"شیخ محمودشبستری"



قطره دریا



اگر یک ذرّه را دل بر شکافی

برون آید از آن صد بحر صافی

به هر جزوی ز خاک ار بنگری راست

هزاران آدم اندر وی هویداست

به اعضا ، پشه‌ای همچند فیل است

در اسما ، قطره‌ای مانند نیل است

درون حبّه‌ای صد خرمن آمد

جهانی در دل یک ارزن آمد

به پّر پشّه‌ای در ، جای جانی

درون نقطهٔ چشم ، آسمانی

بدان خردی که آمد حبه دل

خداوند دو عالم راست منزل

در او در ، جمع گشته هر دو عالم

گهی ابلیس گردد گاه آدم

ببین عالم همه در هم سرشته

ملک در دیو و دیو اندر فرشته

همه با هم، به هم چون دانه و بر

ز کافر مؤمن و مؤمن ز کافر

به هم جمع آمده در نقطه حال

همه دور زمان روز و مه و سال

ازل عین ابد افتاد با هم

نزول عیسی و ایجاد آدم

ز هر یک نقطه زین دور مسلسل

هزاران شکل می‌گردد مشّکل

ز هر یک نقطه دوری گشته دایر

هم او مرکز هم او در دور سایر

اگر یک ذرّه را برگیری از جای

خلل یابد همه عالم سراپای

همه سرگشته و یک جزو از ایشان

برون ننهاده پای از حد امکان

تعیّن هر یکی را کرده محبوس

به جزویّت ز کّلی گشته مایوس

تو گویی دائما در سیر و حبسند

که پیوسته میان خلع و لبسند

همه در جنبش و دائم در آرام

نه آغاز یکی پيدا نه انجام

همه از ذات خود پیوسته آگاه

وز آنجا راه برده تا به درگاه

به زیر پرده هرذره پنهان

جمال جانفزای روی جانان

--------------------------------------

آینه عدم



اگر خواهي که بيني چشمه خور

تو را حاجت فتد با جسم ديگر

چو چشم سر ندارد طاقت تاب

توان خورشيد تابان ديد در آب

از او چون روشني کمتر نمايد

در ادراک تو حالي مي فزايد

عدم آيينه هستي است مطلق

کز او پيداست عکس تابش حق

عدم چون گشت هستي را مقابل

در او عکسي شد اندر حال حاصل

شد آن وحدت از اين کثرت پديدار

يکي را چون شمردي گشت بسيار

عدد گرچه يکي دارد بدايت

وليکن نبودش هرگز نهايت

عدم در ذات خود چون بود صافي

از او با ظاهر آمد گنج مخفي

حديث «کُنتُ کَنزا» را فرو خوان

که تا پيدا ببيني گنج پنهان

عدم آيينه، عالم عکس و انسان

چو چشم عکس در وي شخص پنهان

تو چشم عکسي و او نور ديده است

به ديده ديده را هرگز که ديده است

جهان انسان شد و انسان جهاني

از اين پاکيزه تر نبود بياني

چو نيکو بنگري در اصل اين کار

هم او بيننده هم ديده است و ديدار

حديث قدسي اين معني بيان کرد

و بي يسمع و بي يبصر عيان کرد

جهان را سر به سر آيينه اي دان

به هر يک ذره در، صد مهر تابان

--------------------------------------

رمزها و تمثیل ها



چه خواهد اهل معنی زان عبارت

که سوی چشم و لب دارد اشارت

چه جوید از سر زلف و خط و خال

کسی که اندر مقامات است و احوال



جواب

هر آن چیزی که در عالم عیان است

چو عکسی ز آفتاب آن جهان است

جهان چون زلف و خّط و خال و ابروست

که هر چیزی به جای خویش نیکوست

تجلّی گه جمال و گه جلال است

رخ و زلف آن معانی را مثال است

صفات حق تعالی لطف و قهر است

رخ و زلف بتان را زان دو بهر است

چو محسوس آمد این الفاظ مسموع

نخست از بهر محسوس است موضوع

ندارد عالم معنی نهایت

کجا بیند مر او را لفظ غایت

هر آن معنی که شد از ذوق پیدا

کجا تعبیر لفظی یابد او را

چو اهل دل کند تفسیر معنی

به مانندی کند تعبیر معنی

که محسوسات از آن عالم چو سایه است

که این چون طفل و آن مانند دایه است

به نزد من خود الفاظ ماول

بر آن معنی فتاد از وضع اوّل

به محسوسات خاص از عرف عام است

چه داند عام کان معنی کدام است

نظر چون در جهان عقل کردند

از آنجا لفظها را نقل کردند

تناسب را رعایت کرد عاقل

چو سوی لفظ معنی گشت نازل

