"نظامي"


گوشه ليلي و مجنون



ليلي چو ستاره در عماري

مجنون چو فلك به پرده داري

ليلي گُـله بند بازكرده

مجنون گـِله ها دراز كرده

ليلي زخروش چنگ در بر

مجنون چو رباب دست بر سر

ليلي نه كه صبحِ گيتي افروز

مجنون نه كه شمعِ خويشتن سوز

ليلي به گذار باغ در باغ

مجنون، غلطم، كه داغ بر داغ

ليلي چو قمر به روشني چُست

مجنون چو قصب برابرش سست

ليلي به درختِ گُل نشاندن

مجنون به نثار دُر فشاندن

ليلي چه سخن؟ پري فشي بود

مجنون چه حكايت؟ آتشي بود

ليلي سمنِ خزان نديده

مجنون چمنِ خزان رسيده

ليلي دمِ صبح پيش مي بُرد

مجنون چو چراغ پيش مي مُرد

ليلي به كرشمه زلف بر دوش

مجنون به وفاش حلقه در گوش

ليلي به صبوح جان نوازي

مجنون به سماع خرقه بازي

ليلي زدرون پرند مي دوخت

مجنون زبرون سپند مي سوخت

ليلي چو گُلِ شكفته مي رُست

مجنون به گلاب، ديده مي شُست

ليلي سرِ زلف شانه مي كرد

مجنون دُرِ اشك دانه مي كرد

ليلي ميِ مُشك بوي در دست

مجنون نه زمي زبويِ مي مست

قانع شده اين از آن به بويي

وآن راضي از اين به جست و جويي

***********************

وصف جمال شيرين

پري دُختي، پري بگذار،ماهي

به زيرِ مقنعه صاحب كلاهي

شب افروزي چو مهتابِ جواني

سيه چشمي چو آبِ زندگاني

كشيده قامتي چون نخلِ سيمين

دو زنگي بر سرِ نخلش رطب چين

زبس كآورد ياد آن نوش لب را

دهان پرآبِ شكر شد رطب را

به مرواريدِ دندان هاي چون نور

صدف را آبِ دندان داده از دور

دو شكّـر چون عقيقِ آب داده

دو گيسو چون كـمندِ تاب داده

خمِ گيسوش تاب از دل كشيده

به گيسو سبزه را بر گل كشيده

فسونگر كرده بر خود چشمِ خود را

زبان بسته به افسون چشمِ بد را

به سحري كآتشِ دل ها كـند تيز

لبش را صد زبان، هر صد شكر ريز

نمك دارد لبش در خنده پيوست

نمك شيرين نباشد وانِ او هست

تو گويي بيني اش تيغي ست از سيم

كه كرد آن تيغ سيبي را به دو نيم

زماهش صد قصب را رخنه يابي

چو ماهش رخنه اي بر رخ نيابي

به شمعش بر، بسي پروانه بيني

زنـازش سوي كس پروا نبيني

موكّل كرده بر هر غمزه غنجي

زنخ چون سيب و غبغب چون ترنجي

رخش تـقويمِ انجم را زده راه

فشانده دست بر خورشيد و بر ماه

دو پستان چون دو سيمين نارِ نوخيز

برآن پستان،گلِ بستان درم ريز

زلعلش بوسه را پاسخ نخيزد

كه لعل ار واگشايد دُر بريزد

نهاده گردن آهو گردنش را

به آبِ چشم شسته دامنش را

به چشم آهوان آن چشمۀ نوش

دهد شير افكنان را خوابِ خرگوش

هزار آغوش را پُركرده از خار

يك آغوش از گلش ناچيده ديّـار

شبي صد كس فزون بيند به خوابش

نبيند كس شبي چون آفتابش

گر اندازه زچشمِ خويش گيرد

برآهويي صد آهو بيش گيرد

زرشكِ نرگس مستش خروشان

به بازارِ ارم،ريحان فروشان

به عيد آراي ابروي هلالي

نديدش كس كه جان نسپرد حالي

به حيرت مانده مجنون در خيالش

به قايم رانده ليلي با جمالش

به فرماني كه خواهد خلق را كُشت

به دستش ده قلم يعني ده انگشت

مه از خوبيش خودرا خال خوانده

شب از خالش كتابِ فال خوانده

زگوش وگردنش لؤلؤ خروشان

كه رحمت بر چنان لؤلؤفروشان

حديثي و هزار آشوبِ دلبند

لبي و صد هزاران بوسه چون قند

سرو زلفي زناز و دلبري پُر

لب و دنداني از ياقوت و از دُر

از آن ياقوت و آن دُرّ ِ شكر خند

مفرح ساخته سودائيي چند

خرد سرگشته بر روي چوماهش

دل و جان فتنه برزلفِ سياهش

هنر فتنه شده بر جانِ پاكش

نبشته عَبدُهُ­­ عنبر به خاكش

رخش نسرين و بويش نيز نسرين

لبش شيرين و نامش نيزشيرين



**************************

عشقبازی

جهان عشق است و ديگر زرق سازي

همه بازي است الاّ عشق بازي

فلك جزعشق محرابي ندارد

جهان بي خاكِ عشق آبي ندارد

غلام عشق شو كانديشه اين است

همه صاحب دلان را پيشه اين است

كسي كز عشق خالي شد فسرده است

گرش صد جان بوَد، بي عشق مرده است

اگر خود عشق هيچ افسون نداند

نه از سوداي خويشت وارهاند؟

مشو چون خر به خورد وخواب خرسند

اگر خود گربه باشد دل دراو بند

زسوزِ عشق بهتر در جهان چيست؟

كه بي او گُل نخنديد،ابر نگريست

همان گبران كه بر آتش نشستند

زعشقِ آفتاب آتش پرستند

مبين دردل كه او سلطانِ جان است

قدم در عشق نِه كاو جانِ جان است

اگرعشق اوفتد در سينة سنگ

به معشوقي زند در گوهري چنگ

كه مغناطيس اگر عاشق نبودي

بدان شوق آهني را چون ربودي؟

وگرعشقي نبودي برگذرگاه

نبودي كهربا جويندة كاه

بسي سنگ و بسي گوهر به جايند

نه آهن را نه كَـه را مي ربايند

هر آن جوهر كه هستند از عدد بيش

همه دارند ميلِ مركزِ خويش

طبايع جزكشش كاري ندانند

حكيمان اين كشش را عشق خوانند

گر انديشه كني از راهِ بينش

به عشق است ايستاده آفرينش

چو من بي عشق خود را جان نديدم

دلي بفروختم جاني خريدم

زعشق آفاق را پُردود كردم

خرد را ديده خواب آلود كردم

كمر بستم به عشق اين داستان را

صلاي عشق در دادم جهان را

مبادا بهره مند از وي خسيسي

بجز خوشخواني وزيبا نويسی

***********************

طعنه هاي شيرين

اگر گويد بدان صبحم نياز است

بگو بيدار منشين شب دراز است

وگرگويد به شيرين كي رسَم باز

بگو با روزة مريم همي ساز

وگرگويد بدان حلوا كشم دست

بگو رغبت به حلوا كم كند مست

وگرگويد كنم زآن لب شكرريز

بگو دور از لبت دندان مكن تيز

وگرگويد كشم تنگش درآغوش

بگو كاين آرزو بادت فراموش

وگر گويد نهم رخ بر رخِ ماه

بگو با رخ برابرچون شود شاه

وگرگويد ربايم زآن زنخ گوي

بگو چوگان خوري زآن زلف بر روي

وگرگويد بخايم لعلِ خندان

بگو از دور مي خور آبِ دندان

فرو مي خواند از اين مُشتي فسانه

در او تهديدهاي مادگانه

عتابش گرچه مي زد شيشه بر سنگ

عقيقش نرخ مي برّيد در جنگ

*******************

بُراقِ بَرق سير

شبي رُخ تافته زين دِيرِ فاني

به خلوت در سراي امّ ِ هاني

رسيده جبرئيل از بيتِ معمور

بُراقي برق سير آورده از نور

نگارين پيكري چون صورتِ باغ

سرش بكر از لگام و رانش از داغ

نه ابر، از ابرِ نيسان دُر فشان تر

نه باد ، از بادِ بستان خوش عنان تر

برون رفته چو وهمِ تيزهوشان

زخرگاهِ كبودِ سبز پوشان

فلك را قلب در عقرب دريده

اسد را دست بر جبهت كشيده

مجرّه ي كهكشان پيشِ براقش

درختِ "خوشة جوز"اشتياقش

كمان را استخوان برگنج كرده

"ترازو" را سعادت سنج كرده

زرفعت تاج داده "مشتري"را

ربوده زآفتاب انگشتري را

به دفعِ نُزليانِ آسمان گير

زجعبه داده"جوزا" را يكي تير

چو يوسف شربتي دَر"دلو" خورده

چويونس وقفه اي در حوت كرده

ز رنگ آميزيِ ريحانِ آن باغ

نهاده چشمِ خود را مُهرِ "مازاغ"

