"حافظ"


الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

ببوی نافه‌يي کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد ميدارد که بربندید محملها

بمي سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بيخبر نبود ز راه و رسم منزلها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

*******************

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره از کجاست تا بکجا

چه نسبت است برندی صلاح و تقوی را

سماع وعظ کجا، نغمه رباب کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راهست

کجا همی‌روی ایدل بدین شتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

*******************

اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را

بخال هندويش بخشم سمرقند و بخارارا

بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت

كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را

فغان كاين لوليان شوخ شيرين كار شهر آشوب

چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را

زعشق ناتمام ما جمال يار مستغني است

بآب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را

من از آن حسن روز افزون كه يوسف داشت دانستم

كه عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را

اگر دشنام فرمايي وگر نفرين دعا گويم

جواب تلخ ميزيبد لب لعل شكر خارا

حديث از مطرب و مي گوي و راز دهر كمتر جو

كه كس نگشود و نگشايد بحكمت اين معما را

نصيحت گوش كن جانا كه از جان دوستتر دارند

جوانان سعادتمند ، پند پير دانا را

غزل گفتي و در سفتي بيا و خوش بخوان حافظ

كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را

*******************

رونق عهد شبابست دگر بستان را

ميرسد مژده گل بلبل خوش الحان را

اي صبا گربجوانان چمن بازرسي

خدمت ما برسان، سرو و گل و ريحان را

گر چنين جلوه كند مغبچه ي باده فروش

خاكروب در ميخانه كنم مژگان را

ايكه بر مه كشي از عنبر سارا چوگان

مضطرب حال مگردان من سرگردان را

ترسم آن قوم كه بر درد كشان ميخندند

در سر كار خرابات ، كنند ايمان را

يار مردان خدا باش كه در كشتي نوح

هست خاكي كه بآبي نخرد طوفان را

برو از خانه گردون بدر و نان مطلب

كاين سيه كاسه در آخر بكشد مهمان را

نشوي واقف يك نكته زاسرار وجود

تا نه سرگشته شوي دايره ي امكان را

هركه را خوابگه آخر زدومشتي خاكست

گوچه حاجت كه به افلاك كشي ايوان را

ماه كنعاني من ، مسند مصر آن تو شد

وقت آنست كه بدرود كني زندان را

در سر زلف ندانم كه چه سودا داري

كه بهم برزده يي گيسوي مشك افشان را

حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي

دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

*******************

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کانجا همیشه بادبدست است دام را

در بزم دور، یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال مدام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن هوس ننگ و نام را

در عیش نقد کوش، که چون آبخور نماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را

