"محي الدين عربي"

"دعوت دوست"


بشنو اي محبوب

که مقصود آفرينش تويي

نقطه مرکز و محيط کائنات تويي

آن مشيت و فرمان

که بين آسمان و زمين در حرکت است تويي

بسيط و مرکب تويي

من ادراک را در تو آفريدم

تا آيينه ديدارمن باشد

اگر مرا ادراک کني خود را نيز در خواهي يافت

اما اگر در سوداي خود باشي

طمع مدار که هرگز با ادراک نفس خود مرا ادراک کني

تو به چشم من تواني ديد، مرا و خود را

و به چشم خود نخواهي ديد ،مرا و خود را



اي محبوب

چه بسيار که تو را خواندم وتو آواي من نشنيدي

چه بسيار که جمال خود را بر تو نمودم

و تو رؤيت نکردي

چه بسيار خود راچون رايحه اي خوش در عالم پخش کردم

ومشام تو آن را احساس نکرد

پس خود را چون طعامي در خوان هستي نهادم

وتو از آن تناول نکردي و نچشيدي

چرانمي تواني در لمس اشيا مرا احساس کني

و در شامۀ گل سرخ مرا ببويي

چرا مرا نمي بيني

چرا مرا نمي شنوي

چرا ، آخر چرا؟

من از هر لذتي براي تو برترم

من از هر آرزويي مطلوب ترم

و از هر جمال زيباترم

زيبا منم ، مليح و جذاب منم

مرا دوست بدار

و غير مرا دوست مدار

به من بينديش و در سوداي من باش

در سوداي ديگري مباش

مرا در آغوش گير

مرا ببوس

که وصالي چون وصال من نخواهي يافت

ديگران همه تو رابه خاطر خود دوست دارند

و من تو را به خاطر خودت دوست دارم

و تو از من مي گريزي،



اي محبوب

تو با من در عشق ، مصاف انصاف نتواني داد

زيرا اگر تو قدمي به من نزديک شوي

من صد گام به تو نزديک خواهم شد

من از نفس به تو نزديک ترم

من از جان و نفَس به تو نزديک ترم

غير از من کيست که با تو چنين رفتار کند

مرا بر تو غيرت است

و دوست ندارم که تو را نزد غير ببينم

حتي نخواهم که تو با خود باشي

نزد من باش تا نزد تو باشم

و چنان نزد من باش که از آن بي خبر باشي



اي محبوب

بيا تا پيش رويم به سوي وصال

اگر بر سر راه وصال ، فراق را يافتيم

طعم فراق را به او خواهيم چشاند



اي معشوق بيا دست در دست هم نهيم

و به پيشگاه آن حقيقت لايزال رويم

تا او ميان ما حکمي جاودانه کند

و ما را صلح و آشتي دهد

آشتي پس از قهر

آه که چيزي لذت بخش تر از اين در جهان نيست

نشستن در کنار يار

و با هم سخن گفتن.



شعر از محي الدين عربي – کتاب التجليات

ترجمه حسين الهي قمشه اي