گزیده ها

"دین"

و اگر پروردگار تو می خواست، همه اهل زمین جمیعا ایمان می آوردند،
پس آیا تو می خواهی مردم را اجبار کنی که ایمان آورند. آیه 99 سوره یونس
درقرآن مکرر و به عبارتهای گوناگون آمده است که دین یک عرضه و یک پیشنهاد است،
چیزی نیست که بر کسی بار شود و به اجبار به اجرا درآید
و از مضمون آیه چنین برمی آید که مشیت خداوند در نظام کل آن نیست که
همگی مردمان به مقام و مرتبۀ ایمان راه یابند
بلکه بسیاری همچنان منکر و جاهل باقی می مانند زیرا نظام این عالم بر غفلت است.
به گفته مولانا:
اُستُنِ این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری این جهان را آفت است
و خداوند نخواسته است که به اجبار و اکراه دینی را بر مردم تحمیل کند
بلکه هر رسولی سفیری است از جانب او که برو و مردمان را به سوی من دعوت کن،
خواه اجابت کنند یا نکنند "انّا هَدَیناهُ السَّبیل إمّا شاکراً إمّا کفورا" (انسان: 3 )
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"تجسس در امور دیگران"

دستور مهم اخلاقی و اجتماعی دیگر این است که جاسوسی نکنید
و پیگیری و تفحص در کشف آنچه که پنهان می کنند نداشته باشید
حتی در سؤالها که از دیگران می کنید اگر احساس می کنید
که شخص از بیان چیزی خشنود نیست بر یافتن آن چیز اصرار مورزید.
زیرا ممکن است پاسخ آن سؤال که می کنید شما را خوش نیاید.
در قرآن (مائده: 101) آمده است که:
"از چیزهایی مپرسید که اگر آشکار شود شما را مکروه آید"
و به خصوص از شغل جاسوسی حذر کنید
زیرا جاسوسی تجاوز به حقوق دیگران است
و اعتماد عمومی و به دنبال آن دوستی
و مودّت را در جامعه از میان می برد
و هر لحظه شخص را نگران می کند
که در مقابلش دیو است یا انسان؟ دجال است یا مسیح؟
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"اعتراف فطرت"

من شنیده ام که انسانهای مجرم وقتی
به تماشای نمایشنامه ای نشسته اند
گاه چنان جذبه و افسون صحنه
روح آنان را تحت تاثیر قرار می دهد که
ناگهان به همه جرمهای خود اعتراف می کنند
زیرا جنایت هرچند که زبان ندارد،
خود در لحظه های حساس
با زبانی معجزه آسا ناگهان به گفتار می آید.
ویلیام شکسپیر
"Confession"
I have heard
That guilty creatures sitting at a play
Have by the very cunning of the scene
Been struck so to the soul that presently
They have proclaim'd their malefactions;
For murder, though it have no tongue, will speak
With most miraculous organ.
William Shakespeare
ادگار آلن پو، شاعر و داستان سرای عارف پیشه آمریکایی
Tell-Tale Heart در داستان کوتاهی با عنوان
یعنی "قلبِ سخن چین" این سخن شکسپیر را
به شیوه هیجان انگیز خویش پرورانده است.
ترجمه این داستان همراه داستانهای دیگر
آلن پو به زبان فارسی عرضه شده است.
شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
Daniel Maclise تصویر اثر
www.drelahighomshei.com



********************

"آخرین سخن"

امید داشتم که سرنوشت من با دلیران و پهلوانان آمیخته باشد
تا در میان آن گروه پرتوان با همتی بلند کمر بندم و خدمت کنم
اما نگارندۀ غیب نقش دیگری بر من نگاشته بود
و هنگامی که آن رویداد پرمحنت و آن بیماری مهلک بر من افتاد
با دل خونین خویش گفتم
کار خداوند همه نیکوست
اگر بتوانم یک دل و یک جهت روی در او کنم
این ساعات ملالت بار
و این روزهای محنت و ناکامی
و این شبهای سیاه ِ غم آلود
هیچ یک بی ثمر نخواهد بود
بلکه خواهم توانست که تاب آورم زخم را به شکیبایی
و بدل کنم رنج را به توان و پایداری
و بلا و محنت را به قداست و پاکی.
خدای من
اگر مرا بار دیگر زندگی بخشی
در آن زندگی دوم نیز، بیش از پیش، فروتن و افتاده خواهم بود
و داناتر و نیرومندتر در کشمکش هستی
و آماده تر برای توکل بر تو.
پیمان من با تو این است
اگرچه مرگ خود بر در ایستاده باشد.
اما ای آفریدگار، سرنوشت من هرچه باشد
بگذار اکنون به عبادت تو مشغول باشم.
آن برونته
"Last Lines"
I hoped, that with the brave and strong
My portioned task might lie
To toil amid the busy throng
With purpose pure and high
But God has fixed another part
And He has fixed it well
I said so with my bleeding heart
When first the anguish fell
A dreadful darkness closes in
On my bewildered mind
Oh, let me suffer and not sin
Be tortured, yet resigned
Shall I with joy thy blessings share
And not endure their loss?
Or hope the martyr's crown to wear
And cast away the cross?
Thou, God, hast taken our delight
Our treasured hope away
Thou bidst us now weep through the night
And sorrow through the day
These weary hours will not be lost,
These days of misery
These nights of darkness, anguish-tost
Can I but turn to Thee
Weak and weary though I lie
Crushed with sorrow, worn with pain
I may lift to Heaven mine eye
And strive to labour not in vain
That inward strife against the sins
That ever wait on suffering
To strike whatever first begins
Each ill that would corruption bring
That secret labour to sustain
With humble patience every blow
To gather fortitude from pain
And hope and holiness from woe
Thus let me serve Thee from my heart
Whate'er may be my written fate
Whether thus early to depart
Or yet a while to wait
If thou shouldst bring me back to life
More humbled I should be
More wise, more strengthened for the strife
More apt to lean on Thee
Should death be standing at the gate
Thus should I keep my vow
But, Lord! whatever be my fate
Oh, let me serve Thee now!
Anne Bronte
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
شعر از آن برونته
ترجمه و تلخیص: حسین الهی قمشه ای
پرتره آن برونته توسط شارلوت برونته



********************

"روی در خدا"

روى در خدا كردن
يك رويداد بزرگ زندگى آدمى است
كه به بركت آن، شخص از پريشانى و پراكندگى
و سو به سويى رها مى شود
و در مى يابد كه سر و كار او تنها با يك نفر است
و خود را يكسر به آن يكى
كه به تنهايى كل جهان است تسليم مى كند
من از تو روى نخواهم به ديگرى آورد
كه زشت باشد هر روز قبله دگرم
سعدى
و چون آدمى روى از خودپرستى به سوى خدا كرد
و تمامى دل در گرو محبت او نهاد
آغاز مسلمانى اوست
و چون روى بدان محسن ازلى گردانيد
و دل به او سپرد
خود نيز نيكوكار مى شود
و او را محسن خوانند
و ديگر جز آنچه مناسب حسن و زيبايى است كارى نمى كند
بلكه ملت و ديانت ابراهيم را پيروى مى كند
و آن ديانتى است كه به هيچ روى به ناحق ميل نمى كند
تا چه رسد كه به ناحق پردازد
چنان كه حافظ فرمود:
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم
جامه كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنويسي اثر ميرعمادالحسني



********************

"حیات تازه"

ایمان به خدا و قیامت و کار نیکو یک حیات تازه است،
حیاتی برتر از زندگی حیوانی و یک چشم تازه و نور تازه است
که ابعاد تازه ای از هستی آدمی را به او نشان می دهد
و آن کس که بدین ایمان نرسیده است همچنان در ظلمات و دوزخ فراق گرفتار
و از نور دیدۀ عشق که قاف تا قاف است محروم است
و هر چه رنج و محنت و فساد و تباهی که در جهان است
محصول کار این نابینایان است:
رگ رگ است این آب شیرین آبِ شور
بر خلایق می رود تا نفخ صور
نیکوان رفتند و سنت ها بماند
وز لئیمان ظلم و لعنت ها بماند
مثنوی
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"ما همه مسافرانیم"

ما همه مسافرانیم در بیابان عالم
و بهترین موهبتی که در این سفر می توانیم بیابیم
یک دوست پاک و صمیمی است.
رابرت لویی استیونسن

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
حافظ

"We Are All Travellers"
We are all travelers in the wilderness of this world,
And the best that we find in our travels
is an honest friend.
Robert Louis Stevenson
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"نقاب خداوند"

برخی از شما مرا خردمند می پندارید
و سخاوتمند و مهربان،
باشد که این گمان نیک
حاجات شما را برآورد و از رنجتان بکاهد.
برخی دیگر مرا موجودی مخرّب می شمارید
باشد که این تصویر هولناک
مایۀ هراس و بیزاری شما از چنین صفتی گردد
و از ورطۀ دوزخ نجات بخشد.
من نقاب چهرۀ خداوندم،
یکی از هزاران نقاب.
اوست که چهرۀ مرا به سوی شما می گرداند.
مرا هیچ مدانید، مرا هیچ مخوانید.
کتلین رین
"A Blessing"
Some think me wise
Generous and kind
May that image bless
Your need, your distress.
Others see a destroyer,
May that dread aspect
You hate and fear,
Warn from the abyss.
I am a mask of God
Among his myriadfold,
Who turns to you my face,
Who am no-one, no-where.
Kathleen Raine
مضمون سخن این است که آدمیان همه از خوب و بد
می توانند برای ما مایۀ برکت و خیر شوند.
اگر خوبند سرمشق باشند و راهبر ما تا بهشت
و اگر بدند مایۀ عبرت ما شوند
و درهای دوزخ را بر ما ببندند.
کتلین رین شاعرۀ آسمانی است که□
در اقلیم شعر زاده شد و قریب نود سال
در آن اقلیم زرین زندگی کرد.
شاعری، وصفی از اوصاف او نیست
بلکه گوهر ذات اوست.
او خود شعر خدا بود
شعری که شعر می سرود.
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"دعا"

آنگاه راهبه ای دیگر پای پیش نهاد و گفت: برای ما از دعا سخن بگوی.
پیامبر گفت: شما هنگام سختی دعا می كنید
و در هنگام فقر و نیاز زبان به نیایش می گشایید.
كاش در روزگار نعمت و شادی نیز دعا می كردید.
زیرا، حقیقت دعا جز این نیست كه شما هستی خویش را
در اثیر آسمانی و اكسیر زندگی گسترش می دهید.
اگر برای نیل به شادی دعا می كنید و ظلمات غم های خویش به آسمان می فرستید،
شادی شما نیز باید نور صبحگاه قلبتان را در فضا پخش كند.
و اگر هنگامی كه روحتان شما را به دعا می خواند كاری جز گریه نمی توانید كرد،
روحتان باید شما را چندان بدین گریه برانگیزد و چندان پافشاری كند
تا بتوانید با خنده و شادی به آستان دعا روید.
وقتی دعا می كنید شما به معراج می روید
و با همه كسانی كه در آن دم به دعا نشسته اند دیدار می كنید
و جز آنان كه دعا می كنند كسی را زیارت نخواهید كرد.
پس بگذارید زیارت نامرئی شما از این معبد به خاطر چیزی جز وجد و شادی
و همراز شدن با جان جهان نباشد.
جبران خلیل جبران
"On Prayer"
Then a priestess said, "Speak to us of Prayer."
And he answered, saying:
You pray in your distress and in your need;
would that you might pray also in the fullness of your joy
and in your days of abundance.
For what is prayer but the expansion of yourself into the living ether?
And if it is for your comfort to pour your darkness into space,
it is also for your delight to pour forth the dawning of your heart.
And if you cannot but weep when your soul summons you to prayer,
she should spur you again and yet again,
though weeping, until you shall come laughing.
When you pray you rise to meet in the air those
who are praying at that very hour,
and whom save in prayer you may not meet.
Therefore let your visit to that temple invisible be for naught but
ecstasy and sweet communion.
Khalil Gibran
برگرفته از کتاب "پیامبر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
قطعه خط نستعلیق چلیپا اثر میر علی هروی



********************

"گوی قبولی"

نظامی در آنجا که پیامبر اکرم را با دیگر انبیای عظام از آدم تا عیسی مقایسه کرده
و وجه اینکه چرا هیچ یک از پیامبران به مقام اکمل رسول اکرم نرسیدند گوید
که هریک به نقصانی از کمال قبول فرو ماندند
و گوی قبولی یعنی مقام جامعیت تنها نصیب رسول خاتم گردید،
از جمله اینکه حضرت آدم به دنبال خوشۀ گندم رفت
و نوح گرفتار بلای طوفان شد
و سلیمان چون مملکت دار بود
و داوود چون در پیِ همسرِ صدمین خود آه می کشید
و در مورد حضرت ابراهیم گوید:
دور بَراهیم چو رای اوفتاد
مرکب او یک دو سه جای اوفتاد
نظامی، مخزن الاسرار
این بیت اشاره است به همین سه بار که حضرت ابراهیم
ظاهراً با منکران مدارا کرده و ستاره و ماه و خورشید را پروردگار خوانده،
که هرچند برای تعلیم بوده است امّا به هرحال از دیدگان نظامی
دمی از توحید غافل مانده و نتوانسته است گوی را از میان ببرد.
این تعبیرات لطایفی است برای عبرت نه تفسیری از حقیقت:
نه سلیمان را از پادشاهی و مملکت داری نقصانی بود
و نه ابراهیم را از جدل احسن ملامتی.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مینیاتور ابراهیم در گلستان اثر حیدر حاتمی



********************

"شاهد هرجایی"

مشرق و مغرب هردو از آن خداست
‍‍‍‍‍‍پس شما به هر جانب روی کنید
روی خدا همانجاست
همانا که خداوند را ملکی وسیع
و دانشی بیکران است.
(سوره بقره: ١١٥)
یارب به که بتوان گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
حافظ
آن معشوق که گوشه ابروی او را هیچکس ندیده است
اینک بر لب بام شش جهت امکان آمده
و آواز در داده است که:
هان بنگرید محبوب یگانه خویش را
و به هر سوی که خواهید دیده بگردانید
من پیوسته پیش روی شما ایستاده ام
"چه بهانه باشد آن را که مرا ندیده باشد"
نخستین تعلیم آن معلم آسمانی این است که
بحث مشرق و مغرب و شرقی و غربی
نزد خداوند یکسان است
زیرا مشرق و مغرب هردو از آن خداست.
پس روی به مشرق و مغرب کردن
نشان و مایه برتری و امتیاز نیست
از آنکه خداوند در همه ذرات هستی حضور دارد
بلکه او عین حضور و عین ظهور است
و به هرکجا رو کنند
اگر به چشم بصیرت بنگرند
روی در خدا کرده اند
و در چهره او نظر کرده اند
زیرا دایره وجود و گستره حضور خداوند
جای خالی در جهان نگذاشته است.
رادیار کیپلینگ شاعر معاصر انگلیسی
در قطعه شعری گفته است که:
"شرق شرق است و غرب غرب
و این دوقلوها هیچگاه به هم نخواهند رسید
اما هر کجا هنری و شعری
و کمالی و فضیلتی
و دانشی و حقیقتی
و آرمانی و ایمانی در میان آید
این دو در کنار هم حضور خواهند داشت."
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"دین و دیانت"

آنگاه کاهنی کهنسال گفت ما را از دین و دیانت سخنی بگوی.
پیامبر گفت: آیا من امروز از چیزی جز دیانت سخن گفته ام؟
آیا دین جز همان اندیشه ها و کردارهای ماست؟
و آنچه از دیانت که اندیشه و کردار نیست، آیا غیر از شگفتی و اعجابی است که
از روح سرچشمه می گیرد، حتی در آن هنگام که دستهای ما سنگی را شکل می بخشد
یا در کارگاه بافندگی انگشت بر تار و پود می نهد؟
چه کسی می تواند ایمانش را از اعمالش جدا کند؟
یا اعتقادش را از اشتغالش جدا بیند؟
چه کسی می تواند ساعات عمر را در پیش چشم بگستراند و بگوید:
"این ساعات برای خدا و آن ساعات برای خود؟
ین ساعات برای روح و آن ساعات برای جسم."
تمام ساعات شما بالهایی هستند که در فضا از نفسی به نفس دیگر پرواز می کنند.
آن کس که خرقه ی تقوا را چون فاخرترین جامه خویش بر تن می کند، همان بهتر که عریان باشد،
زیرا از پشت آن تن پوش تظاهر، باد و آفتاب در پوست او رخنه نخواهد کرد.
جبران خلیل جبران
"On Religion"
And an old priest said, "Speak to us of Religion."
And he said: Have I spoken this day of aught else?
Is not religion all deeds and all reflection,
And that which is neither deed nor reflection,
but a wonder and a surprise ever springing in the soul,
even while the hands hew the stone or tend the loom?
Who can separate his faith from his actions,
or his belief from his occupations?
Who can spread his hours before him, saying,
"This for God and this for myself;
This for my soul, and this other for my body?"
All your hours are wings that beat through space from self to self.
He who wears his morality but as his best garment were better naked.
The wind and the sun will tear no holes in his skin.
Khalil Gibran
برگرفته از کتاب "پیامبر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر جبران خلیل خبران



********************

"سیر و سلوک ترسا"

این کتاب داستان مردی را در پیش چشمان شما تصویر می کند
که در جستجوی سعادت ابدی است
نشان می دهد که او از کجا آمده و به کجا می رود
چه کاری می کند و از چه کاری دست می کشد
و نشان می دهد که این مرد چگونه می دود و می دود
تا به دروازۀ شکوهمند جاودانگی می رسد
و نیز در این کتاب می بینید مردمی را که با شتابی شگفت
در پی دنیای گذران می دوند
چنانکه گویی می خواهند تاجی از خُلد بر سر نهند
و درخواهید یافت که چگونه چنین مردمی حاصل عمر از کف می دهند
و خود را بسان ابلهان و بی خردان به چنگ مرگ می سپارند.
جان بانیان
"The Pilgrim's Progress"
This Book it chalketh out before thine eyes
The Man that seeks the Everlasting Prize
It shows you whence he comes, whither he goes
What he leaved undone, also what he does
It also shows you how he runs and runs
Till he unto the Gate of Glory comes.
It shows too, who sets out for life amain
As if the lasting Crown they would attain
Here also you may see the reason why
They lose their labour, and like fools do die.
John Bunyan
این شعر فشردۀ بسیار کوتاهی است
از کتاب بلند و ارجمند "سیر و سلوک ترسا"
که در قرن هفدهم به قلم جان بانیان
از معاصران جان میلتون نوشته شده است.
این کتاب در دنیای ترسایان پرفروش ترین
اثر دینی و الهی پس از کتاب مقدس بوده
و به بیش از دویست زبان ترجمه شده است.
در زبان فارسی تنها یک ترجمه ناتوان با چاپ سنگی
دوره قاجار به دست داریم و کتاب همچنان منتظر
يك مترجم زبان شناس و خوش قلم بسر می برد.
تصویر حاضر سالک راه را در رؤیای
جان بانیان نشان می دهد که کتاب مقدس
در دست، باری از تعهد بر دوش پیش می رود.
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای



********************

"آموختن"

آنگاه آموزگاری برخاست و از آموختن پرسید.
پیامبر گفت: هیچکس نمی تواند شما را چیزی بیاموزد
مگر آنچه را که نیم خواب در فجر آگاهی شما آرمیده است.
آموزگاری که در سایه معبد میان پیروانش قدم می‌زند
از گنج دانش خویش به آنها چیزی نمی‌دهد،
بلکه عشق و ایمانش را با آنها قسمت می‌کند.
اگر آموزگاری براستی خردمند باشد،
از شما نمی‌خواهد که به خانه معرفت او داخل شوید،
بلکه شما را به آستان اندیشه خودتان بار می‌دهد.
اخترشناس را شاید که با شما از فهم خویش در اسرار فضا
سخنی گوید اما، هیچ نشاید که فهم خویش را به شما ببخشد.
و خنیاگر تواند که موسیقی افلاک را بر شما زمزمه کند،
اما نتواند شما را گوشی بخشد که آن زمزمه را دریابید
و نه به شما حنجره‌ای عطا کند که آن موسیقی را زمزمه کنید
و آن کس که در علم اعداد استاد است ممکن است با شما
از قلمرو کمیت‌ها سخن گوید اما، نمی‌تواند شما را بدان اقلیم رهنمون شود.
زیرا آدمی نمی‌تواند بال‌های خیال و چشم شهود خویش را به دیگری وام دهد
و چنانچه هر یک از شما در علم خداوند جایگاهی خاص دارید
همچنین باید که معرفت شما از خداوند و درک شما از اسرار زمین خاص شما باشد.
جبران خلیل جبران
Teaching""
Then said a teacher, speak to us of teaching.
And he said: The teacher who walks in the shadow of the temple
among his followers gives not of his wisdom but
rather of his faith and his lovingness.
The astronomer may speak to you of his understanding of space,
but he cannot give you his understanding.
The musician may sing to you of the rhythm which is in all space,
but he cannot give you the ear which arrests the rhythm
nor the voice that echoes it.
And he who is versed in the science of numbers
can tell of the regions of weight and measure,
but he cannot conduct you thither.
For the vision of one man lends not its wings to another man.
And even as each one of you stands alone in God's knowledge,
so must each one of you be alone in his knowledge of God
and in his understanding of the earth.
Khalil Gibran
برگرفته از کتاب "پیامبر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Antonio Zanchi



********************

"زمان"

در میان شما کیست که احساس نمی کند
که نیروی عشق در او بی انتهاست؟
و کیست که احساس نمی کند که این عشق,
اگر چه بی انتهاست,در مرکز وجود او محاط و محدود است
و از اندیشه عاشقانه ای به اندیشه عاشقانه دیگر
و از کار عاشقانه ای به کار عاشقانه دیگر سیر می کند؟
و آیا زمان نیز مانند عشق قسمت ناپذیر و لامکان نیست؟
جبران خلیل جبران
"Time"
Who among you does not feel
that his power to love is boundless?
And yet who does not feel that very love,
though boundless, encompassed
within the centre of his being,
and moving not from love thought to love
thought, nor from love deeds
to other love deeds?
And is not time even as love is,
undivided and spaceless?
Khalil Gibran
برگرفته از کتاب "پیامبر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

"عشق و شهوت"

عشق راحت دلهاست
همچون آفتاب درخشانی
که از پس باران رخ می نماید
و شهوت همه تشویش و آشوب است
همچون طوفانی که از پی آفتاب نمایان می شود
بهارِ خوش روىِ عشق، مدام تازه و باطراوت است
اما زمستان عبوسِ شهوت
با شتاب از راه مى رسد
در حالى كه تابستان هنوز به نيمه نرسيده است
عشق هيچگاه با سيرى و بيزارى و اشباع همراه نيست
در جايى كه شهوت از حرص و آز و شكمبارگى جان مى سپارد
عشق تمام درستى و راستى است
و شهوت جز مشتى دروغ و افسانه هيچ نيست.
ویلیام شکسپیر
"Love and Lust"
Love comforeth like sunshine after rain
But Lust's effect is tempest after sun
Love's gentle spring doth always fresh remain
Lust's winter comes ere summer half be done
Love surfeits not, Lust like a glutton dies
Love is all truth, Lust full of forged lies.
William Shakespeare, Venus and Adonis
سعدیا عشق نیامیزد و شهوت باهم
پیش تسبیح ملایک نرود دیو رجیم
سعدی
شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه و توضیح حسین الهی قمشه ای
Guido Reni نقاشي اثر
www.drelahighomshei.com



********************

"لا یکلف الله..."