ما را بر آستان تو بس حق خدمتست

ای خواجه بازبین بترحم غلام را

حافظ مرید جام می است ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

*******************

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

كه سر بكوه و بيابان تو داده يي ما را

شكر فروش كه عمرش دراز باد،چرا

تفقدي نكند طوطي شكرخا را

غرور حسن اجازت مگر نداد اي گل

كه پرسشي نكني عندليب شيدا را

بحسن خلق توان كرد صيد اهل نظر

بدام و دانه نگيرند، مرغ دانا را

چو با حبيب نشيني و باده پيمايي

بياد آر، محبان باد پيما را

ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست

سهي قدان سيه چشم ماه سيما را

جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب

كه خال مهر و وفا نيست روي زيبا را

در آسمان نه عجب گر بگفته حافظ

سرود زهره برقص آورد مسيحا را

*******************

دل ميرود زدستم صاحبدلان خدا را

دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

كشتي نشستگانيم اي باد شرطه برخيز

باشد كه باز بينيم،ديدار آشنا را

اي صاحب كرامت ، شكرانه سلامت

روزي تفقدي كن درويش بينوا را

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

نيكي بجاي ياران فرصت شمار يارا

آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرفست

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا ، يا ايها السكارا

آن تلخوش كه صوفي ام الخبائثش خواند

اشهي لنا و احلي من قبله العذارا

در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند

گرتو نمي پسندي تغيير كن قضا را

هنگام تنگدستي در عيش كوش و مستي

كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را

سركش مشو كه چون شمع از غيرتت بسوزد

دلبر كه در كف او مومست سنگ خارا

آيينه ي سكندر جام مي است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا

تركان پارسي گو بخشندگان عمرند

ساقي بشارتي ده پيران پارسا را

حافظ بخود نپوشيد اين خرقه ي مي آلود

اي شيخ پاكدامن، معذور دار ما را

*******************

اي فروغ حسن ماه از روي رخشان شما

آب روي خوبي از چاه زنخدان شما

عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمد

بازگردد يا برآيد؟ چيست فرمان شما

كي دهد دست اين غرض يا رب كه همدستان شوند

خاطر مجموع ما زلف پريشان شما

كس بدور نرگست طرفي نبست از عافيت

به كه نفروشند مستوري، بمستان شما

بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر

زانكه زد بر ديده آب از روي رخشان شما

با صبا همراه بفرست از رخت ، گلدسته يي

بو كه بويي بشنويم از خاك بستان شما

عمرتان باد و مراد ، اي ساقيان بزم جم

گرچه جام ما نشد پر مي ، بدوران شما

دل خرابي ميكند دلدار را آگه كنيد

زينهار اي دوستان ، جان من و جان شما

دور دار از خاك و خون دامن ، چو بر ما بگذري

كاندرين ره كشته بسيارند قربان شما

ميكند حافظ دعايي بشنو آميني بگو

روزي ما باد لعل شكر افشان شما

اي صبا با ساكنان شهر يزد از ما بگو

كاي سر حق ناشناسان گوي چوگان شما

گرچه دوريم از بساط قرب ، همت دور نيست

بنده ي شاه شماييم و ثنا خوان شما

اي شهنشاه بلند اختر ، خدا را همتي

تا ببوسم همچو اختر خاك ايوان شما

*******************

ساقي، بنور باده بر افروز جام ما

مطرب بگو كه كار جهان شد بكام ما

ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم

اي بيخبر زلذت شرب مدام ما

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق

ثبت است بر جريده ي عالم دوام ما

چندان بود كرشمه و ناز سهي قدان

كايد بجلوه سرو صنوبر خرام ما

مستي بچشم شاهد دلبند ما خوش است

زان رو سپرده اند بمستي زمام ما

ترسم كه صرفه اي نبرد روز بازخواست

نان حلال شيخ، زآب حرام ما

اي باد اگر بگلشن احباب بگذري

زنهار ، عرضه ده بر جانان پيام ما

گو نام ما زياد، بعمدا چه ميبري

خود آيد آنكه ياد نياري زنام ما

حافظ ، زديده دانه ي اشكي همي فشان

باشد كه مرغ وصل كند قصد دام ما

درياي اخضر فلك و كشتي هلال

هستند غرق نعمت حاجي قوام ما

*******************

بملازمان سلطان كه رساند اين دعا را

كه به شكر پادشاهي زنظر مران گدا را

زرقيب ديو سيرت بخداي خود پناهم

مگر آن شهاب ثاقب مددي كند سها را

چه قيامت است جانا كه به عاشقان نمودي

رخ همچو ماه تابان قد سرو دلربا را

مژه سياهت ار كرد بخون ما اشارت

زفريب او بينديش و غلط مكن، نگارا

دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي

تو ازاين چه سود داري كه نميكني مدارا

همه شب درين اميدم كه نسيم صبحگاهي

به پيام آشنايي بنوازد آشنا را

بخدا كه جرعه يي ده تو بحافظ سحرخيز

كه دعاي صبحگاهي اثري كند شما را

*******************

دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما

چيست ياران طريقت بعد ازاين تدبير ما

ما مريدان رو بسوي كعبه چون آريم چون

روي سوي خانه خمار دارد پير ما

در خرابات مغان ما نيز همدستان شويم

كاين چنين رفته ست در عهد ازل تقدير ما

عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوشست

عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما

مرغ دل را صيد جمعيت بدام افتاده بود

زلف بگشادي و باز از دست شد نخجير ما

روي خوبت آيتي از لطف بر ما كشف كرد

زين سبب جز لطف و خوبي نيست در تفسير ما

با دل سنگينت آيا هيچ در گيرد شبي

آه آتشناك و سوز ناله ي شبگير ما

تير آه ما ز گردون بگذرد، حافظ خموش

رحم كن بر جان خود پرهيز كن از تير ما

*******************

اي شاهد قدسي ، كه كشد بند نقابت

وي مرغ بهشتي، كه دهد دانه و آبت

خوابم بشد از ديده درين فكر جگر سوز

كاغوش كه شد منزل آسايش و خوابت

درويش نميپرسي و ترسم كه نباشد

انديشه ي آمرزش و پرواي ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خمارين

