"جامي"

"عشق و هوس"


چارده ساله بتی بر لب بام
چون مه چارده در حسن تمام
بر سر سرو کله گوشه شکست
بر گل از سنبل تر سلسله بست
داد هنگامه معشوقی ساز
شیوه جلوه گیری کرد آغاز
او فروزان چو مه و کرده هجوم
بر درو بامش اسیران چون نجوم
زان میان پشت خمی همچو هلال
دامن از خون چو شفق مالامال
کرد در قبله او روی امید
ساخت فرش قدمش موی سفید
گوهر اشک به مژگان می سفت
وز دو دیده گهر افشان می گفت :
کای پری با همه فرزانگی ام
نام رفت از تو به دیوانگی ام
نظر لطف به حالم بگشای
زنگ اندوه ز جانم بزدای
نوجوان حال کهن پیر چو دید
بوی صدق از نفس او نشنید
گفت کای پیر پراکنده نظر
رو بگردان به قفا بازنگر
که در آن منظره گل رخساری است
که جهان در رخ او گلزاری ست
او چو خورشید فلک من ماهم
من کمین بنده او او شاهم
عشق بازان چو جمالش نگرند
من که باشم که مرا نام برند ؟
پیر بیچاره چو آن سو نگریست
تا ببیند که در آن منظره کیست
زد جوان دست و فکند از بامش
داد چون سایه به خاک آرامش
کان که با ما ره سود سپرد
نیست لایق که دگر جا نگرد
هست آیین دوبینی ز هوس
قبله عشق یکی باشد و بس
*********************
صنمی در دمشق

گفت به مجنون صنمی در دمشق
کای شده مستغرق دریای عشق
عشق چه و مرتبه عشق چیست ؟
عاشق و معشوق در این پرده کیست ؟
عاشق یک رنگ حقیقت شناس
گفت : که ای محو امید و هراس
نیست در این پرده به جز عشق کس
اول و آخر همه عشق است وبس
عاشق و معشوق ز یک مصدر اند
شاهد عینیت یکدیگر اند
عشق مجازی به حقیقت قوی است
جذبه صورت کشش معنوی ست
آتش عشق از من دیوانه پرس
کوکبه شمع ز پروانه پرس
عشق به هر سینه که کاوش کند
خون دل از دیده تراوش کند
عشق کجا راحت و آسودگی ؟
عشق کجا دامن آلودگی ؟
گر تو در این سلسله آسوده ای
عاشق آسایش خود بوده ای
عشق همه سوز و گداز است و بس
نیستی و عجز و نیاز است و بس
آتش عشق از تو گدازت تو را
صاف تر از آینه سازد تو را
عشق کز آن مزرع جان روشن است
یک شررش آتش صد خرمن است
ما که در این آتش سوزنده ایم
کشته عشقیم و به او زنده ایم
*********************
حلال و حرام

در بزم ما که می رود از نقل و جام بحث
با محتسب مکن ز حلال و حرام بحث
زان زلف و رخ که حجت دو رو تسلسل است
باشد میان اهل نظر صبح و شام بحث
زان ماجرا که باده فرو ریخت از لبت
هر دم رود میان صراحی و جام بحث
منعم کنی ز رخ که بگو ترک بحث وصل
تا منع وارد است نگردد تمام بحث
با زاهد فسرده مگو شرح سر عشق
از نکته های خاص مکن پیش عام بحث
از لعل توست این همه غوغای ما بلی
از می رود به مجلس مستان مدام بحث
جامی حدیث لعل لبش گوی اگر کند
با منطق تو طوطی شیرین کلام بحث
*********************
یکی بود یکی نبود