خداوند هرگز کسی را بیش از توانایی و ظرفیتش تکلیفی نخواهد کرد.
هر نفْسی هر آنچه از خوبی کسب کند برای اوست
و هرآنچه از بدی مرتکب شود نیز بارش بر دوش او خواهد بود.
این سخن مهم ترین خط مشی و سیاست کلی رفتارهای الهی با آدمیان است
و آن این است که خداوند هیچ گاه بر دوش کسی بار تعهدی نمی نهد
الّا آنکه آن بار را او به آسانی می تواند بر دوش کشد
و یک دستور کلی از این آیه بر می آید و آن این است که
تکلیف ها نباید بیش از طاقت و یا حتی نزدیک به طاقت باشد
بلکه باید به وسعت و راحت و آسانی نزدیک تر باشد
و این فرمان در حقیقت بیشتر دستورالعملی است که
آدمیان باید در همۀ اشکال روابط انسانی به کار گیرند.
هیچ معلمی نباید آنقدر تکلیف برای محصل فراهم کند که
او را به سختی و رنج افکند همچنین کتابی که
برای دانش آموز دبستانی و دبیرستانی تدوین می شود
باید به قدر وسع او باشد...
هیچ کارگری نباید وقتی به خانه باز می گردد
احساس کند که همۀ ذخیرۀ نیرو و انرژی خود را تمام کرده است
بلکه باید اصل بر وسعت و آسانی و لذت قرار گیرد...
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میرعماد حسنی



********************

"بوسه"

لبها در گوش هم نجوا مى كنند
و شراب دلهاى يكديگر را مى نوشند
آنها دو عاشق سرگردانند
كه براى زيارت معبد لبها
از خانه بيرون تاخته اند
دو موج كه به قانون عشق بر مى خيزند
و در ساحل لبها بر يكديگر مى شكنند
دو هوس آتشين
كه در مرزهاى اقليم تن با هم ديدار مى كنند
عشق، با حروف و رقوم خوش تركيب
ترانه اى را بر لبها خوشنويسى مى كند
عاشق و معشوق
از دو باغ لبهاى يكديگر گل مى چينند
تا شايد از آن پس بدان گلها
حلقه زنجيرى سازند
و بر دستهاى خود ببندند
اين همبستگى شيرين لبها
بستر سرخ يك جفت لبخند خواهد بود
كه بر لبها زاده خواهند شد.
رابيندرانات تاگور
"The Kiss"
Lips' language to lips' ears
Two drinking each other's heart, it seems
Two roving loves who have left home
pilgrims to the confluence of lips
Two waves rise by the law of love
to break and die on two sets of lips
Two wild desires craving each other
meet at last at the body's limits
Love's writing a song in dainty letters
layers of kiss-calligraphy on lips
Plucking flowers from two sets of lips
perhaps to thread them into a chain later
This sweet union of lips
is the red marriage-bed of a pair of smiles.
Rabindranath Tagore
شعر از رابيندرانات تاگور
ترجمه حسین الهی قمشه ای
Xu Beihong پرتره تاگور اثر
www.drelahighomshei.com



********************

"داستان یوسف"

داستان یوسف به راستی حیرت انگیز است از آنکه در وهم نمی‌گنجد،
که داستانی بدین کوتاهی این همه جواهرات دانایی و نیکویی و زیبایی را
چگونه در خود جمع کرده است! اولا می‌توان گفت این قصه یک داستان عشقی است.
عشقی آن چنان گرم و سوزان و لاابالی که پیراهن معشوق را می‌درد
و عاشق را چندان در معشوق غرق می‌کند که به هر سو نظر می‌کند معشوق را می‌بیند:
تا نقشِ تو در دیدۀ ما خانه نشین شد
هر جا که نشستیم چو فردوسِ برین شد
مولانا
چنانکه این داستان در ادب پارسی استعاره ای برای عشق
میان انسان و پروردگار شده است. در این داستان یوسف رمز جمال الهی
و زلیخا مظهر کل کائنات است:
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پردۀ عصمت برون آرد زلیخا را
حافظ
غیر از عشق، قصۀ یوسف داستان زیبایی و تاثیر شگرف آن
در دل‌های آدمیان است. آن یوسف صاحب جمال را در مصر هیچ کس استطاعت خرید ندارد
مگر پادشاه مصر و آن پادشاه نیز وقتی آن غلام صاحب جمال را ابتیاع می‌کند
در چهرۀ او آثار پادشاهی و شکوه الهی را می‌بیند و به همسرش می‌گوید
که او را بسیار گرامی دار و جایی عزیز بر وی مقرر کن
و زلیخا ظاهرا با خود گفته است چه جایی عزیزتر از دل که او را آنجا خواهم نهاد...
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر گایدو رنی



********************

"هر بامداد"

هر بامداد
آن پادشاه عالم
و آن رب اعلاى كائنات
دروازه هاى شكوهمند قصرش را
بر آدميان مى گشايد
تا همراه با فرشتگان
در سرود ستايش زيبايى
هم آواز شوند
و آنگاه روى در روى
با آن شاهد يگانه سخن گويند كه:
معشوق و معبود ما تويى.
آخر قصد من تويى، غايت جهد و آرزو
تا نرسم، ز دامنت دست اميد نگسلم
سعدی
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسين الهى قمشه اى
Thomas Kinkade نقاشي اثر



********************

"فاضلتر از نماز"

سوال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد.
یک جواب آنکه گفتیم جان نماز به از نماز، مَعَ تقریرِه.
جواب دوم که ایمان به از نماز است، زیرا نماز پنج وقت فریضه است و
ایمان پیوسته، و نماز به عذری ساقط شود و رخصت تأخیر باشد.
و تفضیلی دیگر هست ایمان را بر نماز که ایمان به هیچ عذری ساقط نشود
و رخصت تأخیر نباشد و ایمان بی نماز منفعت کند،
و نماز بی ایمان منفعت نکند ¬– همچون نماز منافقان.
و نماز در هر دینی نوع دیگر است، و ایمان به هیچ دینی تبدیل نگیرد؛
احوال او و قبلۀ او و غیره متبدل نگردد.
و فرقهای دیگر هست، به قدر جذب مستمع ظاهر شود.
مستمع همچون آرد است پیش خمیر کننده؛
کلام همچون آب است در آرد: آن قدر آب ریزد که صلاح اوست.
برگرفته از کتاب "گزیدۀ فیه ما فیه - مقالات مولانا"
تلخیص، مقدمه، و شرح: حسین الهی قمشه ای



********************

"سخنان شفابخش"

مطبوع و دلپذیر چون قطرات باران تابستان
برای گلهایی که از تشنگی سر در گریبان فرو برده اند؛
لطیف و روح افزا همچون بادبیزن بادهای خنک بر چهرۀ چوپان های گرمازده؛
و چكيده جان همچون مرهم شفابخش بر زخم های خونین
چنین است سخنان تو.
جان گی
"Such are thy words"
Sweet as refreshing dews or summer showers,
To the long parching thirst of drooping flowers;
Grateful as fanning gales to fainting swains
And soft as trickling balm to bleeding pains.
Such are thy words.
John Gay
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

"درد آدمی"

در آدمی، عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که
اگر صدهزار عالَم مُلکِ او شود، که نیاساید و آرام نیابد.
این خلق به تفصیل در هر پیشه ای و صنعتی و منصبی [می کوشند]
و تحصیلِ نجوم و طِبّ و غیرِذالک می کنند
و هیچ آرام نمی گیرند، زیرا آن چه مقصود است به دست نیامده است.
آخر، معشوق را "دلارام" می گویند، یعنی دل به وی آرام گیرد.
پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟
این جملۀ خوشی ها و مقصودها چون نردبانی است
و چون پایه های نردبان، جایِ اقامت و باش نیست
از بهرِ گذشتن است، خُنُک او را که زودتر بیدار و واقف گردد
تا راهِ دراز بر او کوته شود و در این پایه های نردبان عمر خود را ضایع نکند.
برگرفته از کتاب "گزیدۀ فیه ما فیه – مقالات مولانا"
تلخیص، مقدمه و شرح: حسین الهی قمشه ای
مینیاتور لیلی و مجنون اثر مظفر علی قرن دهم هجری



********************

"در ماهیت زندگی"

زندگی ما بر صحنۀ عالم چیست
یک نمایشنامه، یک سوک نامه، یک تعزیه
و شادیهای ما: رِنگ تندی است از اطوار موسیقی
برای تقسیم نقشها میان بازیگران
و رحِمِ مادران ما: اتاق تعویض لباس
جایی که ما برای شرکت در این کمدی درامِ کوتاه
جامۀ مناسب می پوشیم.
و تماشاگرانْْ فرشتگانِ آسمان اند
که با خرد و بصیرت کامل نشسته اند
و هردم در دفترِ نقشِ هر کس شماره ای رقم می زنند
و خطای بازیگران را بدان معین می کنند
و گورهای ما
که ما را از چشمهای فراگیر خورشید پنهان می کنند
همان پرده است که در پایان بازی فرو می افتد
و بدین سان ما تا پایان نمایش بر صحنه می خرامیم
و همه چیز طنز و مطایبه است
مگر مرگ که امری کاملاً جدی است.
سر والتر راله
"What is our life"
What is our life? The play of passion
Our mirth? The music of division
Our mothers’ wombs the tiring-houses be
Where we are dressed for life’s short comedy
The earth the stage; Heaven the spectator is
Who sits and views whosoe’er doth act amiss
The graves which hide us from the scorching sun
Are like drawn curtains when the play is done
Thus playing post we to our latest rest
And then we die in earnest, not in jest.
Sir Walter Raleigh
راله با همین نگاه، با شجاعتی کم نظیر، با مراسم اعدام خود روبرو شد.
سرش را از تن جدا کردند در سنیّ که هنوز خونی شاداب
در رگهایش جریان داشت.
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای



********************

"تبديل فاني به باقي"

چون تمام دارايى ها و لذت ها
و برخوردارى هاى اين جهان روى در فنا دارد؛
بهترين كار در جهان، تبديل كردن فانى به باقى است.
و شيوه اين كيمياگرى آن است كه
آدمى هر چه دارد نثار راه خدا كند.
بدين معنى كه در جهت اعتلاى
خوبى و شادى و دانايى و زيبايى صرف گرداند.
و اين همه انواع خيرات و مبرّات را شامل مى شود
و چون همه را نزد خدا فرستاد،
آنجا عالم بقاست
و نزد خدا چيزى گم نمى شود
بلكه هر لحظه افزون مى گردد
كه آنجا عالم فيض و رشد و بركت است.
تبديل فانى به باقى محدود به صدقات و خيرات
و سخاوت ها و بخشش ها نيست
بلكه وقتى شخص تمامى دل خود را در كار حق نهاد
و با خود عهد بست كه از راه معشوق و جلب رضاى او خارج نشود
و به اين عهد عمل كند
ديگر هر چه كند، از عالي و داني و خاكي و افلاكي، باقى مى ماند.
هيچ خيرى از او فوت نمى گردد
و از گذشت عمر نيز او را باكى نخواهد بود:
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اى آنكه چون تو پاك نيست
مولانا
برگرفته از كتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسين الهى قمشه ااي
William Blake نقاشي اثر



********************

"به بخشندگان توانگر"

هنگامی که در شهر شما را با شعرهای خود دیدار می کنم
آنچه به من می بخشید، با سرخوشی می پذیرم
قرص نانی، اندک درهم و دیناری، کلبه ای و باغچه ای.
و آن هنگام که در سفر از ایالتها می گذرم،
مسافرخانه ای و صبحانه ای.
چرا باید از پذیرفتن چنین هدایایی شرمنده باشم؟
چرا باید برای به دست آوردن آنها بازار گرمی کنم؟
چون من خود کسی نیستم که مردان و زنان را چیزی نبخشم،
من به هر مرد و زن می آموزم
که چگونه به همۀ نعمتها و موهبتهای جهان دست یابد.
والت ویتمن
To Rich Givers
What you give me I cheerfully accept,
A little sustenance, a hut and garden, a little money,
these as I rendezvous with my poems,
A traveler's lodging and breakfast as I journey through the States,
—why should I be ashamed to own such gifts?
why to advertise for them?
For I myself am not one who bestows nothing upon man and woman,
For I bestow upon any man or woman the entrance
to all the gifts of the universe.
Walt Whitman
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

"آخرین سخن"

من در شمار اصحاب شهامتم
و در ورطۀ پرآشوب و توفان زای عالم، لرزان و ترسان نیستم
زیرا شکوه آسمان و فروغ عالم جان را می نگرم
و ایمان، همچون سپری، مرا از هراس عالم در پناه گرفته است.
ای خدای درون من، ای نیروی نامنتها
ای حضور مطلق، ای سرچشمۀ حیات
من حیات جاودانه ام، چرا که خود را به چشمۀ لایزال تو پیوسته ام.
آن اوهام هزار گونه، که دلهای مردمان را به هزاران خیال باطل
(از ریب انکار) برمی انگیزد
نزد من جز گیاهی خشک و جز حبابی حقیر نیست.
گیاهی یا حبابی چگونه می تواند
آن کس را که در دامن ابدیت تو آویخته
و کشتیش بر صخرۀ جاودانگی لنگر انداخته
در بحر شک و حیرت غرق کند
روح تو، با عشقی جهانگیر
سالهای بی شمار و عمرهای بی پایان خلق می کند
و، چون کبوتری، بالهای خود را بر کائنات می گسترد
و جهان را هر زمان صورتی دیگر می بخشد
پس نگاه می دارد و در هم می ریزد
و باز می آفریند و پرورش می دهد.
اگر زمین و جمله آدمیان از میان بروند
و خورشید و جهانهای بی پایان محو و نابود گردند
و تنها تو بر جای باشی
جملۀ موجودات هستی خود را در تو باز می یابند.
در حیات جاودانۀ تو جایی برای مرگ نیست
و هیچ ذره ای را بیم فنا و هراس نیستی نخواهد بود.
ذات هستی تویی و جان و نفس علم تویی
و آنچه تو هستی هیچ گاه از میان نخواهد رفت.
آخرین شعر امیلی برونته - 2 ژانویۀ 1846
"No Coward Soul Is Mine"
No coward soul is mine
No trembler in the world's storm-troubled sphere
I see Heaven's glories shine
And faith shines equal, arming me from Fear
O God within my breast
Almighty, ever-present Deity
Life - that in me hast rest
As I - Undying Life- have power in Thee!
Vain are the thousand creeds
That move men's hearts, unutterably vain
Worthless as withered weeds
Or idlest froth amid the boundless main
To waken doubt in one
Holding so fast by Thine infinity
So surely anchored on
The steadfast rock of immortality
With wide-embracing love
Thy Spirit animates eternal years
Pervades and broods above
Changes, sustains, dissolves, creates and rears
Though Earth and moon were gone
And suns and universes ceased to be
And Thou wert left alone
Every Existence would exist in Thee
There is not room for Death
Nor atom that his might could render void
Thou - Thou art Being and Breath
And what Thou art may never be destroyed.
Emily Bronte
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
ترجمه حسین الهی قمشه ای
Patrick Branwell Bronte نقاشي از



********************

"یاد دوست"

هر زمان که یاد ایام گذشته را
به دادگاه اندیشه های خاموش خویش فرا می خوانم
بی اختیار آه می کشم
در سوک امیدها و آرزوهای برباد رفته،
و از نو گریه و زاری می کنم
بر آن روزهای نازنین عمر که در گذرگاه زمان گم کرده ام
و مردم چشمم را که با گریستن خو نکرده است
از فراق یارانی که در شب بی پایان مرگ نهان شدند
در آب دیده غرق می کنم،
و بار دیگر سوز غهمای از یاد رفته
و زخمهای شفا یافته عشق
و داغ آن دیدارهای روح افزا که چون خیالی از دیده گریختند
در دلم تازه می شود
و به مویه های غریبانه، غصه های گذشته را
یک یک چون دانه های تسبیح می شمارم
و درپای هر یک اشکی می افشانم
چنانکه گویی از این پیش حق آنها را ادا نکرده بودم
اما ای دوست دلنواز
اگر در همین خلوت های خاموش و پرهیاهو
بناگاه چهره محبوب تو را بخاطر بیاورم
و به تو بينديشم
همه زیانهایی که برده ام یکسر سود می شود
و همه سوک ها و افسوس های من
جامه سور و سرور می پوشند.
ویلیام شکسپیر، غزل شماره 30
"Remembrance"
When to the sessions of sweet silent thought
I summon up remembrance of things past
I sigh the lack of many a thing I sought
And with old woes new wail my dear time's waste
Then can I drown an eye, unus'd to flow
For precious friends hid in death's dateless night
And weep afresh love's long since cancell'd woe
And moan the expense of many a vanish'd sight
Then can I grieve at grievances foregone
And heavily from woe to woe tell o'er
The sad account of fore-bemoaned moan
Which I new pay as if not paid before
But if the while I think on thee, dear friend
All losses are restor'd and sorrows end.
William Shakespeare

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران
سعدی
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
حافظ
ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من
تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن
ربع از دلم پر خون کنم خاک دمن گلگون کنم
اطلال را جيحون کنم از آب چشم خویشتن
از روی یار خرگهی، ایوان همی بینم تهی
وز قد آن سرو سهی خالی همی بینم چمن
امیر معّزی

غزل از ویلیام شکسپیر
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"وجد و نشاط"

وجد و نشاط،
رفتن روح است از خشکی به دریا
و گذشتن از خانه‌ها و كشتزارها
به ژرفای ابدیت.
آن ناخدای کشتی ما
که چون ما به زندگی در کوهستان خو کرده است
آیا خواهد توانست
آن وجد و مستی آسمانی را
در نخستین فرسنگ دور شدن از خشکی احساس کند؟
امیلی دیکنسن

Exultation""
Exultation is the going
Of an inland soul to sea
Past the houses, past the headlands
Into deep eternity
Bred as we, among the mountains
Can the sailor understand
The divine intoxication
Of the first league out from land
Emily Dickenson
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

" گنج حضور "

انديشه كردن در ذات حق باطل است.
نه بدان خاطر كه فكر ما كوتاه است و موضوع فكرت بلند.
بلكه چون خداوند فرمود:
ما از رگ گردن به آدمى نزديكتريم،
هر چه بيشتر در او انديشه كنند
از او دورتر شوند.
زيرا انديشه كردن يافتن واسطه اى است كه تفكر كننده را به مراد نزديكتر كند.
و اينجا چون نهايت نزديكى حاصل است؛
هر واسطه و دليلى كه ذهن بياورد،
خود مايه دورى از محبوب و حجاب روى او شود.
در مثنوى جلال الدين رومى،
حكايت مردى را مى خوانيم كه از خدا گنج مى خواهد
و طالب روزى وسيع، بى واسطه كسب است.
بعد از دعا و زارى بسيار در خواب نشان گنجنامه اى را به وى مى دهند
كه در آن نوشته است:
براى يافتن گنج مراد، بايد تير و كمان به دست گيرى و به فلان نقطه روى
و روى در قبله بايستى و تير در چله كمان نهى و رها كنى
هر كجا تير افتاد گنج همان جاست.
آن مرد گنجنامه را مى يابد و بدان نقطه مى رود تير در كمان مى گذارد
و تا بناگوش مى كشد و رها مى كند
تير به نقطه اى دور دست مى افتد
اما هرچه در آن نقطه و اطرافش كندوكاو مى كند از گنج اثرى نمى بيند
گمان مى كند كه كمان را به قدر كافى نكشيده است
تيرى ديگر ، با قوتى بيشتر، رها مى كند كه دورتر مى افتد
و باز اثرى از گنج نمى بيند
مدتى ادامه مى دهد تا بكلى نا اميد مى شود و باز ناله و زارى مى كند.
در خواب با وى مى گويند كه دستور را تمام و كمال اجرا نكردى
ما گفتيم تير در كمان نه و رها كن
و از كشيدن كمان سخنى نگفتيم.
كشيدن كمان فضولى بيجاى توست
و اين فضولى است كه تو را از گنج محروم كرده است.
بدين سان راز گنج بر مرد آشكار مى شود و آن را مى يابد.
نكته داستان در اين است كه
گنج در كنار آدمى است
همان جاست كه او ايستاده است.
آنچه حق است اقرب از "حبل الوريد"
تو فكندى تير فكرت را بعيد
اى كمان و تيرها پرداخته
صيد نزديك و تو دور انداخته
هر كه دور اندازتر او دورتر
وز چنين گنج است او مهجورتر
فلسفى خود را ز انديشه بكشت
گو بدو كاو را سوى گنج است پشت
گو بدو چندان كه افزون مى دود
از مراد دل جداتر مى شود
مثنوى
برگرفته از مقدمه كتاب گلشن راز
به قلم حسين الهي قمشه اي
نقاشي اثر Joshua Reynolds



********************

"چرا حق تلخ است؟"

همه شنیده اند که "حق تلخ است"، الحقُّ مُرٌّ.
اما کمتر کسی به این نکته توجه می کند که چرا حق تلخ است
و حق، که همان الله است "ذلک بِأنَّ اللهَ هو الحق" (حج: 62)
و سرچشمۀ همۀ شهدها و شیرینی هاست، چگونه می تواند در کام ما تلخ شود.
باید گفت این نشان بیماری ماست و نشان نیاز ما به طبیبی است که
ما را به سلامت باز گرداند تا حق را شیرین احساس کنیم
و ناحق در کاممان تلخ باشد.
در حقیقت این نفس ماست که به سبب غلبۀ هوی
و حرص و آز و طمع و خودبینی و غرور و امثال آن،
حق را تلخ احساس می کند،
چنانکه اگر این حقیقت را با وی بگویند که
تو شایستۀ چنان مقام نیستی با اینکه خود نیز از آن آگاه است
سخت آشفته می شود و چنان روی درهم می کشد که گویی زهر نوشیده است.
چنین بیماری های روح فرسایی است که پیروی قرآن می تواند آن را شفا بخشد.
مولانا در مثنوی حکایت پادشاهی را نقل می کند که با دلقک خویش شطرنج می باخت
و هربار که دلقک برنده می شد مهره های شطرنج شاهی را که از طلا و نقره بود
بر سر و روی آن دلقک پرتاب می کرد. زیرا تاب تحمل حقیقت زا نداشت.
یک روز دلقک لحاف ضخیمی را بر سر کشیده بر سرِ بازی آمد.
شاه گفت "این چیست؟" دلقک گفت:
کی توان گفت حق، جز زیر لحاف
با تو ای خشم آورِ آتش سجاف؟
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"پاک و ناپاک یکسان نیست"

(ای رسول ما) بگو هرگز پاک و ناپاک یکسان نیست
هرچند که کثرت ناپاکی ها شما را به اعجاب آورد.
پس ای صاحبان خرَد از خدا بترسید باشد که رستگار شوید.
شگفتا که با مردم سخن بدیهی باید گفت!
چه کسی نمی داند پاکی و ناپاکی یکسان نیست؟
امّا از مشاهدۀ ناپاکی ها و زشتی ها که در جهان هست
چنین بر می آید که بسیاری از مردمان این اصل عدم برابری پاکی و ناپاکی را
در دل نپذیرفته اند زیرا اگر به راستی آدمی بپذیرد که پاکی بهتر از ناپاکی است
و راستی بهتر از دروغ و نادرستی است هرگز به نادرستی تن در نمی دهد.
امّا گویی در درونش وسوسه ای هست که این نابرابری را انکار می کند
و این سخن سقراط که گفت فضیلت در علم است به همین معناست که
حقیقتِ علمْ انسان را به فضیلت رهنمون می شود
و این که می بینیم بسیاری از مردمان به ظاهر به این نابرابری خوبی و بدی علم دارند،
امّا بدان عمل نمی کنند نشان آن است که به حقیقت علم نرسیده اند.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: سه جادوگر نمایشنامه مکبث که می خوانند
" نیکی همان بدی است، بدی همان نیکی است"



********************

"ایمان"

مقصود از ايمان
تكيه كردن بر خوبى و زيبايى
و دانايى مطلق است كه خداست

و مى توان بر او تكيه كرد
و در زير سايه او پناه گرفت
و به پشتوانه او با اقتدار تمام
در مقابل هر جهل و ظلم و شرارت ايستاد

ايمان به خدا همان مقام امن است
كه در آن آدمى را
هيچ هراس و نگرانى
از كسى نيست
زيرا با قدرت مطلق
پيوند و دوستى و آشنايى
برقرار كرده است

چنين كس مى تواند
بى هراس و تشويش
در جهان عيش و عشرت كند
و طبيعتأ ديگران را نيز
به اين مقام فرا خواند كه
با حق باشيد
و حق بگوييد
و حق بشنويد
و حق را بجاى آوريد
و در اين راه شكيبايى
و پايدارى كنيد
زيرا پيروزى با شماست

و نيز در اين دوران كوتاه عمر
با هم به مهربانى و خلق خوش
و خدمت و مرحمت زندگى كنيد

اين است معنى عيارى و زيركى
و رندى و هوشمندى در كلام حافظ و سعدى.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنويسي اثر ميرزا غلامرضا اصفهاني



********************

" اطوار عشق "

" داد و دهش" نمایشگاه ثروت بیکران عشق است
که دست به دست می رود
و هر دو دست را فیض و برکت می بخشد
و "کار" همان عشق مجسم است
و اگر چنین نباشد عین بیکاری و بدکاری است.
و "غم وشادی" دو نقابند بر روی شاهد یگانه
که چون به چشم عشق نظر کنی هر دو را یکی بینی.

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
سعدی

گر لباس قهر پوشد چون شرر، بشناسمش
کاو بدین حالت بر ما، بارها مست آمده است
مولانا

و "عقل" لنگری است که مبادا طوفان عشق
کشتی نوسفران را غرقۀ دریا کند
و "آموختن" تجدید خاطره ای است
از جایگاه خاص هر انسان در بارگاه عشق
و "دوستی" پیوند عاشقانه ای است
میان دو کس که در پی کشف اسرار جمال خویش
در آیینه صافی یکدیگر می نگرند
تا هم خود را ببینند و هم دیگری را بنمایند.

مؤمنان آیینه یکدیگرند
این سخن را از پیمبر آورند
مثنوی

و "گفتن" دامی است که برای صید
سیمرغ عشق می گسترند
اما چیزی جز سایه صید نمی کنند.

ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت
حافظ

برگرفته از مقدمه کتاب "پیامبر "اثر جبران خلیل جبران
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"مراتب و معیارها"

مراتب و معیارهای انسانی را به کناری نِه
آن سیم شرافت و انسانیت را از لحن بینداز
و گوش فرادار که چه اصوات ناموزونی خواهی شنید
در این حال، هر چیزْ خود را در قدرت خلاصه می کند
و قدرت به اراده بدل می شود
و اراده به اشتها و شهوتِ بی انتها میل می کند
و شهوت گرگی است جهانگیر که وقتی
چنین مجهز به دو سلاح قدرت و اراده گردید
بی گمان جهان را لقمۀ خود می کند
و آنگاه خود را نیز فرو می بلعد.
ویلیام شکسپیر
Take but degree away
Take but degree away, untune that string
And, hark, what discord follows! each thing meets
In mere oppugnancy: …
Then every thing includes itself in power
Power into will, will into appetite
And appetite, an universal wolf
So doubly seconded with will and power
Must make perforce an universal prey
And last eat up himself.
William Shakespeare
این قطعه از بدایع حکمت شکسپیر است که
سرنوشت تاریخ را در صورت میل کردن به ابتذال و فساد
به زیباترین و منطقی ترین وجه رقم زده است
وقتی معیارهای اخلاقی و انسانی از لحن افتاد
و هر سیمی برای خود نواخت و هرکس تنها در سودای خود بود
طبیعتاً همه به دنبال کسب مال و قدرت می روند
و هر کس با هرکس رقیب و دشمن می گردد
و قدرتها به اراده ها و اراده ها به شهوات بدل می شود
و انسانها چون گرگ یکدیگر را می درند
و در پایان خود را نیز نابود خواهند کرد.
این است خلاصۀ کتاب "سقوط غرب"
اثر اشپنگلر آلمانی که در سال ١٩١٧ به طبع رسید
و این است علت سقوط امپراتوری روم
و این خواهد بود سرنوشت ما اگر معیارها را
چنین از لحن بیندازیم.
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای



********************

"کتاب پیامبر"

کتاب "پیامبر" قصه پیام آوری است که روزی با کشتی
در ساحل شهری به نام اورفالیس پیاده می شود.
ناخدا و ملاحان کشتی با او عهد می کنند
که دوازده سال بعد او را در همین ساحل سوار کنند
و به زادگاهش باز گردانند. پیامبر که نامش مصطفی است
همچون غریبه ای در میان مردم شهر زیست میکند
و بیشتر در خلوت تنهایی خویش به سر می برد و
از دور درباره مردمی که آنها را دوست دارد در سکوت می اندیشید.
دوری می گزیند تا مردمان را بهتر ببیند چنانچه
کوه را از دشت بهتر می توان دید و سکوت میکند
تا سخنانی را که به سبب غوغای سخنها
به گوشها نمیرسد دریابد و به هنگام بازگو کند.
پس از دوازده سال کشتی او در موعد مقرر باز می گردد
و هنگام وداع با مردم فرا می رسد
همه در فضایی وسیع کنار ساحل گرد می آیند
و اشک حسرت می بارند
و بیش از هر زمان آتش عشق آن کس که می دانند
به زودی ترکشان خواهد گفت
در دلهایشان شعله ور می شود
هر چند شور واشتیاق و تمنا و التماس مردم
برای ماندن او کارگر نمی افتد
اما او در این آخرین دیدار در پاسخ به سوالاتی که
اصناف گوناگون مردم از او می کنند
آنچه را از لطایف معرفت از هاتف خلوتهای خویش شنیده است
برای ایشان باز می گوید...
برگزیده از پیشگفتار کتاب "پیامبر"
اثر جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

"ستاره قطبی من"

من تو را ستاره قطبى خويش كردم
و ديگر هرگز راهم را در سفر زندگى گم نخواهم كرد
و هركجا روم تو آنجا حضور دارى
و فيض و بركت خود را چون هاله اى به دور من حلقه مى زنى
و چهره تو پيوسته در پيش چشمهاى باطن من ظاهر است
و اگر يك لحظه چشم از تو برگيرم، گويى چشم از جهان درون خويش بسته ام
و هر زمان كه قلب من در مرز گمراهى قدم گذارد
تنها يك نگاه تو كافى است كه از خويشتن شرمنده شود.
رابيندرانات تاگور
"My Pole Star"
I have made you the pole star of my life
I shall never lose my way in this sea.
Wherever I go
You always shine in my view
And shed light from your anxious eyes.
Secretly in my mind
Your image is always alive
I lose my bearings
When I lose your sight
When my heart wants to stray
Along a wrong way
Your remembrance fills it with shame.
Rabindranath Tagore
شعر و نقاشي از رابيندرانات تاگور
ترجمه حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"ذکر"

ذکر حضور مؤثر الهی در صحن آگاهی های ماست که
اروپائیان از آن به God Consciousness،
یعنی خدا آگاهی تعبیر می کنند چنانکه مؤمن دائماً یاد خداست
یعنی همه جا به یاد دارد که او را پروردگاری است
و از او چه خواسته و او را از چه منع کرده است
و این حضور دائم را عارفان به شرب مدام
و مستیِ بردوام تعبیر کرده اند،
چنانکه سعدی با طنز شیرینی گفته است:
نمازِ مست، شریعت روا نمی دارد
نمازِ من که پذیرد که روز و شب مستم
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"جوانان و فرهنگ جهانی"

آن انسان های نادر که به قول سنایی:
قرن ها باید که تا از لطف حق پیدا شود
بایزیدی در خراسان یا اویسی در قرن
همه در مجمعی گرد آمده اند و مؤثّرترین حضور خود را که
گفته و نوشته های ایشان است در اختیار ما نهاده اند
و آن آیینه های گران قیمت که عمری باید به جستجوی ایشان بود
همه را در محفل درس مولانا و سعدی و نظامی می توان یافت.
آیینه هایی که آدمیان را دعوت می کنند:
صوفی بیا که آینه صافی است جام را
تا بنگری صفای می لعل فام را
حافظ
بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری
بیا به محفل شیرین ما چه می شوری
دیوان شمس
هدف از این مجموعه که نام "جوانان و فرهنگ جهانی" بر آن نهاده ایم
این است که شماری از این آیینه های جهانی را در قاب های کوچک و بزرگ
در پیش روی جوانان نهیم تا با تأمل در این آیینه ها، آیینۀ دل خویش را که
جام جهان نمای حقایق علوی است بیابند و خود از آن آیینه ای شفاف سازند
و پیش روی مردمان نهند.
برگرفته از کتاب "365 روز با سعدی"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"کیمیای کار"

کار کردن همگام شدن است با زمین و آسمان
و بیکار ماندن بیگانه گشتن است با بهار و تابستان، و خزان و زمستان
و بازماندن است از قافلۀ حیات، که با غروری شکوهمند
و تسلیمی سربلند به سوی ابدیت پیش می رود.
وقتی کار می کنی وجودت به نی لبکی ماننده است که
از مجرای آن نجوای زندگی به آهنگ بدل می گردد.
آیا دوست می داری وقتی همه آواز می خوانند
تو نی لبکی گنگ و خاموش باشی؟
پیوسته با تو گفته اند که کار نفرین و لعنت است
و تلاش، بلا و بدبختی است.
اما من با تو می گویم وقتی کار می کنی
نقشی از برترین رؤیای زمین را
که در آغاز به نام تو نوشته اند جان می بخشی.
اگر بهنگام کار زمین و زمان را ملامت می کنی
و تولد را بلا و بدبختی و تحمل بار تن را لعن و نفرین می خوانی
که در ازل بر پیشانی تو نقش بسته است
من با تو می گویم که این نقش لعنت را
جز با عرق جبین پاک نمی توان کرد.
همچنین با تو گفته اند که زندگی ظلمت است
و تو با ملالت کلام افسردگان را تکرار می کنی.
اما من با تو می گویم زندگی به حقیقت ظلمت است
مگر شوق و شور در میان باشد
و شوق و شور کور و بی هدف است
مگر دانش در میان باشد
و دانش پوچ و بی حاصل است
مگر کار در میان باشد
و کار تهی و بی جان است
مگر عشق در میان باشد
و هنگامی که با عشق کار می کنی
خود را با خود و با خلق و با خدا پیوند می دهی.
و اکنون با تو بگویم که کار با عشق چیست؟
کار با عشق آنست که پارچه ای را با تار و پود قلب خویش ببافی
بدین امید که معشوق تو آن را بر تن خواهد کرد.
کار با عشق آنست که خانه ای با خشت محبت بنا کنی
بدین امید که محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد.
کار با عشق آنست که دانه ای را با لطف و مهربانی بکاری
و حاصل آنرا با لذت درو کنی
چنانکه گویی معشوق تو آنرا تناول خواهد کرد.
و بالاخره کار با عشق آنست که هر چیز را با نَفَس خویش جان دهی
و بدانی که تمام پاکان و قدیسان عالم در کار تو می نگرند.
برگرفته از کتاب "کیمیا2"
نوشته جبران خلیل جبران
ترجمه حسین الهی قمشه ای
تصوير از استاد كمال الدين بهزاد



********************

"غول بی شاخ و دم"

شر و فساد غول بی شاخ و دمی است
که هیآتی هولناک دارد
و برای بیزاری از او کافی است که در او نگریست
اما همین غول زشت روی اگر بسیار دیده شود
و آدمی با چهره او مآنوس گردد
اندک اندک چنان خواهد بود
که نخست زشتی او را تحمل می کند
آنگاه عاطفه ای از رحم و دلسوزی در وی پدید می آید
و در پایان بی پروا غول را در آغوش می گیرد.
الکساندر پوپ
Vice is a monster of so frightful mien
As to be hated needs but to be seen
Yet seen too oft, familiar with her face
We first endure, then pity, then embrace.
Alexander Pope
الکساندر پوپ سرآمد شاعران قرن هجدهم انگلیس بود*
که اشعارش را علاوه بر انگلیس
در سراسر اروپا می خواندند و ستایش می کردند.
از جمله روسو گفته است:
سخنان پوپ از رنج و محنت من می کاهد
و بر امید و شکیبایی من می افزاید
و کانت فیلسوف اعظم در اروپا
اشعار او را در کلاس برای دانشجویان به زبان اصلی می خواند
و ولتر درباره شعر معروف "تحقیق در باب انسان" گفت:
در هیچ زبان شعری بهتر از این در باب انسان سروده نشده است
.(البته ولتر ظاهرا با آثار نظامی و سعدی و مولانا آشنا نبوده است)
شعر از الکساندر پوپ
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"عادات و رفتارهای اجتماعی"

آن یکی دباغ در بازار شد
تا خرد آنچه ورا در کار بود
چونکه در بازار عطاران رسید
گشت بی هوش و بیفتاد و خمید
خلق بر وی گرد آمد آن زمان
هر یکی لا حول گو درمان کنان
آن بخور و عود و شکّر زد بهم
وان دگر از پوشش اش می کرد کم
تا که می خورده ست یا بنگ و حشیش
خلق درماندند اندر بی هُشیش
در کارخانه های دبّاغی قدیم بوی ناخوش و روایح نامطبوع بسیار بوده است
چنانکه مردم چون از کنار آن می گذشتند سعی می کردند بینی خود را
از آن بوی ناخوش حفظ کنند. امّا آن دبّاغ که سالها در آن کارخانه کار کرده
و دماغش از آن روایح ناخوش پر شده است آن زشتی و بدی را احساس نمی کند
و چون به بازار عطّاران می رسد بوی خوش از عنبر و مشک او را از هوش می برد
و همچنین است در عادات و رفتارهای اجتماعی و فردی که شخص به تدریج
تمییز طبیعی میان پاکی و پلیدی را از دست می دهد
و برای بازگشت شامۀ سالم نیاز به معالجه دارد.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
Alberto Pasini نقاشي اثر



********************

"شکوه عشق"

چقدر شکوهمند است که آدمی معشوق باشد، و بر کرسی ناز بنشیند
و چقدر با شکوه تر است که آدمی عاشق باشد، و در محراب نیاز زانو بزند
عشق آدمی را قهرمان می کند
و عاشق از هیچ چیزی مرکب نیست مگر آنچه پاک و پالوده است
و بر هیچ چیزی قرار ندارد مگر آنکه بلند و عظیم است
یک اندیشه بی ارزش هرگز نمی تواند در قلب او بشکفد
چنانکه گزنه ای زهرآگین نمی تواند در صخره عظیمی از بلور یخ نفوذ کند
روح در این هنگام بر اوج تعالی نشسته و در آرامش مطلق است
شهوات وعواطف فرودست به وی دسترسی ندارند
او بر فراز ابرها و سایه های تاریک جهان قرار دارد
و از خطاها و دروغها و بیزاریها و غرورها
و بیچارگیهای این جهان فراتر آمده است
منزلگاه او، بلند آسمان آبی است
و بازیهای ژرف و تکان دهنده سرنوشت را در طبقات سفلای زمین
همانقدر حس می کند که قله های بلند کوه از لرزشهای دشت باخبر می شوند.
Quelle grande chose, être aimé
Quelle chose plus grande encore, aimer!
Le coeur devient héroïque à force de passion
Il ne se compose plus que de rien de pur
il ne s’appuie plus que sur rien d’élevé et de grand
Une pensée indigne n’y peut pas plus germer
qu’une ortie sur un glacier. L’âme haute et sereine
inaccessible aux passions et aux émotions vulgaires
dominant les nuées et les ombres de ce monde
les folies, les mensonges, les haines, les vanités
les misères, habite le bleu du ciel
et ne sent plus que les ébranlements profonds
et souterrains de la destiné
comme le haut des montagnes
sent les tremblements de terre
Victor Hugo
اثر: ویکتور هوگو
ترجمه حسین الهی قمشه ای
تصوير: تاج محل، شكوه عشق در معماري
www.drelahighomshei.com



********************

"شاهد سعدی"

نه صورتی است مزخرف سرودۀ سعدی
چنانکه بردر گرمابه می کند نقّاش
که برقعی است مرصّع به لعل و مروارید
فروگذاشته بر روی شاهد جماش
غزلیات
این شاهد جماش، همان گوهر معنی است
و به گفتۀ شمس تبریزی "المعنی هو الله".
معنی و جانِ جانِ جانِ همۀ معانی خداست
و لذا توصیۀ سعدی این است که:
رفیقان چشم از این ظاهر بدوزید
که ما را در میان سرّی است مکتوم
همه عالم گر این صورت ببینند
کس این معنی نخواهد کرد معلوم
بدین نگاه، شیرین زبانی سعدی،
محصول شور عاشقانه و عارفانه ای است
که در دل اوست و به حقیقت آن شور است
که این شیرینی ها را خلق می کند.
هم بود شوری در این سر بی خلاف
کاینهمه شیرین زبانی می کند
غزلیات
آتشی از سوز عشق در دل داوود بود
تا به فلک می رسید بانگ مزامیر او
سعدی شیرین سخن، این همه شور از کجا
شاهد ما آیتی است، این همه تفسیر او
برگرفته از کتاب "365 روز با سعدی"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: آرامگاه سعدی



********************

"داستان نخجیران"

داستان نخجیران یا حکایت شیر و خرگوش را مولانا از کتاب کلیله وام گرفته
اما با نَفَس مسیحایی خود آن را جان تازه بخشیده است...
در این داستان در یک طرفِ بحث شیر است که از تفویض و اختیار دفاع می کند
و در طرف مقابل همۀ حیوانات جنگل اند که در موضع دفاع از جبر و قدرند.
بحث پیش می رود و طرفین با استناد به آیات و احادیث و آوردن تمثیلها
موضع خود را تقویت می کنند ولی در پایان شیر سخنی می گوید
دربارۀ لزوم جهد که جبریان به ناچار تسلیم می شوند و آن این است که:
شما اکنون مدتی است جهد و کوشش می کنید تا حقانیت جبر را به کرسی بنشانید
و جهد و کوشش و اختیار را مردود قلمداد کنید در حالی که همین جهد شما
در انکار اختیار خود نشان تأثیر جهد و کوشش است و شما بدان اعتقاد دارید.
جهد حق است و دوا حق است و درد
منکر اندر نفی جهدش جهد کرد
برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر میر عماد حسنی



********************

"خیر و شر"

می گویند دو خداست
یکی خالق خیر و یکی خالق شر
اکنون تو بنما خیر بی شر
تا مقر شویم که خدای شر هست و خدای خیر
و این محال است زیرا خیر و شر دو نیستند
و میان ایشان جدایی نیست.
فیه ما فیه
مقالات مولانا
و آنگاه یکی از سالخوردگان شهر گفت
از خیر و شر نیز ما را سخنی بگوی.
پیامبر گفت:
من می توانم از خوبیهای شما سخن گویم
اما از شر و بدی نشانی نمی توانم داد.
زیرا شر چیست بجز همان خیر که
از گرسنگی و تشنگی خویش عذاب کشیده است؟
همانا وقتی خوبی گرسنه می شود غذای خود را حتی
در غارهای تاریک جستجو می کند
و وقتی تشنه می شود حتی از آبهای تیره ی مرداب می نوشد
وقتی که با خود یگانه اید وجودتان خیر و خوبی است.
اما وقتی با خود یگانه نیستید باز نمی توان شما را به شر و بدی نسبت داد.
زیرا خانه ای که شکاف خورده است، جایگاه دزدان نخواهد بود
بلکه تنها یک خانۀ شکاف خورده است.
و کشتی که لنگرش را از دست داده ممکن است بی هدف
در آبهای خطرناک سرگردان شود اما، به قعر دریا نخواهد رفت.
جبران خلیل جبران
"Good and Evil"
And one of the elders of the city said,
"Speak to us of Good and Evil."
And he answered:
Of the good in you I can speak, but not of the evil.
For what is evil but good tortured by its own hunger and thirst?
Verily when good is hungry it seeks food even in dark caves,
and when it thirsts, it drinks even of dead waters.
You are good when you are one with yourself.
Yet when you are not one with yourself you are not evil.
For a divided house is not a den of thieves; it is only a divided house.
And a ship without rudder may wander aimlessly
among perilous isles yet sink not to the bottom.
Khalil Gibran

برگرفته از کتاب پیامبر
اثر جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
تصویر موزه جبران خلیل جبران– لبنان



********************

"جهانى در يك دانه شن"

اگر مى خواهى تمامى جهان را در يك دانه شن مشاهده كنى
و تماميت بهشت را در يك گل وحشى بيابى
بايد كه "بى نهايت" را در كف دست نگاه دارى
و "ابديت" را در يك ساعت به زنجير كشى
ويليام بليك
آدمى را وسوسه اى و خارخارى هست از آرزو و تمنا در دل
كه به هيچ حد و مرزى رضايت نمى دهد
مگر بى نهايت، مگر ابديت، مگر جاودانگى
اين خواستن بى ابتدا و بى انتهاست
كه مهر و نشان جوهر ذات و نفس ناطقه آدمى است
و اين شوق پايان ناپذير است كه آدمى را از قعر هيولاى قابليت
به قله كمالِ صورت و فعليت كه همان مقام الاهيت است سوق مى دهد
اين سوق و اين شوق، اين تب و اين تاب،
همان عطيه احدى (و هديه پاندورا) به روح آدمى است
و اين حقيقت سترگ و شگفت است كه همچون آتشى سوزان
در طور سينه مولانا روشن شد
و در كلماتى چاره ناپذير و پر جست و خيز به رقص و آواز آمد كه:
"از جمادى مردم و نامى شدم"
و اگر كسانى از كثرت حضور ابيات اين شعر شور آفرين بر زبان ها و كاغذها ملول شده اند
مى توانند بار ديگر از پرتو اين برق يمانى و صاعقه آسمانى گرم شوند
و هزار بار ديگر آن را بى هيچ ملالت بخوانند
چرا كه داستان سير ازلى و ابدى ما در همين چند بيت آمده است:
از جمادى مُردم و نامى شدم
وز نما مُردم ز حيوان سر زدم
مُردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
حمله اى ديگر بميرم از بشر
تا بر آرم از ملائك بال و پر
بار ديگر از ملك پران شوم
آنچه اندر وهم نايد آن شوم
بار ديگر بايدم جستن ز جو
"كل شى هالك الا وجهه"
پس عدم گردم ، عدم چون ارغنون
گويدم ك" انا اليه راجعون"
شعر از ويليام بليك
ترجمه و توضيحات : حسين الهى قمشه اى
www.drelahighomshei.com



********************

"بودن یا نبودن- بخش اول"

ببودن یا نبودن، بحث از اين است
آيا عقل را شايسته تر آنكه:
مدام از منجنيق و تير دوران جفاپيشه ستم بردن
و يا بر روي يك دريا مصائب تيغ آهيختن
و از راه خلاف ايام آنها را سرآوردن
بمردن، خواب رفتن، بس
و بتوانيم اگر گفتن
كه با يك خفتن تنها
همه آلام قلبي و هزاران لطمه
و زجر طبيعي را كه جسم ما دچارش هست
پايان مي‌توان دادن
چنين انجام را بايد به اخلاص آرزوكردن
بمردن، خواب رفتن
خواب‌رفتن، يحتمل هم خواب‌ديدن
ها، همين اشكال كار ماست
زيرا اينكه در آن خواب مرگ و
بعد از آن کز چنبر اين گير و دار بي‌بقا فارغ شويم
آنگه چه رؤياها پديد آيد
همين بايد تأمل را برانگيزد
همين پروا بلايا را طويل العمر مي‌سازد
هاملت، پرده سوم، صحنه اول
ترجمۀ مجتبی مینوی
What Is the Question?” – 1st part“
To be or not to be-that is the question
Whether 'tis nobler in the mind to suffer
The slings and arrows of outrageous fortune
Or to take arms against a sea of troubles
And, by opposing, end them. To die, to sleep
No more-and by a sleep to say we end
The heartache and the thousand natural shocks
That flesh is heir to-'tis a consummation
Devoutly to be wished. To die, to sleep
To sleep, perchance to dream. Aye, there's the rub
For in that sleep of death what dreams may come
When we have shuffled off this mortal coil
Must give us pause. There's the respect
That makes calamity of so long life
Shakespeare, Hamlet, III, I
بر گرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
حسین الهی قمشه ای
تصویر: لارنس الیویه در فیلم هملت



********************

"بودن یا نبودن- بخش دوم"

و گرنه كيست كو تن در دهد
در طعن و طنز دهر و آزار ستمگر
وهن اهل كبر و رنج خفت از معشوق و
سرگرداندن قانون
تجريهاي ديواني و
خواريها كه دائم مستعدان صبور از هر فرو مايه همي‌بينند
اينها جمله در حالي كه هر آني
به نوك دشنه‌اي عريان حساب خويش را صافي توان كردن
كدامين كس بخواهد اينهمه بار گران بردن
عرق‌ريزان و نالان زير ثقل عمر سركردن
جز آنكه ترس از چيزي پس از مرگ
آن زمين كشف‌ناكرده كه هرگز هيچ سالك از كرانش برنمي‌گردد
همانا عزم را حيران و خاطر را مردد كرده
ما را برمي انگيزد كه در هر آفت و شري كه مي‌بينيم تاب آورده
بيهوده به دامان بلياتي، جز از اينها، كه واقف نيستيم از حال آنها
خويشتن را در نيندازيم
بدين آيين شعور و معرفت ما را جمله نامرد مي‌سازد
بدين سان پوشش انديشه و سودا
صفاي صبغه اصلي همت را به روزردي مبدل سازد و
نيات والا و گرانسنگ از همين پروا ز مجرا منحرف گرديده
از نام عمل محروم مي ماند.
هاملت، پرده سوم، صحنه اول
ترجمه مجتبي مينوي
“What Is the Question?” – 2nd part
For who would bear the whips and scorns of time
Th' oppressor's wrong, the proud man's contumely
The pangs of despised love, the law’s delay
The insolence of office, and the spurns
That patient merit of the unworthy takes
When he himself might his quietus make
With a bare bodkin? Who would fardels bear
To grunt and sweat under a weary life
But that the dread of something after death
The undiscovered country from whose bourn
No traveler returns, puzzles the will
And makes us rather bear those ills we have
Than fly to others that we know not of
Thus conscience does make cowards of us all
And thus the native hue of resolution
Is sicklied o'er with the pale cast of thought
And enterprises of great pitch and moment
With this regard their currents turn away
And lose the name of action
Shakespeare, Hamlet, III, I
بر گرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
حسين الهی قمشه ای
تصویر: لارنس الیویه در فیلم هملت



********************

"آتش و یخ"

عالمی گفتا که در پایان کار
آتش است این دار خاکی را قرار
گفت آن دیگر که اندر زمهریر
افکند این ملک را چرخ منیر
من از آن آتش که اندر سینه هاست
بینم آن قول نخستین نیک راست
لیک اگر تقدیر بر تکرار بود
بار دیگر مرگی اندر کار بود
من گمان دارم که در دلهای ما
سردی از بی مهری و جور و جفا
آن قدر باشد که قول دومین
نیز صدق آید تو را ای نیک بین.
رابرت فراست
Some say the world will end in fire,
Some say in ice.
From what I’ve tasted of desire
I hold with those who favor fire.
But if it had to perish twice,
I think I know enough of hate
To say that for destruction ice
Is also great
And would suffice.
Robert Frost
برخي دانشمندان معتقدند
که زمین به تدریج به خورشید نزدیک شده
و در دریای آتش غرق خواهد شد.
برخي دیگر گویند
که زمین به تدریج از خورشید دور شده
و در سرمای بی پایان منجمد خواهد گشت.
رابرت فراست در این شعر
هر دو قول را باهم جمع کرده است.
برگرفته از کتاب "کیمیا2"
شعر از رابرت فراست
ترجمه منظوم و توضیح: حسین الهی قمشه ای



********************

"عشق و عقل"

در این وادی، کفر و ایمان صوری و شک و یقین وهمی، که عین یکدیگرند،
جمله می سوزد و عقل عافیت اندیشِ مصلحت بین
چون دود پیش آتش عشق محو می شود.
یا به تعبیر دیگر عقل در آتش طلب به عشق بدل می شود
و چون طلای مذاب سوزان و درخشان و
خندان و گریان و گران سنگ از کوره بیرون می آید
و همان خرد که به تعبیر حافظ قید مجانین عشق می فرمود،
به بوی سنبل زلف معشوق مطلق مست و دیوانه می شود.
عشق همان عقل است که از مضیق جهات درگذشته
و از جهان "سو" به جهان "بی سو" راه یافته است،
همان عصای موسی است که در آغاز تکیه گاه بود
و کارهای گوناگون از ریختن برگ بر گوسفندان
و تنظیم امور زندگانی و غور و تفکر و استدلال
و جاه و چاره و عاقبت اندیشی از وی بر می آمد
اما وقتی موسی آن را به فرمان الهی بیانداخت
بناگاه اژدهایی شد که موسی را به هراس انداخت.
این اژدهای عشق است که ناگاه از چوب خشک
و غیر قابل انعطاف عقل بیرون می آید،
و فرعون نفس را با همۀ مارها و
افعیهای دروغین فرو می بلعد.
برگرفته از کتاب "مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"سیزده بدر"

روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت؛
دیوی از این واقعه باخبر شد، درحال خود را به صورت سلیمان درآورد
و انگشتری را از کنیزک طلب کرد، کنیز انگشتری به وی داد
و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست
و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند
(از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند)
و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت گفت
سلیمان حقیقی منم و آنکه برجای من نشسته دیوی بیش نیست
امّا خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت
و در عین سلطنت خود را "مسکین و فقیر" می دانست،
به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد...
امّا دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند
و ملک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد
آن را در دریا افکند تا بکلّی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند...
...بتدریج ماهیّت ظلمانی دیو برخلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند
و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را برجای او نشانند...
...در این احوال سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت،
روزی ماهیی را بشکافت و از قضا خاتم گم شده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد ...
... سلیمان به شهر نیامد امّا مردم از این ماجرا خبر شدند
و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی بیرون شهر است؛
پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند
تا سلیمان را به تخت بازگردانند و این روز بخلاف تصوّر عام
روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است
و نحوست آن کسی راست که با دیو بسازد
و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید:
وقت آنست که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است
و شاید رسم خوردن ماهی در شب نوروز
تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان
و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد
که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است...
برگرفته از کتاب "مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"در حضور بزرگان جهان"

کتاب های خوب شادترین و برترین نقطۀ های حضور انسان هاست
نقطۀ اوج ظهور و حضور سعدی، غزلیات و بوستان و گلستان اوست
و هر کسی می تواند در بهترین لحظه های عمر سعدی به حضور او برسد.
همچنین است حافظ و میلتون و نظامی و شکسپیر که
نقطۀ های کمال حیاتشان مبّدل به آثارشان شده است
و اگر کسی از خواندن این آثار احساس حضور نمی کند،
او را از دیدن آن بزرگان چه فایده خواهد بود.
هست قرآن حالهای انبیا
ماهیان پاک بحر کبریا
زانکه در باغی و در جویی پرد
هر که از سرّ صحف بویی برد
ور بخوانی و نیی قرآن پذیر
انبیا و اولیا را دیده گیر
مثنوی
برگرفته از کتاب "کیمیا 11"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"خواب"

مکبث: شنیدم که صدایی فریاد کرد "دیگر مخواب!
مکبث خواب را کشت!" خواب بی گناه را
که چون خیاط آستین ژندۀ غم را رفو می کند
همان خواب که مرگ روزانۀ آدمیان
و درمان جسمهای خسته
و مرهم دلهای آزرده
و مائده اصلی برخوان طبیعت
و بهترین میزبان در ضیافت زندگی است.
ویلیام شکسپیر
Nature’s Second Course
I heard a voice cry "Sleep no more!
Macbeth does murder sleep," the innocent sleep,
Sleep that knits up the ravell'd sleave of care,
The death of each day's life, sore labour's bath,
Balm of hurt minds, great nature's second course,
Chief nourisher in life's feast
William Shakespeare, Macbeth, II, 2
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
اثر حسین الهی قمشه ای



********************

" ای نام تو بهترین سرآغاز "

