"عطار"

"بنده پیر"


گفت لقمان سرخسی کای اله

پیرم و سرگشته و گم کرده راه

بنده‌ای کاو پیر شد شادش کنند

پس خطش بدهند و آزادش کنند

من کنون در بندگیت ای پادشاه

همچو برفی کرده‌ام موی سیاه

بنده‌ای بس غم کشم شادیم بخش

پیر گشتم خط آزادیم بخش

هاتفی گفت ای حرم خاص خاص

هر که او از بندگی خواهد خلاص

محو گردد عقل و تکلیفش به هم

ترک گیر این هر دو و در نه قدم

گفت الاهی پس تو را خواهم مدام

عقل و تکلیفم نباید والسلام

پس ز تکلیف و ز عقل آمد برون

پایکوبان دست می زد در جنون

گفت اکنون من ندانم کیستم

بنده باری نیستم پس چیستم

بندگی شد محو آزادی نماند

ذره‌ّای در دل غم و شادی نماند

بی صفت گشتم نگشتم بی صفت

عارفم اما ندارم معرفت

من ندانم تو منی یا من توی

محو گشتم در تو و گم شد دوی



-------------------------



دوستی دیگر گزین

دردمندی پیشِ شبلی می گریست

شیخ از او پرسید کاین گریه ز چیست؟

گفت: شیخا، دوستی بود آنِ من

کز جمالش تازه بودی جانِ من

دی بمرد و من بمردم از غمش

شد جهان بر من سیاه از ماتمش

شیخ گفتا شد دلت بی‌خویش از این

خود نمی‌باشد سزایت بیش از این

دوستی دیگر گُزین این بار تو

کو نمیرد هم نمیری زار تو

دوستی کز مرگ نقصان آورد

دوستی او غمِ جان آورد

هرکه شد در عشقِ صورت مبتلا

هم از آن صورت فتد در صد بلا



-------------------------



قصۀ عزرائیل و ابراهیم



چون خلیل الله در نزع اوفتاد

جان به عزرائیل آسان می‌نداد

گفت از پس شو بگو با پادشاه

کز خلیل خویش آخر جان مخواه

حق تعالی گفت اگر هستی خلیل

بر خلیل خویشتن جان کن سبیل

جان همی باید ستد از تو به تیغ

از خلیلِ خود که دارد جان دریغ

حاضري گفتش که‌ای شمعِ جهان

از چه می‌ندْهی به عزرائیل جان

عاشقان بودند جانبازانِ راه

تو چرا می‌داری آخر جان نگاه

گفت من چون گویم آخر ترکِ جان

چون که عزرائیل باشد در میان

بر سرِ آتش درآمد جبرئیل

گفت از من حاجتی خواه ای خلیل

من نکردم سوی او آن دم نگاه

زان که بندِ راهم آمد جز اله

چون بپیچیدم سر از جبریل من

کی دهم جان را به عزرائیل من

زان نیارم کرد خوش خوش جان نثار

تا از او شنوم که گوید جان بیار



-------------------------



مردن مرد و زن نگر



بادِ شمال می‌وزد طُرّۀ یاسمن نگر

وقتِ سحر ز عشقِ گُل بلبلِ نعره‌زن نگر

سبزۀ تازه‌روی را نو خطِ جویبار بین

لالۀ تازه‌روی را سوخته‌دل چون من نگر

خیریِ سرفکنده را در غمِ عمرِ رفته بین

سنبلِ شاخ‌شاخ را مروحۀ چمن نگر

نرگسِ نیم مست را عاشق زردروی بین

سوسنِ شیرخواره را آمده در سخن نگر

ای دلِ خفته عمر شد تجربه گیر از جهان

زندگی‌ای به دست کن مردنِ مرد و زن نگر



-------------------------



آفریدی رایگان ، بیامرز رایگان



آن عزیزی که گفت فردا ذوالجلال

گر کند در دشت حشر از من سؤال

کای فرومانده چه آوردی ز راه

گویم از زندان چه آرند ای الاه

غرق ادبارم ز زندان آمده

پای و سر گم کرده حیران آمده

