"فردوسي"


"خداوند جان و خرد"


به نام خداوند جان و خرد

کز این برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهید و مهر

زنام و نشان و گمان برتر است

نگارنده بر شده پیکر است

به بینندگان آفریننده را

نبینی،مرنجان دو بیننده را

نیابد بدونیز اندیشه راه

که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هرچه زین گوهران بگذرد

نیابد بدو راه، جان و خرد

خرد گر سخن برگُزیند همی

همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست

میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد او

در اندیشه سخته کی گنجد او

بدین آلت رای و جان و زبان

ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی

ز گفتار بیهوده یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه

به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود

ازین پرده برتر سخن گاه نیست

به هستی مر اندیشه را راه نیست



----------------------------------------



هفت خان رستم



برون رفت آن پهلوان نیمروز

ز پیش پدر گرُد گیتی فروز

دو روزه به یک روز بگذاشتی

شب تیره را روز پنداشتی

بدین سان پی رخش ببرید راه

به تابنده روز و شبان سیاه

تنش چون خروش جُست و آمد به شور

یکی دشت پیش آمدش پر ز گور

یکی رخش را تیز بفشرد ران

تگ گور شد با تگ او گران

کمند و پی رخش و رستم سوار

نیابد از او دام و دد زینهار

کمند کیانی بینداخت شیر

به خم اندر آورد گوری دلیر

کشید و بیفکند گور آن زمان

بیامد برش چون هژیر ژیان

ز پیکان تیر آتشی برفروخت

بدو خار و خاشاک و هیزم بسوخت

برآن آتش تیز بریانش کرد

از آن پس که بی توش و بی جانش کرد

بخورد و بینداخت دور استخوان

همین بود دیگ و همین بود خوان

لگام از سر رخش برداشت خوار

چرا دید وبگذاشت در مرغزار



خوان اول:جنگ رخش باشیر



یکی نیستان بستر خواب ساخت

درِ بیم را جای ایمن شناخت

بخوابید شمشیر در زیر سر

به آرام بنهاد چون شیر سر

در آن نیستان بیشه شیر بود

که پیلی نیارست از او نی درود

چو یک پاس بگذشت، درّنده شیر

به سوی کُنام خود آمد دلیر

به نی بر،یکی پیلتن خفته دید

بر او یکی اسب آشفته دید

نخست اسب را گفت باید شکست

چو خواهم خود آید سوارم به دست

سوی رخش رخشان بیامد دمان

چو آتش بجوشید رخش آن زمان

دو دست اندر آورد و زد بر سرش

همی تیز دندان به پشت اندرش

همی زدش بر خاک تا پاره کرد

ددی را بدان چاره بیچاره کرد

چو بیدار شد رستم تیز چنگ

جهان دید بر شیر درّنده تنگ

چنین گفت با رخش کای هوشیار

که گفتت که با شیر کن کارزار

اگر تو شدی کشته بر دست اوی

من این ببر و این مغفر جنگجوی

چگونه کشیدم به مازندران

کمند و کمان تیغ و گرز گران

نبینم چو تو باره ای تیز تگ

به تندی و تیزی و نرمی و رگ

چرا نامدی نزد من با خروش

خروش توام چون رسیدی به گوش

سرم گر ز خواب خوش آگه شدی

تو را جنگ با شیر کوته شدی

بگفت و بخفت و بر آسود دیر

گو نامبردارگرد دلیر

چو خورشید برزد سر از تیزکوه

تهمتن ز خواب خوش آمد ستوه

تن رخش بسترد و زین برنهاد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد





خوان دوم: یافتن رستم چشمه آب را



نشست از بر رخش رخشان چو گرد

به خوان دوم پهلوان روی کرد

یکی راه پیش آمدش ناگزیر

همی رفت بایست بر خیره خیر

بیابان بی آب و گرمای سخت

کز او مرغ گشتی به تن لَخت لخت

چنان گرم گردید هامون و دشت

تو گفتی که آتش بر او برگذشت

تن رخش و گویا زبان سوار

زگرمّی و از تشنگی شد زکار

پیاده شد از اسب و زوبین به دست

همی رفت پویان به کردار مست

همی جُست بر چاره جُستن رهی

سوی آسمان کرد روی آنگهی

چنین گفت کای داوردادگر

همه رنج و سختی تو آری به سر

گر ایدون که خشنودی از رنج من

بدان گیتی آکنده کن گنج من

بپویم همی تا مگر کردگار

دهد شاه کاووس را زینهار

هم ایرانیان را ز چنگال دیو

گشاید بی آزار کیهان خدیو

گنهکار و افکندگان تواند

پرستنده و بندگان تواند

رهایی توشان ده ابر دست من

که دادم به ایشان کنون جان و تن

تو گفتی که من دادگر داورم

به سختی ستمدیده را یاورم

اگر داد بینی همی کار من

مگردان همی تیره بازار من

دراین کار گردی مرا دستگیر

مسوزان به من بر دل زال پیر

مکن رنج این لشکرم را به باد

من و لشکر و کشورم دار شاد

همی گفت با خویشتن پیلتن

کجا یادش آمد ز گور و کفن

که بودی اگر با سپاهیم کار

به آوردشان رفتمی شیروار

به یک حمله زیر و زبر کردمی

دم از جان ایشان بر آوردمی

وگر زانکه پیش آمدی کوه گنگ

به یک حمله من نکردی درنگ

به گرز گران کردمی کوه پست

ببودی به مردی مر او را شکست

وگر زانکه دریای جیحون بُدی

که کشتی ز دریا نه بیرون بُدی

به نیروی دارنده یزدان پاک

بیفکندمی در زمانش به خاک

ولیکن چه سود است مردی و زور

که شد بخت سازنده را چشم کور

براین برّ و این تشنگی چون کنم

به مرگ روان بر چه افسون کنم

تن پیلوارش چو این گفته شد

شد از تشنگی سست و آشفته شد

بیفتاد رستم برآن گرم خاک

زبان گشته از تشنگی چاک چاک

همانگه یکی میش نیکوسرین

بپیمود پیش تهمتن زمین

از آن رفتن میش اندیشه خاست

به دل گفت آبشخوراین جا کجاست

همانا که بخشایش کردگار

فراز آمده است اندر این روزگار

بیفشرد شمشیر بر دست راست

به زور جهاندار بر پای خاست

بشد بر پی میش و تیغش به چنگ

گرفته به دست دگر پالهنگ

همی رفت میش و همی رفت گرُد

همی روز فرّخ همی بر شمرد

به ره بر یکی چشمه آمد پدید

که میش سرافراز آنجا رسید

تهمتن سوی آسمان کرد روی

چنین گفت کای داور راستگوی

هرآن کس که از داد تو یک خدای

بپیچد،نیارد خرد را به جای

براین چشمه جای پی میش نیست

همان غرم دشتی مرا خویش نیست

به جایی که تنگ اندر آید سخن

پناهت به جز پاک یزدان مکن

برآن غرم بر آفرین کرد چند

که از چرخ گردان مبادت گزند





خوان سوم: کشتن رستم اژدها را



چه گویم از آن اژدهای دژم

که هشتاد گز بود از دُم به دَم

نیارست کردن کس آن جا گذر

زدیوان و پیلان و شیران نر

همین نیز کامد نیابد رها

زچنگ بد اندیش نر اژدها

بیامد جهان جوی را خفته دید

بر او یکی اسب آشفته دید

سوی رخش رخشنده بنهاد روی

دوان رخش شد نزد دیهیم جوی

بدو اژدها گفت نام تو چیست

که زاینده را بر توباید گریست

چنین داد پاسخ که من رستمم

زدستان سامم هم از نیرمم

به تنها یکی کینه ور لشکرم

به رخش دلاور زمین بسپرم

ببینی زمن دستبرد نبرد

سرت راهم اکنون درآرم به گرد

برآویخت با او به جنگ اژدها

نیامد به فرجام هم زو رها

بدان سان بیاویخت با پیلتن

تو گفتی به رستم درآمد شکن

چو زور تن اژدها دید رخش

کزآن سان برآویخت با تاج بخش

بمالید گوش و درآمد شگفت

بکند اژدها را به دندان دو کفت

بدرّید چرمش بدان سان که شیر

در او خیره شد پهلوان دلیر

بزد تیغ و انداخت از تن سرش

فروریخت چون رود،خون از برش

چو رستم بدان اژدهای دژم

نگه کرد و بریال و آن تیزدم

بیابان همه زیر او دید پاک

روان خون گرم از بر تیره خاک

تهمتن از او در شگفتی بماند

همی پهلوی نام یزدان بخواند

به آب اندر آمد سر وتن بشست

جهان جز به زور جهان بان نجست

به یزدان چنین گفت کای دادگر

تو دادی مرا دانش و زور و فر

که پیشم چه دیو و چه شیر و چه پیل

بیابان بی آب و دریای نیل

بداندیش بسیار و گر اندکی است

چو خشم آورم پیش چشمم یکی است

چو از آفرین گشت پرداخته

بیاورد مر رخش را ساخته

----------------------------------------



خوان چهارم: کشتن رستم زن جادو را



نشست از بر رخش و ره برگرفت

چمان منزل جادوان درگرفت

همی راند پویان به راه دراز

چو خورشید تابان بگشت از فراز

درخت و گیا دید و آب روان

چنان چون بود جای مرد جوان

چو چشم تذروان یکی چشمه دید

یکی جام زرین برش پُر نبید

یکی غرُم بریان و نان از برش

نمکدان و ریچال گرد اندرش

چو رستم چنان جای بایسته دید

خداوند را آفرین گسترید

فرود آمد از اسب و زین برگرفت

به غُرم وبه نان اندر آمد شگفت

خور جادوان بد چو رستم رسید

از آواز او دیو شد ناپدید

نشست از بر چشمه فرخنده پی

یکی جام یاقوت پرکرده می