یکی از سنّت های نیکو، آغاز کارها به نام آفریدگار جهان است
که در فرهنگ اسلامی در کلمۀ قدسي بسم الله الرحمن الرحیم متبلور شده است
و مومنان را بر حسب مراتب از این سنّت، بهره و برکتی حاصل است
مگر آنان که اسم را بر زبان می آورند و یادی از مسّما در خاطرشان نمی آید،
بلکه آن نام را کمند صید مقصودهای خود می کنند.
معروف است که روزی مجنون در خانۀ کعبه شنید که مردی لیلی را می خواند
دلشاد شد که بی گمان لیلی در همان حوالی است
و دمی بعد به دیدار او خواهد رسید
اما به جای لیلی زن دیگری را دید که آمد و با آن مرد به راهی رفتند
مجنون از این واقعه سخت در شگفت شد و چون به یاران رسید گفت:
امروز حادثه ای عجیب دیدم که مردی نام لیلی را می برد
و مقصودش شخص دیگری بود
و عجبا از این حادثه که هر روز بر ما رخ می دهد
هر روز نام لیلی عالم را که هزاران لیلی، مجنون اوست بر زبان می آوریم
و شخص دیگر یا چیز دیگر را اراده می کنیم.
آن گدای راه نشین می گوید: "یا الله"، یعنی مرا نان دهید، مرا دستگیری کنید،
و آن دیگری گوید: "یا الله"، یعنی ای نامحرمان به کنار روید
و حجاب گیرید که من از راه می رسم
و از حقیقت آن نام هیچ نقشی در خاطرشان نمی آید.
کافر و مومن خدا گویند لیک
در میان هر دو فرقی هست نیک
آن گدا گوید خدا از بهر نان
متقی گوید خدا از عین جان
الله الله می زنی از بهر نان
بی طمع پیش آی و الله را بخوان
گر بدانستی گدا از گفت خویش
پیش چشم او نه کم ماندی نه بیش
سال ها گوید خدا آن نان خواه
همچو خر مصحف کشد از بهر کاه
مثنوی
برگرفته از کتاب "کیمیا9"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصوير اثر استاد محمد احصايي



********************

"وفات مولانا"

گویند مولانا در آخرین شب حیات خویش که آتش تب بالا گرفت
و یاران و خویشان اضطراب عظیم داشتند و بهاء الدین هر لحظه سراسیمه
به بالین وی می آمد و چون تحمل مشاهدۀ آن حال نداشت
با غمی جانکاه باز می گشت، غزل زیر را برای تسلای خاطر ایشان سرود
و این غزل، بنا به روایات، واپسین کلمات آتشین مولاناست:
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که: "عزم سوی ما کن."
برگرفته از مقدمه کتاب "گزیدۀ فیه ما فیه"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"نامه های خداوند"

شکوه می کنند که آن معشوق ازلی اگر ما را دوست دارد
چرا خبر نمی دهد و چرا نامه نمی فرستد
پاسخ خداوند این است که تو نامه خوان نیستی
وگرنه من بر دوام نامه ها و طومارهای مفصل می نویسم
بر چهره بهار
و بر چهره پاییز
و بر چهره زمستان
و بر چهره تابستان
و بر چهره آسمان
و پیش از همه بر چهره آدمیان:
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی
گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمی دانی در پنجه ره دانی
مولانا
سوي شما نوشت او بر روی بنده سطری
خط خوان کی است اینجا کاین سطر را بخواند
مولانا
پوپویک پیکی، نامه زده اندر سر خويش
نامه گه باز کند گه شکند بر شکنا
منوچهری
نوشته حسین الهی قمشه ای
نقاشي ايراني سبك مكتب صفوي، موزه لوور
www.drelahighomshei.com



********************

"سمفونی مولانا"

اشعار مولانا جلال الدّین رومی بیش از هر شاعر پارسی گو
آکنده از موسیقی و آواز و رقص و پایکوبی و شور و شادی است.
گوستاو مالر آهنگ ساز معروف آلمانی سمفونی ای ساخته است
سخت مشهور و محبوب، که نامش سمفونی هزار است.
از آنکه در اجرای آن نیاز به هزار نوازنده هست
اما رومی از زبان یک ساز ساده روستایی چون نی
هزاران بیت شعر غنایی
و غزل و حکمت و داستان را به هم آمیخته
و سمفونی ای ساخته است
که می توان به تعداد ابیات مثنوی و دیوان شمس آن را
سمفونی پنجاه هزار نامید.
در این سمفونی اندیشه های رومی نغمه یا "ملودی" است
و حال و هوای روحانی
و فضای قصّه ها و روایت ها
"هارمونی" یا هماهنگی است
و شادی و هیجان بی پایان هر دم
در صورت "ضرب" های آرام یا تند (مانند آداجیو و آلگرو)
به نمایش می آید.
برگرفته از کتاب "کیمیا 12"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مینیاتور از خمسه نظامی، نکیسا و باربد



********************

"یکی بسیار و بسیار اندکی شد"

سرآغاز داستان های کودکان در فرهنگ ما این است که
."یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود"
این عبارت ساده وکودکانه به حقیقت سرآغاز داستان آفرینش
و درس اوّل و آخر در همه معارف بشری است
و چنانکه همۀ داستان های کودکان در پس این عبارت بدیع می آید
تمامی نمایشنامه های عالم نیز در پی این پیش پرده اجرا می شود.
آن یکی که جز او نبوده و نیست همان شاهد دلارایی است که
در حجلۀ غیب با خویشتن نرد عشق می باخت
و از مشاهدۀ جمال خویش عین مستی بود
و به مصداق مستی و راستی راز خود را فاش کرد
و ناگهان، بی اعتنا به مقام جلال خویش
مست از پرده بیرون تاخت و بر سر بازار کثرت
هنگامۀ حسن و ملاحت و معرکۀ معشوقی و دلبری به راه انداخت
و به تماشای او آشوب قیامت برخاست
و عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
و آن پادشاه ِاقلیم وحدت با گدایان کوی کثرت همنشین گردید
و یکی از عاشقان با حیرت گفت:
ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه
حافظ
برگرفته از کتاب "کیمیا12"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصوير: مسجد نصيرالملك شيراز



********************

"مستیِ مرگ"

یارانِ موافق همه از دست شدند
در پایِ اَجَل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک "شراب" در مجلسِ عمر
دوری دو سه پیش تر زما مست شدند
خیّام
در اینجا شراب همان عُمر است و مرگ مستیِ آن شراب است
الّا آنکه "مستیِ مرگ" مانند مستی انگور بعضی را زودتر
و بعضی را دیرتر فرا می گیرد
و خیّام در جای دیگر حیرت کرده است
از مستی مرگ که چنان آدمی را خود بی خبر می کند
که ذرّات غبار او در هوا رقصان شوند
و او همچنان بی خبر باشد.
این اهل قبور خاک گشتند و غبار
هر ذرّه ز هر ذرّه گرفتند کنار
آه این چه شراب است که تا روزِ شمار
بی خود شده و بی خبرند از همه کار
برگرفته از کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"کاسۀ واژگون"

آن کاسۀ واژگون که خوانیمش آسمان
و به مرگ و زندگی خانه گرفته ایم در زیر آن
دستها را به سوی آن به نیاز بر مکن
کاو نیز چون من وتو بَود سخت ناتوان
ادوارد فیتز جرالد
Inverted Bowl
And that inverted Bowl we call The Sky,
Whereunder crawling coop't we live and die,
Lift not thy hands to it for help - for It
Rolls impotently on as Thou or I
Edward Fitzgerald
اصل رباعیِ خیام:
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
اثر حسین الهی قمشه ای



********************

"زن و آتش پرومته"

من از کتابِ چشم زن این نظریه را می خوانم
که در نگاه او آن آتش پرومته
و آن اخگر الهی همچنان افروخته است
و کتابها و کتابخانه ها، همه آنجاست
هنرها، همه آنجاست
دارالعلم ها و دانشگاه ها، همه آنجاست
و آیینه نگاه اوست که جهان را به نمایش می گذارد
و از آنجاست که امور جهان اداره می شود
و از آنجاست که جهانیان طعام می خورند و شراب می نوشند.
ویلیام شکسپیر، تلاش بیهوده
From women's eyes this doctrine I derive
They sparkle still the right Promethean fire
They are the books, the arts, the academes
That show, contain and nourish all the world
Love's Labour's Lost, William Shakespeare
پرومته" یا "پرومی تیوس" در اساطیر یونان" *
همان شخصیت خردمندی است که آتش را از آسمان ربود
و به آدمیان هدیه کرد
این آتش رمزی از جوهر حیات است
که می تواند مرده را زنده کند
در پایان نمایشنامه اتللو می خوانیم که
اوتللو پیش از کشتن دزدمونا با خود گفت
اول شمع تالار را خاموش کنم
و آنگاه به خاموش کردن چراغ زندگی او پردازم
زیرا اگر شمع را خاموش کنم
باز افروختن آن سهل است
که به اخگر آتشزنه ای روشن می شود.
اما اگر چراغ زندگی دزدمونا را خاموش کنم و پشیمان شوم
کجاست آن "آتش پرومته"
که باردیگر چراغ زندگی او را برافروزد
این بگفت و بی درنگ دزدمونا را
که خود همان آتش پرومته بود با دستهای سرد خویش خاموش کرد.
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
Alphonse Mucha نقاشي اثر



********************

"نشان های سخنِ آشنا"

قضاوت های مشترك و جمعی انسان ها درباره یك شاعر
یا آواز خوان یا معمار یا نقاش بزرگ بهترین دلیل بر این است كه
آن شاعر متاعی آورده است كه هركس از هر دسته و طبقه
و جغرافیا و آب وهوا لطف و زیبایی آن را تشخیص می دهد.
اینها همه نشان یادها و خاطرات ازلی ماست که
در حقیقت همان فطرت و سرشت و نهاد
و طبع و خلق و خوی الهی آدمی است.
از دیگر نشان های سخن آشنا آن است که
ذوق سلیم بهانه ای بر آن نمی گیرد
و میل به هیچ تغییری در آن ندارد،
مانند موسیقی خوب و چهرۀ زیبارویان که
گویی طبق آرزوی ما آفریده شده اند:
نقاش رخت زطعنه ها آسوده است
کز هر چه تمام تر بوَد بنموده است
رخسار و لبت چنانکه باید بوده است
گویی که کسی به آرزو فرموده است
ابو سعید
چنانکه حکیم طوس نیز کمال زیبایی را
در نبودن بهانه بیان کرده است:
به دیدار او در زمانه نبود
بر او بر به خوبی بهانه نبود
برگرفته از کتاب "گنجینۀ آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"فرشتگان و شیاطین درون"

از دیدگاه محیی الدین و مولانا فرشتگان مقرّب
چون جبرئیل و میکائیل و شیاطین انس و جن
و همۀ پیامبران از آدم تا خاتم همه در همۀ انسانها
به گونه ای تجلّی دارند و همه در خدمت آدمیان هستند
و سر در خط فرمان دارند و جوهر انسانیت را ساجد و عابدند،
الّا ابلیس که مقام انسان را انکار می کند
چون روح قدسی او را نمی بیند و او را خاک می شناسد
و آب و گل می شمارد. این شیطان سرکش است
که باید به دعوت رسول یا دعوت عقل که
رسول داخل است مسلمان شود، چنانکه پیامبر فرمود:
شیطانِ: من به دست من مسلمان شده است
از اسلم شیطانی شد نفسِ تو ربّانی
ابلیس مسلمان شد، تا باد چنین بادا
دیوان شمس
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
اثر حسین الهی قمشه ای
نقاشی فرشتگان و شیاطین اثر اشر سال 1960



********************

"سه کتاب و یک عشق"

محور اصلی سخن مولانا
در دیوان شمس و مثنوی و فیه مافیه عشق است:
این سخن آبی است از دریای بی پایان عشق
تا جهان را آب بخشد جسمها را جان کند.
دیوان شمس
الا آنکه در دیوان شمس عشق در شور و غوغای مستی
سرود شیدایی می خواند و دست افشانی و پایکوبی می کند:
"با دوست دست افشان، به عالم پای کوبان"
به زیر پای بکوبیم هرچه غیر وی است
چرا که شرط چنین شد در امتحان سماع
دیوان شمس
و عشق در مثنوی ذکر موزونی است
از نامهای نیکوی معشوق به سی هزار زبان که
ترجیع بند آن ترانۀ توحید است:
مثنوی ما دکان وحدت است
غیر وحدت هرچه بینی آن بت است
همچو یک خورشید در صحن سما
صد شود نسبت به صحن خانه ها
گر تو صد سیب و صد آبی بشمری
یک شود چون آب آن را بفشری
مثنوی
عشق نزد مولانا نقطۀ وحدت است
دریایی است که میعادگاه همۀ نهرها و رودهاست
صلحی است که ملتقای همۀ جنگها و تضادهاست
بینهایتی است که همۀ خطوط موازی "مایی" و"تویی"ََ
در آنجا به هم می رسند.
و اما عشق در فیه ما فیه پیری است که
بر مسند ارشاد نشسته و افتادگان را دستگیری می کند:
پیر عشق توست، نی ریش سپید
دستگیر صد هزاران ناامید
مثنوی
و با دیدۀ شفقت در حاضران می نگرد
و از صمیم جان ایشان را فرا می خواند که:
بیا! آخر تا چند بیگانه ای
در میانۀ تشویشها و سوداها
فیه ما فیه
بر گرفته از پیشگفتار کتاب گزیده فیه ما فیه
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"رسن زلف تو"

رسن زلف تو ما را چو رهانید زچاه
ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم
دیوان شمس
این رسن یا سر زلف یک امر خیالی
و تعبیر موهوم شاعرانه نیست
بلکه هر روز همۀ ما با این رسن مواجه می شویم
که می تواند ما را از چاه حرص و آز و ظلم و خودخواهی نجات دهد.
اگر بدان چنگ زنیم و آن دست آویختن به دامن حق و عدالت
و پایداری و ثبات در راه حق است که برای همه کس میسّر است
و سر زلف او در جمعیت بازاریان و اداریان و قاضیان و مدیران
و سیاست مداران و غیر ایشان پیوسته آویخته است
تا دست خود را از دامن دروغ و ریا و کم فروشی
و ربا و صدور حکم بی جا وهزار ظلم و ناروا بکشند
و بی درنگ دست در آن ریسمان محکم الهی آویخته
و از چاه شقاوت و ضلالت نجات یابند.
روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
زلف او دعوی کندکاینک رسن بازی، رسن
دیوان شمس
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میرعماد الحسنی



********************

"در باغ خداوند"

در میان جمع تنها نشسته بودم
که سخن خداوند به من رسید
همان دم چشم های تاریک من فروغ یافت
و شعله ای از آتش بر دهان من نهادند
اکنون می خندم و نعره می زنم
که چقدر زندگی خوب و زیباست
اگرچه پای مرا در راهی خلوت و خاموش نهاده اند
به شادی جمع را ترک می گویم
تا در باغ خویش گشت و گذار کنم
و در این گردش
دستهایم را از میوه ها و گلها پر می کنم
و با دلی پرنشاط به خورشید سلام می کنم
که سرتاسر باغ را برافروخته است
همراه بادها می روم
که بوی خوش گل و یاسمن را
تا گرداب ها با خود می برند
سرانجام به جائی می رسم که یاسهای بلند می رویند
و چهره های خود را چون قدیسان سفیدرو به سوی خدا می کنند
و هنگامی که یاسها به نماز و نیایش می آیند
من نیز با آنها بر زمین زانو می زنم
زیرا خود را در پرستشگاه قدس الهی می یابم
"هلن کلر"
In the Garden of the Lord
The word of God came unto me,
Sitting alone among the multitudes;
And my blind eyes were touched with light.
And there was laid upon my lips a flame of fire.
I laugh and shout for life is good,
Though my feet are set in silent ways.
In merry mood I leave the crowd
To walk in my garden. Ever as I walk
I gather fruits and flowers in my hands.
And with joyful heart I bless the sun
that kindles all the place with radiant life.
I run with playful winds that blow the scent
Of rose and jessamine in eddying whirls.
At last I come where tall lilies grow,
Lifting their faces like white saints to God.
While the lilies pray, I kneel upon the ground;
I have strayed into the holy temple of the Lord.
Helen Keller
برگرفته از کتاب "کیمیا 3"
ترجمه حسین الهی قمشه ای



********************

"مغان سه گانه"

اسامی این سه مغ ایرانی در متون مسیحی کاسپار، ملکیور و بالتازار آمده است.
بنا بر روایات مسیحی، مغان سه گانه با هدایت ستارگان از راه دوری به بیت اللّحم رسیدند
و با هدایت ستارۀ خاصی که حضور حضرت مسیح را اعلام می کرد به خانۀ مریم رسیدند.
و آن نوزاد پادشاه را یافتند و در این زمان که ششم ژانویۀ نخستین سال میلادی بود
دوازده روز از میلاد مسیح می گذشت. به همین جهت شب دیدار این سه خردمند را
با حضرت مسیح به عنوان شب تجلّی یا جشن دیدار یا شهود یاد می کنند
و جشن و ضیافتی بدین مناسبت برپا می کنند.
نمایشنامۀ معروف"شب دوازدهم" اثر شکسپیر نیز
اشارتی به همین شب دیدار دارد.
برگرفته از کتاب "آن خردمند دیگر"
اثر هنری ون دایک
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
مجسمه مغان سه گانه – برزیل



********************

"مگر بویی از عشق مستت کند"

ما بی دین به دنیا نیامده ایم تا دینی اختیار کنیم
بلکه هر انسانی با عشق به "زیبایی و دانایی و نیکویی"
به دنیا می آید و با این سه عشق رشد می کند
و اگر در صحبت بزرگان جهان از راه درست فطرت که
کوتاهترین خط سعادت است، کناره نگیرد،
با همین سه عشق به شادی و آزادی خواهد رسید:
و آن شادی که در اثر پیروی نیکویی و زیبایی و دانایی
حاصل می شود
می تواند آدمی را چنان گرم و سرخوش کند
که همه رنج ها و محنت های جهان را از یاد ببرد.
جمله غم های جهان هیچ اثر می نکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
سعدی
در قرآن خوانده ایم که
وقتی زنان مصر یوسف را دیدند
عظمت زیبایی چنان در دلهایشان جلوه کرد
که دستها را بریدند
و هیچ فریادی از درد و رنج نکشیدند
بلکه از حیرت و شگفتی گفتند
سبحان الله که این بشر نیست
بلکه فرشته ای با کرامت است.
صلای انبیا و قدیسان و شاعران آسمانی نیز
دعوت به این سه عشق است، که:
اگر طالبی کاین زمین طی کنی
صفایی به تدریج حاصل کنی
مگر بویی از عشق مستت کند
طلبکار عهد الستت کند
به پای طلب ره بدان جا بری
وز آنجا به بال محبّت پری
سعدی
برگرفته از کتاب "کیمیا11"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشي يوسف و زليخا از كمال الدين بهزاد



********************

" احد و احمد "

اگر کسانی در سودای بازگرداندن صلح و آشتی و
دوستی و برادری و آزادی در جهانند،
تنها راه، باز گرداندنِ احد به دایرۀ جهان است تا احمد شود.
احد به تعبیر ارسطو صورت مطلق است و صورت جهت وحدت همۀ اشیاء
و در نهایت جهت وحدت انسانها و همۀ آفرینش است
و هنر و اخلاق و علم که ارزشهای سه گانۀ فرهنگ انساني است نیز
هر سه در گرو همین صورت است:
اگر جمال احد را در صورتها نشان دهی، آن هنر است
و اگر حقیقت ساری احد را در عالم کشف کنی، آن علم است
و اگر عشق احد را در دل نهی و به فرمان عشق باشی، آن اخلاق است
و اگر عمر خود را در سودای علم و هنر و اخلاق به سر بری
این است آن تجارت سودمند که عمرِ با عدد را بدهی
و از احد عمرِ بی عدد بستانی
و این است آنچه احمد از احد آورده است
" برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"آن خردمند دیگر"

این داستان کوتاه جوهر تعلیمات حضرت مسیح است
و توان گفت جوهر تعلیمات همة ادیان آسمانی
را به زبانی دور از اصطلاحات بغرنج اصحاب فلسفه و کلام
و فارغ از نظریه پردازی های مذهبی اصحاب قیل و قال
در کلامی اندک بیان می کند.
جان کلام و رسالت حضرت مسیح
عشق به بشریّت
و رنج بردن در راه شادی و آزادی مردمان است.
مسیح با همة آدمیان همدرد بود
او ظلمات نابینایان و ناتوانی مفلوجان
و رنج مستمر مبروصان و جذامیان را
با تمام وجود حس می کرد
فاجران و گناهکاران را می فهمید
و با گمراهان و سرگشتگان نیز همدل و همراه بود
و همة همتش را بر این گذاشت
که عشق الهی را از آسمان به زمین آورد
تا همة مردم بتوانند خدا را دوست بدارند
و با خدمت بندگان او
بر عشق و عبودیّت خود نسبت به او گواهی دهند
مسیح دایره ای عظیم از عشق برکشید
و هیچ کس را برون دایره ننهاد
و به تعبیر زیبای اسکار وایلد:
"همة بشریّت را عروس خود کرد
و بر صلیب رنج و خدمت عهد و میثاق
زناشوئی خویش را با آن عروس به امضا رساند
و آن عروس را با خود به بهشت خواهد برد."
هنری ون دایک
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
سعدی
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در شریعت ما کافری است رنجیدن
حافظ
برگرفته از پیشگفتار کتاب "آن خردمند دیگر"
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای



********************

"نارسیسوس"

نارسیسوس نام جوان زیبایی است در اساطیر یونان
که دختری به نام اکو (انعکاس صدا یا به فارسی پژواک)
بر او عاشق می شود و چون جواب نامساعد می شنود
نفرین می کند که او عاشق کسی شود که هرگز نتواند به او برسد
و او روزی عکس خود را در آب می بیند و برخود عاشق می شود.
هر روز بر لب برکۀ آب می آید و با خود نرد عشق می بازد
و شِکوه می کند که آخر تو که با من دوستی:
وقتی می آیم می آیی، وقتی لبخند می زنم لبخند می زنی؛
پس چرا وقتی دستم را دراز می کنم تا دست تو را بگیرم
آشفته می شوی و از من می رمی.
نارسیسوس آن قدر در فراق خویش غصه می خورد
و اشک می ریزد تا می میرد.
پس حوریان و پریان صحرایی گرد او می آیند
و می گویند "حیف است چنین جلوه ای از زیبایی به زیرخاک رود.
بهتر است او را به گُلی تبدیل کنیم
که پیوسته در کنار آب بروید
و عکس جمال خود را در آب ببیند."
و او را به گل نرگس تبدیل می کنند.
(معنی نارسیسوس نیز "نرگس" است)
اصطلاح نارسیسیسم به معنی "خود شیفتگی"
یکی از بیماری های روانی است
و به کسانی گفته می شود که
سخت و به طور بیمار گونه ای شیفته و بیقرار خویش اند
بر گرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
اثر حسین الهی قمشه ای



********************

"فیتزجرالد و خیام"

غوغای خیّام را در غرب ادوارد فیتزجرالد (1883-1809)
شاعر و نویسندۀ نامی انگلیس در قرن نوزده برانگیخت.
فیتزجرالد شاعری لطیف طبع و مشکل پسند
و پژوهنده ای پر تلاش و خردمند بود
و به فتوای جان کیتس(John Keats)
در کار هنر دل در سودای اثری داشت که
هرچه بیشتر به کمال محض نزدیک باشد
و دعایش مانند آنا ویکم، شاعر معاصر، آن بود که
"خدایا به جای همۀ نعمتها مرا یک چیز کامل عطا کن".
داستان آشنایی فیتزجرالد با خیّام و ادب پارسی
در این مختصر نمی گنجد.
اما بی گمان فیتزجرالد در همین جستجوی کمال
وقتی به خیّام رسیده و از شراب سخن او مست شده
دریغش آمده است که صاحبدلان دیار خویش را
از این شراب بی نصیب گذارد.
اما چون جام سخن خیّام را برای مردم دیار و روزگار خویش
که در فضای فرهنگی دیگری پرورش یافته بودند مناسب نمی دید
آن شراب نیشابور را ابتدا در هفتاد و پنج
و نهایتاً در یکصد و چهار جام پرشکوه
از ذوق و فرهنگ عهد ویکتوریا
و آراسته به نقوش سنّت های دیرین ادبی مغرب زمین
بریخت و به بازار ادب آورد
اما به گفتۀ مولانا:
آن باده همان است اگر جام بَدَل شد
بنگر که چه خوش بر سر خَمّار برآمد
یک رباعی از خیّام با ترجمه فیتزجرالد
برای شاهد مثال در تمثیل باده و جام
از نظر می گذرد.
ای رفته به چوگان ِ قضا همچون گو
چپ می خور و راست میرو و هیچ مگو
کانکس که تو را فکند اندر تک و پو
او دانــد و او دانــد و او دانــد و او
خیّام
The Ball no question makes of Ayes and Noes,
But Right or Left as strikes the Player goes;
And He that tossed you down into the Field,
He knows about it all- He knows – He knows!
Edward FitzGerald
بر گرفته از مقدمه کتاب "رباعیات حکیم عمر خیّام"
به قلم حسین الهی قمشه اي
خوشنويسي اثر ميرعماد



********************

"عشق و هوس"

چارده ساله بتی بر لبِ بام
چون مَهِ چارده در حُسن تمام
بر سرِ سرو، کله گوشه شکست
بر گُل از سنبلِ تر سلسله بست
داد هنگامۀ معشوقی ساز
شیوۀ جلوه گری کرد آغاز
او فروزان چو مه و کرده هجوم
بر درو بامَش اسیران چون نجوم
زان میان پشت خمی همچو هلال
دامن از خون چو شفق مالامال
کرد در قبلۀ او رویِ امید
ساخت فرشِ قدمش مویِ سفید
گوهر اشک به مژگان می سُفت
وز دو دیدۀ گهر افشان می گفت:
کای پری، با همه فرزانگی ام
نام رفت از تو به دیوانگی ام
نظرِ لطف به حالم بگشای
زنگِ اندوه ز جانم بزدای
نوجوان حال کهن پیر چو دید
بوی صدق از نفَسِ او نشنید
گفت کای پیرِ پراکنده نظر
رو بگردان به قفا بازنگر
که در آن منظره گل رُخساری است
که جهان از رخِ او گلزاری است
او چو خورشیدِ فلک، من ماهم
من کمین بندۀ او، او شاهم
عشقبازان چو جمالش نگرند
من که باشم که مرا نام برند؟
پیر بیچاره چو آن سو نگریست
تا ببیند که در آن منظره کیست
زد جوان دست و فکند از بامش
داد چون سایه به خاک آرامش
کان که با ما رهِ سودا سپرد
نیست لایق که دگر جا نگرد
هست آیینِ دوبینی ز هوس
قبلۀ عشق، یکی باشد و بس
جامی
مولانا عبد الرحمان جامی که
او را خاتم الشّعرا خوانده اند
در شمار میزبانان با کرامت ماست
و ما در گوشه کنار این باغ ها و ایوان ها
و کاخ ها و کوشک های خیال انگیز شعر
با او دیدار خواهیم کرد.
شاعری که هفت اورنگ پادشاهی
در هشت بهشت سخن آفرید
و در حالی که از هفت گنبد بهرام گور
و هفت عروسِ هفت اقلیمش هیچ نشانی
بر شن زار زمان بر جای نمانده است،
جامی همچنان بر هر هفت اورنگ خویش
در آن ِ واحد تکیه زده و شاداب و شوخ طبع
و شورآفرین با ما سخن می گوید.
جامی را بعضی منتقدان نظامیِ دیگر گفته اند
اما خود او با کمال فروتنی مثنوی های نظامی را
زر ناب و آن ِ امیر خسرو را نقرۀ سیماب گون
و آنِ خویش را مس بی بها خوانده است
و توان گفت گنجینه سازی های او
به تقلید نظامی بهانه ای بوده است
برای عشقبازی با اشعار نظامی
و تتّبع در سبک سخن او
و سیر در باغ های معانی او
با این همه جامی
در شور همین عشقبازی های خود با نظامی
لعبت های یوسف جمالی از شعر آفریده است که:
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بوَد که ملامت کنی زلیخا را
سعدی
برگرفته از کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" شرابهای آسمانی و باده های شیطانی"