ولی تشبیه کلی نیست ممکن

ز جست و جوی آن می‌باش ساکن

بدین معنی کسی را بر تو دق نیست

که صاحب مذهب اینجا غیر حق نیست

ولی تا با خودی زنهار زنهار

عبارات شریعت را نگه‌دار

که رخصت اهل دل را در سه حال است

فنا و سکر و آن دیگر دلال است

هر آن کس کو شناسد این سه حالت

بداند وضع الفاظ و دلالت

تو را گر نیست احوال مواجید

مشو کافر ز نادانی به تقلید

مجازی نیست احوال حقیقت

نه هر کس یابد اسرار طریقت

گزاف ای دوست ناید ز اهل تحقیق

مر این را کشف باید یا که تصدیق

بگفتم وضع الفاظ و معانی

تو را سربسته گر خواهی بدانی

نظر کن در معانی سوی غایت

لوازم را یکایک کن رعایت

به وجه خاص از آن تشبیه می‌کن

ز دیگر وجه‌ها تنزیه می‌کن

چو شد این قاعده یک سر مقرر

نمایم زان مثالی چند دیگر

--------------------------------------

کتاب آفرینش

به نزد آنکه جانش در تجلي است

همه عالم کتاب حق تعالي است

عرض اعراب و جوهر چون حروف است

مراتب همچو آيات وقوف است

از او هر عالمي چون سوره‌اي خاص

يکي زان فاتحه و آن ديگر اخلاص

نخستين آيتش عقل کل آمد

که در وي همچو باء بسمل آمد

دوم نفس کل آمد آيت نور

که چون مصباح شد از غايت نور

سيم آيت در او شد عرش رحمان

چهارم «آيت الکرسي» همي دان

پس از وي جرمهاي آسماني است

که در وي سوره‌ي سبع المثاني است

نظر کن باز در جرم عناصر

که هر يک آيتي هستند باهر

پس از عنصر بود جرم سه مولود

که نتوان کرد اين آيات محدود

به آخر گشت نازل نفس انسان

که بر ناس آمد آخر ختم قرآن



-------------------------------------



اشارات به خال

بر آن رخ نقطه خالش بسیط است

که اصل و مرکز دور محیط است

از او شد خطّ دور هر دو عالم

وز او شد خطّ نفس و قلب آدم

از آن حال دل پرخون تباه است

که عکس نقطه خال سیاه است

ز خالش حال دل جز خون شدن نیست

کز آن منزل ره بیرون شدن نیست

به وحدت در، نباشد هیچ کثرت

دو نقطه نبود اندر اصل وحدت

ندانم خال او عکس دل ماست

و یا دل عکس خال روی زیباست

دل اندر روی او، یا اوست در دل

به من پوشیده شد این راز مشکل

اگر هست این دل ما عکس آن خال

چرا می‌باشد آخر مختلف حال

گهی چون چشم مخمورش خراب است

گهی چون زلف او در اضطراب است

گهی روشن چو آن روی چو ماه است

گهی تاریک چون خال سیاه است

گهی مسجد بود گاهی کنشت است

گهی دوزخ بود گاهی بهشت است

گهی برتر شود از هفتم افلاک

گهی افتد به زیر توده خاک

پس از زهد و ورع گردد دگر بار

شراب و شمع و شاهد را طلبکار

-------------------------------------

شیخی و مریدی



چه شیخی و مریدی این چه قید است

چه جای زهد و تقوی این چه شید است

اگر روی تو باشد در که و مه

بت و زنار و ترسایی تو را به

چو کفر و دین بود قائم به هستی

شود توحید عین بت‌پرستی

چو اشیا هست هستی را مظاهر

از آن جمله یکی بت باشد آخر

نکو اندیشه کن ای مرد عاقل

که بت از روی هستی نیست باطل

بدان که ایزد تعالی خالق اوست

ز نیکو هر چه صادر گشت نیکوست

وجود آنجا که باشد محض خیر است

وگر شّری است در وی، آن ز غیر است

مسلمان گر بدانستی که بت چیست

بدانستی که دین در بت‌پرستی است

وگر مشرک ز بت آگاه گشتی

کجا در دین خود گمراه گشتی

ندید او از بت الا خلق ظاهر

بدین علّت شد اندر شرع کافر

تو هم گر زو ببینی حقّ پنهان

به شرع اندر نخوانندت مسلمان

ز اسلام مجازی گشت بیزار

که را کفر حقیقی شد پدیدار

درون هر بتی جانی است پنهان

به زیر کفر، ایمانی است پنهان

همیشه کفر در تسبیح حق است

و «ان من شیء» گفت اینجا چه دق است

چه می‌گویم که دور افتادم از راه

«فذرهم بعد ما جائت قل الله»