ابا می یکی نغز طنبور بود

بیابان چنان خانه سور بود

تهمتن مر آن را به بر درگرفت

بزد رود و گفتارها برگرفت

که آواره بد نشان رستم است

که از روز شادیش بهره کم است

همه جای جنگ است میدان اوی

بیابان و کوه است بستان اوی

همه جنگ با دیوو نر اژدها

زدیو و بیابان نیابد رها

می و جام و بویا گل و مرغزار

نکرده است بخشش مرا روزگار

همیشه به جنگ نهنگ اندرم

و یا با پلنگان به جنگ اندرم

به گوش زن جادو آمد سرود

همان چامه رستم و زخم رود

بیاراست رخ را بسان بهار

وگر چند،زیبا نبودش نگار

بر رستم آمد پر از رنگ و بوی

بپرسید و بنشست نزدیک اوی

تهمتن به یزدان نیایش گرفت

براو آفرین و ستایش گرفت

که در دشت مازندران یافت خوان

می و رود با میگسار جوان

ندانست کاو جادوی ریمن است

نهفته به رنگ اندراهریمن است

یکی جام می برکفش برنهاد

ز دادار نیکی دهش کرد یاد

چو آواز داد از خداوند مهر

دگرگونه برگشت جادو به چهر

روانش گمان ستایش نداشت

زبانش توان نیایش نداشت

سیه گشت چون نام یزدان شنید

تهمتن سبک چون بدو بنگرید

بینداخت از باد خّم کمند

سرجادو آورد ناگه به بند

بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی

برآن گونه کت هست بنمای روی

یکی گنده پیری شد اندر کمند

پرآژنگ و نیرنگ و افسون و بند

میانش به خنجر به دو نیم کرد

دل جاودان را پر از بیم کرد



----------------------------------------



خوان پنجم: ماجرای دشتبان و اولاد



همی رفت پویان به جایی رسید

که اندر جهان روشنایی ندید

شب تیره چون روی زنگی سیاه

ستاره نه پیدا نه تابنده ماه

تو خورشید گفتی به بند اندر است

ستاره به خمّ کمند اندر است

بدو گفت اولاد ،نام تو چیست

چه مردیّ و شاه و پناه تو کیست

نبایست کردن بر این سو گذر

بر نرّه دیوان پرخاش خر

چرا گوش این دشتبان کنده ای

هم آن اسب در کشت افکنده ای

همیدون جهان بر تو سازم سیاه

اَبَر خاک آرم تو را این کلاه

چنین گفت رستم که نام من ابر

اگر ابر باشد به زور هژبر

همه نیزه و تیغ بار آورد

سران را سر اندر کنارآورد

به گوش تو گر نام من بگذرد

دم و جان و خون دلت بفشرد

هرآن مام کاو چون تو زاید پسر

کفن دوز خوانیمش و مویه گر

بدو گفت اولاد مغزت ز خشم

بپرداز و بگشای یکباره چشم

تن من مپرداز خیره زجان

بیابی ز من هرچه پرسی نشان

تورا خانه بید و دیو سپید

نمایم چو دادی دلم را نوید

به جایی که بسته است کاووس شاه

نمایم تو را یک به یک شهر و راه

بدان ای ستوده یل دیو دل

که ایزد سرشتت ز پرمایه گل

کنون تا به نزدیک کاوس کی

صد افکنده فرسنگ بخشنده پی

وز آن جا سوی دیو فرسنگ صد

بیاید یکی راه دشوار و بد

چنین برز و بالا و این کارکرد

نه خوب است با دیو پیکار کرد

چو زان بگذری سنگلاخ است ودشت

که آهو برآن نیارد گذشت

وزان بگذری رود آب است پیش

که پهنای او از دو فرسنگ بیش

کنارنگ دیوی نگهبان اوی

همه نرِّه دیوان به فرمان اوی

وزان روی بزگوش تا نرم پای

چو فرسنگ سیصد کشیده سرای

زبزگوش تا شهر مازندران

رهی زشت و فرسنگ های گران

پراکنده در پادشاهی سوار

همانا که هستش هزاران هزار

چنان لشکری با سلیح و درم

نبینی یکی را از ایشان دژم

زپیلان جنگی هزار و دویست

کز ایشان به شهر اندرون جای نیست

تو تنها تنی و اگر زآهنی

بسایی به سوهان آهرمنی

بخندید رستم ز گفتار اوی

بدو گفت اگر با منی راهجوی

ببینی کز این یک تن پیلتن

چه آید بدان نامدار انجمن

به نیروی یزدان پیروزگر

به بخت و به شمشیر و تیر و هنر

چو بینند تاو بر و یال من

به جنگ اندرون زخم کوپال من

بدرَّد پی و پوستشان از نهیب

عنان را ندانند باز از رکیب

بدان سو کجا هست کاووس کی

کنون راه بنمای و بردار پی

بگفت این و بنشست بر رخش شاد

دوان بود اولاد مانند باد

نیاسود تیره شب و پاک روز

همی راند تا پیش کوه اسپروز

بدان جا که کاووس لکشر کشید

زدیو وز جادو بدو بد رسید

چو یک نیمه بگذشت از آن تیره شب

خروش آمد از جنگ و بانگ جلب

به مازندران آتش افروختند

به هر جای شمعی همی سوختند

تهمتن به اولاد گفت آن کجاست

که آتش برآمد ز چپّ و ز راست

در شهر مازندران است گفت

که از شب دو بهره نیارند خفت

سپهبد چو پولاد و ارژنگ و بید

همه پهلوانان دیو سپید

درختی که دارد سر اندر سحاب

ستاره رده برکشیده طناب

بدان جایگه باشد ارژنگ دیو

که هزمان برآرد خروش و غریو

بخفت آن زمان رستم جنگجوی

چو خورشید تابنده بنمود روی

بپیچید اولاد را بر درخت

به خمّ کمندش بیاویخت سخت



----------------------------------------



خوان ششم: کشتن رستم ارژنگ دیو را



چو خورشید بر زد سر از تیغ کوه

جهان را بیفزود فرّ و شکوه

زخواب اندر آمد گو تاج بخش

وز آن جا برفت او به نزدیک رخش

به زین اندر افکند گرز نیا

همی رفت یکدل پر از کیمیا

یکی مغفر خسروی بر سرش

خوی آلوده ببر بیان در برش

به ارژنگ سالار بنهاد روی

چو آمد به لشکر گه جنگ جوی

یکی نعره زد در میان گروه

که گفتی بدرّید دریا و کوه

برون جست از خیمه ارژنگ دیو

چو آمد از آن سان به گوشش غریو

چو رستم بدیدش،برانگیخت اسب

بیامد بر او چو آذرگُشسب

سرو گوش بگرفت و یالش دلیر

سر از تن بکندش به کردار شیر

پُر از خون سر دیو کنده ز تن

بینداخت زان سو که بُد انجمن

چو دیوان بدیدند کوپال او

بدرّید دلشان ز چنگال او

نکردند یاد از بر و بوم و رست

پدر بر پسر بر همی راه جست

برآهیخت شمشیر کین پیلتن

ز دیوان بپرداخت آن انجمن

چو برگشت خورشید گیتی فروز

بیامد دمان تا به کوه اسپروز

ز اولاد بگشاد خمّ کمند

نشستند زیر درخت بلند

تهمتن ز اولاد پرسید راه

به شهری کجا بود کاووس شاه

چو بشنید از او تیز بنهاد روی

پیاده دوان پیش او راه جوی

چو آمد به شهر اندرون تاج بخش

خروشی برآورد چون رعد رخش

چو بشنید کاووس آواز اوی

بدانست انجام و آغاز اوی

به ایرانیان گفت پس شهریار

که«ما را سرآمد بد روزگار

خروشیدن رخشم آمد به گوش

روان و دلم تازه شد زان خروش

روان و دلم تازه شد زان خروش

به گاه قباد اینچنین شیهه کرد

کجا کرد با شاه ترکان نبرد»

همی گفت لشکر که« کاووس شاه

زبند گرانش شده جان تباه

خرد از سرش رفته و هوش وفر

تو گویی همی خواب گوید مگر»

بیامد هم اندر زمان پیش اوی

یل آتش افروز پرخاش جوی

چو نزدیک کاووس شد پیلتن

همه سرفرازان شدند انجمن

غریوید بسیار و بردش نماز

بپرسیدش از رنج های دراز

گرفتش به آغوش کاووس شاه

ز زالش بپرسید واز رنج راه

بدو گفت«پنهان از این جادوان

همی رخش را کرد باید نهان

چوآید به دیو سپید آگهی

کز ارژنگ شد روی گیتی تهی

همه رنج های تو بی بر شود

زدیوان جهان پر زلشکر شود

تو اکنون ره خانه دیو گیر

به رنج اندر آور تن و تیغ و تیر

مگر یار باشدت یزدان پاک

سرجادوان اندر آری به خاک

گذرکرد باید ابر هفت کوه

زدیوان به هر جا گروها گروه

یکی غار پیش آیدت هولناک

چنان چون شنیدم پر از ترس و باک

گذارش پر از نرّه دیوان جنگ

همه رزم را ساخته چون پلنگ

به غار اندرون گاه دیو سپید

کز اویند لشکر به بیم و امید

توانی مگر کردن او را تباه

که اوی است سالار و پشت سپاه

سپه را ز غم چشم ها تیره شد

مرا دیده از تیرگی خیره شد

پزشکان به درمانش کردند امید

به خون دل و مغز دیو سپید

چنین گفت فرزانه مردی پزشک

که«چون خون او را به سان سرشک،

چکانی سه قطره به چشم اندرون

شود تیرگی پاک با خون برون»



----------------------------------------



خوان هفتم:نبرد رستم با دیوسپید



گوِ پیلتن جنگ را ساز کرد

و زان جایگه رفتن آغاز کرد

ابا خویشتن برد اولاد را

همی راند مر رخش چون باد را

چو رخش اندر آمد برآن هفت کوه

بدان نره دیوان گروها گروه

به نزدیک آن غار بی بُن رسید

به گرد اندرش لشگر دیو دید

به اولاد گفت«آنچه پرسیدمت

همه بر ره راستی دیدمت

چنان چون گه رفتن آید فراز

مرا ره بنمای و بگشای راز»

بدو گفت اولاد«چون آفتاب

شود گرم، دیو اندر آید به خواب

برایشان تو پیروز باشی به جنگ

کنون یک زمان کرد باید درنگ

زدیوان نبینی نشسته یکی

جز از جادوان پاسبان اندکی»