المنته لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
خمها همه در جوش و خروشند ز مستی
وآن می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است
حافظ
در میخانه های زنجیره ای جهان غیر از شراب انگوری
باده های بسیار است، از قدسی و شیطانی
که در گیرایی و تاثیر هزار بار از باده تاک
قوی تر و سنگین تر است:
یکی باده نور که خورشید در ساغر زمین می ریزد
و شمس تبریزی در جام هستی مولانا ریخت
و خیام در جام رباعیات جاودانه خویش
و یکی شراب جاه و غرور و حرص وحسد
که شیطان، گاه کاسه های سر زورمداران و زرپرستان را
از آن لبریز می کند،
و گاه در کام زاهد خودبین و صوفی خرقه بازِ عرفان فروش
و محتسب ریاکار می ریزد
که از مستی قهار آن اشک چشم یتیم و فقیر را شهد و شکر می بیند
و عذاب آتش را شربت عذب و گوارا می پندارد.
و دیگر شراب حکمت که حافظان جهان نقش جهالت را بدان می شویند،
و شراب زیبایی که از فرّ و شکوه آن دست ها را به جای ترنج می برند،
و شراب دانایی که ارشمیدس را برهنه از حمّام به کوچه و بازار می فرستد،
و شراب یقین ریاضی که راسل در نوجوانی از خمخانۀ اقلیدس نوش کرد
و هفته ها سر از پا نمی شناخت
و به تعبیر خود او در خیابان های لندن
چون مست افتان و خیزان می رفت
و به زبان ِ حال می گفت:
من همی خواهم که همچون یاسمین
کج شوم گاهی چنان گاهی چنین
مثنوی
و شراب سخن، که سعدی گفت:
من از شراب این سخن مست و فُضلۀ قدح در دست
که رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد
و دورِ آخر در وی اثر...
سعدی
و امیر خسرو دهلوی ساغر خود را
از همین شراب شیخ شیراز پُر کرد و گفت:
خسروِ سرمست اندر ساغرِ معنی بریخت
باده از خمخانۀ شیخی که در شیراز بود
و بالاتر از همه شراب دیدار
که آن را در پیالۀ چشم می ریزند:
شرابی خور که جامش روی یار است
پیاله چشم مست باده خوار است
شرابی خور ز جامِ وجهِ باقی
"سَقاهُم ربُّهم "اوراست ساقی
شبستری
قدح چون دور من افتد به هُشیارانِ مجلس ده
مرا بگذار تا حیران بمانم چشم بر ساقی
سعدی
هرچه کوته نظرانند بر ایشان پیمای
که حریفان ز مُل و من زِ تأمّل مستم
سعدی
برگرفته از کتاب "گنجینه آشنا "
به قلم حسین الهی قمشه ای
مينياتور اثر سلطان محمد



********************

"راه تو"

آن کس که بهشت را می جوید تا روحِ خویش را رهایی بخشد
شاید که چند گاهی در راه استوار مانَد، اما به مقصد نخواهد رسید،
اما آن کس که "عاشق" است، شاید که از راه دور افتد،
اما همان نیّتِ پاکِ عشق، او را به حلقه ی قدیسان
و پاکان خواهد رساند.
هنری ون دایک
"The Way"
Who seeks for heaven alone to save his soul,
May keep the path, but will not reach the goal;
While he who walks in love may wander far,
Yet God will bring him where the blessed are.
Henry van Dyke
برگرفته از کتاب "آن خردمند دیگر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

"دلقکی شگفت"

دلقکی دیدم در میانۀ جنگل،
دلقکی شگفت
با جامۀ رنگارنگِ دلقکان سبکسر؛
دنیایی از فلاکت و مسکنت.
آری، به همان روشنی که من به غذا زنده ام.
دلقکی دیدم که در آفتاب خفته بود.
و الهۀ بخت را با کلماتی خوب، بد می گفت
آری با کلماتی آراسته و پیراسته،
و با این وجود دلقک نادانی بیش نبود.
گفتم: "صبح به خیر ای دلقک بی خرد."
گفت: "اگر خرد در سر داری مرا بی خرد مخوان
و تا آن زمان که خداوند بخت و طالع مرا روشن گرداند
بر من قضاوت مکن."
آنگاه از کیسۀ خود ساعتی آفتابی بیرون آورد و در آفتاب نهاد
و با چشمهای بی نور خود در آن نگریست
و در کمال خردمندی گفت:
اکنون ساعت ده است."
بنگر که جهان چگونه پیوسته در جنبش و دگرگونی است؛
همین یک ساعت پیش ساعت نُه بود
و پس از گذشت یک ساعتِ دیگر،
ساعت یازده خواهد شد،
و بدین سان ما ساعت به ساعت می روییم و می روییم
و ساعت به ساعت می پوسیم و می پوسیم
و در این کون و فساد داستانی عبرت انگیز نهفته است."
وقتی شنیدم دلقک را که چه لطیفه حکمتی از ساعت بدر آورد
سینه ام همچون خروس از آواز پر شد. خروشی برآوردم
که این دلقکان نادان را چه اندیشه های ژرف در سر است
و مرا از ساعت آفتابی او خنده ای بی اختیار و بی وقفه
اما عمیق و پر مغز درگرفت
و با خود گفتم:
آه، چه دلقک شریفی، چه دلقک شایسته ای
براستی که این دلق رنگارنگ دلقکان بهترین جامه هاست.
ویلیام شکسپیر
A Wise Fool
A fool, a fool! I met a fool i' the forest,
A motley fool; a miserable world!
As I do live by food, I met a fool
Who laid him down and bask'd him in the sun,
And rail'd on Lady Fortune in good terms,
In good set terms and yet a motley fool.
'Good morrow, fool,' quoth I. 'No, sir,' quoth he,
'Call me not fool till heaven hath sent me fortune:'
And then he drew a dial from his poke,
And, looking on it with lack-lustre eye,
Says very wisely, 'It is ten o'clock:
Thus we may see,' quoth he, 'how the world wags:
'Tis but an hour ago since it was nine,
And after one hour more 'twill be eleven;
And so, from hour to hour, we ripe and ripe,
And then, from hour to hour, we rot and rot;
And thereby hangs a tale.' When I did hear
The motley fool thus moral on the time,
My lungs began to crow like chanticleer,
That fools should be so deep-contemplative,
And I did laugh sans intermission
An hour by his dial. O noble fool!
A worthy fool! Motley's the only wear.
Shakespeare, As You Like It
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
ترجمه حسین الهی قمشه ای



********************

"چنگ روح"

بدن شما چنگ روح شماست
و این با شماست که از آن چنگ
آهنگ های خوش برآورید
یا صداهای آشفته و ناهنجار به گوش ها رسانید.
جبران خلیل جبران
"Harp of your soul"
And your body is the harp of your soul
And it is yours to bring forth sweet music
from it or confused sounds
Khalil Gibran
برگرفته از کتاب پیامبر – اثر جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
پرتره اثر جبران خلیل جبران



********************

"ای حافظ"

ای شاعر آسمانی
ای که روزگاری در کنار آب رکن آباد_
نهری که در زیر آسمان پارس زمزمه کنان می گذشت_ می زیستی
و با دلی آرام و نگاهی ژرف
سوکنامۀ حیات آدمی را می نگریستی
و دریافتی که این نمایش حیات از آغاز چنین بوده
و پس از من و تو نیز در همان پرده تکرار خواهد شد
و این کاروان زندگی، همچون آه عاشق درگذر است
و با شتاب به قافلۀ بی نشان مرگ می پیوندد
و با مشاهدۀ این پردۀ سوکمند
کیمیای شگرف خویش را در کار آوردی
و غوغای زاغ و زغن و هیاهوی بی حاصل روزمره را
به سرودی خوش و نوایی دلکش بدل کردی
که همچون طلای مذاب در جهان جریان یافت.
تو از فقر خویش چنان ثروتی آفریدی
که مرگ را به جاودانگی و زمان را به ابدیت مبدل ساختی.
اکنون این مدح و ثنای ناچیز مرا،
که جز هیچ از یک کل بی پایان نیست، بپذیر
برخیز و با طراوت جوانی
آن پند پیرانه و حکمت کهن را حیاتی نوین بخش.
آرتور جان آربری
این خطاب آربری را به حافظ در غزل بسیار زیبایی که
ویلیام وردز وورث درباره میلتون سروده می شنویم که:
ای میلتون برخیز و این خطه انگلستان را _که می رود
به مردابی از آبهای ناگوار تبدیل شود_
با چشمه های آب پاک و زلال عشق و معرفت
حیاتی تازه بخش.

O' Hafiz
Thou who didst dwell where Ruknabad once ran
Melodious beneath the Persian sky,
And watch with mind serene and steady eye
The tragic play that is the life of man;
And, seeing it was so since earth began
And shall continue after thou and I,
Being spent as swiftly as lover's sigh,
Depart upon death's trackless caravan;
Out of dross sound by sovereign alchemy
Didst fashion melodies of liquid gold,
Creating riches of thy penury,
Transmuting death to immortality:
Accept these words that leave the whole untold,
And in fresh youth renew thy wisdom old.
A.J.Arberry
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
تصویر: نسخۀ قدیمی از دیوان حافظ



********************

"موسیقی آسمانی"

چقدر شیرین و خوش
مهتاب بر دامن ساحل خفته است
چه خوشتر که ما نیز همینجا بنشینیم
و رخصت دهیم که آوای موسیقی
نرم نرمک در گوشهایمان بنشیند
و در این حال
آرامش فضای آسمان
و جادوی این شب خیال انگیز
چاشنی دلپذیر آن موسیقی خواهد بود
بنشین جسیکا
و تماشا کن چگونه صحن آسمان
با پرده های چشمگیری از طلای درخشان فرش شده است
و کمترین ستاره ای در آسمان نیست
جز آنکه می بینی در خرامیدن خویش
همچون فرشتگان آواز می خواند
و با گروه کروبیان ِنو نهال و پريان کودک سال همسرایی می کند
چنین آوازها و هارمونی ها
در ارواح جاودانه ما آدمیان نیز هست
اما تا هنگامی که این جامه فانی خاکی
ما راتنگ در بر گرفته است
نمی توانیم آن نغمه ها و آواها را بشنویم
شکسپیر، نمایشنامه تاجر ونیزی

پس حکیمان گفته اند این لحن ها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
ما همه اولاد آدم بوده ایم
در بهشت آن نغمه ها بشنوده ایم
لیک چون آمیخت با خاک کرب
کی دهد این زیر و این بم آن طرب
مولانا

How sweet the moonlight sleeps
How sweet the moonlight sleeps upon this bank!
Here will we sit and let the sounds of music
Creep in our ears. Soft stillness and the night
Become the touches of sweet harmony.
Sit, Jessica. Look how the floor of heaven
Is thick inlaid with patens of bright gold.
There’s not the smallest orb which thou behold’st
But in his motion like an angel sings
Still choiring to the young-eyed cherubins
Such harmony is in immortal souls
But whilst this muddy vesture of decay
Doth grossly close it in, we cannot hear it.
William Shakespeare
The Merchant of Venice
متن از ویلیام شکسپیر
ترجمه و توضيح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"ماشینها و میمونها"

بیایید به خاطر خدا آدم باشیم و میمون نباشیم
میمونهایی ایستاده در خدمت ماشینها
یا نشسته، با دمهای حلقه کرده در کنار
که ماشینها ما را سرگرم کنند
یا رادیوها، فیلمها و گرامافونها
دی. اچ. لورنس
Machines and Monkeys
For God’s sake, let us be men
Not monkeys minding machines
Or sitting with our tails curled
While the machines amuses us,
The radio or film or gramophone.
D.H. Lawrence
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"عشق و عاشق و معشوق"

خداوند نخست عشق را به ما هدیه می کند
آنگاه معشوقی را به ما وام می دهد
تا عشق را با او بیازماییم و پرورش دهیم
و چون میوۀ عشق رسیده و شیرین شد
آن معشوق که مایۀ رشد عشق بود به راه خود می رود
و عشق را تنها می گذارد.
آلفِرد تنیسن
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
حافظ
Love, the Lover and the Beloved
God gives us love, Something to love
He lends us; but, when love is grown
To ripeness, that on which it throve
Falls off, and love is left alone.
Alfred Tennyson
شعر از آلفِرد تنیسن
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"پادشاه حسن"

ای سلطان جهان و ای پادشاه حسن
ای که نام های نیکویت ارکان آفرینش را پر کرده است
ای معروف ترین معروف ها
ای کسی که تمام ذرّات جهان تو را می شناسند
و صبح و شام تسبیح تو می گویند
کس را به من اعتنایی نیست
و شأن و مرتبه ای در جهان هستی ندارم
اما اگر خود را به تو اضافه کنم
و بندۀ تو خوانم و تو نیز این بندگی را بپذیری
و مرا بندۀ خود خوانی و نام خود را بر من نهی،
ناگاه از منتهای گمنامی به کمال شهرت می رسم
و از فرش تا عرش و از ماهی تا ماه،
مرا عزیز و گرامی خواهند داشت
و فلک و ملک مرا سلام خواهند گفت:
با فلک از راه شگرفی درآی
تات شگرفانه درافتد به پای
نظامي

زیرا از آن پس هر کجا روم همه گویند این بندۀ اوست،
این عاشق اوست، این مست و مخمور اوست:
عَلَمی به دست مستی دو هزار مست با وی
به میان شهر گردان که خمار شهریارم
مولانا
برگرفته از کتاب "کیمیا_9"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"هنگامۀ نبرد"

هنگامی که آدمی با نَفس خویش به جنگ بر می خیزد
همان دم ارزشی نو می یابد و کسی می شود
و در این حال
یزدان از فراز
و اهریمن از فرود
به تماشای او می نشیند
و هر یک او را به خود می خوانند
و او در این میانه تنها و آزاد می ماند
تا به کدام سو روی آورد.
در این هنگام روح بیدار می شود
و آغاز به روییدن می کند
و نبرد را در سراسر زندگی ادامه می دهد
و تا حیات دیگر دمی از شکفتن و رویش باز نمی ایستد.
رابرت براونینگ
سخن براونینگ این است که
آدم شدن ما در گرو مبارزه با دیو است
و سیر کمالی و شکوفایی کامل ما
در گروِ همین مبارزه است.
دیو می خواهد آدمی را در اسارت خود نگه دارد
و به همین دلیل هرکه عزم گریز کند
فریاد بر می آورد و او را می ترساند:
چون تو عزم دین کنی و اجتهاد
دیو بانگت برزند اندر نهاد
که مرو آنجا ببندش، ای غوی
که اسیر فقر و درویشی شوی
مثنوی
وقتی آدمی در برابر دیو قد علم می کند
نه تنها دیوها، که فرشتگان نیز او را حساب می آورند
و همه استعداد های خفتۀ آدمی در این مبارزه بیدار می شود
و آغاز به رشد و شکفتن می كند.
When the fight begins within himself
A man's worth something. God stoops o'er his head
Satan looks up between his feet – both tug –
He's left, himself, i' the middle: the soul wakes
And grows. Prolong the battle through his life'
Never leave growing till the life to come.
Robert Browning
شعر از "رابرت براونینگ"
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
مينياتور اثر سلطان محمد
www.drelahighomshei.com



********************

"نظام احسن"

طبیعت سراسر هنر است، اما سِرّ ِآن بر تو مکشوف نیست
اتفاق و تصادف همه طرح و هدایت است، که از دیده ها پنهان است
و ناموزونیها جمله هماهنگیهاست، که هنوز شناخته نشده است
و شرّ و بدیهای جزئی در نظام کل همه خیر محض است
و به رغم غروری که آدمی را گرفته است
و به رغم این عقل خطاکارِ پُرچون و چرا
یک حقیقت، چون آفتاب، روشن است
و آن این است که هرچه هست همه در جای خود نیکوست
الکساندر پوپ
جهان چون چشم و خطّ و خال و ابروست
که هر چیزی به جای خویش نیکوست
گلشن راز شبستری
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مسأله بی چون و چرا می بینم
حافظ
حرفی به غلط رها نکردی
یک نکته در او خطا نکردی
نظامی
هر چیز که هست آنچنان می باید
ابروی تو گر راست بُدی کج بودی
ناشناس
All is Well with the World
All Nature is but art, unknown to thee
All chance, direction, which thou canst not see
All discord, harmony not understood
All partial evil, universal good
And spite of pride, in erring reasons's spite
One truth is clear; whatever is, is right
Alexander Pope
بر گرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"جنگ و جهاد تنها با متجاوزان است"

وَ قاتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ
(بقره:190)
در راه خداوند جهاد کنید با کسانی که با شما به جنگ و دشمنی برخاستند
امّا شما به ایشان تعّدی مکنید که خداوند متجاوزان را دوست نمی دارد.
جنگ مسلمانان در راه خدا تنها با کسانی است که
با آنها به جنگ برخاسته اند
و بدیهی است که هر قومی را حق دفاع است
امّا بی درنگ در آیه آمده است که
شما مسلمانان به حقوق ایشان و آزادی ایشان تجاوز نکنید
و در مخاصمت نیز بیش از حدود دفاع
به دشمنی و تجاوز نپردازید
که خداوند تجاوزکاران را دوست نمی دارد
و نیز در آیۀ بعد آمده است که
اگر ایشان یعنی کافران دست از جنگ برداشتند
و به کار مخاصمت پایان دادند شما نیز پایان دهید
امّا تا هنگامی که فتنه و تجاوز از جانب ایشان هست
بدان مقدار با ایشان مقابله کنید که فتنه از میان برخیزد
و عدالت و صلح برقرار شود
و باز در پایان آیه می فرماید
اگر آنها بس کردند شما نیز بس کنید
زیرا دشمنی و جنگ و جدال جز با متجاوزان نخواهد بود.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"بابا طاهر"

دلی دارم خریدار محبت
کزو گرم است بازار محبت
لباسی بافتم بر قامت دل
زپود محنت و تار محبت
بابا طاهر
در پهنۀ بی کران ادب پارسی که
هر دیاری را شهریاری دیگر است،
مُلکِ ترانه را به طاهر عریان بخشیده اند
و اکنون هزار سال است که
طاهر بر او رنگ ترانه های روستایی که
همان دشت و صحرا و کوه و دریاست
تکیه زده و هیچکس را با او لاف همسری
و سودای برابری نبوده است.
ترانه های طاهر را می توان پیشرو
غزل عاشقانۀ عرفانی
و طلیعۀ سبک عراقی دانست.
بر گرفته از کتاب "مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: آرامگاه بابا طاهر در همدان



********************

"آدمی مالک چیست؟"

هیچ چیز را براستی نتوان از آن خود دانست
مگر مرگ را
و آن قطعه زمین کوچک بی حاصل را
که پوست و استخوان ما در نقاب آن نهان خواهد شد.
ویلیام شکسپیر – ریچارد دوم 3، 2، 152
Nothing can we call our own
And nothing can we call our own but death
And that small model of the barren earth
Which serves as paste and cover to our bones
Shakespeare, Richard II, III, II, 152
در قلمرو زرین" " برگرفته از کتاب
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"اصحاب کهف"

حکیمان و عارفان داستان (اصحاب کهف) را یک تمثیل
و یک رمز و نماد از حقایقی دیگر دانسته اند
و آن واقعه را چنان تفسیر کرده اند که
در همۀ زمانها و مکانها می تواند
مصداق حال کسانی باشد.
از جمله گفته اند در دوران ظلم و ستم
اگر هیچ راهی برای مبارزه
علیه ستمکاران گشوده نیست،
دستور این است که آدمیان
در گروه های کوچک از ستمکاران پیوند ببرند
و در غار خلوت خویش گرد آیند
و منتظر تغییر اوضاع باشند،
زیرا خردمند خود را بی جهت
در دسترس ظلم ظالمان قرار نمی دهد
بلکه جان را در جایی فدا می کند
که در رسیدن به مقصود مقدسی سودمند باشد.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"یحبّهم و یحبّونه: هارمونی کلی عالم"

این دو کلمۀ "یحبّهم" و "یحبّونه" جان و جوهر ادب فارسی است
و چه بسیار لطایف عرفانی که با الهام از این دو کلمه
دل کاغذ را شیرین کرده است:
دفترِ عشقش چو بر خوانَد خرَد
پر شکر گردد دل کاغذ؟ بلی
دیوان شمس
سبب آن است که این دو کلمه همۀ پیوندهای انسان را
با پروردگارش و با جملۀ آدمیان و با طبیعت در بر می گیرد
و اهتزاز معنای این دو کلمه همۀ عالم را پر کرده است
و هر کجا این دو کلمه حضور ندارد آنجا حالی و حرارتی
و لذتی و وجد و شادی نیست.
زندگی خانوادگی را این دو کلمه گرم می کند
که دوستت دارم و دوستم داری.
جامعه را این دو کلمه می تواند به تعادل و سعادت برساند،
جامعه ای که در آن دولت ملّت را و ملّت دولت را دوست بدارند،
و همچنین در همۀ کارها و صنعت ها و تولیدها و مدیریت ها
هرگاه محور اصلی محبت متقابل باشد همۀ مشکلات حل می شود.
این دو کلمه هارمونی کلی عالم است،
که موسیقی حیات بدان وابسته است.
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"به یاد او"

آری، تو رفته ای
و دیگر لبخندِ خورشیدگونت
بر من نمی تابد و مرا شاد نمی کند
اما می توانم درهای آن کلیسای کهنسال را بگشایم
و گام بر خاکی نهم که تو را در آغوش گرفته است
می توانم بر آن سنگ سرد و نمناک بایستم
و بیندیشم که در زیر این تودۀ سنگین و فسرده
سبک ترین و مهربان ترین دلی خفته است که تاکنون شناخته ام
با این همه، هرچند که دیگر تو را نمی بینم
اما همین که به موهبت دیدارت رسیده ام
مایۀ آرامش و تسلی خاطر است
و هرچند دوران عمر فانی ات گذشته است
و دیگر در فضای هستی ما نیستی
اما چه شیرین است این اندیشه
که روزگاری چون تویی در جهان زیسته است
و روحی چنان نزدیک به آسمان
در پیکری به جمال فرشتگان
با دلی آنچنان لطیف و مهربان
روزگاری این کرۀ حقیرِ خاکیِ ما را شادی بخشیده است
آن برونته
خواهران برونته
امیلی"، "شارلوت" و "آن""
هرسه هم شاعر و هم نویسنده بودند
و هرسه عمری کوتاه داشتند
مرثیه لطیف و پراحساس فوق را
آن" در سوک و ستایش خواهر نازنین خود"
امیلی" سروده است"
اینگونه شعرها
خاطر زندگان را پیش هم عزیز می کند
A Reminiscence
Yes, thou art gone! and never more
Thy sunny smile shall gladden me
But I may pass the old church door
And pace the floor that covers thee
May stand upon the cold, damp stone
And think that, frozen, lies below
The lightest heart that I have known
The kindest I shall ever know
Yet, though I cannot see thee more
Tis still a comfort to have seen
And though thy transient life is o'er
Tis sweet to think that thou hast been
To think a soul so near divine
Within a form so angel fair
United to a heart like thine
Has gladdened once our humble sphere
Anne Bronte, April 1844
شعر از "آن برونته"
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"باورهای من"

من ایمان دارم که آسایش و رفاه بر روی زمین
وابسته به آسایش تمامی انسانهاست
من بر آنم که موهبت زندگی را به ما ارزانی داشته اند
تا در آب و هوای عشق نشو و نما کنیم
من ایمان دارم که خداوند در وجود ما حضور دارد
چنان که آفتاب در رنگ و عطر گلها
او نوری است در تاریکی من
و صدایی است در سکوت من
من چنین باور دارم که خورشیدِ حقیقت
هنوز جز به نیم شعاعی شکسته
بر ما آدمیان نتافته است.
هلن کلر
I believe that the welfare of each
is bound up in the welfare of all
I believe that life is given us
so we may grow in love,
and I believe that God is in me
as the sun is in the color and fragrance of a flower
the light in my darkness, the voice in my silence
I believe that only in broken gleams
has the Sun of Truth yet shone upon men
Hellen Keller, from Midstream

برگرفته از کتاب در قلمرو زرین
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"گوش دار تا نيفتي"

ابو حنیفه روزی می گذشت
کودکی را دید که در گل بمانده
گفت: گوش دار تا نیفتی
گفت: افتادن من سهل است، اگر بیفتم تنها باشم
امّا تو گوش دار، که اگر پای تو بلغزد؛
همۀ مسلمانان که از پس تو آیند بلغزند
تذکرة الاولیاء – شیخ عطار نیشابوری
برگرفته از مقدمه کتاب "گزیدۀ منطق الطیر"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"جنایت و مکافات"