بدان خوبی رخ بت را که آراست؟

که گشتی بت‌پرست ار حق نمی‌خواست؟

هم او کرد و هم او گفت و هم او بود

نکو کرد و نکو گفت و نکو بود

یکی بین و یکی گوی و یکی دان

بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان

نه من می‌گویم این بشنو ز قرآن

تفاوت نیست اندر خلق رحمان

-------------------------------------



خط و رخ

رخ اینجا مظهر حُسن خدایی است

مراد از خط، جناب کبریایی است

رخش خطی کشید اندر نکویی

که از ما نیست بیرون خوبرویی

خط آمد سبزه‌زار عالم جان

از آن کردند نامش دار حیوان

ز تاریکیّ زلفش روز شب کن

ز خطّش چشمه حیوان طلب کن

خضروار از مقام بی‌نشانی

بخور چون خطّش آب زندگانی

اگر روی و خطش بینی تو بی‌شک

بدانی کثرت از وحدت یکایک

ز زلفش باز دانی کار عالم

ز خطّش باز خوانی سّر مبهم

کسی گر خطش از روی نکو دید

دل من روی او در خط او دید

مگر رخسار او سبع المثانی است

که هر حرفی از او بحر معانی است

نهفته زیر هر مویی از او باز

هزاران بحر علم از عالم راز

ببین بر آب قلبت عرش رحمان

ز خطّ عارض زیبای جانان



-------------------------------------

اشارات به زلف



حدیث زلف جانان بس دراز است

چه می‌پرسی از او کان جای راز است

مپرس از من حدیث زلف پرچین

مجنبانید زنجیر مجانین

ز قدّش راستی گفتم سخن دوش

سر زلفش مرا گفتا فروپوش

کژی بر راستی زو گشت غالب

وز او در پیچش آمد راه طالب

معلّق صد هزاران دل ز هر سو

نشد یک دل برون از حلقه او

گر او زلفین مشکین برفشاند

به عالم در یکی کافر نماند

وگر بگذاردش پیوسته ساکن

نماند در جهان یک نفس مؤمن

چو دام فتنه می‌شد چنبر او

به شوخی باز کرد از تن سر او

اگر ببریده شد زلفش چه غم بود

که گر شب کم شد، اندر روز افزود

چو او بر کاروان عقل ره زد

به دست خویشتن بر وی گره زد

نیابد زلف او یک لحظه آرام

گهی بام آورد گاهی کند شام

ز روی و زلف خود صد روز و شب کرد

بسی بازیچه‌های بوالعجب کرد

گل آدم در آن دم شد مخمّر

که دادش بوی آن زلف معطّر

دل ما دارد از زلفش نشانی

که خود ساکن نمی‌گردد زمانی

از او هر لحظه کار از سر گرفتم

ز جان خویشتن دل برگرفتم

از آن گردد دل از زلفش مشوّش

که از رویش دلی دارد بر آتش

----------------------



نگر کز چشم شاهد چیست پیدا

نگر کز چشم شاهد چیست پیدا

رعایت کن لوازم را بدینجا

ز چشمش خاست بیماریّ و مستی

ز لعلش گشت پیدا عین هستی

ز چشم اوست دلها مست و مخمور

ز لعل اوست جانها جمله مستور

ز چشم او همه دلها جگرخوار

لب لعلش شفای جان بیمار

به چشمش گرچه عالم در نیاید

لبش هر ساعتی لطفی نماید

دمی از مردمی دلها نوازد

دمی بیچارگان را چاره سازد

به شوخی جان دمد در آب و در خاک

به دم دادن زند آتش بر افلاک

از او هر غمزه دام و دانه‌ای شد

وز او هر گوشه‌ای میخانه‌ای شد

ز غمزه می‌دهد هستی به غارت

به بوسه می‌کند بازش عمارت

ز چشمش خون ما در جوش دائم

ز لعلش جان ما مدهوش دائم

به غمزه چشم او دل می‌رباید

به عشوه لعل او جان می‌فزاید

چو از چشم و لبش جویی کناری

مر این گوید که نه، آن گوید آری

ز غمزه عالمی را کار سازد

به بوسه هر زمان جان می‌نوازد