باد در کف خاک درگاه توام

بنده و زندانی راه توام

روی آن دارد که نفروشی مرا

خلعتی از فضل درپوشی مرا

آفریدن رایگانم چون رواست

رایگانم گر بیامرزی سزاست



-------------------------



جستجو



دید مجنون را عزیزی دردناک

کاو میانِ رهگذر می‌بیخت خاک

گفت: ای مجنون چی می‌جویی ازین

گفت: لیلی را همی جویم چنین

گفت: لیلی را کجا یابی ز خاک؟

کی بوَد در خاکِ شارع دُرِّ پاک

گفت: من می‌جویمش هرجا که هست

بو که جایی آرمش آخِر به دست



-------------------------



کو محمد



در دهِ ما بود برنایی چو ماه

اوفتاد آن ماهِ یوسف‌وش به چاه

در زبر افتاد خاک او را بسی

عاقبت زآنجا برآوردش کسی

خاک بر وی گشته بود و روزگار

با دو دم آورده بودش کار و بار

آن نکوسیرت محمد نام بود

تا بدان عالم از او یک گام بود

چون پدر دیدش چنان گفت ای پسر

ای چراغِ چشم و ای جانِ پدر

ای محمد با پدر لطفی بکن

یک سخن گو گفت آخر کو سخن

کو محمد کو پسر کو هیچ کس

این بگفت و جان بداد این بود و بس

در نگر ای سالکِ صاحب‌نظر

تا محمد کو و آدم در نگر

آدم آخر کو و ذرّیّات کو

نامِ جزویّات و کلّیّات کو



-------------------------



حکایت رابعه



رفت شیخِ بصره پیشِ رابعه

گفت ای در عشقْ صاحبْ واقعه

نکته‌ای کز هیچ حس نشنیده‌ای

بر کسی نه خوانده نه دیده‌ ای

آن تو را از خویشتن روشن شده‌ست

آن بگو کز شوق جانِ من شده‌ست

رابعه گفتش که ای شیخِ زمان

چند کرّت رشته بودم ریسمان

بردم و بفروختم خوش شد دلم

دو درستِ سیم آمد حاصلم

هر دو نگرفتم به یک دست آن زمان

این در این دستم گرفتم آن در آن

زانکه ترسیدم که چون شد سیم جفت

راهزن گردد فرو نتوان گرفت



-------------------------



فردوسی و شیخِ گرگانی



شنودم من که فردوسیِ‌ّ طوسی

که کرد او در حکایت بی‌فسوسی

به بیست و پنج سال از نوکِ خامه

به سر می‌برد نقشِ شاهنامه

به آخر چون شد آن عمرش به آخر

ابوالقاسم که بُد شیخِ اکابر

اگرچه بود پیری پُرنیاز او

نکرد از راهِ دین بَر وی نماز او

چنین گفت او که دوسی بسی گفت

همه در مدحِ گبری ناکسی گفت

به مدحِ گبرکان عمری به سر بُرد

چو وقتِ رفتن آمد بی‌خبر مُرد

مرا در کارِ او برگِ ریا نیست

نمازم بر چنین شاعر روا نیست

چو فردوسیِ‌ّ مسکین را ببردند

به زیرِ خاکِ تاریکش سپردند

در آن شب شیخ او را دید در خواب

که پیشِ شیخ آمد دیده پُرآب

زُمُرُّد رنگ تاجی سبز بر سر

لباسی سبزتر از سبزه در بر

به پیشِ شیخ بنشست و چنین گفت

که ای جانِ تو با نورِ یقین جفت

نکردی آن نماز را از بی‌نیازی

که می‌ننگ آمدت زین نانمازی

خدای تو جهانی پُرفرشته

همه از فیضِ روحانی سرشته

فرستاد اینْت لطفِ کارسازی

که تا کردند بر خاکم نمازی

خطم دادند بر فردوسِ اعلیٰ

که فردوسی به فردوسی است اولیٰ

خطاب آمد که ای فردوسیِ پیر

اگر راندت ز پیش آن طوسیِ پیر

پذیرفتم مَنَت تا خوش بخفتی

بدان یک بیت توحیدم که گفتی