شما ای قاضیانی که به اجرای عدالت می اندیشید،
حکم شما چیست برای آنکس که در عالم جسم صدیق و درستکار است
اما روح او در سودای دزدی و غارت بسر می برد؟
شما چه غرامتی بر دوش آن کس می نهید که در عالم جسم
کسی را می کُشد اما روح او را پیش از آن کشته اند؟
و چگونه محکوم می کنید آن کس را که در عمل فریبکار و ظالم است
اما از ستم روزگار روحش فرسوده و از غم آکنده است
و چگونه مجازات می کنید آن کس را که پشیمانی اش از زشتی اعمالش بیشتر است؟
آیا پشیمانی خود اجرای عدالت به وسیلۀ همان قانون نیست
که شما کمر به خدمت آن بسته اید؟
با این همه شما نه می توانید بار پشیمانی را بر دوش بیگناه نهید
و نه می توانید آن بار را از دوش گناهکار برگیرید.
Crime and Punishment
And you judges who would be just,
What judgment pronounce you upon him who
though honest in the flesh yet is a thief in spirit?
What penalty lay you upon him who slays in the
flesh yet is himself slain in the spirit?
And how prosecute you him who in action is
a deceiver and an oppressor,
Yet who also is aggrieved and outraged?
And how shall you punish those whose remorse
is already greater than their misdeeds?
Is not remorse the justice which is administered by
that very law which you would fain serve?
Yet you cannot lay remorse upon the innocent nor lift
it from the heart of the guilty.
The Prophet, Khalil Gibran

برگرفته از کتاب "پیامبر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

"جان و جانان"

عشق سرچشمه آفرینش است
عشق جوهر ذات الهی است
عشق جهان های بینهایت است
چون کودکی در آغوش عشق باش
او جهان های بی پایان را برای همین آفریده است
که همه موجودات در آن عاشق باشند و معشوق باشند
او نفس ِ خود را در خاک دمید
خاک برخاست و ایستاد
و دستش را روی قلبش نهاد
و احساس کرد که از شعله های آسمانی گرم شده است
آن شعله را خاموش مکن
آن شعله جان و جانان توست
هنری لانگ فلو
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
جرعه ای چون ریخت ساقی الست
بر سر این شوره خاک زیر دست
جوش کرد آن خاک و ما زان جوششیم
جرعه ای دیگر، که بس بی کوششیم
مولانا
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
حافظ
Love is the Root of Creation
Love is the root of creation; God's essence; worlds without number
Lie in his bosom like children; he made them for this purpose only
Only to love and to be loved again, he breathed forth his spirit
Into the slumbering dust, and upright standing, it laid its
Hand on its heart, and felt it was warm with a flame out of heaven
Quench, oh quench not that flame! It is the breath of your being
Henry Wadsworth Longfellow
شعر از هنری لانگ فلو
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"بیمار می میرد"

بیمار می میرد وقتی طبیب به خواب می رود
کودک یتیم زار و نزار می شود وقتی ستمکار خود را فربه می کند
عدالت در جشن غفلت است وقتی بیوه زن می گرید
نصیحت طنز و مطایبه است وقتی فساد هر سو ریشه می دواند
تو هیچ زمانی را برای صرف در کار خیر و کردار نیک مقرر نکرده ای
بلکه همۀ ساعتهای زشت و ناموزون زندگیت همچون غلام دست به سینه
در خدمت خشم و خیانت و تجاوز به عنف و ظلم و بیداد و جنایت می گذرد.
ربایش لوکرِس اثر ویلیام شکسپیر
این اثر منظومه ای سوکمند است
درباره شخصیت افسانه ای "لوکرس"
زنی که حادثه ربایش ستمگرانه او
توسط یک شاهزاده متجاوز
و آنگاه خودکشی او
انگیزه مهمترین تحول اجتماعی
به سوی مردم سالاری
در روم باستان گردید.
تو کی بشنوی نالۀ دادخواه
به کیوان درت کِلّهِ بارگاه
چنان خسب کاید فغانت به گوش
اگر بینوایی برآرد خروش
که نالد ز ظالم که در دور توست
که هر جور کو می کند جور توست
سعدی
The Patient Dies
The patient dies while the physician sleeps
The orphan pines while the oppressor feeds
Justice is feasting while the widow weeps
Advice is sporting while infection breeds
Thou grant'st no time for charitable deeds
Wrath, envy, treason, rape, and murder's rages
Thy heinous hours wait on them as their pages
Shakespeare, Rape of Lucrece, 904
شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"ملاقات با مرگ"

ای رسول ما، مردمان را بگوی همانا مرگی که از آن فرار می کنید
بی گمان با شما دیدار خواهد کرد و آنگاه شما را به سوی آن کس
که دانا بر آشکار و پنهان عالم است خواهند فرستاد
و او شما را از آنچه کرده اید آگاه خواهد ساخت
سورۀ جمعه:8
بشارت آیه در این است که مرگ نفی کنندۀ هستی ما نیست
و این مایی ما با مرگ اجتماع ضدین نخواهد بود بلکه ما هستیم
و مرگ نیز هست و ما با او ملاقات می کنیم.
بنابراین بیم و هراس مرگ که عموماً از آن تصور نیستی می شود
از میان می رود و مرگ به دیداری بدل می شود
که ما با حقیقتی از حقایق هستی خواهیم داشت
و اما تهدید آن نیز روشن است که ستمکاران و خودپرستان بدانند
که آن مرگی که از وی می گریزند در حقیقت زشتی اعمال خود آنهاست
که پیش از مرگ به سبب غفلت به زشتی آن نمی اندیشیدند
و با دیدار مرگ آگاهی ژرفی برایشان حاصل می شود
زیرا به نزد آگاهی مطلق پیش می روند.

پردۀ نقاشی مولانا را نظر کنیم که:
مرگ هرکس ای پسر هم رنگِ اوست
آینۀ صافی یقین هم رنگِ روست
پیشٍ ترک آیینه را خوش رنگی است
پیش زنگی آینه هم زنگی است
ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسانی ای جان، هوش دار
زشت روی توست، نی رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ برگ

برگرفته از کتاب در صحبت قرآن
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی "درِ مرگ" اثر ویلیام بلیک



********************

"شراب نیشابور"

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بندۀ آن دمم که ساقی گوید
یک جرعه دگر بگیر و من نتوانم

یکی از رندان سرافراز عالم که
سر به طاعت خاکیان فرود نیاورد
و با دین فروشان دنیاپرست
و کوته آستینان دراز دست
و بی خبران خبر فروش
و دکانداران پشمینه پوش سر سودا نداشت،
حکیم عمر خیام است که چندی چون خورشید،
کمند صبح معرفت را بر بام اندیشه انداخت
و شراب نور در جام گیتی نمای روز افکند
و چون مرغ سحر با گلهای زردروی
و رخ های زعفران رنگ آواز برآورد که
شراب سرخ باید خورد.

هان به سحرگاهان برخیزید
قدحی پر شراب کنید و بنوشید
و رنگ خود به رنگ عناب کنید
اشربوا اشربوا
می خور که ز دل قلت و کثرت ببرد
و اندیشۀ هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن زکیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد

این کدامین شراب است که
سوداگران ترازوخوی را از سنگ تفرقه
و حساب کم و بیش می رهاند
و جنگ هفتاد و دو ملت را به آشتی می کشاند
و چون نوشدارو و هزار بیماری روح فرسا را
به جرعه ای شفا می بخشد

بر گرفته از کتاب "مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مجسمه خیام



********************

"زمان و ابدیت"

اکنون این شجاعت را یافته ام
که خطاب بدین ساعتهای گذران بگویم:
ای فرزندان زمان بگذرید و سفر کنید
و راه بی پایان خود را ادامه دهید،
زیرا من هیچگاه پای به کهنسالی نخواهم نهاد.
شما ای روزها و ای ماهها و سالها،
باشتاب به سوی آن گرداب سیاه سیر کنید،
و همه گلهای پژمرده خود را نیز همراه ببرید،
من در دل گلی دارم
که دست هیچ گلچینی بدان نخواهد رسید.
ای زمان، بالهای تو شاید بتواند با انگشتان نرم خود
جام عشق را به ضربه ای تکان دهد
اما هرگز آن جام لبریز و سرشار از عشق را
واژگون نخواهد کرد.
و رطوبت آن شراب بر لبهای من
جاودانه خواهد ماند.
آتش قلب من بیش از آن است که
ساعتهای سرد و بی اعتنای تو
بتوانند آن را فرو نشانند
و روح من بیش از آن عشق آکنده است که
تو بتوانی آن را به فراموشی بسپاری.
ویکتور هوگو
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
مولانا
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
حافظ

اصل شعر در پنج بند است
که فقط دو بند آخر آن ترجمه شده است
و آن سه بند دیگر توجیه آن است که
چرا شاعر این شجاعت را یافته است
و آن توجیه جز حضور معشوق
و شراب لبهای او
و هستی بی پایان او
و عشق بیکران او
چیز دگر نیست.

Je puis maintenant dire aux rapides années
- Passez! passez toujours! je n'ai plus à vieillir
Allez-vous-en avec vos fleurs toutes fanées
J'ai dans l'âme une fleur que nul ne peut cueillir

Votre aile en le heurtant ne fera rien répandre
Du vase où je m'abreuve et que j'ai bien rempli
Mon âme a plus de feu que vous n'avez de cendre
Mon coeur a plus d'amour que vous n'avez d'oubli

شعر از ویکتور هوگو
ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای
تصویر: وحدت ابدي عاشق و معشوق(نقشي از كريشنا و رادا)
www.drelahighomshei.com



********************

"هفت شهر عشق در ادبیات جهان"

داستان هفت شهر عشق در ادبیات جهان هرجا به گونه ای دیگر حکایت شده
و این خود نشان روشنی است که شوق سفر به سوی سیمرغ در نهاد آدمیان نهفته است
و هرچه از ادبیات خاور و باختر که دلها را صید کرده و جانها را شیرین افتاده همان است
که گوشه ای از سیر ابدی انسان را به سوی آفریدگار جهان که زیبایی و نیکویی و دانایی بی انتهاست بازگو می کند.
داستان اودیسه، اثر هومر، به گونه ای اساطیری از تلاش انسان برای بازگشت به موطن اصلی و سختیهای راه
و جنگ با دیو ها و شکستن طلسمها و افسونها و هلاک شدن بسیاری از رهروان و رسیدن اندکی حکایت دارد.
کمدی الهی دانته نیز همه داستان سیر و سلوک انسان از ژرفای جهنم غفلت به فراخنای بهشت دیدار است
و نمایشنامه های شکسپیر نیز همان سه کتاب دوزخ و برزخ و بهشت دانته را به زبانی دیگر بر صحنه آورده است
و از همه شیرین تر داستان سیر و سلوک ترسا یا سیر زائر اثر جان بانیان انگلیسی است ک
ه زیباترین حکایت تمثیلی از منازل سیر آدمی در ادبیات مسیحی است
بر گرفته از پیشگفتار کتاب "گزیده منطق الطیر"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"کیمیای عشق"

اگر جادوگران و اکسیرسازان عصر تاریکی
در ساختن کیمیا توفیق می یافتند
و جملۀ فلزات کم بها را به زرِ ناب بدل می کردند
جز آنکه آبروی زر بر خاک می ریخت
و خلق همچنان در هوای متاع دیگر
باهم به دشمنی برمی خاستند
و آتش حرص و حسادت می افروختند،
و هیچ گرهی گشاده نمی شد;
اما اگر قلب پاکیزه نهاد و مهرسرشت آدمی
که نقوش" مائی و توئی" آن را از بها انداخته است،
به کیمیای پیر مغان
در آتش عشق می گداخت
و چون زر به ذات خویش
نشان بها و عزت می یافت،
همه آدمیان از اعجاز این کیمیا گنج قارون می یافتند
و بهشتی که آنجا:
هر چه بینی دلت همان خواهد
هر چه خواهد دلت همان بینی
هاتف
بر روی زمین پدید می آمد
و وعده فردای زاهد نقد می شد
و در این بهشت جمله مردمان
بر تختهای گوهر نشانِ عشق
و بر بالشهای زربفت ِ مهربانی
تکیه می زدند
و روی در روی بهم می نگریستند
و سخن ایشان با یکدیگر نبود
مگر درود و سلام، مگر سلام و درود.
چنین است نغمه مطربان عشق که به رقص و آواز گویند:
دست از "مس" وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
حافظ
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
"اکسیر عشق" بر"مسم" افتاد، زر شدم
سعدی
"مس" خود را به یک سو نه چو مردان
گذر از عشق و در "اکسیر" می رو
مولانا

بر گرفته از "کتاب مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"طبيب زيبايي"

اهل حکمت گفته اند زيبايي طبيبی است
که می تواند مزاج و خلق و خوی آدمی را
اگر بيمار شده باشد شفا بخشد،
يعنی از ناهماهنگی به هم آهنگی
و از پريشانی به نظم
و از زشتی به زيبايي آورد
و بر عمر آدمی بيفزايد
روی نکو معالجه عمر کوته است
اين نسخه از علاج مسيحا نوشته ايم
نظيری نيشابوری

برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسين الهی قمشه ای



********************

"اقیانوس بزرگ حقیقت"

نمی دانم در چشم جهانیان چگونه می نمایم
اما از چشم خویش
خود را کودکی می بینم که بر ساحل دریا بازی می کند
و گاهگاه با یافتن سنگی صاف
و یا صدفی زیباتر از معمول خود را سر گرم می کند
.در حالی که تمامی اقیانوس حقیقت برای او نا مکشوف است
نیوتن
I do not know what I may appear to the world,
but to myself
I seem to have been only like a boy playing on the sea-shore,
and diverting myself in now and then finding a smoother pebble
or a prettier shell than ordinary,
whilst the great ocean of truth lay all undiscovered before me.
Isaac Newton
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
پرتره نیوتن اثر نیللر 1689



********************

"نوازندگان و نیایش گران"

در فرهنگ غرب،

هنگام اجرای موسیقی و نمایش های آوازی(اپرا)

رهبر ارکستر پشت به تماشاگران می کند

و روی در قبله نوازندگان و آوازخوانان می آورد

تا اشارتی باشد که این رهبری به خاطر عشق به هنر و زیبایی است

و در حلقه نمازگزاران و نیایش گران گروهی

نیز چنین است که

پیشوای نیایش پشت به نیایش گران می ایستد

و روی در قبله و کعبه می آورد

بدین نشان که من نیز چون شما روی در خداوندگار جهان دارم

و از شما نمازگزاران هیچ نمی طلبم

و چشم به عطا و احسان شما ندوخته ام

اما اگر غیر از این باشد به گفته سعدی:

آنکه چون پسته دیدمش همه مغز

پوست بر پوست بود همچو پیاز

پیشوایان روی در مخلوق

پشت بر قبله می کنند نماز



به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"مرا ملامت مکنید"

ای بانوان شهر
مرا ملامت مکنید
اگر عشق قلبم را به اهتزاز آورده است
مرا ملامت مکنید
اگر آتش هزار مشعل سوزان را
در دل احساس کرده ام
مرا ملامت مکنید
اگر در میدان عشق
شکنج هزار رنج
و نشان هزار زخم روح فرسا را
بر چهره دارم
زینهار ای دوستان
که نام مرا به خواری و افسوس نجوا مکنید
زیرا اگر به خطا رفته ام
نامه پاداش و جزای من در دست من است
شما خارهای گزنده این گیاه گناه آلود را
به سوهان ملامت تیز مکنید
و دریابید این حقیقت را
که عشق به وعده شیرین خویش
از راه می رسد
و شما را درپنجه خویش میگیرد
چنانکه نتوانید آن را به فوران الهه آتش نسبت دهید
یا جمال آدونیس را بهانه شور و احساس خود کنید
او شما را بیش از من در ژرفای دریای خویش غرقه می کند
و کمتر از من عذر و توجیه بر شما باقی می گذارد
و در کمندی غریب تر و قهار تر در بند می کشد
و هیچ باکش نباشد
که رنج و حرمان شما از من نیز افزون شود.
"Sonnet XXIV" de Louise Labé
Ne reprenez, Dames, si j’ay aymé :
Si j’ay senti mile torches ardentes,
Mile travaus, mile douleurs mordentes :
Si en pleurant, j’ay mon tems consumé,
Las que mon nom n’en soit par vous blamé.
Si j’ay failli, les peines sont presentes,
N’aigrissez point leurs pointes violentes :
Mais estimez qu’Amour, ê point nommé,
Sans votre ardeur d’un Vulcan excuser,
Sans la beauté d’Adonis acuser,
Pourra, s’il veut, plus vous rendre amoureuses :
En ayant moins que moy d’occasion,
Et plus d’estrange et forte passion.
Et gardez vous d’estre plus malheureuses
Louise Labé(1520-1566)

24 شعر از لوییز لابه _ غزل شماره
ترجمه حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"آزادی"

آنگاه سخنوری برخاست و گفت ای حکيم دانا، ما را از گوهر آزادی سخنی بگوی،
پيامبر گفت
من ديده ام که شما بر دروازه شهر و در پيش آتشدان منزل سر بر زمين می نهيد و آزادی خود را پرستش می کنيد، مانند بردگانی که در پيش اربابی جبار تواضع می کنند و او را ثنا می گويند در حاليکه او خون ايشان را می ريزد
آری در باغ معبد و در سايه حصار شهر ديده ام که آزادترين شما آزادی خود را همچون يوغ بر گردن نهاده و همچون دستبندی دستهای خود را بدان بسته است و قلب من از غصه خون می ريزد که شما را بدين سان می بينم،
زيرا شما تنها وقتی آزاد خواهيد بود که حتی آرزوی جستن آزادی را جز لگام اسب ندانيد و ديگر از آزادی در مقام يک آرمان و توفيق سخن مگوييد
شما براستی هنگامی آزاد خواهيد بود روزهای شما از غم و شبهای شما از نياز و غمخواری خالی نباشد
بلکه بايد گفت آزادی در اين است که اين غمها و نيازها زندگی شما را احاطه کند و شما عريان و آزاد از هر قيد و بند بر آنها فايق آييد
جبران خليل جبران

On Freedom
And an orator said, "Speak to us of Freedom"
And he answered:
At the city gate and by your fireside I have seen you prostrate yourself and worship your own freedom,
Even as slaves humble themselves before a tyrant and praise him though he slays them.
Ay, in the grove of the temple and in the shadow of the citadel I have seen the freest among you wear their freedom as a yoke and a handcuff.
And my heart bled within me; for you can only be free when even the desire of seeking freedom becomes a harness to you, and when you cease to speak of freedom as a goal and a fulfillment.
You shall be free indeed when your days are not without a care nor your nights without a want and a grief,
But rather when these things girdle your life and yet you rise above them naked and unbound.
Khalil Gibran: THE PROPHET

برگرفته از کتاب پيامبر – اثر جبران خليل جبران
ترجمه حسين الهی قمشه ای



********************

"سی مرغ و سیمرغ"

بسیاری از پژوهشگران روزگار ما را چنین در دل آمده است
که عطار با طرح این داستان خواسته است که در پرده بگوید
آن سیمرغ نهان همان سی مرغ سالکند که،
در پایان سلوک از گوهر ذات خود آگاه شده اند
و به زبان دیگر گویند که عطار در پردۀ این داستان
رندانه خدایی را به انسان بازگردانده و مردمان را به گونه ای
از انسان سالاری بی نیاز از الهیت فرا خوانده است
و همین گمان را بعضی محققان به شمس تبریزی برده اند
که عرفان او مردم گراست و نزد او قداست ذات،
از آن ِانسان است که خانه و صاحبخانه اوست،
چنانکه در مقالات اشاره کرده است
اگر کعبه را از میان برگیرند بینی که
مردمان همه یکدیگر را سجود می کنند.
در این سخنان گوشه ای از حقیقت رخ می نماید،
اما تمامی داستان این نیست
درست است که عرفان راستین در سودای خلق است
و عارف کامل، به تعبیر شیخ شبستر، کسی است که
در عین خواجگی کار غلامی کند
و زنّار خدمت مردمان بر میان بندد
و درست است که عارفان مقام انسان را
تا مرتبۀ خدایی بالا برده و گفته اند:
آنها که طلبکار خدایید، خدایید
بیرون ز شما نیست شمایید، شمایید
دیوان شمس
سالها از پی مقصود به جان گردیدیم
یار در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
سعدی
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد
حافظ
تجلی گه خود کرد خدا سینه ما را
دراین خانه درآیید و بجویید خدا را
خدا در دل سودازدگان است بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
صفای اصفهانی
اما خدمت خلق از آن واجب است که عبادت خالق است
و انسان هنگامی تا عرش الهی عروج می کند که
گرد تعیّنات خلقی را از وجود خویش بیفشاند
تا از او جز دل صافی، که آیینه حق است،
و جز همان نفس و نفحه الهی،
چیزی بر جای نماند
چنانکه در محفل دیدار خداوند در شب معراج
از نبی جز نفس نبود آنجا
همه حق بود و کس نبود آنجا
نظامی
از این رو، نزد عارفان اصالت انسان در بندگی خداست
و از برکت آن بندگی است که به خواجگی می رسد
بلکه سلطنتی می یابد که
به خواجگی کون و مکان بی اعتنا می شود:
به ولای تو که گر بندۀ خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
حافظ
بندۀ او شو که به یک التفات
سلطنت هر دو جهانت دهند
فروغی بسطامی
و این پندار از آنجاست که به گفتۀ مولانا:
طالب هر چیز ای یار رشید
جز همان چیزی که می جوید ندید
و توان گفت که شوق پنهان برای
استوار کردن اندیشه انسان سالاری
درغیر معنی الهی آن،
راه را بر هوش آن پژوهشگران بسته
و سخن بی پردۀ عطار در پردۀ این شوق
از دیدۀ آنان پنهان مانده است.
زیرا عطار، در پایان داستان
به روشنی بیان کرده است
که اگر این سی مرغ سالک
خود را با سیمرغ یکی می پندارند،
بدین خاطر است که
در آیینۀ صافی حق خود را نگریسته اند،
چنانکه اگر چهل و پنجاه مرغ می بودند
باز همان چهل و پنجاه می دیدند
پس این سی مرغ مجازی
هنوز آن سیمرغ حقیقی را ندیده اند
و برای رسیدن به او باید که
نظر از آن سی مرغ، که خود ایشانند،
برگیرند و در سیمرغ راستین محو شوند
و این، محو انسانیت در الهیت است،
نه انکار الهیت
"برگرفته از مقدمه" كتاب گزيده منطق الطير
به قلم حسين الهي قمشه اي



********************

"پایکوبی و دست افشانی"

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
بنگر که تاچه حد است مکان آدمیت
سعدی
سفینه های فضایی انسان به ماه و مریخ رسید
و هوش های آدم زاد هواپیماهای دور پرواز را
بر ساحل فرودگاه ها نشاندند
و فن آوری اطلاعات، دانش و هنر را حراج کرد
وکتابخانه ها و موزه ها و موسیقی ها و مجسمه های جهان را
بی دریغ، آسان و رایگان در خانه همگان آورد.
و آدمیان را از شرق و غرب و شمال و جنوب
در کنار هم نهاد
تا در چهره یکدیگر بنگرند و با هم سخن گویند.
و بدین سان آدمی همچون سلیمان
بر تخت پادشاهیِ"علم الاسما*" نشست
و تاج کرامت و دیهیم سروری بر سر نهاد
و اینک هنگام آن رسیده است که
جشن های چندین هزار ساله برپا شود
و همه جهانیان به دست افشانی و پایکوبی
با خنیاگر بزرگ شیراز هم آواز شوند که:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
حافظ
و زیبنده است که دراین دست افشانی
دست بیفشانند از هر آنچه مایه شرمساری است
و در این پایکوبی، پای بکوبند
برآنچه مایه سرافکندگی است
و هرآنچه ابلیسان جاه و مقام
وغولان زر و زور و تزویر
و اهریمنان یزدان ستیز
در نمایشی مرگبار پیش چشم مردمان
بر صحنه آورده اند
و هزاران هزار تن را
بی جان و بی توان
و بی نام و بی نشان
و بی جا و بی مکان
و بی یار و بی دیار
به دژخیمان حرص و جاه و مقام سپرده اند
و نزدیک است که اینهمه دستاوردهای بهارآفرین را
به تاراج خزان
و فتنه و آشوبِ زمان
و زمهریر بی مهری و بی اعتنایی بسپارند
و اینک انتظار ما از سران سازمان ملل و نِحَل*
و پیشوایان بی بدل اینست:
که چون ساربانی ره شناس قافله آدمیان را
دور از چشم دیوان و ددان
و دور از خشم زُحل خویان و مریخ صفتان
به سرزمین موعود صلح و دوستی و مهربانی و عشق ورزی
که همان منزگاه لیلی است، فرود آورند.

*علم الاسما: خداوند همه اسما را به آدم آموخت
*نِحَل: مذاهب و فرقه ها

به قلم حسین الهی قمشه ای
منبع:www.drelahighomshei.com



********************

"خورشید حکمت خیامی"

در قلمرو زرین ادبیات جهان هیچ شاعری را نمی شناسیم که

با دویست بیت شعر نام خود را از شهرت و محبوبیت

در کنار بزرگترین شاعران جهان نهاده باشد .

هیچ گزیده ادب پارسی کامل نخواهد بود مگر

بخشی از رباعیات خیام در آن آمده باشد

و در حلقه انگلیسی زبانان نیز هیچ گلچینی از بدایع ادب انگلیس

در دو قرن اخیر نیست که مزین به تمام یا بخش بزرگی از

رباعیات خیام با ترجمه شکوهمند فیتز جرالد نباشد.

برخیز و مخور غم جهان گذران

بنشین و دمی به شادی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی

نوبت بتو خود نیامدی از دگران

این چهار پاره عیاره پندی شگفت است به همه آدمیان که :

تا چند درغصه این جهان فانی بی اعتبار فرو مانده اید؟

بپذیرید طبع گذران عالم را و شاد و سر خوش

از این سوی زندگی بیایید و از آن سو بروید

و بیندیشید که اگر قرار بود عمر ما بر دوام بماند،

نوبتِ زندگی کی از پیشینیان به ما می رسید؟

پس هر کس را دوری است و شکوه ای نباید داشت .

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال مدام را

حافظ

برگرفته از کتاب " رباعیات حکیم عمر خیام"

مقدمه و شرح چهل رباعی

به قلم حسین الهی قمشه ای

خوشنویسی اثر امیر احمد فلسفی



********************

«گوهر ذات»

شما در بدنهای خود زندانی نيستيد و خانه ها و مزرعه ها نيز شما را در بر نگرفته اند. آنچه حقيقت ذات شماست بر فراز کوه ها زندگی می کند و همراه باد جهان را می گردد. گوهر ذات شما موجودی نيست که برای گرما در آفتاب بخزد يا برای امن و آسايش خود حفره ای در زمين بسازد

بلکه موجودی است آزاد و روحی است که تمام زمين را در بر می گيرد و در اثير آسمانی سير می کند

اگر اين سخنان در پرده ابهام است، در رفع پرده آن مکوشيد

آغاز همه چيز در ابری از ابهام پيچيده است اما پايان کارها چنين نيست

و من می خواهم شما مرا يک آغاز بشمار آوريد

نطفه زندگی در فضای مِه آلود و نه در شفافيت بلور بسته می شود

کسی چه می داند، شايد بلور، همان مِه است که سقف ابهام و تيرگی اش را ويران کرده است


جبران خليل جبران




You are not enclosed within your bodies, nor confined to houses or fields.
That which is you dwells above the mountain and roves with the wind.
It is not a thing that crawls into the sun for warmth or digs holes into darkness for safety,
But a thing free, a spirit that envelops the earth and moves in the ether.
If this be vague words, then seek not to clear them.
Vague and nebulous is the beginning of all things, but not their end,
And I fain would have you remember me as a beginning.
Life, and all that lives, is conceived in the mist and not in the crystal.
And who knows but a crystal is mist in decay?