پيداست ازين شيوه كه مستست شرابت

تيري كه زدي بر دلم ، از غمزه خطا رفت

تا باز چه انديشه كند راي صوابت

هر ناله و فرياد كه كردم نشنيدي

پيداست نگارا ، كه بلندست جنابت

دورست سر آب ازين باديه ، هشدار

تا غول بيابان نفريبد به سرابت

تا در ره پيري بچه آيين روي ايدل

باري بغلط صرف شد ايام شبابت

اي قصر دل افروز كه منزلگه انسي

يا رب مكناد آفت ايام خرابت

حافظ نه غلاميست كه از خواجه گريزد

صلحي كن و باز آ ، كه خرابم زعتابت

*******************

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشي بود درين خانه كه كاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت

جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت

چون پياله ، دلم از توبه كه كردم بشكست

همچو لاله جگرم بي مي و پيمانه بسوخت

سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم، دل شمع

دوش بر من زسر مهر چو پروانه بسوخت

ماجرا كم كن و باز آ كه مرا مردم چشم

خرقه از سر بدر آورد و بشكرانه بسوخت

هر كه زنجير سر زلف گره گير تو ديد

شد پريشان و دلش بر من ديوانه بسوخت

آشنايي ، نه غريبست كه دلسوز منست

چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت

ترك افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي

كه نخفتيم شب و شمع بافسانه بسوخت

*******************

آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشبست

يا رب اين تاثير دولت از كدامين كوكبست

تا بگيسوي تو دست ناسزايان كم رسد

هر دلي از حلقه يي در ذكر يا رب يا ربست

كشته چاه زنخدان توام كز هر طرف

صد هزارش گردن جان زير طوق غبغبست

شهسوار من كه مه آيينه دار روي اوست

تاج خورشيد بلندش، خاك نعل مركبست

تاب خوي بر عارضش بين كافتاب گرم رو

در هواي آن عرق تا هست هرروزش تبست

من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مي

زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهبست

اندر آن موكب كه بر پشت صبا بندند زين

با سليمان چون برانم من ، كه مورم مركبست

آب حيوانش زمنقار بلاغت ميچكد

زاغ كلك من بناميزد چه عالي مشربست

آنكه ناوك بر دل من زير چشمي ميزند

قوت جان حافظش در خنده زير لبست

*******************

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد

نقش هر پرده كه زد راه بجايي دارد

عالم از ناله ي عشاق مبادا خالي

كه خوش آهنگ و فرح بخش نوايي دارد

پير دردي كش ما گرچه ندارد زر و زور

خوش عطا بخش و خطا پوش خدايي دارد

محترم دار دلم كاين مگس قند پرست

تا هواخواه تو شد فر همايي دارد

از عدالت نبود دور، گرش پرسد حال

پادشاهي كه بهمسايه گدايي دارد

ستم از غمزه مياموز، كه در مذهب عشق

هر عمل اجري و هركرده جزايي دارد

اشك خونين بنمودم بطبيبان گفتند

درد عشق است و جگر سوز دوايي دارد

نغز گفت آن بت ترسا بچه باده فروش

شادي روي كسي خور كه صفايي دارد

خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند

وززبان تو تمناي دعايي دارد

*******************

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبرست

شمشاد خانه پرورمن از كه كمترست

اي نازنين صنم تو چه مذهب گرفته يي

كت خون ما حلالتر از شير مادرست

چون نقش غم زدور ببيني، شراب خواه

تشخيص كرده ايم و مداوا مقررست

از آستان پير مغان سر چرا كشم

دولت درين سرا و گشايش درين درست

يك نكته بيش نيست غم عشق و اين عجب