در آن خلوت که هستی بی نشان بود
به کنج نیستی عالم نهان بود
وجودی بود از نقش دویی دور
ز گفت و گوی مایی و تویی دور
جمالی مطلق از قید مظاهر
به نور خویش هم بر خویش ظاهر
دل آرا شاهدی در حجله غیب
مبرا دامنش از تهمت عیب
نه با آیینه رویش در میانه
نه زلفش را کشیده دست شانه
صبا از طره اش نگسسته تاری
ندیده چشمش از سرمه غباری
نگشته با گلش همسایه سنبل
نبسته سبزه ای پیرایه بر گل
رخش ساده ز هر خطی و خالی
ندیده هیچ چشمی زو خیالی
نوای دلبری با خویش می ساخت
قمار عاشقی با خویش می باخت
ولی ز آن جا که حکم خوب رویی است
ز پرده خوب رو در تنگ خویی است
نکو رو تاب مستوری ندارد
ببندی در ز روزن سر برآرد
برون زد خیمه ز اقلیم تقدس
تجلی کرد بر آفاق و انفس
ز هر آیینه ای بنمود رویی
به هر جا خاست از وی گفت و گویی
از او یک لمعه بر ملک و ملک تافت
ملک سرگشته خود را چون فَلک یافت
همه سبوحیان سبوح جویان
شدند از بیخودی سبوح گویان
ز غواصان این بحر فَلَک فُلک
بر آمد غلغل سبحانَ ذی الملک
از آن لمعه فروغی بر گل افتاد
ز گل شوری به جان بلبل افتاد
رخِ خود شمع از آن آتش بر افروخت
به هر کاشانه صد پروانه را سوخت
ز نورش تافت بر خورشید یک تاب
برون آورد نیلوفر سر از آب
ز رویش روی خویش آراست لیلی
به هر مویش ز مجنون خاست میلی
لب شیرین به شکر ریز بگشاد
دل از پرویز برد و جان ز فرهاد
سر از جیب مه کنعان بر آورد
زلیخا را دمار از جان بر آورد
جمالِ اوست هر جا جلوه کرده
ز معشوقانِ عالم بسته پرده
به هر پرده که بینی پردگی اوست
قضا جنبانِ هر دل بُردگی اوست
به عشق اوست دل را زندگانی
به عشق اوست جان را کامرانی
دلی کاو عاشقِ خوبان دلجوست
اگر داند و گرنه عاشق اوست
چو نیکو بنگری آیینه هم اوست
نه تنها گنج او ،گنجینه هم اوست
من و تو در میان کاری نداریم
به جز بیهوده پنداری نداریم
خَمُش کین قصه پایانی ندارد
زبانیّ و زبان دانی ندارد
همان بهتر که هم در عشق پیچیم
کی بی این گفت و گو هیچیم هیچیم

*********************
سخن یکی است

خوبان هزار و از همه مقصود من یکی است
صد پاره گر کنند به تیغم سخن یکی است
خوش مجمعی است انجمن نیکوان ولی
ماهی کز اوست رونق این انجمن یکی است
خواهیم بهر هر قدمش تحفه دگر
لیکن مقصریم که جان در بدن یکی است
گشتم چنان ضعیف که بی ناله و فغان
ظاهر نمی شود که در این پیرهن یکی است
آن جا که لعل دلکش شیرین دهد فروغ
یاقوت و سنگ در نظر کوه کن یکی است
ناموس و نام ما تو شکستی ز نیکوان
آری ز صد خلیل همین بت شکن یکی است
جامی ! در این چمن دهن از گفت و گو ببند
کانجا نوای بلبل و صوت ِزغن یکی است
*********************
طرف باغ و لب جوی

طرف باغ و لب جوی و لب جام است این جا
ساقیا خیز که پرهیز حرام است این جا
شیخ در صومعه گر مست شد از ذوق سماع
من و میخانه که این حال مدام است این جا
لب نهادی به لبِ جام و ندانم منِ مست
که لبِ لعلِ تو یا باده کدام است این جا
بستة زلفِ سیاهِ تو نه تنها دلِ ماست
هر کجا مرغِ دلی بستة دام است این جا
می کشی تیغ که سازی دل ما را به دو نیم
تیغ بگذار که یک غمزه تمام است این جا
پیشِ اربابِ خِرد شرح مکن مشکلِ عشق
نکتة خاص مگو مجلسِ عام است این جا
« جامی » از عشق تو شد مست و نه مِی دید و نه جام
بزم عشق است چه جای می و جام است این جا
********************
جام را بگردان