نکرد ایچ رستم به رفتن شتاب

بدان، تا برآمد بلند آفتاب

برآهیخت جنگی نهنگ از نیام

بغرّید چون رعد و برگفت نام

میان سپه اندر آمد چو گرد

سران را به خنجر همی دورکرد

وز آن جایگه سوی دیو سپید

بیامد به کردار تابنده شید

به کردار دوزخ یکی غار دید

تن جادو از تیرگی ناپدید

به غار اندرون دید رفته به خواب

به کشتن نکرد ایچ رستم شتاب

بغرّید غریدنی چون پلنگ

چو بیدار شد،اندرآمد به جنگ

برآشفت بر سان شیر ژیان

یکی تیغ تیزش بزد بر میان

به نیروی رستم ز بالای اوی

بیفتاد یک ران و یک پای اوی

بریده برآوخیت با او به هم

چو پیل سرافراز و شیر دژم

به یک پا بکوشید با نامور

همه غار را کرده زیر و زبر

گرفت آن بر و یال گُرد دلیر

که آرد مگر پهلوان را به زیر

در آمد به او رستم نامدار

گرفته بر و یال او استوار

همی گوشت کند او از آن،آن از این

همی گِل شد از خون سراسر زمین

به دل گفت رستم«گر امروز جان

بماند به من زنده ام جاودان»

همیدون به دل گفت دیو سپید

که «ازجان شیرین شدم ناامید»

بدین گونه با یکدگر رزمجوی

ز تنها خوی و خون روان بُد به جوی

سرانجام از آن کینه در کارزار

بپیچید بر خود گو نامدار

بزد چنگ و برداشتش نرّه شیر

به گردن برآورد و افکند زیر

زدش بر زمین همچو شیر ژیان

چنان کز تن وی برون کرد جان

فرو برُد خنجر دلش بردرید

جگرش از تن تیره بیرون کشید

گشاد ازمیان آن کیانی کمر

برون کرد خفتان و جوشن زبر

زبهر نیایش سر و تن بشست

یکی پاک جای پرستش بجُست

ازآن پس نهاد از بر خاک سر

چنین گفت«کای داور دادگر

ز هر بد تویی بندگان را پناه

تو دادی مرا گُردی و دستگاه

توانایی و مردی و فّر و زور

همه کامم از گردش ماه و هور

تو بخشیدی ار نه ز خود خوارتر

نبینم به گیتی یکی زارتر

ز داد تو هر ذرّه مهری شود

ز فرّت پشیزی سپهری شود»

----------------------------------------



داد و بیداد



کنون رزم سهراب و رستم شنو

دگرها شنیدستی این هم شنو

یکی داستان است پُر آب چشم

دل نازک از رستم آید به خشم

اگر تندبادی برآید ز گنج

به خاک افکند نارسیده ترنج

ستم کاره خوانیمش ار دادگر

هنرمند گوییمش ار بی هنر

اگر مرگ داد است بیداد چیست

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

از این راز جان تو آگاه نیست

بدین پرده اندر تو را راه نیست



----------------------------------------



گذار سیاوش برآتش



نهادند هیزم دو کوه بلند

شمارش گذر کرد بر چون و چند

به دور از دو فرسنگ هرکس بدید

چنین گفت کاین است بد را کلید

نهادند بر دشت هیزم دو کوه

جهانی نظاره شده هم گروه

پس آنگاه فرمود پُرمایه شاه

که بر چوب ریزند نفط سیاه

بیامد دوصد مرد آتش فروز

دمیدند و گفتی شب آمد به روز

زمین گشت روشن تر از آسمان

جهانی خروشان و آتش دمان

سراسر همه دشت بریان شدند

بدان چهر خندانش گریان شدند

سیاوش بیامد به پیش پدر

یکی خود زرّین نهاده به سر

هُشیوار با جام های سپید

لبی پُر زخنده دلی پُر امید

یکی با رگی بر نشسته سیاه

همی گرد نعلش برآمد به ماه

تو گفتی به مینو همی جُست راه

نه بر کوه آتش همی رفت شاه

بدان گه که شد پیش کاووس باز

پیاده شد از اسب و بُردش نماز

رخ شاه کاووس پُر شرم بود

سخن گفتنش با پسر نرم بود

سیاوش بدو گفت انده مدار

کزاین سان بود گردش روزگار

سری پُر ز شرم و تباهی مراست

اگر بی گناهم رهایی مراست

ور ایدون که زین کار هستم گناه

جهان آفرینم ندارد نگاه

به نیروی یزدان نیکی دهش

از این کوه آتش نیابم تپش

سیاوش چو آمد به آتش فراز

همی گفت با داور بی نیاز

مرا ده از این کوه آتش گذر

رها کن تنم را زبند پدر

چو زین گونه بسیار زاری نمود

سیه را برانگیخت بر سان دود

خروشی برآمد زدشت و ز شهر

غم آمد جهان را از آن کار بهر

جهانی نهاده به کاووس چشم

زبان پر زگفتار و دل پر زخشم

شگفتی در آن بد که اسب سیاه

نمی داشت خود را از آتش نگاه

سیاوش سیه را بدان سان بتاخت

تو گفتی که اسبش به آتش بساخت

ز هر سو زبانه همی برکشید

کسی خود و اسب و سیاوش ندید

یکی دشت با دیدگان پر زخون

که تا او کی آید ز آتش برون

زآتش برون آمد آزاد مرد

لبان پر زخنده به رخ همچو ورد

چو او را بدیدند برخاست غو

که آمد ز آتش برون شاه نو

چنان آمد اسب و قبای سوار

که گفتی سمن داشت اندر کنار

چو بخشایش پاک یزدان بود

دم آتش و باد یکسان بود

چو از کوه آتش به هامون گذشت

خروشیدن آمد ز شهر و زدشت

سواران لشکر برانگیختند

همه دشت پیشش درم ریختند

یکی شادمانی بُد اندر جهان

میان کهان و میان مهان

همی داد مژده یکی را دگر

که بخشود بر بی گنه دادگر

همی کند سودابه از خشم موی

همی ریخت آب و همی خست روی

چو پیش پدر شد سیاووش پاک

نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک

فرود آمد از اسب کاووس شاه

پیاده سپهبد پیاده سپاه

سیاوش به پیش جهان دار پاک

بیامد بمالید رُخ را به خاک

که از تفّ آن کوه آتش برست

همه کامه دشمنان کرد پست



----------------------------------------



ازحکمت فردوسی



چنین گفت مر جفت را نرّه شیر

که فرزند ما گر نباشد دلیر

ببرّیم از او مهر و پیوند پاک

پدرش آب دریا و مادرش خاک



----------------------------------------



هرآن کس که اندیشه بد کند

به فرجام بد با تن خود کند

از امروز کاری به فردا ممان

چه دانی که فردا چه گردد زمان

گلستان که امروز باشد به بار

تو فردا چنی گُل نیاید به کار

بدان گه که یابی تنت زورمند

ز بیماری اندیش و درد و گزند

پس زندگی یاد کن روز مرگ

چنانیم با مرگ چون باد و برگ

بدان گه که در کار سستی کنی

همه رای ناتندرستی کنی

وگر برخرد چیره گردد هوا

نخواهد به دیوانگی بر،گوا



----------------------------------------



خردمند گیتی چو دریا نهاد

برانگیخته موج از او تندباد

چو هفتاد کشتی در او ساخته

همه بادبان ها برافراخته

میانه یکی خوب کشتی عروس

برآراسته همچو چشم خروس

پیمبر بدو اندرون با علی

همه اهل بیت نبی و وصی

اگر خُلد خواهی به دیگر سرای

به نزد نبیّ و وصی گیرجای

براین زادم و هم براین بگذرم

یقین دان که خاک پی حیدرم



----------------------------------------



به بازی گری مانداین چرخ مست

که بازی برآرد به هفتاد دست

به گیتی که داند به جز کردگار

که فردا چه بازی کند روزگار



----------------------------------------





درخشیدن ماه چندان بود

که خورشید تابنده پنهان بود



----------------------------------------



چو یک چند گاهی برآمد براین

درختی پدید آمد اندر زمین

زایوان گشتاسب تا پیش کاخ

درختی کشن بیخ و بسیار شاخ

همه برگ او پند و بارش خرد

کسی کز چنان برخورد کی مُرَد؟

یکی پاک پیدا شد اندر زمان

به دست اندرش مجمر عود و بان

خجسته پیی نام او زرد هُشت

که اهریمن بدکنش را بکشت

به شاه جهان گفت پیغمبرم

تو را سوی یزدان همی رهبرم



----------------------------------------



اگر جفت گردد زبان با دروغ

نگیرد ز بخت سپهری فروغ

سخن گفتن کژ زبیچارگی است

به بیچارگان بر،بباید گریست



----------------------------------------



چو گویی که کام خرد توختم

همه هر چه بایستم آموختم

یکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار



----------------------------------------



زمین گر گشاده کند راز خویش

نماید سرانجام و آغاز خویش

کنارش پُر از تاجداران بوَد

برش پر زخون سواران بوَد

پُر از مرد دانا بود دامنش

پر از ماهرخ جیب پیراهنش



----------------------------------------



پرچم کاویانی

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه

براو انجمن گشت بازارگاه

همی برخروشید و فریاد خواند

جهان را سراسر سوی داد خواند

ازآن چرم کآ هنگران پشت پای

بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن برسر نیزه کرد

همان گه ز بازار برخاست گَرد

خروشان همی رفت نیزه به دست

که: «ای نامداران یزدان پرست

کسی کاو هوای فریدون کند

دل از بند ضحاک بیرون کند

بپویید کاین مهتر آهرمن است

جهان آفرین را به دل دشمن است

بدان بی بها ناسزاوار پوست

پدید آمد آوای دشمن زدوست

همی رفت پیش اندرون مرد گُرد

جهانی براو انجمن شد نه خُرد

بدانست خود کافریدون کجاست

سراندر کشید و همی رفت راست

بیامد به درگاه سالار نو

بدیدندش آنجا و برخاست غو

چوآن پوست بر نیزه بر دید کی

به نیکی یکی اختر افکند پی

بیاراست آن را به دیبای روم

ز گوهر برو پیکر از زّر بوم

فروهشت از او سرخ و زرد وبنفش

همی خواندش کاویانی درفش

ازآن پس هرآن کس که بگرفت گاه

به شاهی به سر بر نهادی کلاه

برآن بی بها چرم آهنگران

برآویختی نو به نو گوهران

زدیبای پرمایه و پرنیان

برآن گونه شد اختر کاویان

که اندر شب تیره خورشید بود

جهان را از او دل پُر امّید بود



----------------------------------------



سام با رستم



به رستم چنین گفت دستان سام

که«شمشیر کوته شد اندر نیام

«نشاید کز این پس چمیم و چریم

وگر خویشتن تخت را پروریم

«که شاه جهان در دم اژدهاست

برایرانیان برچه مایه بلاست

«کنون کرد باید تو را رخش زین

بخواهی به تیغ جهان بخش کین

«همانا که از بهر این روزگار

همی پرورانیدمت برکنار

«مر این کارها را تو زیبی کنون

مرا سال شد از دو صد بر فزون

«از این کار یابی تو نام بلند

رهایی همی شاه را از گزند

«نباید که ارژنگ و دیو سپید

به جان از تو دارند هرگز امید»