-------------------------



جوز بی‌مغز



در رهی می‌رفت شبلی دردناک

دید دو کودک درافتاده به خاک

زانکه جوزی در میان افتاده بود

هر دو را دعویِ‌ّ آن افتاده بود

هردو از یک جوز می‌کردند جنگ

شیخ گفتا کرد می‌باید درنگ

تا من این جوزِ محقّر بشکنم

پس میانِ هر دو تن قسمت کنم

جوز بشکست و تهی آمد میانْش

برگسست آن جایگه آهی ز جانْش

گشت بی‌مغزیِ‌ّ خویشش آشکار

اشک می‌بارید و می‌شد بی‌قرار

هاتفی گفتش که‌ای شوریده جان

گر تو قسّامی هلا قسمت کن آن

چون نه‌ای صاحب‌نظر خامی مکن

بعد از این دعویِ‌ّ قسّامی مکن



-------------------------



ابراهیم ادهم



برسر تختی شنید آن نیکنام

تَق‌تَقی و های و هویی شب زبام

گام‌های تند بر بام سرا

گفت با خود این چنین زَهره که را

بانگ زد بر روزن قصر او که کیست

این نباشد آدمی مانا پَری است

سر فرو کردند قومی بوالعجب

ما همی‌گردیم شب بهر طلب

هین چه می‌جوید گفتند اشتران

گفت اشتر بام بر که جُست هان

پس بگفتندش که تو بر تخت و جاه

چون همی‌جویی ملاقاتِ اله



-------------------------



حکایت مرگ ققنس



هست قُقْنُس طُرفه مرغی دلسِتان

موضعِ این مرغ در هندوستان

قُربِ صد سوراخ در منقارِ اوست

نیست جفتش، طاق بودن کارِ اوست

هست در هر ثقبه آوازی دگر

زیرِ هر آوازِ او رازی دگر

چون به هر ثقبه بنالد زار زار

مرغ و ماهی گردد از وی بی‌قرار

جملۀ پرّندگان خامش شوند

در خوشیِ‌ّ بانگِ او بی‌هُش شوند

فیلسوفی بود دمسازش گرفت

علمِ موسیقی ز آوازش گرفت

سالِ عمرِ او بوَد قُربِ هزار

وقتِ مرگِ خود بداند آشکار

چون ببرّد وقتِ مُردن دل ز خویش

هیزم آرد گردِ خود ده خرمه بیش

در میانِ هیزم آید بی‌قرار

در دهد صد نوحه خود را زار زار

باز چون عمرش رسد با یک نفَس

بال و پر بر هم زند از پیش و پس

آتشی بیرون جهد از بالِ او

بعدِ آن آتش بگردد حالِ او

زود در هیزم فتد آتش همی

پس بسوزد هیزمش خوش‌خوش همی

مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند

بعد از اخگر نیز خاکستر شوند

چون نمانَد ذره‌ای اخگر پدید

ققنسی آید ز خاکستر پدید

آتش آن هیزم چو خاکستر کند

از میانْ ققنس‌بچه سر بر کند



-------------------------



تجلی اولی



آنچه اوّل شد پدید از جیب غیب

بود نور پاک او بی‌هیچ ریب

بعد از آن آن نور عالی زد علم

گشت عرش و کرسی و لوح و قلم

یک علم از نور پاکش عالم است

یک علم ذریّت است و آدم است

چون شد آن نور معظّم آشکار

در سجود افتاد پیش کردگار

قرن‌ها اندر سجود افتاده بود

عمرها اندر رکوع اِستاده بود

سال‌ها هم بود مشغول قیام

در تشهد بود هم عمری تمام

از نماز نورِ آن دریای راز

فرض شد بر جملۀ امت نماز

در طلب بر خود بگشت او هفت بار

هفت پرگار فلک شد آشکار

هر نظر کز حق به سوی او رسید

کوکبی گشت و طلب آمد پدید

بعد از آن آن نور پاک آرام یافت

عرش عالی گشت و کرسی نام یافت



-------------------------



ای دل اگر عاشقی....