كز هر زبان كه ميشنوم نامكررست

دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت

امروز تا چه گويد و بازش چه در سرست

در كوي ما شكسته دلي ميخرند و بس

بازار خود فروشي از آن سوي ديگرست

ما باده ميخوريم و حريفان غم جهان

روزي، بقدر همت هر كس، مقررست

شيراز و آب ركني و اين باد خوش نسيم

عيبش مكن ، كه خال رخ هفت كشورست

فرقست زآب خضر كه ظلمات جاي اوست

تا آب ما كه منبعش الله اكبرست

ما آبروي فقر و قناعت نميبريم

با پادشه بگوي كه روزي مقدرست

حافظ چه طرفه شاخ نباتيست كلك تو

كش ميوه دلپذيرتر از شهد و شكرست

*******************

ديدم بخواب خوش كه بدستم پياله بود

تعبير رفت و كار بدولت حواله بود

چل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت

تدبير ما بدست شراب دو ساله بود

آن نافه ي مراد كه ميخواستم زبخت

در چين زلف آن بت مشكين كلاله بود

از دست برده بود خمار غمم سحر

دولت مساعد آمد و مي در پياله بود

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

آندم كه كار مرغ سحر آه و ناله بود

بر آستان ميكده خون ميخورم مدام

روزي ما زخوان قدر اين نواله بود

هر كو نكاشت مهر و زخوبي گلي نچيد

در رهگذار باد ، نگهبان لاله بود

ديديم شعر دلكش حافظ بمدح شاه

يك بيت از آن قصيده به از صد رساله بود

آن شاه تند حمله كه خورشيد شير گير

پيشش بروز معركه ، كمتر غزاله بود

*******************

بلبلي برگ گلي خوشرنگ در منقار داشت

وندر آن برگ و نوا، خوش ناله هاي زار داشت

گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست

گفت ما را جلوه معشوق در اين كار داشت

يار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض

پادشاهي كامران بود از گدايان عار داشت

در نميگيرد نياز و عجز ما با حسن دوست

خرم آن كز نازنينان بخت برخوردار داشت

خيز تا بر كلك آن نقاش، جان افشان كنيم

كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن

شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

وقت آن شيرين قلندر خوش كه در اطوار سير

ذكر تسبيح ملك در حلقه زنار داشت

چشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت

شيوه جنات تجري تحتها الانهار داشت

*******************

اگر نه باده غم دل زياد ما ببرد

نهيب حادثه بنياد ما زجا ببرد

اگر نه عقل بمستي فرو كشد لنگر

چگونه كشتي ازين ورطه بلا ببرد

گذار بر ظلمات است خضر راهي كو

مباد كاتش محرومي آب ما ببرد

طبيب عشق منم ، باده خور كه اين معجون

فراغت آرد و انديشه خطا ببرد

دل ضعيفم از آن ميكشد بطرف چمن

كه جان ز مرگ به بيماري صبا ببرد

فغان كه با همه كس غايبانه باخت فلك

كسي نبود كه دستي ازين دغا ببرد

بسوخت حافظ و كس حال او بيار نگفت

مگر نسيم پيامي خدايرا ببرد

*******************

مدامم مست ميدارد نسيم جعد گيسويت

خرابم ميكند هر دم فريب چشم جادويت

پس از چندين شكيبايي شبي يا رب توان ديدن

كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت

سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم

كه جان را نسخه يي باشد زنقش خال هندويت

تو گر خواهي كه جاويدان جهان يكسر بيارايي

صبا را گو كه بردارد زماني برقع از رويت

وگر رسم فنا خواهي كه از عالم بر اندازي

برافشان تا فروريزد هزاران جان زهر مويت

من و باد صبا مسكين دو سرگردان بيحاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت

زهي همت كه حافظ راست كز دنيا و از عقبي

نيايد هيچ در چشمش بجز خاك سر كويت

*******************

ساقي حديث سر و گل و لاله ميرود

وين بحث با ثلاله ي غساله ميرود

مي ده كه نو عروس چمن حد حسن يافت

كار اين زمان ز صنعت دلاله ميرود

شكر شكن شوند همه طوطيان هند

زين قند پارسي كه به بنگاله ميرود

طي مكان ببين و زمان در سلوك شعر

كاين طفل يكشبه ره صد ساله ميرود

آن چشم جادوانه ي عابد فريب بين

كش كاروان سحر ز دنباله ميرود

خوي كرده ميخرامد و بر عارض سمن

از شرم روي او عرق ژاله ميرود

از ره مرو بعشوه ي دنيا كه اين عجوز

مكاره مي نشيند و محتاله ميرود

چون سامري مباش كه زر داد و از خري

موسي نهاد و از پي گوساله ميرود

باد بهار ميوزد از گلستان شاه

وز ژاله باده در قدح لاله ميرود

حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين

غافل مشو كه كار تو از ناله ميرود

*******************

دل سراپرده ي محبت اوست

ديده آيينه دار طلعت اوست

من كه سر در نياورم بدو كون

گردنم زير بار منت اوست

تو و طوبي و ما و قامت يار

فكر هركس بقدر همت اوست

گر من آلوده دامنم چه زيان

همه عالم گواه عصمت اوست

من كه باشم در آن حرم كه صبا

پرده دار حريم حرمت اوست

بي خيالش مباد منظر چشم

زانكه اين گوشه خاص خلوت اوست

هر گل نو كه شد چمن آراي

اثر رنگ و بوي صحبت اوست

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هر كسي پنجروزه نوبت اوست

ملكت عاشقي و گنج طرب

هرچه دارم زيمن دولت اوست

من و دل گر فنا شويم چه باك

غرض اندر ميان سلامت اوست

فقر ظاهر مبين كه حافظ را

سينه گنجينه ي محبت اوست

*******************

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود

ببین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست

بیار باده که در بارگاه استغنا

چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

از این رباط دو در چون ضرورتست رحیل

رواق و طاق معیشت، چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمی شود بی رنج

بلی بحکم بلی بسته اند عهد الست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و، خوش میباش

که نیستی است سر انجام هر کمال که هست

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر

بباد رفت و ازو خواجه هیچ طرف نبست

ببال و پر مرو از ره، که تیر پرتابی

هوا گرفت زمانی ولی بخاک نشست

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید

که تحفه ی سخنت میبرند دست بدست

*******************

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا

که بروی که شدم عاشق و از بوی که مست

بجز آن نرگس مستانه ، که چشمش مرساد

زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

جان فدای دهنش باد که در باغ نظر

چمن آرای جهان خوشتر ازین غنچه نبست

کمر کوه کم است از کمر مور اینجا

ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی یافت

یعنی از وصل تواش نیست بجز باد بدست

*******************

کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت

من و شراب فرح بخش و یار حور سرشت

چمن حکایت اردیبهشت میگوید

نه عاقلست که نسیه خرید و نقد بهشت

بمی عمارت دل کن که این جهان خراب

بر آن سراست که از خاک ما بسازد خشت

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

که خیمه سایه ی ابر است و بزمگه لب کشت

وفا مجوی زدشمن ، که پرتوی ندهد

چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت

مکن بنامه سیاهی ملامت من مست

که آگهست که تقدیر بر سرش چه نوشت ؟

قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ

که گرچه غرق گناهست میرود به بهشت

*******************

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

پیران سخن ز تجربه گویند، گفتمت

هان ای پسرکه پیر شوی پند گوش کن

در راه عشق وسوسه ی اهرمن بسیست

پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن

تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت

همت درین عمل طلب از میفروش کن

بر هوشمند، سلسله ننهاد دست عشق

خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن

برگ و نوا تبه شد و ساز طرب نماند

ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست

صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن

ساقی! که جامت از می صافی تهی مباد

چشم عنایتی بمن درد نوش کن

سرمست در قبای زر افشان چو بگذری

یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

*******************

دو یار زیرک و از باده کهن دو منی

فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی

من این مقام بدنیا و آخرت ندهم

اگرچه در پی ام افتند خلق انجمنی

بیا که رونق این کارخانه کم نشود

به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی

هر آنکه کنج قناعت به گنج دنیا داد

فروخت یوسف مصری بکمترین ثمنی

ببین در آینه ی جام نقش بندی غیب

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

زتند باد حوادث نمی توان دیدن

درین چمن که گلی بوده است یا سمنی

ازین سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

نگار خویش به دست کسان همی بینم

چنین شناخت فلک حق خدمت چو منی

به صبر کوش تو ایدل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی بدست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد درین بلا حافظ

کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی ؟

*******************

مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق

گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است

هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

کجاست اهل دلی تا کند دلالت خیر

که ما بدوست نبردیم ره بهیچ طریق

بمامنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت

که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه زلعل نگار و خنده ی جام

تصوریست که عقلش نمیکند تصدیق

اگرچه موی میانت بچون منی نرسد

خوشست خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که ترا در چه زنخدان است

بکنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر برنگ عقیق است اشک من چه عجب

که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

بخنده گفت که حافظ ، غلام طبع توام

ببین که تا بچه حدم همی کند تحمیق

*******************

صوفی بیا که شد قدح لاله پر زمی

طامات تا بچند و خرافات تا به کی

بگذر زکبر و ناز، که دیدست روزگار

چین قبای قیصر و طرف کلاه کی

هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان

بیدار شو که خواب عدم در پی است، هی

مسند بباغ بر که بخدمت چو بندگان

استاده است سرو و کمر بسته است نی

بشنو که مطربان چمن راست کرده اند

آهنگ چنگ و بربط و طنبور و نای و نی

در ده بیاد حاتم طی جام یک منی

تا نامه ی سیاه بخیلان کنیم طی

زان می که داد حسن و لطافت بارغوان

بیرون فکند لطف مزاج از رخش بخوی

باد صبا زعهد صبی یاد میدهد

جان دارویی که غم ببرد در ده ای صبی

خوش نازکانه می چمی ای شاخ نوبهار

کآشفتگی مبادت از آشوب باد دی

بر مهر چرخ و شیوه ی او اعتماد نیست

ای وای بر کسی که شد ایمن زمکر وی

حشمت مبین و سلطنت گل ، که بسپرد

فراش باد هر ورقش را بزیر پی

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست

وامروز نیز ساقی مهروی و جام می

حافظ حدیث سحر فریب خوشت رسید

تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری

*******************

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس

بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس

منزل سلمی ، که بادش هر دم از ما صد سلام

پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس

محمل جانان ببوس آنگه بزاری عرضه دار

کز فراقت سوختم ای مهربان فریادرس

من که قول ناصحان را خواندمی بانگ رباب

گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس

عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق

شبروان را آشناییهاست با میر عسس

عشقبازی کار بازی نیست ای دل سربباز

زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

دل برغبت می سپارد جان بچشم مست یار

گر چه هشیاران ندادند اختیار خود بکس

طوطیان در شکرستان کامرانی میکنند

وزتحسر دست بر سر میزند مسکین مگس

نام حافظ گر بر آید بر زبان کلک دوست

از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس

*******************

عارف از پرتو مي رازنهاني دانست

گوهر هركس ازين لعل تواني دانست

شرح مجموعه گل ، مرغ سحر داند و بس

كه نه هر كو ورقي خواند معاني دانست

عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده

بجز از عشق تو باقي ، همه فاني دانست

آن شد اكنون كه ز افسوس عوام انديشم

محتسب نيز درين عيش نهاني دانست

دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد

ورنه از جانب ما دل نگراني دانست

سنگ و گل را كند از يمن نظر، لعل و عقيق

هر كه قدر نفس باد يماني دانست

اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي

ترسم اين نكته بتحقيق ، نداني دانست

مي بياور كه ننازد بگل باغ جهان

هر كه غارتگري باد خزاني دانست

حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت

اثر تربيت آصف ثاني دانست

*******************

روضه خلد برين خلوت درويشان است

مايه محتشمي خدمت درويشان است

گنج عزلت كه طلسمات عجايب دارد

فتح آن ، در نظر رحمت درويشان است

قصر فردوس كه رضوانش بدرباني رفت

منظري از چمن نزهت درويشان است

آنچه زر ميشود از پرتو آن ، قلب سياه

كيمياييست كه در صحبت درويشان است

آنكه پيشش بنهد تاج تكبر ، خورشيد

كبرياييست كه در حشمت درويشان است

دولتي را كه نباشد غم از آسيب زوال

بي تكلف بشنو ، دولت درويشان است

خسروان قبله ي حاجات جهانند ، ولي

سببش بندگي حضرت درويشان است

روي مقصود كه شاهان بدعا مي طلبند

مظهرش آينه ي طلعت درويشان است

از كران تا بكران لشگر ظلمست ، ولي