چو بيرون رفت از آن ميدانِ خضرا

ركاب افشاند از صحرا به صحرا

جريده برجريده نقش مي خواند

بيابان در بيابان رخش مي راند

فرَس بيرون جهاند از كلّ ِ كونين

علم زد بر سريرِ قابِ قوسين

جهت را جعد برجبهت شكستند

مكان را نيز برقع بازبستند

محمّد در مكانِ بي مكاني

پديد آمد نشانِ بي نشاني

كلامِ سرمدي بي نقل بشنيد

خداوندِ جهان را بي جهت ديد

به هر عضوي تنش رقصي در آورد

زهرمويي دلش چشمي برآورد

وزان ديدن كه حيرت حاصلش بود

دلش در چشم و چشمش در دلش بود

خطاب آمد كه اي مقصودِ درگاه

هر آن حاجت كه مقصود است درخواه

سراي فضل بود از بخل خالي

براتِ گنجِ رحمت خواست حالي

گنهكارانِ امت را دعا كرد

خدايش جمله حاجت ها روا كرد

چو پوشيد از كرامت خلعتِ خاص

بيامد بازپس با گنجِ اخلاص

خلايق را براتِ شادي آورد

زدوزخ نامة آزادي آورد

زما بر جان چون او نازنيني

پياپي باد هردم آفريني



***************************

چراغی بر چلیپا

چه باک از طعنة خاکیّ و آبی

که دارم درعِ زرّین آفتابی

بسا منکر که آمد تیغ در مشت

مرا زد تیغ و شمعِ خویش را کشت

تحمّل بین ، که بینم هندویِ خویش

چو ترکانش جنیبت می کشم پیش

گه آن بی پرده را موزون کنم ساز

گه این گنجشک را گویم ، زهی باز

ز هر زاغی به جز چشمی نجویم

به هر زیفی جز احسنتی نگویم

به گوشی جامِ تلخی ها کنم نوش

به دیگر گوش دارم حلقه در گوش

نگه دارم به چندین اوستادی

چراغی را در این طوفانِ بادی

به شکّر ، زهر می باید چشیدن

پسِ هر نکته دشنامی شنیدن

من از دامن چو دريا ريخته دُر

گريبانم زسنگِ طعنه ها پُر

دهانِ خلق شيرين از زبانم

چو زهرِ قاتل از تلخي دهانم

دُري در ژرف دريايي نهادم

چراغي بر چليپايي نهادم

تو دُر بردار و دريا را رها كن

چراغ از قبلة ترسا جدا كن

مبين كآتشگهي را رهنمون است

عبارت بين كه طلق اندود چون است

عروسي بكر بين با تخت و با تاج

سر و بن بسته در توحيد و معراج



*****************************

هر که نه گویای تو ، خاموش به

اي همه هستي زتو پيدا شده

خاك ضعيف از تو توانا شده

زيرنشين علمت كاينات

ما به تو قائم،چو تو قائم به ذات

هستي تو صورت پيوند ني

تو به كس و كس به تو مانند ني

آن چه تغيّر نپذيرد تويي

وان كه نمرده است و نميرد تويي

ما همه فاني و بقا بس تُراست

مُلك تعالي و تقدس تراست

هر كه نه گوياي تو،خاموش به

هرچه نه ياد تو، فراموش به

ساقي شب دستكش جامِ توست

مرغ سحر دستخوش نام توست

گرچه كني قهر بسي را زما

روي شكايت نه كسي را زما

بي ديَت است آن كه تو خون ريزي اش

بي بدل است آن كه تو آويزي اش

روشني عقل به جان داده اي

چاشني دل به زبان داده اي

منزل شب را تو دراز آوري

روزِ فرورفته تو بازآوري

چرخ روش قطب ثبات از تو يافت

باغ وجود آب حيات از تو يافت

غمزة نسرين نه زباد صبا

از اثر خاك تو شد توتيا

غنچه كمر بسته كه ما بنده ايم

گل همه تن جان كه به تو زنده ايم

بنده نظامي كه يكي گوي توست

در دوجهان خاك سر كوي توست

خاطرش از معرفت آباد كن

گردنش از دام غم آزاد كن

*******************

اي دوست

مراپرسي كه چوني،چونم اي دوست

جگر پردرد و دل پرخونم اي دوست

حديثِ عاشقي برمن رها كن

تو ليلي شو، كه من مجنونم اي دوست

به فريادم زتو هر روز، فرياد

از اين فريادِ روزافزونم اي دوست

شنيدم عاشقان را مي نوازي

مگرمن زآن ميان بيرونم اي دوست؟

نگفتي گر بيفتي گيرمت دست؟

ازاين افتاده تر كاكنونم اي دوست؟!