چنین پاسخ آورد رستم که«راه

دراز است من چون شوم کینه خواه؟»

«ازاین پادشاهی بدان» گفت زال

«دو راه است هر دو به رنج و وبال

«یکی دیرباز آن که کاووس رفت

و دیگر که بالاش باشد دو هفت

«پر از شیر و دیو است و پرتیرگی

بماند بر او چشمت از خیرگی

«تو کوتاه بگزین شگفتی ببین

که یار تو بادا جهان آفرین

«شب تیره تا برکشد روز چاک

نیایش کنم پیش یزدان پاک

«مگر بازبینم بر ویال تو

سر وبازوی و چنگ و کوپال تو

«وگر هوش تو نیز بر دست دیو

رسانید یزدان کیهان خدیو

«نخواهد همی ماند ایدر کسی

بخوانندش ار چند ماند بسی

«کسی کو جهان را به نام بلند

بگیرد نباشد به رفتن نژند»

چنین گفت رستم به فرّخ پدر

که«من بسته دارم به فرمان کمر

«تن و جان فدای سپهبد کنم

طلسم و تن جادوان بشکنم

«هرآن کس که زنده ست از ایرانیان

بیارم ببندم کمر بر میان»

بپوشید ببر و برآورد یال

براو آفرین کرد بسیار زال

چنین گفت رودابه ماه روی

به رستم که«داری سوی راه روی

«مرا در غم خود گذاری همی

به یزدان چه امیّد داری همی؟»

بدوگفت«کای مادر نیک خوی

نه بگزینم این راه بر آرزوی

«چنین آمدم بخش از روزگار

تو جان و تن من به زنهار دار»



