می جو

رستم چه کند در صف دسته ی گل و نسرین رادیوان شمس



******************



روزها فکر من این است وهمه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود ؟

به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی ست ، یقین می دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم ؟

یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم ؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد ؟

یا چه جان است ، نگویی ، که منش پیرهنم ؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان ، تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا بازبرد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم وبیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز ، اگر روی به من بنمایی

بالله این قالب مردار به هم در شکنم دیوان شمس



******************



شخصی گفت در خوارزم کسی عاشق نشود ، زیرا در خوارزم شاهدان بسیارند .چون شاهدی ببینند و دل بر او بندند بعد از او بهتر بینند ، آن بر دل ایشان سرد شود .

فرمود اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند ، آخر بر خوارزم عاشق باید شدن ، که در او شاهدان بی حدند . وآن خوارزم فقر است که در او خوبان معنوی و صورت های روحانی بی حدند – که به هر که فروآیی وقرار گیری ، دیگری رو نماید که آن اول را فراموش کنی ، الی مالا نهایه . پس بر نفس فقر عاشق شویم که در او چنین شاهدانند .فیه ما فیه