غزل هاي "نظامي" بر تو خوانم

نگيرد در تو هيچ افسونم اي دوست

************************

ستايش و نيايش

اي جهان ديده بود خويش ازتو

هيچ بودي نبوده پيش از تو

دربدايت، بدايتِ همه چيز

در نهايت، نهايتِ همه چيز

اي برآرندة سپهرِ بلند

انجم افروز و انجمن پيوند

آفرينندة خزاينِ جود

مبدع و آفريدگارِ وجود

سازمند از تو گشته كارِ همه

اي همه و آفريدگارِ همه

هستي و نيست مثل و مانندت

عاقلان جز چنين ندانندت

روشني پيشِ اهلِ بينايي

نه به صورت، به صورت آرايي

تو دهي صبح را شب افروزي

روز را مرغ و مرغ را روزي

تو سپردي به آفتاب و به ماه

دو سراپردة سپيد و سياه

روز وشب سالكانِ راه تواند

سفته گوشانِ بارگاهِ تواند

جز به حكمِ تو نيك و بد نكنند

هيچ كاري به حكمِ خود نكنند

تو برافروختي درونِ دِماغ

خِرَدي تابناك تر زچراغ

جان كه او جوهر است و در تنِ ماست

كس نداند كه جاي او به كجاست

تو كه جوهر نيي نداري جاي

چون رسددر تو وهمِ شيفته راي

ره نمايي و رهنمايت نه

همه جايي و هيچ جايت نه

ما كه جزئي زسبعِ گردونيم

با تو بيرونِ هفت بيرونيم

عقل كلّي كه از تو يافته راه

هم زهيبت نكرده درتو نگاه

حال گردان تويي به هر ساني

نيست كس جز تو حال گرداني

هركسي نقش بندِ پردة توست

همه هيچ اند، كرده كردة توست

بد و نيك از ستاره چون آيد؟

كه خود از نيك و بد زبون آيد؟

گر ستاره سعادتي دادي

كيقباد از منجمي زادي

كيست از مردم ستاره شناس

كه به گنجينه ره بَرد به قياس؟

تو دهي بي ميانجي آن را گنج

كه نداند ستاره هفت از پنج

************************

رمز رنگ سفيد

در سپيدي ست روشناييِ روز

وز سپيدي ست مه جهان افروز

همه رنگي تكلف اندوده ست

جز سپيدي كه او نيالوده ست

هرچ از آلودگي شود نوميد

پاكي اش را لقب كنند سپيد

در پرستش به وقتِ كوشيدن

سنّت آمد سپيد پوشيدن



***********************

حماسه كنيزك چيني

مَلِك گرزجمشيد بالاتر است

رخِ من زخورشيد والاتر است

شه ار شد فريدونِ زرّينه كفش

به فتحش منم كاوياني درفش

شه اركيقبادِ بلند افسر است

مرا افسر از مُشك و از عنبر است

شه ار هست كاووسِ فيروزه تاج

زمن بايدش خواستن تختِ عاج

شه ار چون سليمان شود ديوبند

مرا در جهان هست ديوانه چند

شه ار زان كه عالم گرفت اي شگفت

من آن را گرفتم كه عالم گرفت

اگرچه كمندِ جهانگيرِ شاه

فتاده است بر گردنِ مهر و ماه

كمندي من از زلف بر سازمش

نترسم به گردن دراندازمش

گر او را كمندي بوَد ماه گير

مراهم كمندي بوَد شاه گير

سكندر به حيوان خطا مي رود

من اينجا سكندر كجا مي رود

اگر راهِ ظلمات مي بايدش

سرِ زلفِ من راه بنمايدش

گراو ناوك اندازد از زورِ دست

مرا غمزة ناوك انداز هست

گر ايدون كه ياقوتِ او كاني است

مرالب چو ياقوتِ رمّاني است

گراوچرخ را هست انجم شناس

مرا انجمِ چرخ دارند پاس

گر او را علَم هست بالاي سَر

مراصد علم هست بيرونِ در

گر او شاهِ عالم شد از سروري

منم شاهِ خوبان به جان پروري

چو برقع براندازم از رويِ خويش

ندارم جهان را به يك موي خويش



چوبرمَه كشم گيسوي عنبرين

به گيسو كشم ماه را بر زمين

چوتَنگِ شكَر در عقيق آورم

زپسته شرابِ رحيق آورم

رحيقم به رقص آورَد آب را

عقيقم مفرّح دهد خواب را

اگركيميا سنگ را زر كند

نسيمِ من از خاك عنبر كند

سهيل يمن تاب را بااديم

همان شد كه بوي مرا بانسيم

به چشمي دلِ خسته بريان كنم

به چشمي دگر غارتِ جان كنم

ازاين سو كنم صيد و بنوازمش

وزآن سو به دريا دراندازمش

اگر راهبم بيند از راهِ دور

برد سجده چون هيربد پيشِ نور

وگر زاهدي باشد از خاره سنگ

درآرم به رقصش به يك بانگِ چنگ

كنم سيم كاري كه سيمين تنم

ولي قفل گنجينه را نشكنم

دَرِ باغ ما را كه شد ناپديد

به جز باغبان كس نداند كليد

رطب هاي تر گرچه دارم بسي

به جز خارِ خشكم نبيند كسي

گلابم ولي دردِ سر مي دهم

نمك خواهِ خود را جگر مي دهم

************************

نقش وفا

زن گر نه يكي هزار باشد

در عهد كم استوار باشد

چون نقش وفا و عهد بستند

برنام زنان قلم شكستند

زن دوست بود ولي زماني

تا جز تو نيافت مهرباني

چون در برديگري نشيند

خواهد كه تو را دگر نبيند

زن ميل زمرد بيش دارد

ليكن سوي كام خويش دارد

بسيار جفاي زن كشيدند

در هيچ زني وفا نديدند

زن چيست نشانه گاه نيرنگ

در ظاهر صلح و درنهان جنگ

در دشمني آفت جهان است

چون دوست شود هلاك جان است

چون غم خوري او نشاط گيرد

چون شاد شوي زغم بميرد

اين كار زنان راست باز است

افسون زنان بد دراز است

مجنون زگزاف آن سيه روز

برزد زدل آتشي جگر سوز

چندان سر خود بكوفت برسنگ

كزخون همه كوه گشت گلرنگ

آن ديو كه آن فسون بر او خواند

از گفته خويشتن خجل ماند

آمد به هزار عذر در پيش

كاي من خجل از حكايت خويش

گر با تو يكي مزاح كردم

برعذر تو جان مباح كردم

آن پرده نشين روي بسته

هست از قبل تو دل شكسته

گرچه دگري نكاح بستش

از عهد تو دور نيست دستش

جز ياد تو بر زبان نيارد

غير تو كس از جهان ندارد

يك دم نبود كه آن پريزاد

صد بار تو را نياورد ياد

شويش كه ورا حريف و جفت است

سر با سر او شبي نخفته است

سالي است كه شد عروس و بيش است

با مِهر تو و به مُهر خويش است

گر بي تو هزار سال باشد

بر خوردن از او محال باشد

**********************

ملازمتِ خوبان و بدان

اين است كه گنج نيست بي خار

هرجا كه رطب بوَد بوَد خار

هرناموَري كه او جهان داشت

بدنام كُني زهمرهان داشت

يوسف كه زماه عِقد مي بست

از حقدِ برادران نمي رست

عيسي كه دمش نداشت دودي

مي بُرد جفاي هرجهودي

احمد كه سرآمدِ عرب بود

هم خستة خارِ بولهب بود

دير است كه تا جهان چنين است

بي نيشِ مگس كم انگبين است

*************************

آمرزش حق

دادگري ديد به راي صواب

صورتِ بيدادگري را به خواب

گفت خدا با تويِ ظالم چه كرد

درشبت از روزِ مظالم چه كرد

گفت چو بر من به سر آمد حيات

درنگريدم به همه كاينات

تا به من امّيد هدايت كه راست

يا به خدا چشم عنايت كه راست

در دلِ كس شفقتي از من نبود

هيچ كسي را به كرم ظن نبود

لرزه بر افتاد به من بر چو بيد

روي سيه گشته و دل نااميد

طرح به غرقاب درانداختم

تكيه بر آمرزشِ حق ساختم

كِاي من مسكين به تو در شرمسار

از خجلان درگذر و درگذار

گرچه زفرمانِ تو بگذشته ام

رد مكنم كز همه رد گشته ام

يا ادبِ من به شراري بكن

يا به خلافِ همه كاري بكن

چون خجلم ديد زياري رسان

ياريِ من كرد كسِ بي كسان

فيضِ كرم را سخنم درگرفت

بارِ من افكند و مرا برگرفت

هرنفَسي كآن به ندامت بوَد

شحنة غوغاي قيامت بوَد

جمله نفَس هاي تو اي بادسنج

كيلِ زيان است و ترازوي رنج

يك درم است آنچه بدو بنده اي

يك نفَس است آنچه بدو زنده اي

هر چه دراين پرده ستاني بده

خود مَسِتان تا بتواني بده

**************************



باريدن بي دريغ

در نوبتِ بارِ عام دادن

بايد همه شهر جام دادن

فيّاضة ابرِ جود گشتن

ريحان همه وجود گشتن

باريدنِ بي دريغ چون مُل

خنديدنِ بي نقاب چون گُل

هر جاي چو آفتاب راندن