ایُّها الساقی اَدِرکَأسَ الصَّبوح
هاتِ مِفتاحاً لاِبواب الفُتوح
پرتو جام است یا عکس مدام
اَم بَریقَ البَرقِ اَم برقٌ یلوح
نکهت گل یا نسیم سنبل است
ام شمیم الرّاح اَم مسک یفوح
رفتی و گفتی به هجران دِه رضا
انت روحی کیف ارضی ان تَروح
ناصح از می توبه فرماید ولی
من ز توبه توبه ای دارم نصوح
گریه ما بین همه عمر دراز
چند خوانی قصه توفان نوح
جان فدای دوست کن « جامی» که هست
کمترین کاری در این ره بذل روح
*********************
سایه ها و خیال ها

کلُّ ما فِی الکونِ وَهمٌ اَو خیال
او عکوسٌ فی مَراَیا اَو ظِلال
لاح فی ظلّ السّوی شمس الهدی
لا تکن حیران فی تیه الضلال
کیست آدم عکس نور لَم یَزَل
چیست عالم موج بحرِ لا یزال
عکس را کی باشد از نور انقطاع
موج را چون باشد از بحر انفصال
عین نور و بحر دان این عکس و موج
چون دویی اینجا محال آمد محال
رهروان عشق را بنگر که چون
هر یکی را بر دگرگونه است حال
آن یکی در جمله ذرات جهان
دیده تابان آفتابی بی زوال
و آن دگر ز آیینه هستی عیان
دیده مستورات اعیان را جمال
و آن دگر در هر یکی آن دیگری
دیده مِن غیر احتجاب و اختلال
خرم آن عاشق که با سلطان عشق
می خرامد در نهایات الوصال
کلمینی یا حمیرا کرده وِرد
با لب شیرین آن شیرین مقال
وز هلال زلف پر آشوب او
گفته با خالش اَرِحنی یا بلال
لب ندانم جز لب بحری که کرد
گوهر از قمرش سوی لب انتقال
ظلمت کونم غرض باشد ز زلف
نقطه ذاتم مراد آمد ز خال
گفت و گو تا چند « جامی » لب ببند
حال می باید چه سود از قیل و قال
گر درون سینه داری گوهری
چون صدف در قعر بنشین گنگ و لال
*********************
نقش فضول
ساقیا زین هنر و فضل ملولیم ملول
ساغری ده که بشوییم ز دل نقش فَضول
مشکل عشق چو حل می نشود چند نهیم
گوش ادراک بر افسانه اوهام و عقول
سحر از کوی خرابات بر آمد مستی
لایح از ناصیه اش پرتو انوار قبول
گفتمش عاشق درمانده چه تدبیر کند
که کشد زخت ارادت به مقامات وصول
گفت این مساله از پیر مغان پرس که اوست
واقف جمله مراتب چه فروع و چه اصول
در ره حشمت او خاک شو و همت خواه
تا شود غایب مامول تو مقرون به حصول
شیخ شهرت طلب و مسند شیخ اسلامی
« جامی » و زاویة نیستی و کنج خمول
*********************
نقل صحیح
دارم از پیر مغان که در دین مسیح
باده چون نُقل مباح است زهی نَقل صحیح
تحفه لایق جانان به کف آرای زاهد
ترسمت دست نگیرد به قیامت تسبیح
شیوه علم نظر ورز که اَلعِلمُ حَسَن
منکر فکر خرد باش که اَلجهل قَبیح
پیش لعل تو نهم لب به لب جام آری
به اشارت طلب بوسه بسی به ز صریح
آن دهان یک سر موی است ز لطف تو و هست
یک سر موی تو را بر همه خوبان ترجیح
هر کجا شوخ و ملیح است دلم کشته اوست
خاصه آن چشم خوش شوخ و لب لعل ملیح
وارد صبح ز صوفی طلب و ورد صباح
« جامی » و جام صبوح از کف معشوق صبیح
*********************
شیخ خود پسند