----------------------------------------



درخت زندگی



من امروز در دفتر هندوان

همی بنگریدم به روشن روان

چنین بُد نبشته که بر کوه هند

گیایی است چینی چو رومی پرند

که آن را چو گرد آوری رهنمای

بیامیزد و دانش آرد به جای

چو بر مرده بپراکند بی گمان

سخنگوی گردد هم اندر زمان

کنون من به دستوری شهریار

بپیمایم این راه دشوار خوار

بسی دانشی رهنمای آورم

مگر کاین شگفتی به جای آورم

تن مرده گر زنده گردد رواست

که نوشین روان برجهان پادشاست

بدو گفت شاه این نشاید بُدن

مگر آزمون را بباید شدن

ببر نامه من بر رای هند

نگر تا که باشد بت آرای هند

بدین کار با خویشتن یارخواه

همه یاری از بخت بیدارخواه

اگر نو شگفتی شود درجهان

که این گفته رمزی بود در نهان

ببر هرچه باید به نزدیک رای

کزو بایدت بی گمان رهنمای

در گنج بگشاد نوشین روان

ز چیزی که بُد در خور خسروان

چنین گفت زآن پس بر آن بخردان

که ای کاردیده ستوده ردان

که دانید داناتر از خویشتن؟

کجا سر فرازد بدین انجمن

به پاسخ شدند انجمن هم سخن

که داننده پیری است ایدرکهن

به سال و خرد او زما مهتر است

به دانش ز هر مهتری بهتر است

چنین گفت بُرزوی با هندوان

که ای نام داران روشن روان

براین رنج ها بر فزونی کنید

مرا سوی او رهنمونی کنید

مگر کان سخنگوی دانای پیر

بدین کار باشد مرا دست گیر

-------------------------



ببردند بُرزوی را نزد اوی

پراندیشه دل،سر پر از گفت و گوی

چو نزدیک او شد سخنگوی مرد

همه رنج ها پیش او یاد کرد

زکار نبشته که آمد پدید

سخن ها که از کاردانان شنید

بدو پیردانا زبان برگشاد

زهر دانشی پیش او کرد یاد

که من در نبشته چنین یافتم

بدان آرزو تیز بشتافتم

چو زآن رنج ها بر نیامد پدید

ببایست ناچار دیگر شنید





گیا چون سخن دان و دانش چو کوه

که هموراه باشد مر او را شکوه

تن مُرده چون مرد بی دانش است

که دانا به هر جای با رامش است

به دانش بود بی گمان زنده مرد

چو دانش نباشد به گردش مگرد

چو مردم ز دانایی آید ستوه

گیا چون کلیله است و دانش چو کوه

کتابی به دانش نماینده راه

بیابی چو جویی تو از گنج شاه

چو بشنید برُزوی زو شاد شد

همه رنج بر چشم او باد شد



----------------------------------------



آمدن تهمینه دختر شاه سمنگان به نزد رستم





چو یک بهره زان تیره شب در گذشت

شب آهنگ بر چرخ گردان بگشت

سخن گفته آمد نهفته به راز

در خوابگه نرم کردند باز

یکی بنده شمعی معنبر به دست

خرامان بیامد به بالین مست

پس بنده اندر یکی ماه روی

چو خورشید تابان پر از رنگ وبوی

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند

به بالا به کردار سروبلند

دو برگ گلش سوسن می سرشت

دو شمشاد عنبرفروش از بهشت

بنا گوش تابنده خورشیدوار

فروهشته زو حلقه گوشوار

لبان از طبرزد زبان از شکر

دهانش مکلّل به درّ و گهر

ستاره نهان کرده زیر عقیق

تو گفتی ورا زهره آمد رفیق

دو رخ چون عقیق یمانی به رنگ

دهان چون دل عاشقان گشته تنگ

روانش خرد بود و تن جان پاک

تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

از او رستم شیردل خیره ماند

براو بر جهان آفرین را بخواند

بپرسید از او گفت نام تو چیست

چه جویی شب تیره کام تو چیست

چنین داد پاسخ که تهمینه ام

تو گویی که از غم به دو نیمه ام

یکی دخت شاه سمنگان منم

زپشت هژبر و پلنگان منم

به گیتی ز شاهان مرا جفت نیست

چو من زیر چرخ کبود اندکیست

زپرده برون کس ندیده مرا

نه هرگز کس آوا شنیده مرا

به کردار افسانه از هر کسی

شنیدم همی داستانت بسی

که از دیو و شیرو پلنگ و نهنگ

نترسی و هستی چنین تیزچنگ

شب تیره تنها به توران شوی

بگردی درآن مرز و هم بغنوی

به تنها یکی گور بریان کنی

هوا را به شمشیر گریان کنی

بدرّد دل شیر و چرم پلنگ

هر آنگه که گُرز تو بیند به جنگ

برهنه چو تیغ تو بیند عقاب

نیارد به نخجیر کردن شتاب

نشان کمند تو دارد هژبر

زبیم سنان تو خون بارد ابر

چنین داستان ها شنیدم زتو

بسی لب به دندان گزیدم ز تو

بجستم همی کتف و یال و برت

بدین شهرکرد ایزد آبشخورت

تو را ام کنون گر بخواهی مرا

نبیند همی مرغ و ماهی مرا

یکی آنکه برتو چنین گشته ام

خرد را زبهر هوا کشته ام

ودیگر که از تو مگر کردگار

نشاند یکی کودکم در کنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور

سپهرش دهد بهره کیوان و هور

سه دیگر که رخشت به جای آورم

سمنگان همه زیر پای آورم

سخن های آن ماه آمد به بُن

تهمتن سراسر شنید آن سخن

چو رستم بدان سان پری چهره دید

ز هر دانشی نزد او بهره دید

دگر آنکه از رخش داد آگهی

ندید ایچ فرجام جز فرّهی

بر خویش خواندش چو سرو روان

بیامد خرامان بر پهلوان

بفرمود تا موبدی پرُ هنر

بیاید بخواهد ورا از پدر

خبر چون به شاه سمنگان رسید

از آن شادمانی دلش بردمید

زپیوند رستم دلش شاد گشت

بسان یکی سرو آزاد گشت

بدان پهلوان داد آن دخت خویش

برآن سان که بوده ست آیین و کیش

به خشنودی و رای و فرمان اوی

به خوبی بیاراست پیمان اوی

چو بسپرد دختر بدو پهلوان

همه شاد گشتند پیر و جوان

به شادی همه جان برافشاندند

برآن پهلوان آفرین خواندند

که این ماه نو برتو فرخنده باد

سر بدسگالان تو کنده باد

چو انباز او گشت با او به راز

ببود آن شب تیره تا دیرباز

چو خورشید روشن ز چرخ بلند

همی خواست افکند مشکین کمند

زشبنم شد آن غنچه تازه تر

و یا حقه لعل شد پر ز دُر

به کام صدف قطره اندر چکید

میانش یکی گوهر آمد پدید

بدانست رستم که او برگرفت

تهمتن به دل مهرش اندر گرفت

به بازوی رستم یکی مهره بود

که آن مهره اندر جهان شهره بود

بدو دادو گفتش که این را بدار

گرت دختری آیداز روزگار

بگیر و به گیسوی او بربدوز

به نیک اختر و فال گیتی فروز

ور ایدونک آید ز اختر پسر

ببندش به بازو نشان پدر

به بالای سام نریمان بود

به مردی و خوی کریمان بود

فرود آرد از ابر پران عقاب

نتابد به تندی براو آفتاب

همی بود آن شب بر ماه روی

همی گفت از هر سخن پیش اوی

چو خورشید رخشنده شد برسپهر

بیاراست روی زمین را به مهر

به بدرود گفتن گرفتش به بر

بسی بوسه دادش به چشم و به سر

پری چهره گریان از او بازگشت

ابا اندُه و درد انباز گشت



----------------------------------------



پادشاهی طهمورث دیوبند



پسربُد مر اورا یکی هوشمند

گرانمایه طهمورث دیوبند

بیامد به تخت پدر برنشست

به شاهی کمر بر میان برببست

همه موبدان را زلشکر بخواند

به خوبی چه مایه سخن ها براند

چنین گفت کامروز تخت و کلاه

مرا زیبد این تاجر و گنج و سپاه

جهان از بدی ها بشویم به رای

پس آنگه کنم درگهی گردپای

زهرجای کوته کنم دست دیو

که من بود خواهم جهان را خدیو

هرآن چیز کاندرجهان سودمند

کنم آشکارا گشایم ز بند

مر او را یکی پاک دستور بود

که رایش ز کردار بد دور بود

خنیده به هر جای شهرسپ نام

نزد جز به نیکی به هر جای گام

همه روز بسته زخوردن دو لب

به پیش جهاندار برپای شب

چنان بر دل هرکسی بود دوست

نماز شب و روزه آیین اوست

(سر مایه بُد اختر شاه را

در بسته بُد جان بدخواه را)

(همه راه نیکی نمودی به شاه

همه راستی خواستمی پایگاه)

چنان شاه پالوده گشت از بدی

که تابید از او فرّه ایزدی

یکایک بیاراست با دیو جنگ

نبُد جنگشان را فراوان درنگ

از ایشان دو بهره به افسون ببست

دگرشان به گرز گران کرد پست

کشیدندشان خسته و بسته خوار

به جان خواستند آن زمان زینهار

که ما را نکش تا یکی نو هنر

بیاموزی از ما کت آید به بر

کی نامور دادشان زینهار

بدان تا نهانی کنند آشکار

چو آزاد گشتند از بند او

بجستند ناچار پیوند او

نبشتن به خسرو بیاموختند

دلش را به دانش برافروختند

نبشتن یکی نه که نزدیک سی

چه رومی چه تازی و چه پارسی

(چه سغدی،چه چینی و چه پهلوی

زهر گونه ای کان همی بشنوی

جهاندار سی سال از این بیشتر

چه گونه پدید آوریدی هنر

برفت و سرآمد بر او روزگار

همه رنج او ماند از او یادگار



----------------------------------------



رزم رستم با اشکبوس



دلیری که بُد نام او اشکبوس

همی برخروشید برسان کوس

زگرُدان ایران هم آورد خواست

زجولان او در جهان گرد خاست

درآویخت رهام با اشکبوس

برآمد زهر دو سپه بوق و کوس

برآن نامور تیر باران گرفت

کمانش کمین سواران گرفت

جهان جوی در زیر پولاد بود

به خفتانش بر، تیر چون باد بود

برآهیخت رهام گرز گران

غمی شد ز پیکار دست سران

به گرز گران دست برد اشکبوس

زمین آهنین شد، سپهر آبنوس

بزد گرز برترک رهام گرُد

کُله خود او گشت از آن زخم خرد

چو رهام گشت از کشانی ستوه

بپیچید از او روی و شد سوی کوه

زقلب سپه اندر آشفت طوس

بزد اسب کآید بر اشکبوس

تهمتن برآشفت و با طوس گفت

که رهام را جام باده است جفت

به می در،همی تیغ بازی کند

میان یلان سرافرازی کند

توقلب سپه را به آیین بدار

من اکنون پیاده کنم کارزار

کمان به زه را به بازو فکند

به بند کمر بر بزد تیرچند

یکی تیر در دست رنگ آبنوس

خرامید و آمد بر اشکبوس

خروشید کای مرد جنگ آزمای

هم آوردت آمد،مرو باز جای

کشانی بخندید و خیره بماند

عنان را گران کرد و او را بخواند

بدو گفت خندان که نام تو چیست

تن بی سرت را که خواهد گریست؟

تهمتن چنین داد پاسخ که نام

چه پرسی؟که هرگز نبینی تو کام

مرا مام من نام مرگ تو کرد

زمانه مرا پُتک ترک تو کرد

کشانی بدو گفت بی بارگی

به کشتن دهی تن به یکبارگی

تهمتن چنین داد پاسخ بدوی

که ای بیهده مرد پرخاش جوی

پیاده ندیدی که جنگ آورد

سرسرکشان زیرسنگ آورد؟

به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ

سوار اندر آیند هرسه به جنگ؟

پیاده مرا زآن فرستاده طوس

که تا اسب بستانم از اشکبوس

کشانی بدو گفت کویت سلیح؟

نبینم همی جز فسوس و مزیح

بدو گفت رستم که تیر و کمان

ببین تا کنونت سرآرد زمان

چو نازش به اسب گرانمایه دید

کمان را بزه کرد و اندر کشید

یکی تیر زد برسر اسب اوی

که اسب اندر آمد ز بالا به روی

بخندید رستم به آواز گفت

که بنشین به نزد گرانمایه جفت

سزد گر بگیری سرش در کنار

زمانی بیاسایی از کارزار

که نازیدنت بود با او بسی

ندارد چو تو نیز او هم کسی

کمان را به زه کرد پس اشکبوس

تنی لرز لرزان، رخی سندروس

به رستم پس آنگه ببارید تیر

بدو گفت رستم که بر خیره خیر

همه رنجه داری تن خویش را

دو بازو و جان بداندیش را

تو را بخت برگشته بینم همی

بدین رزمگه کشته بینم همی

کمان را بمالید رستم به چنگ

بغرّید غرّیدنی چون پلنگ

پس آنگه به بند کمر بُرد چنگ

گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ

خدنگی برآورد پیکان چو آب

نهاده براو چار پر عقاب

بمالید چاچی کمان را به دست

به چرم گوزن اندر آمد شست

ستون کرد چپ را و خم کرد راست

خروش از خم چرخ چاچی بخاست

چو سو فارش آمد به پهنای گوش

زچرم گوزنان برآمد خروش

چو بوسید پیکان سرانگشت او

گذر کرد از مهره پشت او

چو زد تیر بر سینه اشکبوس

سپهر آن زمان دست او داد بوس

قضا گفت گیر و قدر گفت ده

فلک گفت احسنت و مه گفت زه



----------------------------------------



قصه باربد



یکی نغز دستان بزد بر درخت

کزان خیره شد مرد بیداربخت

سرودی به آواز خوش برکشید

که اکنون تو خوانیش«داد آفرین»