در راه به بدره زرفشاندن

دادن همه را به بخششِ عام

واميّ و حلال كردن آن وام

پرسيدنِ هركه در جهان هست

كز فاقة روزگار چون رَست

من كاين شِكَرم در آستين است

ريزم كه حريف نازنين است

برجمله جهان فشانم اين نوش

فرزندِ عزيز خود كند گوش

من بر همه تن شوم غذا ساز

خود قِسم جگر بدو رسد باز

*************************

مفرح نامـه

خداوندا درِ توفيق بگشاي

نظامي را رهِ تحقيق بنماي

دلي ده كاو يقينت را بشايد

زباني كآفرينت را سُرايد

مده ناخوب را بر خاطرم راه

بدار از ناپسندم دست كوتاه

درونم را به نورِ خود برافروز

زبانم را ثناي خود در آموز

به داوودي دلم راتازه گردان

زبورم رابلند آوازه گردان

عروسي را كه پروردم به جانش

مبارك روي گردان در جهانش

چنان كز خواندنش فرّخ شود راي

زمُشك افشاندنش خُلّخ شود جاي

سوادش ديده را پرنور دارد

سماعش مغز رامعمور دارد

مفرّح نامة دل هاش خوانند

كليدِ بندِ مشكل هاش دانند

معاني را بدو دِه سربلندي

سعادت را بدو كن نقشبندي

به چشمِ شاه شيرين كن جمالش

كه خود بر نامِ شيرين است فالش

نسيمي از عنايت يارِ اوكن

زفيضت قطره اي در كارِ اوكن

چو فيّاضِ عنايت كرد ياري

بيار اي كانِ معني تا چه داري

*************************

در صفت عشق مجنون

سلطانِ سريرِ صبح خيزان

سرخيلِ سپاهِ اشك ريزان

مُتواريِ راهِ دلنوازي

زنجيريِ كويِ عشقبازي

قانونِ مغنّيان بغداد

بَيّاعِ معاملان فرياد

طبّالِ نفيرِ آهنين كوس

رُهبانِ كليسياي افسوس

جادويِ نهفته ديو پيدا

هاروتِ مشوّشانِ شيدا

كيخسرو بي كلاه و بي تخت

دل خوش كنِ صد هزار بي رخت

مجنونِ غريبِ دل شكسته

درياي زجوش نانشسته

ياري دوسه داشت دل رميده

چون او همه واقعه رسيده

با آن دو سه يار هر سحرگاه

رفتي به طوافِ كويِ آن ماه

بيرون زحساب نامِ ليلي

با هيچ سخن نداشت ميلي

هركس كه جز اين سخن گشادي

نشنودي و پاسخش ندادي

آن كوه كه نجد بود نامش

ليلي به قبيله هم مقامش

ازآتشِ عشق و دودِ اندوه

ساكن نشدي مگر برآن كوه

بر كوه شدي و مي زدي دست

افتان خيزان چو مردمِ مست

آوازِ نشيد بركشيدي

بي خود شده سو به سو دويدي

وانگه مژه را پُرآب كردي

با بادِ صبا خطاب كردي

كاي بادِ صبا به صبح برخيز

در دامنِ زلفِ ليلي آويز

گو آن كه به باد داده توست

برخاكِ ره اوفتاده توست

از بادِ صبا دمِ تو جويد

با خاكِ زمين غم تو گويد

بادي بفرستش از ديارت

خاكيش بده به يادگارت

**********************

كليد گنج حكيم

بسم الله الرحمن الرحيم

هست كليدِ درِ گنجِ حكيم

فاتحة فكرت و ختمِ سخن

نامِ خداي است بر او ختم كن

پيش وجودِ همه آيندگان

بيش بقاي همه پايندگان

سابقه سالارِ جهانِ قِدَم

مُرسله پيوندِ گلوي قلم

پرده گشاي فلَكِ پرده دار

پردگيِ پرده شناسانِ كار

مُبدعِ هر چشمه كه جوديش هست

مخترعِ هرچه وجوديش هست

لعل طرازِ كمرِ آفتاب

حُلّه گرِ خاك و حُلي بندِ آب

پرورش آموزِ درون پروران

روز برآرندة روزي خوران

مُهره كِش رشتة باريكِ عقل

روشنيِ ديدة تاريكِ عقل

داغ نِهِ ناصيه دارانِ پاك

تاج دِهِ تخت نشينانِ خاك

خام كُنِ پختة تدبيرها

عذر پذيرندة تقصيرها

شحنة غوغاي هراسندگان

چشمة تدبيرِ شناسندگان

اوّل و آخر به وجود و صفات

هست كن و نيست كنِ كاينات

با جبروتش كه دو عالم كم است

اوّلِ ما آخرِ ما يك دم است

كيست در اين ديرگهِ دير پاي

كو لِمَنِ المُلك زند جز خداي

بود و نبود آنچه بلند است و پست

باشد و اين نيز نباشد كه هست

پرورش آموختگانِ ازل

مشكلِ اين كار نكردند حل

اوّلِ او اوّلِ بي ابتداست

آخرِ او آخرِ بي انتهاست

روضة تركيبِ تو را حور از اوست

نرگسِ بيناي تو را نور از اوست

كشمكشِ هر چه در او زندگي است

پيشِ خداونديِ او بندگي است

هرچه جز او هست بقاييش نيست

اوست مقدس كه فناييش نيست

باغِ سخا را چو فلك تازه كرد

مرغِ سخن را فلك آوازه كرد

نخلِ زبان را رطبِ نوش داد

دُرِّ سخن را صدفِ گوش داد

پرده نشين كرد سرِ خواب را

كِسوَتِ جان داد تنِ آب را

زلفِ زمين در برِ عالَم فكند

خالِ"عصي" بر رخِ آدم فكند

خنده به غمخوارگيِ لب كشاند

زهره به خنياگريِ شب نشاند

نافِ شب از مُشك فروشانِ اوست

ماهِ نو از حلقه به گوشانِ اوست

هركه فتاد از سرِ پرگارِ او

جمله چو ماه است طلبكارِ او

سدره نشينان سوي او پَر زدند

عرش روان نيز همين در زدند

گر سرِ چرخ است پُر از طوقِ اوست

ور دلِ خاك است پُر از شوقِ اوست

*************************

كمر خدمت

صورتِ خدمت صفتِ مردمي ست

خدمت كردن شرفِ آدمي ست

نيست برِ مردمِ صاحب نظر

خدمتي از عهد پسنديده تر

دستِ وفا در كمرِ عهد كن

تا نشوي عهد شكن جهد كن

گنج نشين مار كه درويش نيست

از سر تا دم كمري بيش نيست

از پيِ آن گشت فلك تاجِ سر

كز سرِ خدمت همه تن شد كمر

هركه زمامِ هنري مي كشد

در رهِ خدمت كمري مي كشد

شمع كه او خواجگيِ نور يافت

از كمرِ خدمتِ زنبور يافت

خيز نظامي كه نه بر بسته اي

از پيِ خدمت چه كمر بسته اي

**************************

گوهر سخن

چون كه نَسَختِه سخن سرسري

هست برِ گوهريان گوهري

نكته نگه دار ببين چون بود

نكتة سنجيده كه موزون بود

قافيه سنجان كه سخن بركشند

گنج دو عالم به سخن دركشند

خاصه كليدي كه درِگنج راست

زير زبان مرد سخن سنج راست

آن كه ترازوي سخن سخته كرد

بختوران را به سخن پخته كرد

بلبل عرشند سخن پروران

باز چه مانند به اين ديگران

زآتش فكرت چو پريشان شوند

با ملك از جمله خويشان شوند

پرده رازي كه سخن پروري ست

سايه اي از سايه پيغمبري ست

پيش و پسي بست صف كبريا

پس شعرا آمد و پيش انبيا

اين دو نظر محرم يك دوستند

آن همه مغزند و دگر پوستند

آن كه در اين پرده نواييش هست

خوش تر از اين حجره سراييش هست

با سر زانوي ولايت ستان

سر ننهد بر سر هر آستان

چون به سخن گرم شود مركبش

جان به لب آيد كه ببوسد لبش

هم نفسش راحت جان ها شود

هم سخنش مُهر زبان ها شود

هر كه نگارندة اين پيكر است

بر سخنش زن كه سخن پرور است

سيم كشاني كه ز زر مرده اند

سكّة اين كار به زر برده اند

هر كه به زر نكتة چون روز داد

سنگ ستد لعل شب افروز داد

چون سخنت شهد شد ارزان مكن

شهد سخن را مگس افشان مكن

تا ندهندت مَسِتان گر وفاست

تا ننيوشند مگو گر دعاست

تا نكند شرع تو را نامدار

نامزد شعر مشو زينهار

شعر تو از شرع به آنجا رسد

كز كمرت سايه به جوزا رسد

شعر تو را سدره نشاني دهند

سلطنت ملك معاني دهند

شعر برآرد به اميريت نام

كالشّعراء اُمراءالكلام

چون فلك از پاي نبايد نشست

تا سخني بر فلك آري به دست

************************

پاسخ باربد از زبان خسرو

نكيسا چون زد اين افسانه بر چنگ

سِتاي باربد برداشت آهنگ

عراقي وار بانگ از چرخ بگذاشت

به آهنگِ عراق اين بانگ برداشت

نسيمِ دوست مي يابد دماغم

خيالِ گنج مي بيند چراغم

مگر سروي ز طارم سر برآورد

كه ما را سربلندي بر سر آورد؟

مگر ماه آمد از روزن درافتاد

كه شب را روشني در منظر افتاد؟

مگر بادِ بهشت اين جا گذر كرد

كه چندين خرّمي در ما اثر كرد؟

مگر بازِ سپيد آمد فرادست