شد به نقش هستی خود بند شیخ خود پسند
ماند محروم از تماشای جمال نقشبند
کی کند باور که نوشیده است خضر آب حیات
مرده ای کز مشرب مردان نباشد بهره مند
اهل دل آیینه اند ای شکل نامطبوع خویش
دیده در آیینه ، طعن و لعن بر آیینه چند
پست همت را ز بالا واردی ناید فرود
گر شکافد سقف مسجد را به او راد بلند
خواجه صفرایی است زآن رو تلخ کام و خشک لب
مانده آب شور جویان بر لب دریای قند
شانه کاری را شمارد از محاسن شیخ شهر
جای آن دارد که گردد پیش رندان ریش خند
دست بگسل « جامیا » از رشته تسبیح زرق
زآن که نتوان صید مقصودی گرفتن زین کمند
*********************
شاه نقش بند

ما خسته خاطریم و دل افگار و دردمند
زان یار جنگجوی و نگار جفا پسند
ای ناچشیده چاشنی درد بی دلان
از حال ما بترس و بر احوال ما مخند
می کرد جا به خاطر ما پند پیش از این
اکنون که بند عشق قوی شد چه جای پند
ما را میان اهل وفا عشق بر کشید
هر جا که می رویم به عشقیم سربلند
بستم به خاک بوس درش رشته امید
برکاخ عرش می کند این همتم کمند
بس نازک است خاطر رندان دُرد نوش
ای زاهد فسرده دل ابرام تا به چند
« جامی » ز نقش ها سوی بی نقش راه برد
خود را به نقش بست بر آن شاه نقشبند
*********************
در تحقیق معنی اختیار و جبر

آن بود اختیار در هر کار
که بود فاعل اندر آن مختار
معنی اختیار فاعل چیست ؟
آن که فاعل چو فعل را نگریست
ایزد اندر دلش به فضل و رشاد
درک خیریت وجود نهاد
یعنی آنش به دیده خیر نمود
کاید آن علم از عدم به وجود
منبعث شد از آن ارادت و خواست
کرد ایجاد فعل بی کم و کاست
درک خیریت اختیار بود
و آن به تعلیم کردگار بود
هر چه این علم و خواست شد سببش
اختیاری نهد خرد لقبش
و آنچه باشد بدون این اسباب
اضطراری است نام آن دریاب
باشد از اختیار قدرت دور
فاعل آن بود بر آن مجبور
هر که در فعل خود بود مختار
فعل او دور باشد از اجبار
گر چه از جبر فعل او دور است
اندر آن اختیار مجبور است
ور چه بی اختیار کارش نیست
اختیار اندر اختیارش نیست
*********************
استخاره صبح

ز مهر روی تو هر شب کنم نظاره صبح
نهم سرشک فشان چشم بر ستاره صبح
سواد طره شبرنگ گرد عارض تو
سیاهی شب تیره است بر کناره صبح
چنان بلند شد آهنگ ما که نشناسد
که این نفیر شب ماست یا نقاره صبح
علی الصباح به روی توام فتاد نظر
صباح من همه شد خیر از استخاره صبح
ز صبحدم چه زنم با صفای طلعت تو
نداشت کس شب تاریک در شماره صبح
زبس که وجه شَبَه روشن است از اهل سخن
خوش است در صفت رویت استعاره صبح
طلوع اگر نکند زُهره از افق « جامی »
بس است گوهر نظم تو گوشواره صبح


*********************
حرز جان

حرز جان هاست نام دلبر ما
ما اَعَزَّ اسمُهُ و ما اعلا
نام او گنج نامه لاهوت
گنج پنهان غیب از او پیدا
همه اسما مظاهر ذاتند
همه اشیا مظاهر اسما
لا اری فی الوجود الا هو
محو شد نقش غیر و نام سوا
هستی مطلق است و وحدت صرف
اَینَ هو اَینَ اَنتَ اَینَ اَناَ
من و او و تو از میان برخاست
سر وحدت شد از همه یکتا