از ازل تا بابد فرصت درويشان است

اي توانگر مفروش اينهمه نخوت كه ترا

سرو زر در كنف همت درويشان است

اي دل اينجا بادب باش، كه سلطاني عشق

موجبش بندگي حضرت درويشان است

گنج قارون كه فرو ميشود ، از قهر هنوز

خوانده باشي كه هم از غيرت درويشان است

حافظ ار آب حيات ازلي ميخواهي

منبعش خاك در خلوت درويشان است

من غلام نظر آصف عهدم ، كو را

صورت خواجگي و سيرت درويشان است

*******************

كس نيست كه افتاده ي آن زلف دو تا نيست

در رهگذري نيست كه دامي زبلا نيست

چون چشم تو دل ميبرد از گوشه نشينان

دنبال تو بودن گنه از جانب ما نيست

روي تو مگر آيينه لطف الهيست

حقا كه چنين است و درين روي و ريا نيست

نرگس طلبد شيوه ي چشم تو، زهي چشم

مسكين خبرش از سرو در ديده حيا نيست

از بهر خدا زلف مياراي كه مارا

شب نيست كه صد عربده با باد صبا نيست

باز آي كه بي روي تو اي شمع دلفروز

در بزم حريفان اثر نور و ضيا نيست

تيمار غريبان سبب ذكر جميل است

جانا مگر اين قاعده در شهر شما نيست

دي ميشد و گفتم صنما عهد بجاي آر

گفتا غلطي خواجه درين عهد و و فا نيست

گر پير مغان مرشد ما شد چه تفاوت

در هيچ سري نيست كه سري زخدا نيست

عاشق چه كند گر نخورد تير ملامت

با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست

در صومعه ي زاهد و در خلوت صوفي

جز گوشه ي ابروي تو محراب دعا نيست

اي چنگ فرو برده بخون دل حافظ

فكرت مگر از غيرت قرآن و خدا نيست

*******************

المنه لله كه در ميكده بازست

زآنرو كه مرا بر در او روي نيازست

خمها همه در جوش و خروشند زمستي

وان مي كه در آنجاست حقيقت نه مجازست

رازي كه بر غير نگفتيم و نگوييم

با دوست بگوييم كه او محرم رازست

ازوي همه مستي و غرورست و تكبر

وزما همه بيچارگي و عجز و نيازست

شرح شكن زلف خم اندر خم جانان

كوته نتوان كرد كه اين قصه درازست

بار دل مجنون و خم طره ليلي

رخساره ي محمود و كف پاي ايازست

بردوخته ام ديده چو باز از همه عالم

تا ديده ي من بر رخ زيباي تو بازست

در كعبه ي كوي تو هر آنكس كه در آيد

از قبله ي ابروي تو در عين نمازست

اي مجلسيان سوز دل حافظ مسكين

از شمع بپرسيد كه در سوز و گدازست

*******************

صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد

بنياد مكر با فلك حقه باز كرد

بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه

زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد

ساقي بيا كه شاهد رعناي صوفيان

ديگر بجلوه آمد و آغاز ناز كرد

اين مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت

و آهنگ بازگشت براه حجاز كرد

اي دل بيا كه ما به پناه خدا رويم

زآنچ آستين كوته و دست دراز كرد

صنعت مكن كه هر كه محبت نه راست باخت

عشقش بروي دل در معني فراز كرد

اي كبك خوشخرام كه خوش ميروي بناز

غره مشو ، كه گربه ي عابد نماز كرد

فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد

شرمنده رهروي كه عمل بر مجاز كرد

حافظ مكن ملامت رندان، كه در ازل

ما را خدا ز زهد ريا بي نياز كرد

*******************

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

بيخود از شعشعه ي پرتو ذاتم كردند

باده از جام تجلي صفاتم دادند

چه مبارك سحري بود و چه فرخند شبي

آن شب قدر كه اين تازه، براتم دادند

من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و اينها بزكاتم دادند

هاتف آنروز بمن مژده ي اين دولت داد

كه بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند

بعد ازين روي من و آينه ي وصف جمال

كه در آنجا خبر از جلوه ي ذاتم دادند

اينهمه شهد و شكر كز سخنم ميريزد

اجر صبريست كز آن شاخ نباتم دادند

كيميايي است عجب ، بندگي پير مغان

خاك او گشتم و چندين درجاتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خيزان بود

كه زبند غم ايام نجاتم دادند

*******************