كه گلزارِ شب از زاغِ سيه رست؟

مگر با ماست آبِ زندگاني

كه ما را زنده دل دارد نهاني؟

مگر اقبال شمعي نو بر افروخت

كه چون پروانه غم را بال و پر سوخت؟

مگر شيرين زلعل افشاند نوشي

كه از هر گوشه اي خيزد خروشي؟

تنم ترسد زهجران چون نترسد؟

كدامين عاقل از مجنون نترسد؟

چو بي زلفِ تو بي دل بود دستم

دلِ خود را به زلفت بازبستم

به خلوت با لبت دارم شماري

وز اينم كردني تر نيست كاري

***********************

نكيسا از زبان شيرين

چو بر زد باربد زين سان نوايي

نكيسا كرد از آن خوش تر ادايي

شكفته چون گلِ نوروز و نو رنگ

به نوروز اين غزل درساخت با چنگ

زهي چشمم به ديدارِ تو روشن

سر كويت مرا خوش تر ز گلشن

خيالت پيشواي خواب و خوردم

غبارت توتياي چشم دردم

به تو خوشدل دماغِ مشك بيزم

ز تو روشن چراغِ صبح خيزم

مرا چشمي و چشمم را چراغي

چراغِ چشم و چشم افروز باغي

جمالت اختران را نور داده

به خوبي عالمت منشور داده

چه مي خوردي كه رويت چون بهار است

از آن مي خور كه آنت سازگار است

مبين در آينه ي چين اي بت چين

كه باشد خويشتن بين، خويشتن بين

كسي آن آينه بر كف چه گيرد

كه هر دم نقشِ ديگر كس پذيرد؟

تو را آيينه چشمِ چون مني بس

كه ننمايد به جز تو صورتِ كس

به تركِ بي دلي گفتن دلت داد؟

زهي رحمت كه رحمت بر دلت باد

خوشا وقتي كه آيي در برم تنگ

ميِ نابم دهي بر نالة چنگ

به نازِ نيم شب زلفت بگيرم

چو شمعِ صبحدم پيشت بميرم

شبي كز لعلِ ميگونت شوم مست

بخسبم تا قيامت بر يكي دست

**************************

پاسخ باربد

نكيسا چون زد اين طياره بر چنگ

ستاي باربد برداشت آهنگ

به آوازِ حزين چون عذر خواهان

روان كرد اين غزل را در سپاهان

سحر گاهان كه از مِي مست گشتم

به مستي بر درِ باغي گذشتم

بهاري مشكبو ديدم در آن باغ

به چنگِ زاغ و در خون چنگِ آن زاغ

گلي صد برگ با هر برگ خاري

به زندان كرده گنجي در حصاري

بهشتي پيكري از جان سرشتش

ز هر ميوه درختي در بهشتش

ز چندان ميوه هاي تازه و تر

نديدم جز خماري خشك در سر

پري رويي كه در دل خانه كرده

دلم را چون پري ديوانه كرده

گر آن گنج آيد از ويرانه بيرون

به تاجش بر نهم چون دُرِّ مكنون

به خوابِ نرگسِ جادوش سوگند

كه غمزه ش كرد جادو را زبان بند

به دود افكندن آن زلفِ سركش

كه چون دودافكنان در من زد آتش

به چشمش كز عتابم كرد رنجور

به چشمك كردنش كز در مشو دور

بدان عارض كز او چشم آب گيرد

ز ترّي نكته بر مهتاب گيرد

بدان گيسو كه قلعه ش را كمند است

چو سروِ قامتش بالا بلند است

به مار افسائيِ آن طرّه و دوش

به چنبر بازيِ آن حلقه و گوش

بدان نرگس كه از نرگس گرو برد

بدان سنبل كه سنبل پيشِ او مُرد

بدان سي و دو دانه لؤلؤِ تر

كه دارد قفلي از ياقوت بر در

به سحرِ آن دو بادامِ كمر بند

به لطفِ آن دو عنّابِ شكر خند

به خاكِ پاي او كز ديده بيش است

بدو سوگندِ من بر جاي خويش است

كه گر دستم دهد كآرم به دستش

ميان جان كُنم جاي نشستش

زدستم نگذرد تا زنده باشم

جهان را شاه و او را بنده باشم

**********************

نكيسا از زبان شيرين

نكيسا در ترنم جادوي ساخت

پس آنگه اين غزل در راهوي ساخت

بساز اي يار، با يارانِ دلسوز

كه دي رفت و نخواهد ماند امروز

گره بگشاي ، با ما بستگي چند؟

شتابِ عمر بين ، آهستگي چند؟

به عمري كو بوَد پنجاه يا شصت

چه بايد صد گره بر جانِ خود بست؟

خوش آن باشد كه امشب باده نوشيم

امان باشد كه فردا باز كوشيم؟

چو بر فردا نماند امّيدواري

ببايد كردن امشب سازگاري

بهاري داري از وي بر خور امروز

كه هر فصلي نخواهد بود نوروز

گلي كو را نبويد آدميزاد

چو هنگامِ خزان آيد برَد باد

به پيغامي زتو راضي ست گوشم

برآيم زين اگر زين بيش كوشم

منم در پاي عشقت رفته از دست

به خلوت خورده مي تنها شده مست

منم آن سايه كز بالا و از زير

زپايت سر نگردانم به شمشير

سخن تا چند گويم با خيالت

برون رانم جنيبت با جمالت

به هر سختي كه تا اكنون نمودم

چو لحنِ مطربان در پرده بودم

كنون در پرده خون خواهم افتاد

چو برق از پرده بيرون خواهم افتاد

به جاي توتيا گردت ستانم

گهي بوسه گهي دردت ستانم

سرِ زلفت به گيسو بازبندم

گهي گريم زعشقت گاه خندم

چنان بندم به دل نقش نگينت

كه بر دستت نداند آستينت

در آغوش آنچنان گيرم تنت را

كه نبوَد آگهي پيراهنت را

چو خسرو گوش كرد اين بيت چالاك

ز حالت كرد حالي جامه را چاك

به صد فرياد گفت اي باربد ، هان

قوي كن جان من در كالبد هان

***********************

پاسخ باربد

نكيسا چون ز شاه آتش بر انگيخت

ستاي باربد آبي بر او ريخت

به استادي نوايي كرد بر كار

كزو چنگِ نكيسا شد نگون سار

ز تركيبِ ملك برد آن خلل را

به زير افكن فرو گفت اين غزل را:

ببخشاي اي صنم بر عذر خواهي

كه صد عذر آورد در هر گناهي

گر از حكمِ تو روزي سر كشيدم

بسي زهر پشیماني چشيدم

گرفتم هرچه من كردم گناه است

نه آخر آبِ چشمم عذر خواه است

نصيبِ من زتو در جمله هستي

سلامي بود و آن در نيز بستي

اگر محروم شد گوش از سلامت

زبان را تازه مي دارم به نامت

اگر تو راضي اي كاين دل خراب است

رضاي دوستان جستن صواب است

تو بر من تا تواني ناز مي ساز

كه تا جانم بر آيد مي كشم ناز

منم عاشق مرا غم سازگار است

تو معشوقي تو را با غم چه كار است

تو گر سازي وگر نه من بر آنم

كه سوزم در غمت تا مي توانم

مرا گر نيست ديدارِ تو روزي

تو باقي باش در عالم فروزي

اگر من جان دهم در مهرباني

تو را بايد كه باشد زندگاني

اگر من بر نخوردم از نكويي

تو برخوردار باش از خوبرويي

زتو بي روزيَم خوانند و گويم

مرا آن بِه كه من بِه روزِ اويم

مرا گر روز و روزي رفت بر باد

تو را هر روز روز از روز بِه باد

چو بر زد باربد بر خشك رودي

بدين ترّي كه برگفتم سرودي

دل شيرين بدان گرمي بر افروخت

كه چون روغن چراغِ عقل را سوخت

چنان فرياد كرد آن سروِ آزاد

كزان فريادِ شاه آمد به فرياد

شهنشه چون شنيد آوازِ شيرين

رسيلي كرد و شد دمساز شيرين

در آن پرده كه شيرين ساختي ساز

هم آهنگيش كردي شه به آواز

چو شخصي كو به كوهي راز گويد

بدو كوه آن سخن را بازگويد

از اين سو مه ترانه بركشيده

وزان سو شاه پيراهن دريده

چو از سوز دو عاشق آه برخاست

صداع مطربان از راه بر خاست

************************

ستايش صبحگاه و نيايش شيرين

نكو ملكي ست مُلكِ صبحگاهي

در آن كشور بيابي هر چه خواهي

كسي كو بر حصارِ گنج ره يافت

گشايش در كليدِ صبحگه يافت

غرض ها را حصار آنجا گشايند

كليد آن جاست كار آن جا گشايند



درآن ساعت كه باشد نشوِ جان ها

گل تسبيح رويد بر زبان ها

زبانِ هر كه او باشد برومند

شود گويا به تسبيح خداوند

اگر مرغِ زبان تسبيح خوان است

چه تسبيح آرد آن كو بي زبان است؟

در آن حضرت كه آن تسبيح خوانند

زبانِ بي زبانان نيز دانند

چو شيرين كيمياي صبح دريافت

از آن سيماب كاري روي بر تافت

شكيباييش مرغان را پر افشاند

خروسُ الصَّبر مِفتاحُ الفَرَج خواند

شبستان را به رويِ خويشتن رُفت

به زاري با خدايِ خويشتن گفت:

خداوندا شبم را روز گردان

چو روزم بر جهان پيروز گردان

شبي دارم سياه از صبح نوميد

در اين شب رو سپيدم كن چو خورشيد

غمي دارم هلاكِ شير مردان

بر اين غم چون نشاطم چير گردان

ندارم طاقتِ اين كوزة تنگ

خلاصي ده مرا چون لعل از اين سنگ

تويي ياري رسِ فريادِ هر كس

به فريادِ منِ فرياد خوان رس

ندارم طاقتِ تيمار چندين

أغِثني يا غِياثَ المُستَغيثين

به آبِ ديدة طفلانِ محروم

به سوزِ سينة پيرانِ مظلوم

به بالينِ غريبان بر سرِ راه

به تسليمِ اسيران در بنِ چاه

به داور داورِ فرياد خواهان

به يا رب يا ربِ صاحب گناهان

بدان حجّت كه دل را بنده دارد

بدان آيت كه جان را زنده دارد

به دامن پاكيِ دين پرورانت

به صاحب سِرّيِ پيغمبرانت

به محتاجانِ در بر خلق بسته

به مجروحان خون بر خون نشسته

به دور افتادگان بر خان و مان ها

به واپس ماندگان از كاروان ها

به وردي كز نو آموزي بر آيد

به آهي كز سرِ سوزي بر آيد

به ريحانِ نثارِ اشك ريزان

به قرآن و چراغِ صبح خيزان

به نوري كز خلايق در حجاب است

به انعامي كه بيرون از حساب است

به تصديقي كه دارد راهبِ دير

به توفيقي كه بخشد واهبِ خير

به مقبولانِ خلوت بر گزيده

به معصومانِ آلايش نديده

به هر طاعت كه نزديكت صواب است

به هر دعوت كه پيشت مستجاب است

بدان آهِ پسين كز عرش پيش است

بدان نامِ مهين كز شرح بيش است

كه رحمي بر دلِ پر خونم آور

وزين غرقابِ غم بيرونم آور

اگر هر مويِ من گردد زباني

شود هريك تو را تسبيح خواني

هنوز از بي زباني خفته باشم

ز صد شكرت يكي نا گفته باشم

تو آن هستي كه با تو كيستي نيست

تويي هست آن دگر جز نيستي نيست

تويي در پردة وحدت نهاني

فلك را داده بر در قهرماني

خداونديت را انجام و آغاز

نداند اول و آخر كسي باز

به درگاهِ تو در اميد و در بيم

نشايد راه بردن جز به تسليم

فلك بر بستي و دورانگشادي

جهان و جان و روزي هر سه دادي

اگر روزي دهي ور جان ستاني

تو داني هرچه خواهي كن تو داني



*****************************

گوي قبولي

گوي قبولي ز ازل ساختند

در صف ميدان دل انداختند

آدم نو زخمه درآمد به پيش

تا برد آن گوي به چوگان خويش

بارگي اش چون عقب خوشه رفت

گوي فرو ماند و فرا گوشه رفت

نوح كه لب تشنه به حيوان رسيد

چشمه غلط كرد و به طوفان رسيد

مهد براهيم چو راي اوفتاد

نيم ره آمد دو سه جاي اوفتاد

چون دل داوود نفس تنگ داشت

در خور اين زير، بم آهنگ داشت

داشت سليمان ادب خود نگاه

مملكت آلوده، نجست اين كلاه

يوسف از آن چاه عياني نديد

جز رسن و دلو نشاني نديد

خضر عنان زين سفر خشك تافت

دامن خود تر شده چشمه يافت

موسي از اين جام تهي ديد دست

شيشه به كهپايه " ارني " شكست

عزم مسيحا نه به اين دانه بود

كو ز درون تهمتي خانه بود

مهر شد اين نامه به عنوان تو

ختم شد اين خطبه به دوران تو

************************



گفتن چهل قصه از كليله و دمنه با چهل نكته



بزرگ امّيد چون گلبرگ بشكفت

چهل قصه به چل نكته فرو گفت



1. گاوِ شَترَبه و شير

نخستين گفت كز خود بر حذَر باش

چو گاوِ شَترَبه زان شيرِ جمّاش



2. نجاري بوزينه

هوا بشكن كزو ياري نيايد

كه از بوزينه نجّاري نيايد



3. روباه و طبل

به تلبيس آن تواني خورد ازين راه

كز آن طبلِ دريده خورد روباه



4. زاهدِ مُمسِكِ خرقه به دزد باخته

مكن تا در غمت نايد درازي

چو زاهد ممسكي در خرقه بازي



5. زاغ و مار

مخور در خانه كس هيچ زنهار

كه با تو آن كند كان زاغ با مار



6. مرغ ماهي خوار و خرچنگ

همان پاداش بيني وقتِ نيرنگ

كه ماهي خوار ديد از چنگِ خرچنگ



7. خرگوش و شير

ربا خواري مكن اين پند بنيوش

كه با شيرِ ربا خور كرد خرگوش



8. سه ماهي و رستنِ يكي از شست

به خود كشتن توان زين خاكدان رست

چنانك آن پير ماهي زآفتِ شست



9. سازش شغال و گرگ و زاغ بر كشتن شتر

شغال و گرگ و زاغ اين ساز كردند

كه از شخصِ شتر سر باز كردند



10. طيطوي با موج دريا

به چاره كين توان جُستن ز اعدا

چنان كان طيطوي از موجِ دريا



11. بط و سنگ پُشت

بسا سر كز زبان زير زمين رفت

كَشَف را با بطان فصلي چنين رفت



12.مرغ و كَپّي و كرم شبتاب

ز نا اهلان همان بيني در اين بند

كه ديد آن ساده مرغ از كَپّی اي چند



13.بازرگان دانا و بازرگان نادان

به حيلت مالِ مردم خورد نتوان

چو بازرگانِ دانا مالِ نادان

14. غوك و مار و راسو

چو بر دانا گشادي حيله را در

چو غوكِ ماركش در سر كني سر



15. موش آهن خوار و بازِ كودك بَر

حيَل بگذار و مشنو از حيَل ساز

كه موش آهن خورَد كودك برَد باز



16. زن و نقّاش چادر سوز

چو نقشِ حيله بر چادر نشاني

بدان نقّاشِ چادر سوز ماني



17. طبيبِ نادان كه دارو را با زهر آميخت

ز دانا تن سلامت بهر گردد

علاج از دستِ نادان زهر گردد



18. كبوتر مطوّقه و رهانيدنِ كبوتران از دام

به دانايي توان رستن ز ايام

چو آن مرغِ نگارين رست از آن دام



19. هم عهديِ زاغ و موش و آهو و سنگ پُشت

مكن شوخي وفاداري درآموز

ز موشِ دام در زاغِ دهن سوز



20. موش و زاهد و يافتن زر

مبر يك جو ز كِشتِ كس به بيداد

كه موش از زاهد ار جو بُرد ، زر داد



21. گرگي كه از خوردن زِه كمان جان داد

مشو مغرور چون گرگِ كمانگير

كه بردل چرخ ناگه مي زنَد تير



22. زاغ و بوم

رها كن حرص كاين حمّالِ محروم

نسازد با خرَد ، چون زاغ با بوم



23. راندن خرگوش پيلان را از چشمة آب

مبين از خُرد بينيِ خصم را خُرد

ز پيلان بين كه خرگوش آب چون خورد



24. گربة روزه دار با درّاج و خرگوش

ز حرص و زرق بايد روي بر تافت

ز روزه گر به روزي بين كه چون يافت



25. ربودنِ دزد گوسفندِ زاهد را به نام سگ

كسي كين گربه باشد نقشبندش

نهد داغِ سگي بر گوسپندش



26. شوهر و زن و دزد

ز فتنه در وفا كن روي در روي

چنان كز بيمِ دزد آن زن در آن شوي



27. ديو و دزد و زاهد

رهي چون باشد از خصمانت ناورد

چنان كز ديو و دزد آن پارسا مرد



28. زن و نجّار و پدر زن

چه بايد چشمِ دل را تخته بر دوخت

چو نجّاري كه لوح از زن در آموخت



29. برگزيدنِ دخترِ موش نژادِ موش را

اگر بد نيستي با بد مشو يار

چنان كان موشِ نسلِ آدمي خوار



30. بوزينه و سنگ پُشت

به وا گشتن تواني زين طرف رست

كه كَپّي هم بدين فن زان كَشَف رست



31. فريفتن روباه خر را و به شير سپردن

چو خر غافل نبايد شد در اين راه

كزين غفلت دلِ خر خورد روباه



32. زاهدِ نسيه انديش و كوزة شهد و روغن

حسابِ نسيه هاي كژ مينديش

چو زان حلواي نقد آن مردِ درويش



33. كشتن زاهد راسوي امين را

بِه ار بر غدرِ آن زاهد كني پُشت

كه راسوي امين را بي گنه كشت



34. كشتنِ كبوترِ نر كبوترِ ماده را

مزن بي پيش بيني بر كس انگشت

چنان كان نر كبوتر ماده را كشت



35. بريدن موش دامِ گربه را

به هُشياري رهان خود را از اين غار

چو موش آن گربه را از دامِ تيمار



36. قُبَرِه با شاه و شاهزاده

برون پَر ، تا نفرسايي در اين بند

چو مرغِ قُبَّره زين قبه اي چند



37. شغال زاهد و سعايت جانوران پيش شير

به صدق ايمن تواني شد ز شمشير

چوآن زاهد شغال از خشمِ آن شير



38. سيّاح و زرگر و مار

تو نيكي كن مترس از خصمِ خونخوار

به نيكي بُرد جان سيّاح از آن مار



39. چهار بچة بازرگان و برزگر و شاهزاده و توانگر

به قدرِ مرد شد روزي نهاده

ز بازرگان بچه تا شاهزاده