*********************

فالق الاصباح

قد بدا نور فالق الاصباح
اَسَفَر الصُبح اِطفی المِصباح
کم طلب در کتب ، حقیقت عشق
نشود راست این لغت ز صحاح
رو به فتاح کن که ممکن نیست
فتح باب معانی از مِفتاح
ترک کشاف گو کز آن مسدود
باشد ابواب کشف بر ارواح
در مواقف مایست کز وی نیست
به مقاصد تو را امید نجاح
بر تو لایح شود لوایح عشق
چون کلیم ار بیفکنی الواح
عشق با زهد نیست بر سر صلح
مصلحت نیست لاف زهد و صلاح
توبه ما ز دست محتسب است
از ضرورت شد این حرام مباح
خم می نیم جرعه « جامی » است
کیف یکفی بِشر بِهِ الاقداح


*********************

نامه جانان

نامه کز جانان رسد تعویذ جان می خوانمش
وز همه غم های دل خط امان می خوانمش
نقطه و حرفی که می آید در آن نامه به چشم
نقش آن خال و خط عنبر فشان می خوانمش
مردمان هر دم به خون دل سوادش می کنند
بر بیاض دیده و من خوش روان می خوانمش
چون پر است آن نامه از مرهم پی داغ نهان
گاه خواندن مرهم داغ نهان می خوانمش
مونس جان و دل من شد ندارم صبر از آن
یک زمان می بوسم آن را یک زمان می خوانمش
می دهد بویی از آن برگ گل خندان مرا
جای آن دارد اگر گریه کنان می خوانمش
دوستان گویند : « جامی » ! نامه خواندن تا به کی
ورد جان و حرز ایمان است از آن می خوانمش
*********************

حفظ اعتقاد عوام

من آن نی ام که پی حفظ اعتقاد عوام
کشم عنان ارادت زنقل و باده و جام
در آی ساقی و در ساغر بلورین ریز
شراب لعلی علی رغم عام کالانعام
از آن شراب که چون از خودت خلاص دهد
نه اسم و رسم گذارد تو را نه ننگ و نه نام
از آن شراب که چون جرعه ای ز ساغر او
رسد به خاک دمد روح در رمیم عظام
از آن شراب که چون مطلقت کند برهی
ز قید بندگی آفریده اوهام
ز وهم روی بگردان که در شریعت عشق
یکی است عابد اوهام و عابد اصنام
به سر این سخن آن زنده پی برد « جامی »
که هم ز کفر مبرا بود هم از اسلام
*********************
حد انسان

حد انسان به مذهب عامه
حیوانی است مستوی القامه
پهن ناخن برهنه پوست ز موی
به دو پا راهبر به برزن و کوی
هر که را بنگرند کاین سان است
می برندش گمان که انسان است


*********************

برزخ جامع

آدمی چیست برزخی جامع
صورت خلق و حق در او واقع
نسخه مجمل است و مضمونش
ذات حق و صفات بی چونش
متصل با دقایق جبروت
مشتمل بر حقایق ملکوت
باطنش در محیط وحدت غرق
ظاهرش خشک لب به ساحل فرق
یک صفت نیست از صفات خدا
که نه در ذات او بود پیدا
هم علیم است و هم سمیع و بصیر
متکلم مرید و حی و قدیر
همچنین از حقایق عالم
همه چیزی بود در او مدغم
خواهی افلاک و خواهی ارکان گیر
خواه کان یا نبات و حیوان گیر
صورت نیک و بد نوشته در او
سیرت دیو و دد سرشته در او
گر نه آن مرات و چه باقی بود
از چه رو شد فرشته را مسجود
بود عکس جمال حضرت پاک
اگر ابلیس پی نبرد چه باک ؟
هر چه در گنج « کنت کنز » نهان
بود در وی خدا نمود عیان
خلق را در ظهور پیدایی
هستی اوست علت غایی
زان که عرفان بود سبب آن را
و اوست مظهر کمال عرفان را