Khalil Gibran

برگرفته از کتاب پيامبر
اثر جبران خليل جبران
ترجمه حسين الهی قمشه ای



********************

«ندای خداوند»

خداوند را زبان بند نیامده است که دیگر سخن نگوید
اگر تو در بیابان سیر کردی و طور سینا را ندیدی
از مسکنت روح توست
وگرنه به هر بیابان که رَوی کوه طور حاضر است
و ندای خدواندی با همان طنین به گوش می رسد
برای آن کس که بخواهد و بجوید
اما آن کس که به سوی زمین خم شده
و تمامی دل در گرو آب و نان و منّ و سلوی نهاده است
آن آتش را نمی بیند
و آن صدا را که چون رعد در بیابان پیچیده است نمی شنود.

جمیز راسل لوئل
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «در صحبت قرآن»
تصویر کوه سینا



********************

«عبادت شایسته»

ای خدای مهربان
ما را بیاموز که تو را عبادت کنیم
آنچنان که شایستۀ توست
که ببخشیم و در حساب نیاوریم
پیکار کنیم و به زخم ها نیندیشیم
کار کنیم و آسایش مجوییم
رنج بریم و هیچ پاداش نخواهیم
جز این پاداش که بدانیم
هر چه می کنیم خواست تو را در کار می آوریم

سن ایگناتیوس
ایگناتیوس از قدیسان مسیحی اهل اسپانیاست که بنیان گذار فرقۀ ژسویتها (jesuite) در قرن شانزدهم میلادی است.
“Teach us to serve thee Lord”
Teach us, good Lord, to serve thee as thou deservest
To give, and not to count the cost,
to fight, and not to heed the wounds,
to toil, and not to seek for rest,
to labor, and not to ask for any reward,
save that of knowing that we do thy will Amen.
St. Ignatius


برگرفته از کتاب «کیمیا -4» به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"نیایش صبحگاهی"

قطعه زیر شعری است از یک شاعر انگلیسی در ضرورت دعا و نیایش صبحگاهی
که در ادب عرفانی پارسی گاهی به صبوحی یا جرعه شراب صبحگاهی از آن تعبیر کرده اند:

هنگام صبح، در بهترین ساعت روز با خدای خود دیدار کردم.
حضور او چون طلوع آفتاب قلبم را از شکوه و کبریایی خویش لبریز کرد
و این حضور همچنان دوام یافت و او سرتاسر روز با من بود
و ما با هم در آرامش کامل کشتی راندیم
بر دریایی موّاج و پرآشوب
و دیدیم کشتی های دیگر را، شکسته و توفان زده،
در گردابها و تنگناهای سخت
و شگفتا از آن توفان که آنان را همه آشوب و تلاطم بود
و ما را همه آرامش و اطمینان
پس با پشیمانی و افسوس
به صبح های دیگر اندیشه کردم
که من نیز چون دیگران
بی حضور او مهار کشتی را رها کرده بودم
(و تا شام در قهر امواج گرفتار).
اکنون گمان دارم راز شگرفی را
از میانه آن رنج ها و سختی های پیشین دریافته ام
و آن راز این است:

اگر خواهی تمامی روز خداوند با تو همراه باشد
باید که او را صبحگاه طلب کنی.
رالف اسپولدینگ کوشمان
برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"سخنی دوستانه با برخی روشنفکران"

آنچه در این روزگار برخی روشنفکران ایرانی گاه و بیگاه در انکار رسالت احمد می گویند
و اتهاماتی چون دروغ گویی و عوام فریبی و ظلم و تجاوز و گاه شهرت طلبی
که بر او وارد می کنند و اینکه قرآن را بافته های محمد با همکاری بعضی
عجمیان چون سلمان و دیگران می شناسند واشکالات ادبی و فلسفی و حقوقی
و اجتماعی که بر آن می شمرند، به نظر نگارنده بیشتر واکنشی است
نسبت به ظلمها و تجاوزات و دروغها و فریبها و جهالتها و تفسیرهای ناموزون
که از مدعیان اسلام در طول تاریخ دیده و شنیده اند و از سخنانشان بیش از
تحقیقات خردمندانه و عالمانه، رایحۀ بُغض و عدوات، آزردگی و انتقام جویی به مشام می رسد.
نگارنده براین باوراست که اگر ایشان با صدق و اخلاص به آستان خرد و حقیقت،
فارغ از تعصبات زمان و بدیهای این و آن بار دیگر در زندگی احمد و قرآن او
و تأثیرات شگرفی که در اعتلای تمدن بشری داشته و شخصیت های بزرگ
که در دامن خود پرورده، نگاهی از نو دراندازند، ای بسا که عیب را بر مسلمانی ما نهند.
نظامی در حکایتی از زردشتیان خردمند که هر چند خدا پرستند،
به ظاهر آتش پرست خوانده شده اند، مسلمانان روزگارِ خویش را چنین ملامت کرده است:
جهان زآتش پرستی شد چنان گرم
که بادا زین مسلمانی تو را شرم
مسلمانیم ما، او گبر نام است
گر این گبری، مسلمانی کدام است
برگرفته از کتاب " در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"ستایش و نیایش"

ستایش بیان شادی روح است از شکوه جمال
و نیایش تمنای جان است بر وصال شاهد زیبایی
ستایش خطابی است به صاحب جمال که:

ای فروغ حُسن ماه از روی رخشان شما
آبروی خوبی از چاه زنخدان شما
حافظ

و نیایش عرض نیاز است که:

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید؟ چیست فرمان شما
حافظ

هر کجا حُسن و ملاحتی دل می برد دلبر اوست
و هر کجا جمالی مستی می آفریند ساقی اوست
و هر کجا زر و سیمی می بخشند از گنج اوست
و هر کجا قلمی به رقص می آید
و گردشها و چرخشهای بدیع و زیبا می آفریند
وجد و حالی است که از مشاهده خط جمال او حاصل شده است.

برگرفته از مقدمه کتاب "یاد یار مهربان"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر امیراحمد فلسفی



********************

ارزش های هنری و اخلاقی

ما با موسيقي خوب بيگانه نيستيم
با نقش و نگار زيبا بيگانه نيستيم
و نيز با جوانمردي و اخلاص و بخشش و تواضع بيگانه نيستيم
بلكه آنها را مي شناسيم و هم مي ستاييم
و هم حرمت مي نهيم و هم از آنها لذت مي بريم
مگر آنكه مزاج ما به سبب بيماري هايي
چون حسادت و طمع و جاه طلبي ناموزون شده باشد.
حتي در آن حال نيز چنين نيست كه نمي شناسيم
بلكه پس از شناخت به خاطر سوداهاي شخصي
آن شناخت را زير پا مي گذاريم.

برگرفته از پیشگفتار کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"پوریای ولی - بخش آخر"

پس مادر پوریا فرزند را فراخواند و گفت: ای فرزند،
دور از جوانمردی است که این پهلوان و خانواده اش را نومید گردانی.
خوشتر آنست که فردا در مسابقه راه بر حریف بگشایی
تا بر تو پیروز شود و از این غصه بدر آید. پوریا گفت ای مادر کاری سخت
و باری سنگین بر دوش من می نهی. آخر من با این قدرت و مهارت
چگونه خود را بشکنم و در چشم هزاران تن ناتوان جلوه کنم.
مادر گفت: پهلوان بزرگ آنست که از کارهای سخت نهراسد
و سنگین ترین بار را بر دوش نهد. پهلوانی تو در شکست
بسی عظیم تر از پهلوانی تو در پیروزی خواهد بود.
و کاری اینچنین شگرف از کدام پهلوان جز تو بر می آید؟
پوریا لختی اندیشید و سپس گفت: ای مادر به حق آن کس که این توانایی
و مهارت را به من داده است فردا آن کنم که تو فرمایی.

صبح روز بعد میدان نمایش مملو از تماشاگران بود
و شیپورچیان آغاز مسابقه را اعلام کردند. و دو پهلوان بر هم سلام کردند
و کمر یکدیگر را گرفتند. پوریا لختی به ملایمت با او زورآزمایی کرد
چنانکه ناظران از قصد او آگاه نشوند و ناگاه کمینگاهی را بر حریف گشود
و او فرصت را غنیمت شمرد پهلوان را بر سر دست بلند کرد
و بر زمین زد و غریو از جمعیت برخاست و هزاران نفر با
هلهله و کف زدن پهلوان سلطان را تحسین کردند. اما پوریا
بر زمین افتاده بود و نگاه به آسمان داشت که ناگاه دید
پردۀ آسمان به کنار رفت و صف های بیشمار فرشتگان پیش
چشمش ظاهر شدند که همه در او به تحسین نگاه می کردند و کف می زدند.

برگرفته از کتاب "کیمیا – 4"
به قلم حسین الهی قمشه‌ای
مینیاتور اثر استاد فرشچیان



********************

"پوریای ولی - بخش دوم"

اما ماجرای رسیدن پوریا به پهلوانی عالم دل خود
زیباترین شعر زندگی اوست و آن ماجرا به اختصار چنین است که:

پوریا پهلوانی بی نظیر بود و هر کجا می رفت پهلوانان محل را
به مسابقه می خواند و پشت همه را به خاک می رساند
تا روزی قرار شد که با پهلوان دربار سلطان وقت دست و پنجه نرم کند.
روز قبل از مسابقه مجلسی ترتیب دادند تا دو پهلوان با هم آشنا شوند
و یکدیگر را بسنجند و به طور اجمالاز قدرت و مهارت یکدیگر در کشتی آگاه شوند.

در آن مجلس پوریا دریافت که بر حریف کاملاً مسلط است
و حریف نیز دریافت که پوریا را حریف نیست.
شب هنگام پهلوان سلطان با مادر به درد دل نشست که این پهلوان تازه
جای مرا خواهد گرفت و من شغل و روزی خود از کف خواهم داد.
آیا تو می توانی تدبیری بیندیشی که پهلوان از مسابقه منصرف شود؟

مادر گفت: کاری صعب است اما شاید بتوانم در دل مادرش نفوذ کنم
و رحمی در دل او بیفکنم که پسر را به حفظ آبرو و شغل و روزی تو
ترغیب و تشویق کند. پس بی درنگ نزد مادر پوریا آمد و
حال و روزو اضطراب و نگرانی پسرش را با او درمیان گذاشت
که پسر من چندین سال است که در دربار سلطان مقام پهلوانی دارد
و اینک نیک می داند که حریف فرزند تو نیست و او
و همسر و فرزندانش همه در هول و هراسند که
از این شکست چه پیش خواهد آمد. این بگفت و برفت.

پس مادر پوریا فرزند را فراخواند و گفت ...

برگرفته از کتاب "کیمیا – 4"
به قلم حسین الهی قمشه‌ای



********************

"پوریای ولی – بخش اول"

در فرهنگ ما ایرانیان، هنر پهلوانی پیوسته با جوانمردی و شرافت نفس
پیوند نزدیک داشته و گاه پهلوانانی بوده اند که به مرتبۀ قدیس رسیده
و نام «ولی» بر ایشان نهاده اند که از جملۀ معروفترین این پهلوانان
جوانمرد پوریای ولی است. داستان زندگی این پهلوان که
با شکست خوردن و بر زمین افتادن به اوج پهلوانی رسید
از دیرباز در محافل پهلوانی و زورخانه ها و قهوه خانه ها نقل مجلس بوده است.
پوریای ولی یا پهلوان محمود خوارزمی، مردی بوده است
از مردم گنجه و از معاصران شیخ محمود شبستری (نیمۀ اول قرن هشتم)
که پهلوانی تن را با پهلوانی جان جمع کرده بود چنانکه
هم پشت گُردان و قهرمانان زمان را به زمین آورده بود
و هم افرآسیاب نفس را بر خاک افکنده و کیخسرو ملک دل شده بود،
چنانکه حافظ فرمود:

گوی خوبی بردی از خوبان خلّج شاد باش
جام کیخسرو طلب، کافرآسیاب انداختی

این پهلوان عارف همچنین طبع شعر و ذوق نویسندگی داشت.
یک مثنوی به نام «کنز الحقایق» از اوست و در
لغتنامۀ دهخدا رباعی و ابیات زیر به نام او ثبت شده است:

بهشت و دوزخ با توست در پوست
چرا بیرون زخود می‌جویی ای دوست
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
آنیم که چرخ برنتابد لت ما
بر چرخ زنند نوبت شوکت ما
گر در صف ما مورچه‌ای گیرد جای
آن مورچه شیر گردد از دولت ما

اما ماجرای رسیدن پوریای ولی به پهلوانی عالم دل ...

برگرفته از کتاب "کیمیا – 4"
به قلم حسین الهی قمشه‌ای
مزار پوریای ولی در خوی



********************

"معجزه"

مولانا ضمن بيان ده ها نكته عرفاني و اخلاقي
نشان داده است كه معجزه بزرگ عارف
راه رفتن به روي آب و طي الارض و امثال آنها نيست
بلكه معجزه در گرفتن يك تصميم بزرگ است
براي حفظ شرافت انساني و عدالت و راستي و اخلاص.

برگرفته از پیشگفتار کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"وهم و پندار"

فرزندم،
این بازیگران ما،
چنان که از پیش با تو گفتم،
همه اشباح و ارواح بودند
و همه در هوا محو شدند.
و بدین سان،
برجهای گردون سای
و کاخهای شکوهمند
و معابد پرهیبت
و خود این گوی عظیم خاک
و تمامی میراث آن،
همه، چون تار و پود بی بنیاد این رؤیا،
بر باد خواهند رفت
و همانند این ساز و برگهای دروغین صحنه آرایی
هیچ نشانی از خود به یادگار نخواهند گذاشت.
قماش هستی ما را نیز با تار و پود همین رؤیاها بافته اند
و این عمر کوتاه را در پردة یک خواب درپیچیده اند.
"ویلیام شکسپیر"

"Dreams"
These our actors,
As I foretold you, were all spirits, and
Are melted into air, into thin air:
And, like the baseless fabric of this vision,
The cloud-capped towers, the gorgeous palaces,
The solemn temples, the great globe itself,
Yes all which it inherit, shall dissolve,
And, like this insubstantial pageant faded,
Leave not a rack behind. We are such stuff
As dreams are made on; and our little life
Is rounded with a sleep.
"William Shakespeare"

□ چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب
به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور
بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست
هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور
چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری
در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور
میان غلغله و دار و گیر و بردابرد
میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور
درآمد از در گلخن به خشم حمامی
زدش به پای که برجه نه مرده‌ای در گور
بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک
ولی خزینه حمام سرد دید و نفور
بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا
تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور
دیوان شمس
□ صیحه فاذا: فریادی به گوش می رسد آنگاه
گلخن تاب:کارگر گرم کردن حمام
بَردابَرد: آشوب و غوغا

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر William Hogarth



********************

"عشق - بخش آخر"

... و عشق مهرگیاهی است که هرکس از آن بخورد محبوب همگان شود،
و سرِّ محبوبیّتِ محبّانِ حق و سلطنت ایشان بر دلهای عارف و عامی همین است:

دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری، آری، سخن عشق نشانی دارد
حافظ

مهربانی زمن آموز و گرَم عمر نماند
زسر تربت سعدی بطلب مهر گیا را
سعدی

تربت سعدی همان اشعار اوست که اکسیر عشق است و خاصیت مهرگیاه دارد.
و عشق اکسیر جوانی و آب حیات است که هرکس نوشید عمر ابد یافت:

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما
حافظ

بخت جوان دارد آنکه با تو قرین است
پیر نگردد که در بهشت برین است
سعدی

این بقای جاودان در فنای عشق میسر است که خرمن انّیّت های پراکنده را می سوزاند
و خاکستر آن را بر باد بی نیازی می دهد.

برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر میرعماد حسنی



********************

"عشق – بخش دوم"

... و عشق نوشداروی شفابخش همۀ دردهاست، زیرا همۀ دردها از «خود» و از هوای «دل» ناشی می شود، که متاع تفرقه و مایۀ جنگهاست:

متاع تفرقه در کار ما همین دل بود
خداش خیر دهد هر که این ربود از ما
ناشناس

زیرا چون هزار تن را هزار دل باشد و هر دلی را میلی و آرزویی دیگر، از برخورد این آرزوها هزاران کینه و حسد و صد هزاران فتنه و آشوب پدید آید. اما اگر همگی خرقۀ انیت در میخانۀ وحدت گرو کنند و به شراب عشق از «خود» «بیخود» شوند، همه را یک دل و یک دلدار و یک ساقی و یک خمار خواهد بود. و آنان که پیش از این در جنگل تنازع بقا حریفان رزم بودند اینک در گلشن توحید رفیقان سماع خواهند بود و بدین سان، به صفای عشق، دُردها صافی شود و کدورتها از میان برخیزد و به یک نوشدارو همۀ دردها درمان گردد:

مرحبا، ای عشق خوش سودای ما
ای دوای جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
هر که را جامه زعشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
مثنوی

و عشق ...

برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر میرعماد حسنی



********************

"عشق - بخش اول"

از مجموعۀ سخنان عاشقان حق چنین بر می آید که عشق چهار آرزوی دیرین بشر یعنی کیمیا، نوشدارو، مهرگیاه و اکسیر جوانی است: کیمیاست، زیرا مس هستی و خودپرستی را به طلای فنا و حق جویی بدل می کند. مقصود از این فنا نفی نقصانها و نیل به کمال مطلق است که حکَما از آن به نفیِ ماهیت و استغراق در بحر هستی تعبیر می کنند:

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
حافظ

گویند روی سرخ تو، سعدی چه زرد کرد؟
اکسیر عشق بر مسم افتاد، زر شدم
سعدی

و به حقیقت کیمیای زرپرستان در پیش کیمیای عشق به حیرت است که اینجا مرگ به زندگی و غم به شادی و خاک به گوهر الهی و انسانی بدل می شود:

ای عاشقان، ای عاشقان، من خاک را گوهر کنم
ای مطربان، ای مطربان، دفّ شما پر زر کنم
ای کیمیا، ای کیمیا، در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم، صد دار را منبر کنم
تو نطفه بودی خون شدی، آنگه چنین موزون شدی
نزد من آی، ای آدمی، تا زینْت موزون تر کنم
دیوان شمس

و عشق ...

برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر میرعماد حسنی



********************

"خنده"

خنده یکی از اعراض خاص انسان است، بدین معنی که در میان حیوانات تنها انسان است که می خندد و عجیب تر آنکه انسان فقط به انسان می خنددو اگر حیوان یا چیز بی جانی او را به خنده اندازد به علت تشبیهی است که انسان از او به خود و احوالات خود در ذهن می کند.
این عرض خاص مانند سایر اعراض خاص آدمی چون نطق و اعجاب و درک وزن و ضرب آهنگ و غیره از تجلیّات عقل آدمی است و اگر ارسطو انسان را در منطق «حیوان ناطق» خوانده است مقصود همان حیوان صاحب عقل و استدلال است که نطق بارزترین ظهور آن است.
ارسطو خنده را جزئی از تعریف انسان و جزئی از فصل انسان نسبت به سایر حیوانات می داند و آن را عرض خاص خوانده است در مقابل عرض عام مانند حرکت جسمانی که در همۀ حیوانات کم و بیش دیده می شود. ارسطو علت خنده را اعجاب یا در شگفت شدن می داند و می گوید انسان می خندد زیرا متعجب است و این تعجب از ادراک ناهماهنگی و عدم تناسب همراه با شرایط خاص حاصل می شود.

برگرفته از مقدمه کتاب "زیرکی های ملانصرالدین"
تالیف شاهد قمشه ای با مقدمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای



********************

«خوبان و بدان»

اینجا قافلۀ خوبان در پیش چشم ما می خرامند، قافله ای که به بهشت می رود و هر که بدان پیوست بی قیامت به بهشت می رسد. اوصاف رهروان این قافله را از آفریدگارشان باید پرسید:

نخست آنکه ایشان را مژدۀ فلاح و رستگاری و پیروزی رسیده است و چقدر مایۀ دلگرمی است که آدمی بداند پیروزی نهایی با خوبی است و بَدان هرچند به ظاهر کرّ و فرّی یابند و به جاه و مقامی رسند اما پیوسته شکست خورده و ناکامند زیرا

نفس آن بدیها که می کنند بزرگترین شکست آنهاست و کدام شکست و مصیبت رسواتر از آن باشد که آدمی پیوسته در صحبت حیوانات درنده ای چون دروغ و دشمنی و خیانت و حرص و غرور و غارت باشد،

در حالیکه اهل فضیلت به نفسِ همان خوبیها که می کنند پادشاهانند و در صحبت زیبارویان و نازنینانی چون تواضع و خُلق خوش، محبت، بخشش و حق گویی به سر می برند و چون ادریس بی قیامت به بهشت در می رسند.

و نشان این پادشاهی در چهرۀ ایشان پدیدار است، چنانکه چهرۀ بدکاران نیز از خواری و خفت و حقارت و دون همتی حکایتها دارد.

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"داستان سه نگاه"

نخستین گوهری که از گنجینه غیب آشکار شد عقل بود:
گوهری شریف و والا و دانا و شناسا،
شناسای خیر از شر و زیبایی از زشتی و درست از نادرست
و آن گوهر نخست نگاهی کرد به آفریدگار خویش
و او را دید که "جمیل و پر جلال و خیال انگیز و خوش آهنگ و موزون و متناسب" است،
چندانکه در وصف نمی گنجد
از این نگاه فرزندی زاده شد
که نامش را "حُسن" نهادند
و او همان عقل دوم است
که مولانا گفت:

عقل اول راند بر عقل دوم
ماهی از سر کَنده گردد، نی ز دُم
مثنوی

و آنگاه عقل نگاهی دیگر کرد
باز به پروردگار خویش
و دید که چه اندازه "دلپذیر و دلپسند و دلدار و دلبر"است
و تمام وجودش یک آه و یک آرزو شد
که با او درآمیزد:

این یکی چون تشنه و آن دیگر چو آب
این یکی مخمور و آن دیگر شراب
مولانا

از این نگاه مشتاق بود که شور به رقص آمد
و شرار شعله کشید
و "عشق" پیدا شد و آتش به همه عالم زد
و نام دیگر عشق "نفس ناطقه انسانی" بود
که آن "حقیقت ذات آدمی" است
و سرانجام عقل نگاه سوّمی کرد
این بار به ذات خویش
و دریافت که نبود و آنگَه ببود
و از این اندیشه بود و نبود به تشویش و تشویر افتاد
و از این نگاه محزون فرزندی به نام حُزن در سوک خانه هستی زاده شد.
که نام دیگرش "جسم" یا "صورت و هیولا" بود.
و این سه فرزند گفتند در جهان بگردیم
و هر یک جایگاه شایسته خویش را بیابیم
"حُسن" همچون شاهزاده ای، باشکوه و جلال و خدم و حشم
اقطار عالم را بگشت
تا به باغ جمال و بارگاه کمال یوسف رسید
و فریاد برآورد که
از این خوشتر جایی در جهان نیست
پس بر تخت هستی یوسف به پادشاهی نشست
چنانکه او را با یوسف هیچ تفاوت نبود و:

حُسنش به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
حافظ

اما عشق با بالهای خیال، هفت اقلیم وصال را زیر پرگرفت
تا به حرمخانه قلب زلیخا رسید که
همچون زیارتگاهی در نور لطیف صبح می درخشید
و آنجا را حریمی معظم و میعادگاهی مکرم یافت
و همانجا مقیم شد و گفت:

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بَلاکِش خبر نمی آید
حافظ

و از آن سوی دیگر حُزن چون ابری اشکبار دیار به دیار پیش رفت
تا به کلبه احزان یعقوب رسید و آنجا بار بیفکند و گفت:

بار غم عشق او را گردون ندارد تحمل
چون می تواند کشیدن، این پیکر لاغر من
صفای اصفهانی

این داستان کوتاه
قصه دراز و پرماجرای جمله آدمیان در نمایشنامه هستی است
تا هر یک کدام نگاه را برگزینند
و از این رویا چه عبرت گیرند
و از این کتاب چه حکمت خوانند.

نوشته حسین الهی قمشه ای
با الهام از داستان حس و دل
از محمد سیبک تبریزی
مینیاتور اثر کمال الدین بهزاد
منبع: www.drelahighomshei.com



********************

«خنده»

بسیاری از کمدی نویسان جهان اوصاف نامعقول و نامطلوب آدمی را در معرض سخره و نیشخند قرار داده اند تا مردم به آنها بخندند و با خنده از آن صفات دور شوند.
کمدی نویسان بزرگ این نگاه را به خوانندگان یا بینندگان نمایش های خود می بخشند که بتوانند به حرص و حسد و تکبّر و ریاکاری و خودنمایی بنگرند و وجه نامعقولیّت و ناهنجاری آن را دریابند و بر آن بخندند و از آن دور شوند.
چنانکه مولیر در نمایشنامۀ خسیس همۀ خسیسان عالم را ریشخند کرده و در معرض خنده و تمسخر قرار داده است و چنانکه اسکار وایلد و برنارد شا مردم را بر انواع کارهای نابخردانه جامعه خندانده اند.