40. رفتنِ شير به شكار و شكار شدن بچه هاي او

به خونخواري مكن چنگال را تيز

كز اين بي بچّه گشت آن شير خونريز

**********************

نكيسا و باربد

نشسته باربد بربط گرفته

جهان را چون فلك در خط گرفته

به دستان دوستان را كيسه پرداز

به زخمه زخمِ دل ها را شفا ساز

ز دودِ دل گره بر عود مي زد

كه عودش بانگ بر داود مي زد

همان نغمه دماغش در جرس داشت

كه موسيقار عيسي در نفس داشت

ز دل ها كرده در مجمر فروزي

به وقتِ عود سازي عود سوزي

نكيسا نام مردي بود جنگي

نديمي خاص اميري سخت سنگي

كز او خوشگوتري در لحنِ آواز

نديد اين چنگ پشتِ ارغنون ساز

ز رود آوازِ موزون او برآورد

غنا را رسمِ تقطيع او درآورد

نواهايي چنان چالاك مي زد

كه مُرغ از درد پر بر خاك مي زد

چنان بر ساختي الحانِ موزون

كه زهره چرخ مي زد گردِ گردون

جز او كافزون شمرد از زهره خود را

ندادي ياري اي كس باربد را

در آن مجلس كه عيش آغاز كردند

به يك جا چنگ و بربط ساز كردند

نواي هر دو ساز از بربط و چنگ

به هم در ساخته چون بوي با رنگ

ترنّم شان خمار از گوش مي برد

يكي دل داد و ديگر هوش مي برد

ز كنجِ پرده گفت آن هاتفِ جان

كزين مطرب يكي را سوي من خوان

بدين درگه نشانش ساز در چنگ

كه تا بر سوزِ من بر دارد آهنگ

به حسبِ حالِ من پيش آورد ساز

بگويد آنچه من گويم بدو باز

نكيسا را بر آن در برد شاپور

نشاندش يك دو گام از پيشگه دور

كزين خرگاه محرم ديده بر دوز

سماع خرگهي از وي در آموز

نوا بر طرزِ اين خرگاه مي زن

رهي كو گويدت آن راه مي زن

از اين سو باربد چون بلبلِ مست

ز ديگر سو نكيسا چنگ در دست

فروغِ شمع هاي عنبر آلود

بهشتي بود از آتش ، باغي از دود

نوابازي كنان در پردة تنگ

غزل گيسو كشان در دامنِ چنگ

به گوشِ چنگ در ابريشمِ ساز

فكنده حلقه هاي محرم آواز

ملكِ دل داده تا مطرب چه سازد

كدامين راه و دستان را نوازد

نگارِ خرگهي با مطربِ خويش

غمِ دل گفت: كاين بر گو ، مينديش

*********************

نكيسا از زبان شيرين

نكيسا بر طريقي كان صنم خواست

فرو گفت اين غزل در پردة راست

مخسب اي ديدة دولت زماني

مگر كز خوشدلي يابي نشاني

برآي از كوهِ صبر اي صبحِ امّيد

دلم را چشم روشن كن به خورشيد

بساز اي بخت با من روزكي چند

كليدي خواه و بگشاي از من اين بند

ز سر بيرون كن اي طالع گراني

رها كن تا تواني ناتواني

به عيّاري بر آر اي دوست دستي

بر افكن لشگرِ غم را شكستي

جگر در تاب و دل در موجِ خون است

گر آري رحمتي وقتش كنون است

نه زين افتاده تر يابي ضعيفي

نه زين بيچاره تر يابي حريفي

اگر بر كف ندانم ريخت آبي

توانم كرد بر آتش كبابي

وگر نقشي ندانم دوخت آخر

سپند خانه دانم سوخت آخر

وگر چيني ندانم در نشاندن

توانم گردي از دامن فشاندن

ميندازم چو سايه بر سرِ خاك

كه من خود اوفتادم زار و غمناك

چو مه در خانه پروينيت بايد

چو زهره درد بر چينيت بايد

سرايت را به هر خدمت كه خواهي

كنيزي مي كنم دعوي نه شاهي

مگر تلخ آمد آن لب را وجودم

كه وقتِ ساختن سوزد چو عودم

مرا اين سوختن سوري عظيم است

كه سوزِ عاشقان سوزي سليم است

نخواهم كرد بر تو حكم راني

گرم زين بهترك داري تو داني



***********************************

شادی کنیم

بيا تا نشينيم و شادي كنيم

شبي در جهان ، كيقبادي كنيم

دمي را كه سرماية زندگي ست

به تلخي سپردن ، نه فرخندگي ست

مشو در حساب جهان ،سخت گير

كه هر سخت گيري بود سخت مير

خنك برق ، كو جان به گرمي سپرد

به يك لحظه زاد و به يك لحظه مُرد

نه افسرده شمعي ، كه چون برفروخت

شبي چند ، جان كند و آنگاه سوخت

دو در دارد اين باغ آراسته

در و بند ، ازين هر دو ، برخاسته

در آي از در باغ و بنگر تمام

ز ديگر در باغ ، بيرون خرام

جهان غارت از هر دري مي برد

يكي آورد، ديگري مي برد

نه زو ايمن اينان كه هستند نيز

نه آنان كه رفتند ، رستند نيز

بيا باغبان ، خرمي ساز كن

گل آمد ، در باغ را ، باز كن

ز جعد بنفشه ، بر انگيز تاب

سر نرگس مست ، بركش ز خواب

ز سيماي سبزه ، فرو شوي گرد

كه روشن به شستن شود لاجورد

يكي مژده بر ، سوي بلبل به راز

كه مهد گل آمد ، به ميخانه باز

به سرسبزي ، از عشق چون من كسان

سلامي ، به هر سبزه يي ، مي رسان

********************

اي ناظرِ نقشِ آفرينش

اي ناظرِ نقشِ آفرينش

بر دار خلل ز راهِ بينش

در راهِ تو هر كه را وجودي ست

مشغولِ پرستش و سجودي ست

بر طبلِ تهي مزن جرس را

بي كار مدان نوايِ كس را

هر ذره كه هست اگر غباري ست

در پردة مملكت به كاري ست

اين هفت حصارِ بر كشيده

بر هزل نباشد آفريده

وين هفت رواق زيرِ پرده

آخر به گزاف نيست كرده

كارِ من و تو بدين درازي

كوتاه كنم كه نيست بازي

ديباچة ما كه در نورد است

نز بهرِ هوي و خواب و خورد است

از خواب و خورش بِه ار بتابي

كاين در همه گاو و خر بيابي

زان مايه كه طبع ها سرشتند

ما را ورقي دگر نوشتند

تا در نگريم و راز جوييم

سر رشتة كار باز جوييم

بينيم زمين و آسمان را

جوييم يكايك اين و آن را

هر خط كه بر اين ورق كشيده ست

شك نيست در آن كه آفريده ست

بر هرچه نشانة طرازي ست

ترتيب گواهِ كارسازي ست

سوگند دهم بدان خدايت

كاين نكته بدوست رهنمايت

كآن آينه در جهان كه ديده ست

كاوّل نه به صيقلي رسيده ست؟

بي صيقلي آينه محال است

هر دم كه جز اين زني وبال است

در هر چه نظر كني به تحقيق

آراسته كن نظر به توفيق

منگر كه چه گونه آفريده ست

كآن ديده وري ، وراي ديده ست

بنگر كه ز خود چه گونه بر خاست

وآن وضع به خود چه گونه شد راست

تا بر تو به قطع لازم آيد

كآن از دگري ملازم آيد

چون رسم حواله شد به رسّام

رستي تو ز جهل و من ز دشنام

گر مايه جُوي ست ور پشيزي

از چار گهر در اوست چيزي

اما نتوان نهفت اين جُست

كاين دانه در آب و خاك چون رُست

گر مايه زمين بدو رساند

بخشيدنِ صورتش چه داند

وآن جا كه زمين به زيرِ پي بود

در دانه جمالِ خوشه كي بود

گيرم كه ز دانه خوشه خيزد

در قالبِ صورتش كه ريزد؟

در پردة اين خيالِ گردان

آخر سببي ست حال گردان

نزديكِ تو آن سبب چه چيز است

بنماي كه اين سخن عزيز است

***************************

سي لحن باربَد

در آمد باربَد چون بلبلِ مست

گرفته بربطي چون آب در دست

ز صد دستان كه او را بود در ساز

گزيده كرد سي لحنِ خوش آواز

ز بي لحني بدان سي لحنِ چون نوش

گهي دل دادي و گَه بستدي هوش

اول . گنجِ باد آورد

چو باد از گنجِ باد آورد راندي

ز هر بادي لبش گنجي فشاندي



دوم . گنجِ گاو

چو گنجِ گاو را كردي نوا سنج

بر افشاندي زمين هم گاو و هم گنج



سوم . گنجِسوخته

ز گنجِ سوخته چون ساختي راه

ز گرمي سوختي صد گنج را آه



چهارم . شادُروان مرواريد

چو شادُروانِ مرواريد گفتي

لبش گفتي كه مرواريد سُفتي



پنجم . تختِ طاقديسي

چو تختِ طاقديسي ساز كردي

بهشت از طاق ها در باز كردي



ششم و هفتم . ناقوسي و اورنگي

چو ناقوسيّ و اورنگي زدي ساز

شدي اورنگ چون ناقوس از آواز



هشتم. حقّة كاووس

چو قند از حقّة كاووس دادي

شكَر كالاي او را بوس دادي



نهم. ماه بر كوهان

چو لحنِ " ماه بر كوهان " گشادي

زبانش ماه بر كوهان نهادي



دهم. مُشك دانه

چو برگفتي نوايِ مُشك دانه

ختن گشتي ز بوي مُشك خانه



يازدهم. آرايش خورشيد

چو زد ز آرايشِ خورشيد راهي

در آرايش بُدي خورشيد ماهي