ای دل اگر عاشقی در پیِ دلدار باش

بر درِ دل روز و شب منتظرِ یار باش

دلبرِ تو دائماً بر درِ دل حاضر است

رو درِ دل برگشای حاضرو بیدار باش

دیدۀ جان روی او تا بنبیند عیان

در طلبِ روی او روی به دیوار باش

ناحیتِ دل گرفت لشکرِ غوغای نفْس

پس تو اگر عاشقی عاشقِ هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال

لیک تو باری به نقد ساختۀ کار باش

گر دل و جانِ تو را دَرِ‌ّ بقا آرزوست

دَم مزن و در فنا همدمِ عطّار باش



-------------------------



بی‌خبر



ای در میانِ جانم و جان از تو بی‌خبر

وز تو جهان‌پُر است و جهان از تو بی‌خبر

این عقلِ پیر و بختِ جوان کرده راهِ تو

پیر از تو بی‌نشان و جوان از تو بی‌خبر

چون پی برَد به تو دل و جانم که جاودان

در جان و در دلی، دل و جان از تو بی‌خبر

نقشِ تو در خیال و خیال از تو بی‌نصیب

نامِ تو بر زبان و زبان از تو بی‌خبر

از تو خبر به نام و نشان است خلق را

وانگه همه به نام و نشان از تو بی‌خبر

جویندگانِ گوهرِ دریای کُنهِ تو

در وادیِ یقین و گمان از تو بی‌خبر

چون بی‌خبر بوَد مگس از پَرِ‌ّ جبرئیل؟

از تو خبر دهنده چنان از تو بی‌خبر

شرح و بیانِ تو چه کنم؟ زان که تا ابد

شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی‌خبر

عطار اگرچه نعرۀ عشق تو می‌زند

هستند جمله نعره‌زنان از تو بی‌خبر



-------------------------



پادشاه و غلام



پادشاهی بود بس عالی گهر

گشت عاشق بر غلامی سیم‌بر

از غلامانش به رتبت بیش داشت

دائماً در پیشِ چشمِ خویش داشت

شاه چون در قصر تیر انداختی

آن غلام از بیمِ او بگداختی

زان که از سیبی هدف کردی مدام

پس نهادی سیب بر فرقِ غلام

سیب را بشکافتی حالی به تیر

وان غلام از بیم گشتی چون زریر

زو مگر پرسید مردی بی‌خبر

کز چه شد گلگونۀ رویت چو زر

این‌همه حرمت که پیشِ شه توراست

شرح ده کاین زردرویی از چه خاست

گفت بر سر می‌نهد سیبی مرا

گر رسد از تیرش آسیبی مرا

گوید انگارم غلامی خود نبود

در سپاهم ناتمامی خود نبود

ور چنان باشد که آید تیر راست

جمله گویندش ز بختِ پادشاست

من میانِ این دو غم در پیچ پیچ

بر چه‌ام جانْ پُرخطر بر هیچ هیچ



-------------------------



خوراک جواهر



چون به چین افتاد اسکندر ز راه

داشتش فغفورِ چین در چین نگاه

کرد بزمی آنچنان شاهانه راست

کاین صفت ناید به صد افسانه راست

چند کاسه پیشِ اسکندر نهاد

پُر دُر و پُر لعل و پُر گوهر نهاد

گفت بِسمِ الله بکن دستی دراز

تا کنند آنگه سپَه دستی فراز

گفت اسکندر که پیشم قوت نیست

کاسه جز پُر لعل و پُر یاقوت نیست

شاهِ چین گفتش که ای بحرِ علوم

تو نسازی قوتِ خود جوهر به روم؟

گفت: جوهر چون تواند خورد کس

گِرده‌ای دو نان مرا قوت است و بس

کارِ من بی‌شک چو کارِ خاص و عام

می‌شود روزی به دو گِرده تمام

شاه گفتش چون نمی‌خوردی گهر

می‌نبایِستَت دو گِرده بیشتر

می‌نشد در روم این دو گِرده راست

کز چنان جاییت بر بایست خاست؟

جملۀ عالم به زیرِ پای کرد

عزمِ یک‌یک شهر و یک‌یک جای کرد؟

راه می‌پیمود با چندین سپاه

کرد چندینی رعیت را تباه؟

این دو گِرده راست می‌بایست کرد

هم به روم آزاد می‌بایست خورد

چون از او بشنود اسکندر دلیل

کرد از آنجا هم در آن ساخت رَحیل

در سفر گفت: این فُتوحم بس بوَد

تا قیامت قوتِ روحم بس بوَد

ترک گفتم من سفر یکبارگی

عزلتی جویم از این آوارگی

هیچ کس را در جهانِ بحر و بر

از قناعت نیست مُلکی بیشتر