بماندند یک مجلس اندر شگفت

همی هرکسی رای دیگر گرفت

بدان نامداران بفرمود شاه

که جویند سرتاسر جشنگاه

فراوان بجستند و بازآمدند

به نزدیک خسرو فراز آمدند

جهاندیده آنگه ره اندر گرفت

که از بخت شاه این نباشد شگفت

که گردد گل سبزه رامشگرش

که جاوید بادا سر و افسرش

بیاورد جامی دگر میگسار

چو از خوب رخ بستد آن شهریار

زننده دگرگون بیاراست رود

برآورد ناگاه دیگر سرود

که«پیکار گردش» همی خواندند

چنین نام ز آواز او راندند

چو آن دانشی گفت و خسرو شنید

به آواز او جام می درکشید

بفرمود کین را به جای آورید

همه باغ یکسر به پای آورید

بجستند بسیار هر سوی باغ

ببردند زیر درختان چراغ

ندیدند چیزی جز از بید و سرو

خرامان به زیر گل اندر تذرو

شهنشاه پس جام دیگر بخواست

برآواز آن سر برآورد راست

برآمد دگر باره بانگ سرود

همان ساخته کرده آواز رود

همی«سبزدر سبز»خوانی کنون

براین گونه سازند مکر و فسون

چو بشنید پرویز برپای خاست

به آواز او بر یکی جام خواست

که بود اندر آن جام یک من نبید

به یکدم می روشن اندر کشید

چنین گفت کین گر فرشته بُدی

زمشک و زعنبر سرشته بُدی

وگر دیو بودی نگفتی سرود

همان نیز نشناختی زخم رود

بجویید در باغ تا این کجاست

همه باغ و گلشن چپ و دست راست

دهان و برش پر زگوهر کنم

براین رود سازانش مهتر کنم

چو بشنید رامشگر آواز اوی

همان خوب گفتار دمساز اوی

فرود آمد از شاخ سرو سهی

همی رفت با رامش و فرهی

بیامد بمالید بر خاک روی

بدو گفت خسرو چه مردی بگوی

بدو گفت شاها یکی بنده ام

به آواز تو درجهان زنده ام

سراسر بگفت آنچه بود از بُنه

که رفت اندر آن یکدل و یک تنه

به دیدار او شاد شد شهریار

بسان گلستان به ماه بهار

به سرکش چنین گفت کای بدهنر

توچون حنظلی باربد چون شکر

چرا دور کردی تو او را ز من

دریغ آمدت او در این انجمن

به آواز او شاه مِی درکشید

همان جام یاقوت بر سرکشید

براین گونه تاسر سوی خواب کرد

دهانش پر از درّ خوشاب کرد

ببُد باربد شاه رامشگران

یکی نامداری شد از مهتران

سرآمد کنون قصه باربد

مبادا که باشد تو را یار بد



----------------------------------------



پادشاهی جمشید



منم گفت با فرّه ایزدی

هَمَم شهریاری همم موبدی

بدان را زبد دست کوته کنم

روان را سوی روشنی ره کنم

به فرّ کیانی یکی تخت ساخت

چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

که چون خواستی دیو برداشتی

زهامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا

نشسته بر او شاه،فرمانروا

جهان انجمن شد برآن تخت او

شگفتی خرد ماند از بخت او

به جمشید بر گوهر افشاندند

مر آن روز را روز نو خواندند



----------------------------------------



بستر خاک



سرانجام بستر جز از خاک نیست

از او بهره زهر است، تریاک نیست

چو دانی که ایدر نمانی دراز

به تارک چرا برنهی تاج آز

تو را زین جهان شادمانی بس است

کجا رنج تو بهر دیگر کس است

تو رنجیّ و آسان دگر کس خورد

سوی گور و تابوت تو ننگرد

بر او نیز شادی همی بگذرد

همان مرگ زیر پیش بسپرد

ز روزگذر کردن اندیشه کن

پرستیدن دادگر پیشه کن

به نیکی گرای و میازار کس

ره رستگاری همین است و بس



----------------------------------------



عاشق شدن سهراب بر گردآفرید



همی جُست گردآفرید و ندید

دلش مهر و پیوند او برگزید

به دل گفت از آن پس دریغا دریغ

که شد ماه تابنده در زیر میغ

غریب آهویی آمدم در کمند

که از بند جست و مرا کرد بند

پری پیکری ناگهان رو نمود

دلم را ربود و غمم را فزود

زهی چشم بندی که آن پر فسون

به تیغم نَخست و مرا ریخت خون

ندانم چه کرد آن فسونگر به من

که ناگه مرا بست راه سخن

به آن رزم و آن روی و آن گفتگوی

نبینم دگر دلبری همچو اوی

به زاری مرا خود بباید گریست

که دلدار خود را ندانم که کیست

همی گفت و می سوخت از غم بسی

نمی خواست رازش بداند کسی

ولی عشق پنهان نماند که راز

به مردم نماید همی اشک باز

غم جان برآرد خروش از درون

اگر چند عاشق بود ذوفنون

زبس مهر آن دخت با فرّ و هنگ

نماند ایچ بر روی سهراب رنگ

از آن کارهومان نبودش خبر

که سهراب را هست خون در جگر

ولی از فراست به دل نقش بست

که او را پریشانی ای داد دست

به دام کسی پای بند آمده است

ز زلف بتی در کمند آمده است

نهان می کند درد و خونین دل است

هوس می رود راه و پا در گل است

یکی فرصتی جست و گُفتش به راز

که ای شیر دل گرد گردن فراز

بزرگان پیشین به آیین و کیش

گرامی ندیدند کس را چو خویش

ندادند بیهوده دل را زدست

نگشتند از باده مهر مست

صد آهوی مُشکین به خمّ کمند

گرفتند و دل را نکردند بند

فریب پری پیکران جوان

نخواهد کسی کاو بود پهلوان

تو ای شیر دل مهتر دیوبند

زمهر که گشتی چنین مستمند

نه رسم جهان گیری و سروری است

که از مهر ماهی بباید گریست

زتوران به کاری برون آمدیم

شناور به دریای خون آمدیم

سر مرز ایران گرفتیم تنگ

چنین دژ به آسانی آمد به چنگ

اگر چند این کار باشد به کام

ولی هست در پیش رنجی تمام

بیاید شهنشاه کاووس و طوس

چو رستم که با شیر سازد فسوس

سپهدار گودرز و گیو دلیر

فرامرز و بهرام و رُهّام شیر

چنین نره شیران پولاد چنگ

کمر بسته کین پی نام و ننگ

بیایند یکسر به پیکار ما

که داند که خود چون شود کار ما

تویی مرد میدان این سروران

چه کارت به عشق پری پیکران

به دل سرد کن مهر شوخان شنگ

که فردا نمانی زمردان جنگ

اگر یک دلی کام حاصل کنی

وگرنه سر اندر سر دل کنی

توکاری که داری نبرده به سر

چرا دست یازی به کار دگر

به نیروی مردی جهان را بگیر

زشاهان به دست آر تاج و سریر

چو کشور به دست تو آید فراز

به هر جای خوبان برندت نماز

هرآن کس که شد کامران در جهان

پرستش کنندش کهان و مهان

از آن گفته سهراب بیدار شد

دلش بسته بند پیکارشد

بگفت ای سر نامداران چین

به گفتار خوبت هزار آفرین

شد این گفت تو داروی جان من

کنون با تو نو گشت پیمان من

جهان را سراسر چه خشک و چه آب

در آرم به فرمان افراسیاب



----------------------------------------



کیخسرو در لباس شبان



بدو گفت کای نورسیده شبان

چه آگاهی استت ز روز و شبان

چنین داد پاسخ که نخجیر نیست

مرا خود کمان و زه و تیر نیست

بپرسید بازش از آموزگار

ز نیک و بد گردش روزگار

بدو گفت جایی که باشد پلنگ

بدرد دل مردم تیز چنگ

سه دیگر بپرسیدش از مام و باب

از آرام و از شهر و از خورد و خواب

چنین داد پاسخ که در کوه شیر

نیارد سک کارزاری به زیر

بدوگفت از ایدربه ایران شوی

به نزدیک شاه دلیران شوی؟

چنین داد پاسخ که بر کوه و دشت

سواری پرندوش بر من گذشت

بخندید شاه و چو گل برشکفت

به نرمی به کیخسرو آنگاه گفت

نخواهی دبیری تو آموختن

ز دشمن نخواهی تو کین توختن؟

بدو گفت در شیر روغن نماند

شبان را بخواهم من از دشت راند



----------------------------------------



همه بیشه و باغ و آب روان

یکی جایگاه از در پهلوان

زمین پرنیان و هوا مشک بوی

گلاب است گوئی مگر آب جوی

خم آورده از باغ شاخ سمن

صنم شد گل و گشت بلبل شمن

خرامان بگرد گلان برتذرو

خروشیدن بلبل از شاخ سرو

پریچهر بینی همه دشت و کوه

بهر سو بشادی نشسته گروه

همه دخت ترکان پوشیده روی

همه سرو قد و همه مشک بوی

همه رخ پر از گل همه چشم خواب

همه لب پر از می به بوی گلاب

----------------------------------------



می خوشگوار



کنون خورد باید می خوشگوار

که می بوی مُشک آید از مرغزار

هوا پرخروش و زمین پر زجوش

خنُک آنکه دل شاد دارد به نوش

همه بوستان زیر برگ گل است

همه کوه پر لاله و سنبل است

به پالیز بلبل بنالد همی

گل از ناله او ببالد همی

من از ابر بینم همی باد و نم

ندانم که نرگس چرا شد دژم

شب تیره بلبل نخسبد همی

گل از باد و باران بجنبد همی

بخندد همی بلبل از هردوان

چو بر گل نشیند گشاید زبان

ندانم که عاشق گل آمد گر ابر

که از ابر بینم خروش هژبر

بدرّد همی پیش پیراهنش

درخشان شود آتش اندر تنش

سرشک هوا بر زمین شد گوا

به نزدیک خورشید فرمانروا

که داند که بلبل چه گوید همی

به زیر گل اندر چه پوید همی

نگه کن سحرگاه تا بشنوی

زبلبل سخن گفتن پهلوی

همی نالد از مرگ اسفندیار

ندارد به جز ناله زو یادگار

چو آواز رستم شب تیره،ابر

بدرّد دل پیل و چنگ هژبر

----------------------------------------



از حکمتهای فردوسی



کسی را که مغزش بود پر شتاب

فراوان سخن باشد و دیریاب

چو گفتار بیهوده بسیار گشت

سخنگوی در مردمی خوارگشت

هنر جوی و تیمار بیشی مخور

که گیتی سپنج است و ما بر گذر

اگر روز ما پایدار آمدی

جهان را بسی خواستار آمدی

به گیتی به از مردمی کار نیست

بدین با تو دانش به پیکار نیست

همه روشنی در تن از راستی ست

ز تاریّ و کژّی بباید گریست

خردمند و دانا و خرّم نهان

تنش زین جهان است و دل زآن جهان

به نایافت رنجه مکن خویشتن

که تیمار جان باشد و رنج تن

زنیرو بود مرد را راستی

زسستی کژی آید و کاستی

زدانش چو جان تو را مایه نیست

به از خامُشی هیچ پیرایه نیست

چو بر دانش خویش مهر آوری