دوازدهم. نيمروز

چو گفتي نيمروزِ مجلس افروز

خرَد بي خود بُدي تا نيمة روز



سيزدهم. سبز در سبز

چو بانگِ سبز در سبزش شنيدي

ز باغِ زرد سبزه بر دميدي



چهاردهم. قفلِ رومي

چو قفلِ رومي آوردي در آهنگ

گشادي قفلِ گنج از روم و از زنگ



پانزدهم. سروستان

چو بر دستانِ سروستان گذشتي

صبا سالي به سروستان نگشتي



شانزدهم. سروِ سهي

وگر سروِ سهي را ساز دادي

سهي سروَش به خون خط باز دادي



هفدهم. نوشين باده

چو نوشين باده را در پرده بستي

خمارِ بادة نوشين شكستي



هجدهم. رامشِ جان

چو كردي رامشِ جان را روانه

ز رامش جان فدا كردي زمانه



نوزدهم. ناز نوروز، يا سازِ نوروز ؟

چو در پرده كشيدي نازِ نوروز

به نوروزي نشستي دولت آن روز



بيستم. مشكويه

چو بر مشكويه كردي مُشك مالي

همه مشگو شدي پُر مُشك حالي



بيست و يكم. مهرگاني

چو نو كردي نوايِ مهرگاني

ببردي هوشِ خلق از مهرباني



بيست و دوم. مرواي نيك

چو بر مُرواي نيك انداختي فال

همه نيك آمدي مرواي آن سال



بيست و سوم. شبديز

چو در شب بر گرفتي راهِ شبديز

شدندي جملة آفاق شب خيز



بيست و چهارم. شبِ فرّخ

چو بر دستان شبِ فرّخ كشيدي

از آن فرخنده تر شب كس نديدي



بيست و پنجم. فرّخ روز

چو يارش رايِ فرّخ روز گشتي

زمانه فرّخ و فيروز گشتي



بيست و ششم. غَنجة كبكِ دَري

چو كردي غَنجة كبكِ دَري تيز

ببردي غنجة كبكِ دلاويز



بيست و هفتم. نخجيرگان

چو بر نخجيرگان تدبير كردي

بسي چون زهره را نخجير كردي



بيست و هشتم. كينِ سياوش

چو زخمه راندي از كينِ سياووش

پر از خونِ سياووشان شدي گوش



بيست و نهم. كينِ ايرج

چو كردي كينِ ايرج را سر آغاز

جهان را كينِ ايرج نو شدي باز



سي ام. باغِ شيرين

چو كردي باغِ شيرين را شكر بار

درختِ تلخ را شيرين شدي بار

*******************

طفل چهل روزه

اوّل كاين عشق پرستي نبود

در عدم آوازة هستي نبود

مقبلي از كتمِ عدم ساز كرد

سوي وجود آمد و در باز كرد

باز پسين طفلِ پري زادگان

پيش ترينِ بشري زادگان

آن به خلافت علَم آراسته

چون علَم افتاده و برخاسته

" علَّم آدم " صفتِ پاكِ او

" خَمَّرَ طینة " شرفِ خاكِ او



آن به گهر هم كدر و هم صفي

هم محك و هم زر و هم صيرفي

شاهد نو فتنة افلاكيان

نو خطِ فرد آينة خاكيان

يارة او ساعدِ جان را نگار

ساعدش از هفت فلك ياره دار

پيشكشِ خلعتِ زندانيان

محتسب و ساقيِ روحانيان

سر حدِ خلقت شده بازارِ او

بكريِ قدرت شده در كارِ او

طفلِ چهل روزة كژمژ زبان

پيرِ چهل ساله بر او درس خوان

خوب خطي عشق نبشت آمده

گلبني از باغِ بهشت آمده

نوري از آن ديده كه بيناتر است

مرغي از آن شاخ كه بالاتر است

زو شده مرغانِ فلك دانه چين

زان همه را آمده سر بر زمين

********************

نيايش

اي به ازل بوده و نابوده ما

وي به ابد زنده و فرسوده ما

دور جنيبت كش فرمانِ توست

سُفتِ فلك غاشيه گردانِ توست

حلقه زنِ خانه به دوشِ توايم

چون درِ تو حلقه به گوشِ توايم

چارة ما ساز كه بي ياوريم

گر تو براني به كه روي آوريم

در صفتت گُنگ فرو مانده ايم

مَن عَرَفَ الله فرو خوانده ايم

چون خجليم ازسخنِ خامِ خويش

هم تو بيامرز به انعامِ خويش

پيشِ تو گر بي سر و پاي آمديم

هم به اميدِ تو خداي آمديم

يار شو اي مونسِ غم خوارگان

چاره كن اي چارة بيچارگان

قافله شد واپسيِ ما ببين

اي كسِ ما بي كسيِ ماببين

بر كه پناهيم تويي بي نظير

در كه گريزيم تويي دستگير

جز درِ تو قبله نخواهيم ساخت

گر ننوازي تو، كه خواهد نواخت

دست چنين پيش كه دارد كه ما

زاري از اين بيش كه دارد كه ما

در گذر از جُرم كه خواننده ايم

چارة ما كن كه پناهنده ايم

*********************

پيرزن و سنجر

پيرزني را ستمي درگرفت

دست زد و دامنِ سنجر گرفت

كاي ملك آزرمِ تو كم ديده ام

وز تو همه ساله ستم ديده ام

شحنة مست آمده در كويِ من

زد لگدي چند فرارويِ من

بي گنه از خانه به رويم كشيد

موي كشان بر سرِ كويم كشيد

در ستم آباد زمانم نهاد

مُهرِ ستم بر درِ خانَم نهاد

گفت فلان نيم شب اي گوژپشت

بر سرِ كويِ تو فلان را كه كشت

خانة من جُست كه خوني كجاست

اي شه از اين بيش زبوني كجاست

شحنه بوَد مست كه آن خون كند

عربده با پيرزني چون كند

رطل زنان دخلِ ولايت برند

پيرزنان را به جنايت برند

آن كه در اين ظلم نظر داشته ست

سِترِ من و عدلِ تو برداشته ست

كوفته شد سينة مجروحِ من

هيچ نماند از من و از روحِ من

گر ندهي دادِ من اي شهريار

با تو رود روزِ شمار اين شمار

*************************

معراج احمد

چون نگنجيد در جهان تاجش

تخت بر عرش بست معراجش

سربلنديش را ز پاية پست

جبرئيل آمده بُراق به دست

گفت بر باد نِه پيِ خاكي

تا زمينيت ، گردد افلاكي

عطر سايانِ شب به كارِ تواَند

سبز پوشان در انتظارِ تواَند

نازنينانِ مصرِ اين پرگار

بر تو عاشق شدند يوسف وار

خيز تا در تو يك نظاره كنند

هم كف و هم ترنج پاره كنند

چون محمد ز جبرئيل به راز

گوش كرد اين پيامِ گوش نواز

زان سخن هوش را تمامي داد

گوش را حلقة غلامي داد

دو امين بر امانتي گنجور

اين ز ديو آن ز ديو سيرت دور

آن امينِ خداي در تنزيل

وين امينِ خرَد به قول و دليل

آن رساند آنچه بود شرطِ پيام

وين شنيد آنچه بود سِرِّ كلام

در شبِ تيره آن سراجِ منير

شد ز مهرِ مراد نقش پذير

چون محمد به رقصِ پايِبُراق

در نبشت اين صحيفه را اوراق

راهِ دروازة جهان برداشت

دوري از دور آسمان برداشت

مي بريد از منازلِ فلكي

شاهراهي به شهپرِ ملكي

ماه را در خطِ حمايلِ خويش

داد سرسبزي از شمايلِ خويش

بر عُطارِد ز نقره كاريِ دست

رنگي از كورة رصاصي بست

زهره را از فروغِ مهتابي

برقعي بركشيد سيمابي

گردِ راهش به تركتازِ سپهر

تاجِ زرّين نهاد بر سرِ مِهر

سبز پوشيد چون خليفة شام

سرخ پوشي گذاشت بر بهرام

مشتري را ز فرقِ سر تا پاي

دردسر ديد و گشت صندل ساي

تاجِ كيوان چو بوسه زد قدمش

در سوادِ عبير شد علَمَش

گردن از طوقِ آن كمند نتافت

طوقِ زر جز چنين نشايد يافت

برق كردار بر بُراق نشست

تازي اش زير و تازيانه به دست

هرچه را ديد زيرِ گام كشيد

شب لگد خورد و مَه لگام كشيد

وهم ديدي كه چون گذارد گام؟

برق چون تيغ بركشد ز نيام؟

سرعت عقل در جهانگردي

جنبشِ روح در جوانمردي

همرهان را به نيمه ره بگذاشت

راهِ درياي بيخودي برداشت

قطره بر قطره زان محيط گذشت

قطر بر قطر هرچه بود نوشت

چون درآمد به ساقِ عرش فراز

نردبان ساخت از كمندِ نياز

سر برون زد ز عرشِ نوراني

در خطرگاهِ سِرِّ سبحاني

حيرتش چون خطرپذيري كرد

رحمت آمد لگام گيري كرد

قابِ قوسينِ او در آن اثنا

از دني رفت سويِأو أدني

چون حجابِ هزار نور دريد

ديده در نورِ بي حجاب رسيد

گامي از بودِ خود فراتر شد

تا خدا ديدنش ميسّر شد

ديد معبودِ خويش را به دُرُست

ديده از هرچه ديده بود بشست

ديده بر يك جهت نكرد مقام

كز چپ و راست مي شنيد سلام

زيروبالا و پيش و پس، چپ وراست

يك جهت گشت و شش جهت برخاست

از نبي جز نفَس نبود آنجا

همه حق بود و كس نبود آنجا

شربتِ خاص خورد و خلعتِ خاص

يافت از قُربِ حق براتِ خلاص

جامش اقبال و معرفت ساقي

هيچ باقي نماند در باقي

با مداراي صد هزار درود

آمد از اوجِ آن مدار فرود

هرچه آورد بذلِ ياران كرد

وقفِ كار گناهكاران كرد

**********************