*********************

گواهی چنگ و دف

گفتم به عزم توبه نهم جام می ز کف
مطرب زد این ترانه که می نوش لا تخفف
خالی ز دوستی نبود هیچ پوستی
بر صدق این سخن دو گواهند چنگ و دف
آیا بود که صف نعالی به ما رسد
چون بر بساط وصل زنند اهل قرب صف
بشناس قدر خویش که پاکیزه تر ز تو
دُرّی نداد پرورش این آبگون صدف
پای تو بر زمین اثر لطف و رحمت است
آن را که دیده فرش رهت شد زهی شرف
عمر تو گنج و هر نفس از وی یکی گهر
گنجی چنین نفیس مکن رایگان تلف
« جامی » چنین که می کشد از دل خدنگ آه
خواهد رسید عاقبت الامر بر هدف
*********************

هزار جان مقدس

یا من بدا جمالک فی کل ما بدا
بادا هزار جان مقدس تو را فدا
می نالم از جدایی تو دم به دم چو نی
وین طرفه تر که از تو نی ام یک نفس جدا
عشق است و بس که در دوجهان جلوه می کند
گاه از لباس شاه گه از کسوت گدا
یک صوت بر دو گونه همی آیدت به گوش
گاهی ندا همی نهی اش نام و گه صدا
برخیز ساقیا به کرم جرعه ای بریز
بر عاشقان غم زده زان جام غم زدا
زان جام خاص کز خودی ام چون دهد خلاص
در دیده شهود نماند به جز خدا
« جامی » ره هدی به خدا غیر عشق نیست
گفتیم و السلام علی تابع الهدا

*********************

نسیم وصل
نفحات وصلک اوقدت جمرات شوقک فی الحشا
زغمت به سینه کم آتشی که نزد زبانه کما تشا
توچه مظهری که ز جلوة تو صدای صیحه قدسیان
گذرد ز ذَورة لا مکان که خوشا جمال ازل خوشا
همه اهل مسجد و صومعه پی ورد صبح و دعای شب
من و ذکر طلعت و طره تو من الغداة الی العِشا
به شکنج زلف خود که ز کار من گرهی گشا
دل من به عِشق تو می نهد قدم وفا به ره طلب
فلئن سعی فَبِهِ سعی و لئن مشی فَبِهِ مشی
چه جفا که « جامی » خسته دل ز جدایی تو نمی کشد
قدم از طریق وفا مکش سوی عاشقان جفا کش آ

*********************

هزار فص

ای کرده بر هلاک من از اهل عشق نص
جان در تنم ز شوق تو کاالطیر فی القفص
بس دلکش است قصه خوبان و زان میان
تو یوسفی و قصه تو احسن القصص
گر صاحب فصوص بدیدی لب تو را
در حکمت مسیح نوشتی هزار فص
بی نسبت است بحث مساوات با سگت
کس نیست بر در تو از او مطلقا آخس
گفتی چو عزم رخصت پابوس کردمت
یا صاحب العزیمه ایاک و الرّخص
تیغ تو بهر قتل کسان نصّ قاطع است
« جامی » چگونه سر کشد از مقتضای نص


*********************

صدای چنگ و عود

چیست می دانی صدای چنگ و عود
انت حسبی انت کافی یا ودود
نیست در افسردگان ذوق سماع
ور نه عالم را گرفته است این سرود
آه از این مطرف که از یک نغمه اش
آمده در رقص ذرات وجود
جای زاهد ساحل وهم و خیال
جان عارف غرقه بحر وجود
هست بی صورت جناب قدس عشق
لیک در هر صورتی خود را نمود
در لباس حسن لیلی جلوه کرد
صبر و آرام از دل مجنون ربود
پیش روی خود ز عذرا پرده بست
صد در غم بر رخ وامق گشود
در حقیقت خود به خود می باخت عشق
لیلی و مجنون به جز نامی نبود
عکس ساقی دید « جامی » زان فتاد
چون صراحی پیش جام اندر سجود

*********************