خرد را زتو بگسلد داوری

توانگر بود هرکه را آز نیست

خنک مرد کش آز انباز نیست

چو دانا تو را دشمن جان بود

به از دوست مردی که نادان بود

توانگر شد آن کس که خرسند گشت

از او آز و تیمار در بند گشت

به آموختن چون فروتن شوی

سخن های دانندگان بشنوی

میانه گزینی بمانی به جای

نباشد جز از نیکیت رهنمای

مگوی آن سخن کاندر آن سود نیست

کز آن آتشت بهره جز دود نیست

----------------------------------------



پایان سوکنامه سهراب



به کُشتی گرفتن نهادند سر

گرفتند هر دو دوال از کمر

سپهدار سهراب و آن زور دست

تو گفتی که چرخ بلندش ببست

غمین گشت رستم بیازید چنگ

گرفت آن سر و یال جنگی پلنگ

خم آورد پشت دلیر جوان

زمانه سرآمد نبودش توان

زدش بر زمین بر به کردار شیر

بدانست کاو هم نماند به زیر

سبک تیغ تیز از میان برکشید

برپور بیدار دل بردرید

هرآنگه که تو تشنه گشتی به خون

بیالودی این خنجر آبگون

زمانه به خون تو تشنه شود

براندام تو موی دشنه شود

بپیچید سهراب و پس آه کرد

زنیک و بد اندیشه کوتاه کرد

بدو گفت کاین بر من از من رسید

زمانه به دست تو دادم کلید

تو زین بی گناهی که این گوژپشت

مرا برکشید و به زودی بکشت

به بازی بگویند هم سال من

به خاک اندر آمد چنین یال من

نشان داد مادر مرا از پدر

زمهر اندر آمد روانم به سر

همی جستمش تا ببینمش روی

چنین جان بدادم بدین آرزوی

دریغا که رنجم نیامد به سر

ندیدم در این هیچ روی پدر

کنون گر تو درآب ماهی شوی

و یا چون شب اندر سیاهی شوی

وگر چون ستاره شوی بر سپهر

ببری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از توپدر کین من

چو بیند که خشت است بالین من

از آن نامداران گردن کشان

کسی هم برد نزد رستم نشان

که سهراب کشته است و افکنده خوار

همی خواست کردن تو را خواستار

چو رستم شنید این سخن خیره گشت

جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

بیفتاد از پای و بیهوش گشت

همی بی تن و تاب و بی توش گشت

بپرسید ازآن پس که آمد به هوش

بدو گفت با ناله و با خروش

بگو تا چه داری زرستم نشان

که گم باد نامش ز گردن کشان

که رستم منم کم مماناد نام

نشیناد بر ماتمم پور سام

بزد نعره و خونش آمد به جوش

همی کند موی و همی زد خروش

چو سهراب رستم بدان سان بدید

بیفتاد و هوش از سرش برپرید

بدو گفت گر زان که رستم تویی

بکشتی مرا خیره بر بد خویی

زهرگونه بودم تورا رهنمای

نجنبید یک لخت مهرت ز جای

کنون بند بگشای از جوشنم

برهنه ببین این تن روشنم

به بازوم بر مهره خود نگر

ببین تا چه دید این پسر از پدر

چو برخاست آواز کوس از درم

بیامد پر از خون دو رخ مادرم

همی جانش از رفتن من بخست

یکی مهره بر بازوی من ببست

مرا گفت کاین از پدر یادگار

بدار و ببین تا کی آید به کار

کنون کارگر شد که بی کار گشت

پسر پیش چشم پدر خوار گشت

چو بگشاد خفتان و آن مهره دید

همه جامه بر خویشتن بردرید

همی گفت کای کشته بر دست من

دلیر و ستوده به هر انجمن

همی ریخت خون و همی کند موی

سرش پُر زخاک و پُر از آب روی

بدو گفت سهراب کاین بد تری است

به آب دو دیده نباید گریست

از این خویشتن کشتن اکنون چه سود

چنین رفت و این بودنی کار بود

----------------------------------------



گفتار در فراهم آوردن شاهنامه



سخن هرچه گویم همه گفته اند

بر باغ دانش همه رُفته اند

اگربر درخت برومند جای

نیابم که از برشدن نیست رای

کسی کاو شود زیر نخل بلند

همان سایه زو باز دارد گزند

توانم مگر پایه ای ساختن

بر شاخ آن سرو سایه فکن

کزین نامور نامه شهریار

به گیتی بمانم یکی یادگار

تو این را دروغ و فسانه مدان

به رنگ فسون و بهانه مدان

از او هرچه اندر خورد با خرَد

دگر بر ره رمز معنی برد

ز هر کشوری موبدی سالخورد

بیاورد کاین نامه را یاد کرد

بپرسید شان از کیان جهان

وز آن نامداران فرخ مهان

که گیتی به آغاز چون داشتند

که ایدون به ما خوار بگذاشتند؟

چه گونه سرآمد به نیک اختری

برایشان همه روز کنداوری؟

بگفتند پیشش یکایک مهان

سخن های شاهان و گشت جهان

چو بشنید از ایشان سپهبد سخُن

یکی نامور نامه افکند بن

چنین یادگاری شد اندر جهان

برو آفرین از کهان و مهان

----------------------------------------



جهان را فزایش زجفت آفرید



چودستور فرزانه با موبدان

سرافراز گردان و فرّخ ردان

به شادی بر پهلوان آمدند

خردمند و روشن روان آمدند

زبان تیز بگشاد دستان سام

لبی پر زخنده دلی شادکام

نخست آفرین جهاندار کرد

دل موبد از خواب بیدار کرد

چنین گفت کز داور راد و پاک

دل ما پر امیّد و ترس است و باک

به بخشایش امیّد و ترس از گناه

به فرمانها ژرف کردن نگاه

ستودن مر او را چنان چون توان

شب و روز بودن به پیشش نوان

خداوند گردنده خورشید و ماه

روان را به نیکی نماینده راه

بدویست کیهان خرم به پای

همو داد و داور به هر دو سرای

بهارآرد و تیر ماه و خزان

برآرد پر از میوه دار رزان

جوان داردش گاه با رنگ و بوی

گهش پیربینی دژم کرده روی

زفرمان و رایش کسی نگذرد

پی مور بی او زمین نسپرد

بدانگه که لوح آفرید و قلم

بزد بر همه بودنیها رقم

جهان را فزایش زجفت آفرید

که از یک فزونی نیاید پدید

زچرخ بلند اندر آمد سخُن

سراسر همین است گیتی ز بُن

زمانه به مردم شد آراسته

وزو ارج گیرد همی خواسته

اگر نیستی جفت اندر جهان

بماندی توانایی اندر نهان

ودیگر که مایه ز دین خدای

ندیدم که ماندی جوان را به جای

به ویژه که باشد ز تخم بزرگ

چو بی جفت باشد ،بماند سترگ

چو نیکوتر از پهلوان جوان

که گردد به فرزند روشن روان

چو هنگام رفتن فراز آیدش

به فرزند نوروز بازآیدش

به گیتی بماند به فرزند نام

که این پورزالست و آن پور سام

بدو گردد آراسته تاج و تخت

از آن رفته نام و بدین مانده بخت

کنون این همه داستان منست

گل و نرگس بوستان منست

----------------------------------------



از داستان اکوان دیو



چو اکوانش از دور خفته بدید

یکی باد شد تا براو رسید

زمین گرد ببرید و برداشتش

زهامون به گردون برافراشتش

غمی شد تهمتن چو بیدار شد

سر پر خرد پر زپیکار شد

چو رستم بجنبید برخویشتن

بدو گفت اکوان که ای پیلتن

یکی آرزو کن که تا از هوا

کجات آید افگندن اکنون هوا

سوی آبت اندازم ار سوی کوه

کجا خواهی افتاد دور از گروه

چو رستم به گفتار او بنگرید

هوا در کف دیو واژونه دید

چنین گفت با خویشتن پیلتن

که بُد نامبردار هر انجمن

گر اندازدم گفت برکوهسار

تن و استخوانم نیاید به کار

به دریا به آید که اندازدم

کفن سینه ماهیان سازدم

وگر گویم او را به دریا فگن

به کوه افگند بدگهر اهرمن

همه واژگونه بود کار دیو

که فریادرس باد کیهان خدیو

چنین داد پاسخ که دانای چین

یکی داستانی زدست اندراین

که درآب هرکاو برآیدش هوش

به مینو روانش نبیند سروش

به زاری هم ایدر بماند به جای

خرامش نیاید به دیگر سرای

به کوهم بینداز تا ببر و شیر

ببینند چنگال مرد دلیر

ز رستم چو بشنید اکوان دیو

برآورد بر سوی دریا غریو

به جایی بخواهم فکندنت گفت

که اندر دو گیتی بمانی نهفت

به دریای ژرف اندر انداختش

ز کینه خور ماهیان ساختش

همان کز هوا سوی دریا رسید

سبک تیغ تیز از میان برکشید

نهنگان که کردند آهنگ اوی

ببودند سرگشته از چنگ اوی

به دست چپ و پای کرد آشناه

به دیگر ز دشمن همی جست راه

---------------------------------------



دیوی به نام من



جهان را به خوبی من آراستم

چنانست گیتی کجا خواستم

خور و خواب و آرامتان از منست

همان کوشش و کامتان از منست

بزرگی و دیهیم شاهی مراست

که گوید که جز من کسی پادشاست؟

همه موبدان سر فکنده نگون

چرا کس نیارست گفتن نه چون

چو این گفته شد فر یزدان ازوی

بگشت و جهان شد پر از گفت گوی

منی چون بپیوست با کردگار

شکست اندر آورد و برگشت کار

چه گفت آن سخن گوی با فرّ و هوش

چو خسرو شوی بندگی را بکوش

به یزدان هرآن کس که شد ناسپاس

به دلش اندر آید ز هر سو هراس

به جمشید بر تیره گون گشت روز

همی کاست آن فر گیتی فروز

----------------------------------------



نبرد هوشنگ با دیو سیاه



خجسته سیامک یکی پور داشت

که نزد نیا جای دستور داشت

گرانمایه را نام هوشنگ بود

تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود

به نزد نیا یادگار پدر

نیا پروریده مر او را به بر

چو بنهاد دل کینه و جنگ را

بخواند آن گرانمایه هوشنگ را

همه گفتنیها بدو بازگفت

همی رازها برگشاد از نهفت

که من لشکری کرد خوام همی

خروشی برآورد خواهم همی

تو را بود باید همی پیش رو

که من رفتنی ام تو سالار نو

{پری و پلنگ انجمن کرد و شیر

ز درّندگان گرگ و ببر دلیر}

سپاهی دد و دام و مرغ و پری

سپهدار پرکین و کند آوری

{پس پشت لشکر کیومرث شاه

نبیره به پیش اندرون با سپاه}

بیامد سیه دیو با ترس و باک

همی بآسمان برپراکنده خاک

{ز هَرَای درّندگان چنگ دیو

شده سُست از خشم کیهان خدیو}

به هم برشکستند هر دو گروه

شدند از دد و دام و دیوان ستوه

بیازید هوشنگ چون شیر چنگ

جهان کرد بر دیو نستوه تنگ

{کشیدش سراپای یکسر دوال