از او یک غمزه و جان دادن از ما

وز او یک بوسه و استادن از ما

ز «لمح بالبصر» شد حشر عالم

ز نفخ روح پیدا گشت آدم

چو از چشم و لبش اندیشه کردند

جهانی می‌پرستی پیشه کردند

نیاید در دو چشمش جمله هستی

در او چون آید آخر خواب و مستی

وجود ما همه مستی است یا خواب

چه نسبت خاک را با رب ارباب

خرد دارد از این صد گونه اشگفت

که «ولتصنع علی عینی» چرا گفت

----------------------

بت و زنّار و ترسایی



بت و زنار و ترسایی در این کوی

همه کفر است ورنه چیست بر گوی



جواب



بت اینجا مظهر عشق است و وحدت

بود زنّار بستن عقد خدمت

هم او کرد و هم او گفت و هم او بود

نکو کرد و نکو گفت و نکو بود

یکی بین و یکی گوی و یکی دان

بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان

نه من می‌گویم این بشنو ز قرآن

تفاوت نیست اندر خلق رحمان



------------------------------------------



اشارات به زنّار



نظر کردم بدیدم اصل هر کار

نشان خدمت آمد عقد زنّار

نباشد اهل دانش را مؤّوّل

ز هر چیزی مگر بر وضع اوّل

میان در بند چون مردان به مردی

درآ در زمرهٔ«اوفوابعهدی»

به رخش علم و چوگان عبادت

ز میدان در ربا گوی سعادت

اگر چه خلق بسیار آفریدند

تو را از بهر این کار آفریدند

پدر چون علم و مادر هست اعمال

به سان قرةّ العین است احوال

نباشد بی‌پدر انسان، شکی نیست

مسیح اندر جهان بیش از یکی نیست

رها کن ترّهات و شطح و طامات

خیال خلوت و نور کرامات

کرامات تو اندر حق پرستی است

جز این کبر و ریا و عجب و هستی است

در این هر چیز کان نز باب فقر است

همه اسباب استدراج و مکر است

ز ابلیس لعین بی سعادت

شود صادر هزاران خرق عادت

گه از دیوارت آید گاهی از بام

گهی در دل نشیند گه در اندام

همی‌داند ز تو احوال پنهان

در آرد در تو کفر و فسق و عصیان

شد ابلیست امام و در پسی تو

بدو لیکن بدین‌ها کی رسی تو

کرامات تو گر در خودنمایی است

تو فرعونیّ و این دعوی خدایی است

کسی کو راست با حق آشنایی

نیاید هرگز از وی خودنمایی

همه روی تو در خلق است زنهار

مکن خود را بدین علت گرفتار

چو با عامه نشینی مسخ گردی

چه جای مسخ یک سر نسخ گردی

مبادا هیچ با عامت سر و کار

که از فطرت شوی ناگه نگونسار

تلف کردی به هرزه نازنین عمر

نگویی در چه کاری با چنین عمر

به جمعیت لقب کردند تشویش

خری را پیشوا کردی زهی ریش

فتاده سروری اکنون به جهّال

از این گشتند مردم جمله بدحال

نگر دجاّل اعور تا چگونه

فرستاده است در عالم نمونه

نمونه باز بین ای مرد حسّاس

خر او را که نامش هست جساس

خران را بین همه در تنگ آن خر

شده از جهل پیش‌آهنگ آن خر

چو خواجه قصد آخرزمان کرد

به چندین جا از این معنی نشان کرد

ببین اکنون که کور و کر شبان شد

علوم دین همه بر آسمان شد

نماند اندر میانه رفق و آزرم

نمی‌دارد کسی از جاهلی شرم

همه احوال عالم باژگون است

اگر تو عاقلی بنگر که چون است

کسی کارباب لعن و طرد و مقت است

پدر نیکو بد، اکنون شیخ وقت است

خضر می‌کشت آن فرزند طالح

که او را بد پدر با جّد صالح

کنون با شیخ خود کردی تو ای خر

خری را کز خری هست از تو خرتر

چو او «یعرف الهر من البر»