سپهبد برید آن سر بی همال}

به پای اندر افکند و بسپرد خوار

دریده بر و چرم و برگشته کار

چو آمد مر آن کینه را خواستار

سرآمد کیومرث را روزگار

{جهان فریبنده را گرد کرد

ره سود بنمود و خود مایه خورد}



----------------------------------------



پادشاهی هوشنگ



جهاندار هوشنگ با رای و داد

به جای نیا تاج بر سر نهاد

بگشت از برش چرخ سالی چهل

پُر از هوش مغز و پُر از رای دل

چو بنشست بر جایگاه مهی

چنین گفت بر تخت شاهنشهی

که برهفت کشور منم پادشا

جهاندار پیروز و فرمانروا

به فرمان یزدان پیروزگر

به داد و دهش تنگ بستم کمر

وز آن پس جهان یکسر آباد کرد

همه روی گیتی پُر از داد کرد



----------------------------------------



بنیاد نهادن جشن سده



یکی روز شاه جهان سوی کوه

گذر کرد باچند کس هم گروه

پدید آمد از دور چیزی دراز

سیه رنگ و تیره تن و تیزتاز

دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون

ز دود دهانش جهان تیره گون

نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ

گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ

به زور کیانی رهانید دست

جهان سوز مار از جهانجوی جست

برآمد به سنگ گران سنگ خرد

همان و همین سنگ بشکست گُرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ

دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

نشد مار کشته ولیکن ز راز

از این طبع سنگ آتش آمد فراز

جهاندار پیش جهان آفرین

نیایش همی کرد و خواند آفرین

{که او را فروغی چنین هدیه داد

همین آتش آنگاه قبله نهاد}

{بگفتا فروغی ست این ایزدی

پرستید باید اگر بخردی}

یکی جشن کرد آن شب و باده خورد

سده نام آن جشن فرخنده کرد

زهوشنگ ماند این سده یادگار

بسی باد چون او دگر شهریار

{کز آباد کردن جهان شاد کرد

جهانی به نیکی از او یاد کرد}

----------------------------------------



هنر در هنر



یکی نامه فرمود نزدیک سام

سراسر نوید و درود و خرام

وز او باد برسام نیرم درود

خداوند کوپال و شمشیر وخود

چماننده چرمه هنگام گرد

چراننده کرکس اندر نبرد

فزاینده باد آوردگاه

فشاننده خون زابر سیاه

به مردی هنر در هنر ساخته

سرش از هنرگردن افراخته

----------------------------------------



پند دادن کتایون اسفندیار را



کتایون خورشید رخ پُر زخشم

به نزد پسر شد پر از آب چشم

چنین گفت با فرّخ اسفندیار

که ای از یلان جهان یادگار

زبهمن شنیدم که از گلستان

همی رفت خواهی به زابلستان

به بندی همی رستم زال را

خداوند شمشیر و کوپال را

زگیتی همی پند مادر نیوش

به بد تیز مشتاب و بر بد مکوش

سواری که باشد به نیروی پیل

به پیکار خوار آیدش رود نیل

بدرّد جگرگاه دیو سپید

زشمشیر او گم کند راه شید

هم او شاه هاماوران رابشکست

نیارست گفتن کس او را درشت

همانا چو سهراب دیگر سوار

نبوده ست جنگی گه کارزار

به پیش پدر شد به هنگام جنگ

به آورد گه کشته شد بی درنگ

شنیدی همانا کز اکوان دیو

چگونه برآورد رستم غریو

چو کاموس جنگی به خّم کمند

پیاده گرفت و کشیدش به بند

زشنگل شنیدی که روز نبرد

به خنجر چگونه برآورد گرد

به کین سیاوش ز افراسیاب

زخون کرد گیتی چو دریای آب

از آن گرد چندان که گویم سخن

هنرها هرگز نیاید به بُن

مده از پی تاج سر را به باد

که با تاج خود کس زمادر نزاد

که نفرین براین تخت واین تاج باد

بدین کشتن و شور و تاراج باد

پدر پیرگشته ست و برنا تویی

به جنگ و به مردی توانا تویی

سپه یکسره برتو دارند چشم

میفکن تن اندر بلاها زخشم

پدر بگذرد تخت و تاجش توراست

همان یاره و گاه عاجش توراست

جز از سیستان در جهان جای هست

جوانی مکن تیز منمای دست

مرا خاکسار دو گیتی مکن

از این مهربان مام بشنو سخن

تو رزم تهمتن به بازی مدار

مخور با تن و جان خود زینهار

چنین پاسخ آوردش اسفندیار

که ای مهربان این سخن یاد دار

همان است رستم که دانی همی

هنرهاش چون زند خوانی همی

نکوکارتر زو به ایران کسی

نیاید پدید ار بجویی بسی

مر او را به بستن نباشد سزا

چنین بد نه خوب آید از پادشا

ولیکن نباید شکستن دلم

که چون بشکنی دل ز تن بگسلم

چگونه کشم سر زفرمان شاه

چگونه گذارم چنین پیشگاه

مرا گر به زابل سرآید زمان

بدان سو کشد گردش آسمان

چو رستم سر آرد به فرمان من

زمن نشنود تلخ هرگز سخن

ببارید خون از مژه مادرش

همه پاک برکند موی از سرش

----------------------------------------



تیرانداختن رستم اسفندیار رابه چشم



بدانست رستم که لابه به کار

نیاید همی پیش اسفندیار

کمان را به زه کرد و آن تیرگز

که پیکانش را داده بُد آب رز

همی راند تیر گز اندر کمان

سر خویش کرده سوی آسمان

همی گفت کای پاک دادار هور

فزاینده دانش و فّر و زور

همی بینی این پاک جان مرا

توان مرا هم روان مرا

که چندین بپیچم که اسفندیار

مگر سر بپیچاند از کارزار

تو دانی به بیداد کوشد همی

به من جنگ و مردی فروشد همی

به بادافره این گناهم مگیر

تو ای آفریننده ماه و تیر

چو خودکامه جنگی بدید آن درنگ

که رستم همی دیر شد سوی جنگ

بدوگفت کای سگزی بدگمان

نشد سیرجانت ز تیر و کمان

ببینی کنون تیر گشتاسپی

دل شیر و پیکان لهراسپی

یکی تیر بر ترگ رستم بزد

چنان کز کمان سواران سزد

تهمتن گز اندر کمان راند زود

برآن سان که سیمرغ فرموده بود

بزد راست بر چشم اسفندیار

سیه شد جهان پیش آن نامدار

خم آورد بالای سرو سهی

از او دور شد دانش و فرّهی

نگون شد سر شاه یزدان پرست

بیفتاد چاچی کمانش ز دست

گرفته بُش و یال اسپ سیاه

زخون لعل شد خاک آوردگاه

چنین گفت رستم به اسفندیار

که آوردی آن تخم زفتی به بار

تو آنی که گفتی که رویین تنم

بلند آسمان بر زمین برزنم

من از شست تو هشت تیرخدنگ

بخوردم ننالیدم از نام و ننگ

به یک تیر برگشتی از کارزار

بخفتی برآن باره نامدار

هم اکنون به خاک اندرآید سرت

بسوزد دل مهربان مادرت

هم آنگه سر ناردارشاه

نگون اندر آمد ز پشت سیاه

زمانی همی بود تا یافت هوش

بر خاک بنشست و بگشاد گوش

سر تیر بگرفت و بیرون کشید

همی پرّ و پیکانش در خون کشید

هم آنگه به بهمن رسید آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

بیامد به پیش پشوتن بگفت

که پیکار ما گشت بادرد جفت

تن ژنده پیل اندر آمد به خاک

دل ما از این درد کردند چاک

برفتند هر دو پیاده دوان

زپیش سپه تا بر پهلوان

بدیدند جنگی برش پر زخون

یکی تیر پر خون به دست اندرون

پشوتن برو جامه را کرد چاک

خروشان به سر همی کرد خاک

همی گشت بهمن به خاک اندرون

بمالید رخ را بدان گرم خون

پشوتن همی گفت راز جهان

که داند ز دین آوران و مهان

چو اسفندیاری که از بهر دین

به مردی برآهیخت شمشیر کین

جهان کرد پاک از بد بت پرست

به بدکار هرگز نیازید دست

به روز جوانی هلاک آمدش

سرتاجور سوی خاک آمدش

بدی را کز او هست گیتی به درد

پُر آزار از او جان آزاد مرد

فراوان بر او بگذرد روزگار

که هرگز نیبند بد کارزار

جوانان گرفتندش اندر کنار

همی خون ستردند زآن شهریار

پشوتن برو برهمی مویه کرد

رخی پُر زخون و دلی پُر زدرد

همی گفت زار ای یل اسفندیار

جهانجوی و از تخمه شهریار

که کند اینچنین کوه جنگی ز جای

که افکند شیر ژیان را زپای

که خورشید تابنده را تارکرد

که شاه سرافراز را خوار کرد

کجا شد به رزم آن نکو ساز تو

کجا شد به بزم آن خوش آواز تو

چو کردی جهان را ز بدخواه پاک

نیامدت از شیر و از دیو باک

کنون کآمدت سودمندی به کار

همی خاک بینمت پروردگار

چنین گفت با دانش اسفندیار

که ای مرد دانای این روزگار

مکن خویشتن پیش من در تباه

که این بود بهر من از چرخ و ماه

کجا شد فریدون و هوشنگ و جم

زباده آمده بازگشته به دم

همان پاک زاده نیاکان من

گزیده سرافراز پاکان من

برفتند و ما را سپردند جای

نماند کسی در سپنجی سرای

فراوان بگشتم من اندر جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان

که راه یزدان به جای آورم

خرد را به دین رهنمای آورم

چو از من گرفت این سخن روشنی

زبد بسته شد دست آهرمنی

زمانه بیازید چنگال تیز

نبد زو مرا روزگار گریز

امید من آن است کاندر بهشت

دل افروز من بدرود هرچه کشت

به مردی مرا پور دستان نکشت

نگه کن بدین گز که دارم به مشت

بدین چوب شد روزگارم به سر

زسیمرغ وز رستم چاره گر

فسون ها ونیرنگ ها زال ساخت

که اروند و بند جهان او شناخت

چو اسفندیار این سخن یاد کرد

بپیچید و بگریست رستم به درد

چنین گفت کز دیو ناسازگار

تورا بهره رنج من آمد به کار

چنان است کاو گفت یکسر سخن

زمردی به کژی نیفکند بن

که تا من به گیتی کمر بسته ام

بسی رزم گردن کشان جُسته ام

سواری ندیدم چو اسفندیار

زره دار با جوشن کارزار

چو بیچاره برگشتم از دست اوی

بدیدم کمان و بر و شست اوی

سوی چاره گشتم ز بیچارگی

بدادم بدو سر به یکبارگی

زمان ورا در کمان ساختم

چو روزش سرآمد بینداختم

گر او را همی روز بازآمدی

مرا کارگز کی فراز آمدی؟

از این خاک تیره بباید شدن

به پرهیز یک دم نشاید زدن

همان است کز گز بهانه منم

وزین تیرگر در فسانه منم