چگونه پاک گرداند تو را سّر

و گر دارد نشان باب خود پور

چه گویم چون بود «نور علی نور»

پسر کو نیک‌رای و نیک‌بخت است

چو میوه زبده و سر درخت است

ولیکن شیخ دین کی گردد آن کو

نداند نیک از بد بد ز نیکو

مریدی علم دین آموختن بود

چراغ دل ز نور افروختن بود

کسی از مرده علم آموخت هرگز

ز خاکستر چراغ افروخت هرگز

مرا در دل همی آید کز این کار

ببندم بر میان خویش زنّار

نه زان معنی که من شهرت ندارم

که دارم لیک از وی هست عارم

شریکم چون خسیس آمد در این کار

خمولم بهتر از شهرت به بسیار

دگرباره رسیدالهامم از حق

که بر حکمت مگیر از ابلهی دق

اگر کنّاس نبود در ممالک

همه خلق اوفتند اندر مهالک

بود جنسیّت آخر علت ضم

چنین آمد جهان والله اعلم

ولیک از صحبت نااهل بگریز

عبادت خواهی از عادت بپرهیز

نگردد جمع با عادت عبادت

عبادت می‌کنی بگذر ز عادت



------------------------------------------



سوال از معنی حقیقی شراب و شاهد و خرابات و امثال آن



شراب و شمع و شاهد را چه معنی است

خراباتی شدن آخر چه دعوی است



جواب



شراب و شمع و شاهد عین معنی است

که در هر صورتی او را تجلّی است

شراب و شمع سکر و نور عرفان

ببین شاهد که از کس نیست پنهان

شراب اینجا زجاجه ، شمع مصباح

بود شاهد فروغ نور ارواح

ز شاهد بر دل موسی شرر شد

شرابش آتش و شمعش شجر شد

شراب و شمع جام و نور اسری است

ولی شاهد همان آیات کبری است

شراب بیخودی در کش زمانی

مگر از دست خود، یابی امانی

بخور می تا ز خویشت وارهاند

وجود قطره با دریا رساند

شرابی خور که جامش روی یار است

پیاله ، چشم مست باده‌خوار است

شرابی را طلب بی‌ساغر و جام

شراب باده خوار و ساقی آشام

شرابی خور ز جام وجه باقی

«سقاهم ربهم» او راست ساقی

طهور آن می بود کز لوث هستی

تو را پاکی دهد در وقت مستی

بخور می وارهان خود را ز سردی

که بد مستی به است از نیک مردی

کسی کو افتد از درگاه حق دور

حجاب ظلمت او را بهتر از نور

که آدم را ز ظلمت صد مدد شد

ز نور ابلیس ملعون ابد شد

اگر آیینه دل را زدوده است

چو خود را بیند اندر وی چه سود است

ز رویش پرتوی چون بر می افتاد

بسی شکل حبابی بر وی افتاد

جهان جان در او شکل حباب است

حبابش اولیائی را قباب است

شده زو عقل کل حیران و مدهوش

فتاده نفس کل را حلقه در گوش

همه عالم چو یک خمخانه اوست

دل هر ذره‌ای پیمانهٔاوست

خرد مست و ملایک مست و جان مست

هوا مست و زمین مست آسمان مست

فلک سرگشته از وی در تکاپوی

هوا در دل به امید یکی بوی

ملایک خورده صاف از کوزه پاک

به جرعه ریخته دردی بر این خاک

عناصر گشته زان یک جرعه سر خوش

فتاده گه در آب و گه در آتش

ز بوی جرعه‌ای که افتاد بر خاک

برآمد آدمی ، تا شد بر افلاک

جهانی خلق از او سرگشته دائم

ز خان و مان خود برگشته دائم

یکی از بوی دُردش ناقل آمد

یکی از نیم جرعه عاقل آمد

یکی از جرعه‌ای گردیده صادق

یکی از یک صراحی گشته عاشق

یکی دیگر فرو برده به یک بار

می و میخانه و ساقیّ و میخوار

کشیده جمله و مانده دهن باز

زهی دریا دل رند سرافراز

در آشامیده هستی را به یک بار

فراغت یافته ز اقرار و انکار

شده فارغ ز زهد خشک و طامات

گرفته دامن پیر خرابات