برگرفته از مقدمه کتاب «زیرکی های ملانصرالدین» تالیف شاهد قمشه ای با مقدمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای
نقاشی «خسیس از بین رفتن پولها را آگاه می گردد» اثر جرج کروکشنک کاریکاتوریست بریتانیایی دوره ویکتوریا



********************

"چاپلوسی"

آنان که پادشاهان را تملق می گویند ایشان را به تباهی می کشانند
زیرا چاپلوسی، مانند دمِ آهنگران، کورة گناه را شعله ور می کند
و آن کس که تملق می شنود، اگر اخگری از گناه باشد،
به نفَسِ گرمِ چاپلوسی، آن اخگر برمی افروزد و آتشی سوزان می شود
در حالی که پادشاهان را ملامتی حکیمانه و نیکخواهانه زیبنده تر است،
زیرا پادشاهان نیز از جنس بشرند و امکان خطا از ایشان دور نیست.
"ویلیام شکسپیر"

"Flattery"
They do abuse the king that flatter him:
For flattery is the bellows blows up sin;
The thing the which is flatter'd, but a spark,
To which that blast gives heat and stronger glowing;
Whereas reproof, obedient and in order,
Fits kings, as they are men, for they may err.
"William Shakespeare"

□ مولانا در دفتر سوم مثنوی
در حاشیة داستان کودکان مکتبی که استاد خود را به وهم بیمار کردند
فصلی آورده است با عنوانِ "بیمار شدن فرعون از تعظیم خلقان":
□ سجدة خلق از زن و از طفل و مرد
زد دل فرعون را رنجور کرد
گفتن هر یک خداوند و ملک
آنچنان کردش ز وهمی منتهک
که به دعوی الهی شد دلیر
اژدها گشت و نمی شد هیچ سیر
□ آتشت را هیزم فرعون نیست
زانکه چون فرعون او را عون نیست
مثنوی

□ فردوسی علت تملق و چاپلوسی را ترس می داند:
چو دشمن بترسد شود چاپلوس
تو لشگر بیارای و بربند کوس
شاهنامه

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
ترجمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Ladislas Von Czachorski



********************

"تذکرة الاولیاء"

شخصی بر شیخ آمد و گفت:
دستوری ده که تا خلق را به خدا دعوت کنم.
گفت: زنهار، تا به خویشتن دعوت نکنی.
گفت شیخا، خلق را به خویش دعوت توان کرد؟
گفت: آری، که کسی دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید،
نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی.

بر گرفته از پیشگفتار کتاب "گزیدۀ منطق الطیر"
اثر فریدالدین محمد عطار نیشابوری
تلخیص، مقدمه و شرح حسین الهی قمشه ای
مینیاتور اثر بدر الدین هلالی



********************

"غم و شادی"

بعضی گویند شادی از غم عظیمتر است،
بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد.
اما من با تو می‌گویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.
آنها با هم نزد تو می‌آیند
و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است، بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.
و همانا که تو چون دو کفه‌ی ترازو میان شادی و غم آویخته‌ای
و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود.
اما وقتی که خزانه دار هستی تو را برمی‌دارد تا زر و نقره‌ی خویش را بسنجد، در آن هنگام بناچار دو کفه‌ی غم و شادی تو بالا و پایین می‌رود.
جبران خلیل جبران

""On Joy And Sorrow
Some of you say, “Joy is greater than sorrow,”
and others say, “Nay, sorrow is the greater.”
But I say unto you, they are inseparable.
Together they come, and when one sits alone with you at your board,
remember that the other is asleep upon your bed.
Verily you are suspended like scales between your sorrow and your joy.
Only when you are empty are you at standstill and balanced.
When the treasure-keeper lifts you to weigh his gold and his silver, needs must your joy or your sorrow rise or fall.
"Kahlil Gibran"

برگرفته از کتاب "پیامبر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر John Keaton



********************

"دعای خانواده"

پروردگارا،
بر این خانوادة ما که اینجا گرد هم نشسته ایم
به گوشة چشمی نظر کن
ما تو را سپاس میگوییم
بخاطر مهری که ما را به هم پیوند داده است
بخاطر آرامشی که امروز به ما ارزانی داشته ای
و بخاطر امیدی که با آن به استقبال فردا می رویم.
"رابرت لویی استیونسن"

Lord, behold our family here assembled.
We thank Thee for this place in which we dwell;
for the love that unites us;
for the peace accorded us this day;
for the hope with which we expect the morrow.
Robert Louis Stevenson""

دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمی به ما نمی نگری
حافظ

برگرفته از فصلنامه چلیپا (1)
متن انگلیسی: رابرت لویی استیونسن
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای

نقاشی اثر: Georges Lemmen



********************

"زمین در خوش ترین احوال"

سال در بهار است
و بهار در نخستین روز
و روز در بامداد
و بامداد در پگاه
دشت پر از مروارید شبنم
چکاوک در پرواز
حلزون بر خار
و خدا در آسمان
و همه کار جهان درست و بسامان.
"رابرت براونینگ"

"The Year's at the Spring"

The year's at the spring,
And day's at the morn;
Morning's at seven;
The hill-side's dew-pearled;
The lark's on the wing;
The snail's on the thorn;
God's in his Heaven -
All's right with the world!
"Robert Browning"

□ اکنون که جهان را به خوشي دسترسي است
هر زنده دلي را سوي صحرا هوسي است
بر هر شاخي طلوع موسي دستي است
در هر نفسي خروش عيسي نفسي است
خیام

□ بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
چو بلبل در خروش آیند هر مرغی به دستانی
دم عیسی است پنداری نسیم باد نوروزی
که خاک مرده می یابد از او روحی و ریحانی
سعدی

□ ای نوبهار خندان، از لامکان رسیدی
چیزی به یار مانی، از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی، سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی، یا رنگ از او خریدی
مولانا

□ اِشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سرو دست، که وقت کنار شد
مولانا

□ بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
سعدی

□ مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید
صد هزار آقچه ریزند درختان بهار
سعدی

□ کبک ناقوس‌زن و "شارَک" سنتورزن است
فاخته نای‌زن و بط شده طنبورزنا
"پردهٔ راست" زند "نارو" بر شاخ چنار
"پردهٔ باده" زند قمری بر ناروَنا
از فروغ گل اگر اهرمن آید بر تو
از پری باز ندانی دو رخ اهرمنا
منوچهری

□ آمد بهار خرم و آمد رسول یار
مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار
مولانا

□ ای بهار، تو نامه ای هستی که من برای او می نویسم.
ویکتورهوگو

□ موکب فرخنده بهار
همچون قافلهٔ روم و چین
بر دشت و دَمَن خیمه افراشت
و صد هزاران هدیه های الوان از زر و سیم و دُرّ و مرجان
در زیر پای همگان افشاند،
با گنجهایی از حکمت سلیمان و پندهایی از پیر مغان
و مژدهٔ جان بخش جاودانگی و فرخندگی
و مهربانی و فرزانگی و:

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ابر است و بَزمگه لب کِشت
حافظ

از این رو:
□ بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر
چه جای مدرسه و بحث کشف "کشّاف" است
حافظ

□ وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است
سعدی

□ ایّام را مبارک باد از شما، مبارک شماييد
ايّام می‌آيد تا به شما مبارک شود
شمس تبریزی


حسین الهی قمشه ای
نوروز1394
www.drelahighomshei.com



********************

"باور"

من باور دارم که اگر بمیرم
و سرد و بی جان و بی زبان در برابر جهانیان افتاده باشم
و تو بر پلکهای چشم من بوسه دهی،
آن گوی های بسته، با نفَسِ تو باز خواهد شد
و جان من از تبعیدگاه خود در جزایر مرگ،
با شادمانی، به تن باز خواهد گشت و در شریانهای من جاری خواهد شد.
من باور دارم که اگر مرده باشم
و تو پای بر قلب بی جانِ من نهی
و ندانی که از بخت و اتفاق بر کدام کلوخ بیچاره پای نهاده ای،
قلبِ من به ناگاه به برکت پای آن کس که او را پیوسته عاشق بوده است،
جان می گیرد و گرم و لطیف و پرهیجان، با اخلاص تمام در عشق تو
ضربان همیشگیش را از سر خواهد گرفت.
"ماری اَشلی تاونْسِند"

"Creed"
I believe if I should die,
And you should kiss my eyelids where I lie
Cold, dead, and dumb to all the world contains,
The folded orbs would open at thy breath,
And from its exile in the Isles of Death
Life would come gladly back along my veins.
I believe if I were dead
And you upon my lifeless heart should tread
Not knowing what the poor cold chanced to be
It would find sudden pulse beneath the touch
Of him it ever loved in life so much
And throb again – warm, tender, true to thee.
"Mary Ashley Townsend"

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت زلحد رقص کنان برخیزم
حافظ

بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
سر برآرد زگِلَم رقص کنان عظمِ رمیم
"عظمِ رمیم" یعنی "استخوان پوسیده"

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"به یاد آوریم"

به یاد آوریم که دروغ را نخستین بار شیطان گفت
که در لباس دوست برما درآمد و با سوگندهای مؤکد گفت:
من هر آینه بی هیچ گمان شما را از نیکخواهانم. (اعراف، آیه21)
چقدر کار شیطان در نظر ما زشت آمد
آن لحظه که دانستیم ما را به دروغ فریفته است،
چگونه است که اینجا خود بدین کار زشت مبتلا شده ایم.
اینها و هزاران خاطره تلخ و شیرین دیگر را به یاد آوریم
در صحبت جان میلتون انگلیسی که داستان ما را
به الهام الهۀ شعر از آغاز بر ما حکایت کرد
یا در صحبت مولانا که همین خاطرات را در قصه های کوتاه
و اشارات گاه و بیگاه در دل ما زنده می کند که:

جان های خلق پیش از دست و پا
می پریدند از وفا سوی صفا
چون به امر «اهبطوا» بندی شدند
حبس خشم و حرص و خورسندی شدند

برگرفته از کتاب "365 روز با سعدی"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"شهبانوی آسمان"

ای موسیقی،
ای شهبانوی آسمان،
و ای الهه مطربان،
ای که با افسون غم زدای خویش
تا ژرفای دوزخ را آرامش می بخشی
و ببرهای وحشی خونریز را رام می کنی
و طوفانهای شیر صولت را
با نغمه های روح گدازت فرو می نشانی و می نوازی
از فراز این افلاک سرودخوان و نغمه سرا فرود آی
و هر دم پایین و پایین و پایین تر خرام
تا به جایگاه فُرودین آدمیان در رسی
و چنانکه گوشهای ما را به جادوی خویش از دور مسحور کرده ای
روحهای ما را نیز از رایحه حضورت سرمست گردان.
"رابرت هریک"

"Queen of Heaven"
Music, thou queen of heaven, care-charming spell
That strik'st a stillness into hell
Thou that tam'st tigers, and fierce storms that rise
With thy soul-melting lullabies
Fall down, down, down, from those thy chiming spheres
To charm our souls, as thou enchant'st our ears
“Robert Herrick”

پس حکیمان گفته اند این لحن‌ها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
ما همه اولاد آدم بوده ایم
در بهشت آن لحنها بشنوده‌ایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی
یادمان آید از آنها اندکی
مولانا

□ لذت بردن ما از موسیقی نشان خاطرات مبهمی است
که از موسیقی آسمانی در ساحت های پیشین داشته ایم.

شعر از رابرت هریک
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
منبع: www.drelahighomshei.com



********************

"خنده و گریه"

فَلْيَضْحَکُوا قَليلاً وَ لْيَبْکُوا کَثيراً
جَزاءً بِما کانُوا يَکْسِبُونَ.
(سوره توبه: 82)
پس ایشان باید اندکی بخندند و بسیار بگریند
به مکافات آنچه به دست خود کسب کرده اند.

□ بعضی چنین تصور کرده اند که مؤمن بهتر است بیشتر بگرید و کمتر بخندد
و به آیة حاضر استناد می کنند در حالی که این آیه قطعاً اشاره به کافران دارد
و گریستن به معنی غمگین و محزون بودن شأن مؤمن نیست
بلکه نشان ایمان خنده و شادی است
و در قرآن نیز مکرر آمده است که
اهل ایمان و پرهیزگاران از خوف و حزن آسوده اند.

چون به آزادی نبوت هادی است
مؤمنان را از نبوت شادی است
ای گروه مؤمنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید
مثنوی

مرا عهدی است با شادی که شادی آنِ من باشد
مرا قولی ست با جانان که جانان جانِ من باشد
دیوان شمس

برگرفته از کتاب "365 روز در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر پیکاسو



********************

"ریتم و ضرب"

شعر به تمام معنی کلمه موسیقی است، زیرا صرف نظر از معانی،
مجموعه ای از اصوات است که در ترکیب آنها هم نظمِ ضربی هست
و هم نظمِ آوایی در تک تک حروف و به همین مناسبت، صرف نظر از معنی،
شنیدن بعضی شعرها حتی در زبانی که شنونده آن را نمی فهمد لذت بخش است.
البته وقتی ملودی وارد صحنه می شود هم آوایی ها و هارمونی های صوتی جان می گیرند
و اگر بعضی صوت ها هم آهنگ با معنی نباشند کلمات را تغییر می دهند.
همچنین پیوندی هست میان وزن و آهنگ و ریتم و متر و عدد (به زبان غربیان)
از یک طرف و شادی و امید و خورسندی از سوی دیگر.
گویی ضرب شادی را و شادی ضرب را فرا می خواند.
ضرب آهنگ نشان شادی و دلخوشی است و امید و بی خیالی و احلام شیرین
و احساس سلامتی و تعادل جسمانی را تداعی می کند
و از آن سو این اوصاف خودبه خود آدمی را به سوی ضرب و رقص می کشانند.
آدمی از شادی به رقص می آید و از رقص شادی می گیرد.

برگرفته از کتاب "گنجینۀ آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"آرامش"

با دلی مشتاق و اراده ای چون آتش
به جنگ برخاستم تا قلعۀ آرزو را بگشایم
و با خویش گفتم که «بی گمان آرامش از آن من خواهد بود.»
امّا در این نبردِ ملامت بار، زندگی تلخ شد.
زندگی تلخ شد و روحم خسته و غرورم آزرده،
فریاد به آسمان برآوردم که
«آخر ای خدا، مرا آرامش بخش وگرنه هلاک خواهم شد»،
امّا از ستارگان گنگ و ناشنوا برق پاسخی ندرخشید.
سرانجام، شکسته و نومید، سر فرود آوردم،
خود را فراموش کردم و گفتم:
«بگذار هرچه مشیّت اوست جاری شود»
و همان دم بر چشمۀ آرامش فرود آمدم.
"هنری ون دایک"

"Peace"
With eager heart and will on fire,
I strove to win my great desire.
"Peace shall be mine," I said; but life
Grew bitter in the weary strife.
My soul was weary, and my pride
Was wounded deep; to Heaven I cried,
"God grant me peace or I must die;"
The dumb stars glittered no reply.
Broken at last, I bowed my head,
Forgetting all myself, and said,
"Whatever comes, His will be done;"
And in that moment peace was won.
"Henry van Dyke"

برگرفته از کتاب "آن خردمند دیگر"
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای



********************

"راه کوتاه"

اگر بشریت بخواهد
که به صلح و آرامش رسد
باید قدرت عشق
بر عشق به قدرت
پیروز گردد.
"جیمی هندریکس"

The Shortest Way""
When the power of love
Overcomes the love of power
The world will know peace
Jimi Hendrix


یک حرف صوفیانه بگویم، اجازت است؟
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
حافظ

متن انگلیسی: جیمی هندریکس
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
تصویر: Roberto Weigand
منبع: www.drelahighomshei.com



********************

"عیب جویی"

در بدترین ما آنقدر خوبی هست
و در بهترین ما آنقدر بدی هست
که هیچ یک از ما را شایسته نیست
که از دیگران عیب جویی کنیم
"ویلیام شکسپیر"

The Best and Worst of Us
There is so much good in the worst of us,
And so much bad in the best of us,
That it ill behoves any of us
To find fault with the rest of us.
"William Shakespear"
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مجسمۀ لوسیفر (شیطان) کلیسای سنت پل – بلژیک



********************

"آرمانها"

آرمانها به ستارگان مانند
که هیچکس را بر آنها دست نیست
اما می توان چون مسافران دریا بر پهنه آب
آنها را همچون کوکب هدایت در پیش داشت
و به ساحل مقصود رسید.
"کارل شورتس"

"Ideals"
Ideals are like stars;
you will not succeed in touching them with your hands,
But like the seafaring man on the desert of waters,
you choose them as your guides,
and following them you will reach your destiny.
"Carl Schurz"

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی، ای کوکب هدایت
حافظ

□ آرمانهای جهانی همان زیبایی، دانایی و نیکویی هستند.

برگرفته از فصلنامه چلیپا (1)
متن انگلیسی: کارل شورتس
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
تصویر از Roberto Weigand



********************

"موزارت"

ای موزارت،
ای موزارت جاودانه،
چه بسیار،
و چه بی نهایت بسیار،
از اشارات الهام بخش و ذوق آفرین
که تو از یک حیات لطیف تر و درخشان تر
در دل و جان ما
و روح و روان ما
بنشاندی
فرانس شوبرت""

"Mozart"
O Mozart, immortal Mozart
How many, How infinitely many
Inspiring suggestions
Of a fine, better life
Have you left in our soul.
"Franz Schubert"

اثر فرانس شوبرت
ترجمه حسین الهی قمشه ای



********************

"دهقان آزادۀ استراتفورد"

آن شاهدی نیم که فردا شود عجوز
ما تا ابد جوان و دلارام و سرخوشیم

بی گمان شکسپیر خود یکی از بزرگان است که بزرگی را نه به زور به خود بسته اند و نه با جهد بسیار به چنگ آورده اند، بلکه بزرگ آفریده شده اند. کتابی که اینک از نظر جوانان و نوجوانان عزیز می گذرد شرح زندگی پر ماجرای این بزرگ است که چگونه شوق درونی و ناملایمات زندگی او را از سکوت زادگاهش استراتفورد به غوغای لندن کشید و با سرعتی شگفت از مرتبۀ شاگردی و منشی گری تماشاخانه در کنار بزرگترین درام نویسان آنروزگار چون بن جانسن و کریستوفر مارلو و دیگران نشست و از آنجا به تعبیر امرسن، ارابۀ هنر خویش بر ستاره ای بلند بست و به آسمان رفت و به مصداق سخن مارکوس اورلیوس از دیدگاهی رفیع بر جهانیان نظر افکند و هزاران اطوار و آداب گوناگون مردمان را بنگریست و تحولاتی که این موجودات فانی را از تولد به جوانی و از جوانی به مرگ می کشاند مشاهده کرد و سرچشمۀ رنجها و اصل غصه ها و ناکامی ها را بازیافت که اسارت آدمی در دست دیوهای درونی است. همان دیو پنهان که:
وسوسۀ بد افکند در دل مردمان (سورۀ ناس)

برگرفته از کتاب "مقالات"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"عاشق وفادار"

ای معشوق، بنگر در وفای من،
اکنون سه روز تمام است که تو را دوست می دارم
و اگر هوا مساعد باشد تا سه روز دیگر نیز تو را دوست خواهم داشت.
بالهای زمان خواهد شکست
پیش از آنکه بتواند بار دیگر در تمامی جهان
چنین عاشق وفاداری بیافریند.
"جان ساکلینگ"

"The Constant Lover"
Out upon it, I have loved
Three whole days together!
And am like to love three more,
If it prove fair weather.

Time shall moult away his wings
Ere he shall discover
In the whole wide world again
Such a constant lover.
"Sir John Suckling"

□ طنز تلخی است بر کوتاهی عمر عشق ها و پیوندها.
نصیحت مولانا این است که:
عاشق آن عاشقان غیب باش
عاشقان پنج روزه کم تراش
غیرتم آید که پیشت بِیستند
بر تو می خندند و عاشق نیستند
مثنوی

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثرFrank Bernard Dicksee



********************

"پیوند زناشویی"

آنگاه المیترا بار دیگر به سخن آمد و گفت ای پیر خردمند از پیوند زناشویی چه می گویی؟

پیامبر گفت:
شما با هم زاده شده اید و باید که پیوسته با هم باشید.
با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهای عمرتان را برکند.
حتی در خاطرۀ خاموش خداوند نیز با هم باشید.
اما، بگذارید که با هم بودنتان را فضائی در میان باشد،
و بگذارید که بادهای آسمان بین شما در رقص و پایکوبی باشند.
یکدیگر را دوست بدارید اما، از عشق زنجیر مسازید:
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

***************************

Then Almitra spoke again and said
"And what of Marriage, master"
And he answered saying

You were born together
and together you shall be forevermore

You shall be together when the white wings
of death scatter your days

Aye, you shall be together even in the
silent memory of God

But let there be spaces in your togetherness
And let the winds of the heavens dance between you

Love one another, but make not a bond of love
Let it rather be a moving sea between the shores of your souls
"Kahlil Gibran"

برگرفته از کتاب "پیامبر" اثر جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Frederic Soulacroix



********************

" رویداد شگرف"

در سال ٦٤٢ رويدادى شگرف
بنياد هستى مولانا را زير و زبر ساخت و
برقى از خيمه ليلى بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد
حافظ
قونيه در آرامش بود، مولانا بر مسند تعليم و ارشاد؛
و قوم تاتار در قتل و غارت
كه ناگاه تركى از تركستان عشق
به يغماى دل و جان مولانا تاختن آورد
تركى لاابالى و شهر آشوب كه
نرگس مستش هزاران دشنه داشت
لعل سيرابش جهانى تشنه داشت
عطار
فتنه صد چنگيز در سر
و آتش هزار دوزخ در دل
و جلوه صد هزار بهار در ديدار
از خانه برون رفتم ، مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه
ديوان شمس

برگرفته از مقدمه كتاب "گزيده فيه ما فيه"
به قلم حسين الهى قمشه اى



********************

«تو ای نزدیک ناپیدا»

مطرب آغازید بیتی خوابناک
که اَنِلنِی الکأسَ یا من لا أراک
اَ نتَ وَجْهی، لا عَجَب اَنْ لا اراه
غایةُ القُربِ حِجابُ الاِشتباه
انتَ عقلی، لا عَجَبْ اِنْ لَم اَرَک
مِنْ وُفورِ الإلْتِباسِ المُشتَبَک
حیثُ أقْرَبْ أنْتَ مِنْ حَبْلِ الوَرید
لَمْ اَقُل یا، یا نِداءٌ لِلْبَعید
بَل اُغالِطهُم، اُنادی فی القفار
کی لأکْتُم مِنْ مَعی مِمَّن اَغار


*************


جامی به من رسان ای کسی که چهره ات را نمی بینم
تو روی منی، چه عجب که روی خود نمی توانم دید
از آنکه نهایت قربْ خودْ حجابی عظیم است و آدمی را در اشتباهِ «بُعد» می اندازد
تو عقل و جان منی، تو روح و روان منی، چه عجب که تو را نمی بینم
از هجوم هزاران شکل خیال و سایه و امثال که هر دم در پیش چشمم ظاهر می شوند.
از آنجا که نیک می دانم که تو از شریان گردن به من نزدیک تری
هیچ گاه در خطاب با تو لفظِ «یا» نمی آورم
زیرا که «یا» برای خواندن چیزی باشد که از ما دور است
و این آواز و غلغله و فغان و شکوِه که از دوری می کنم
برای آن است که در صحرای عالم، مردمان را به اشتباه افکنم
تا آن کس را که با من است از چشم آن کس که نامحرم است بپوشانم

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
برگی از قرآن مربوط به سده ۸-۹ میلادی، به خط کوفی جوهر و رنگ و طلاکاری



********************

«شاعر و انسان کامل»

در ژرفای دلِ ما تصویری از صورت انسان کامل نقش کرده اند و اگر گویند این چگونه تصویری است که ما را از آن هیچ خبری نیست پاسخ این است که ما را از آن خبرها و نشان هاست و اگر ما را هیچ شناختی از او نبود هر مدعیِ بی هنری را به کمال می پذیرفتیم. این نقش درونی چراغ راهنمای ماست که می تواند ما را با شیوۀ خطا و آزمون آهسته آهسته بدان مقام راهبر شود الّا آنکه شاعران این تصویر درونی را پررنگ تر می کنند و هردم نشان های بیشتری برای شناخت مدعی از مخلص به دست می دهند تا چون مولانا سالکان تشنه لب را از این بادیۀ غول پرور به آب خضر که در دل های همگان چشمه ای از آن جاری است برسانند:

تشنگان رهِ خونخوارۀ این بادیه را
بردم از بادیه بیرون و به آب آوردم


نظر عارفان این است که هرکس از دیو و دد ملول شود و در جستجوی انسان حقیقی برآید و از این سوی و آن سوی نشان گیرد و راهرو گردد نهایتاً بدان انسان مطلوب و محبوب راه خواهد یافت و آن کسی جز خود او نیست.

برگرفته از کتاب « گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" چرا با من صحبت نکنی "

ای غریبه ای که از کنار من می گذری
اگر دوست داری با من صحبت کنی
صحبت کن
چرا که صحبت نکنی؟
و چرا که من با تو صحبت نکنم؟
والت ویتمن

"Why not Speak to Me"
Stranger!
If you, passing, meet me,
And desire to speak to me,
Speak to me,
Why should you not speak to me?
And why should I not speak to you?
Walt Whitman

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگوی و بشنو
که به تشنگی بمردیم بر آب زندگانی
سعدی
□ آب زندگانی همان چشمة مهربانی است
که آدمیان همه تشنة آنند
و چه بسیار که لب تشنه
بر این چشمه جان می سپارند.

شعر: والت ویتمن
ترجمه: حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثرM. C. Escher
منبع: www.drelahighomshei.com



********************

" سفينه ادبيات "

در اين روزگار پرشتاب
كه بشريت با سرعت وهم و خيال
در جهانگردى پيش مى رود
و پرده هاى اسرار آفرينش را
يك يك بر مى گيرد،
و اينك با اقتدار بر تخت پادشاهى نشسته
و با نشان دادن "خاتم سليمانىِ علم"
ديو و پرى و انسان و حيوان
و آب و خاك و باد و آتش را سان مى بيند،
زيبنده است كه اين پادشاهى
و تاجگذارى خود را جشن گيرد
و در سايه اين توفيق ، همه بشريت را
به ضيافت جهانى "دانايى" فرا خواند
و همگان را از شراب انس و دوستى سرمست كند.
اما سوكمندانه مى نگريم كه عامه مردمان
در طوفان روزمره گى
و گذران يك زندگى خالى از شكوه انسانى
و شوكت الهى گرفتار آمده اند
و طوفان مسابقات سود و زيان و سوداى كم و بيش،
تا اوج قله هاى هوشيارى بر آمده است.
و ما در اين غوغا اميد بسته ايم كه
ادبيات و فرهنگ جهانى بتواند چون كشتى نوح،
ما را از بلندترين موجهاى بى برگى و بيهودگى
و گردابهاى حرص و آز
و نهنگ هاى نام و ننگ
و سراب هاى مال و جاه
و سيلاب هاى خودپرستى
و درد بى درمان دراز دستى
به آزادى و شادى ديگران، به سلامت بگذراند،
و بر بلنداى "كوه جودى"،
كه همان تخت شرافت انسانى است بنشاند

اينك آن نوحى كه لوح معرفت كشتى اوست
هر كه در كشتيش نايد غرقه طوفان كند
مولانا

برگرفته از پيشگفتار كتاب " گنجينه آشنا"
به قلم حسين الهى قمشه اى



********************

"طرفه معجونى است آدميزاد"

طرفه معجونى است آدميزاد
چقدر والا و شريف در خرد
چقدر نامتناهى در استعداد
چقدر صريح و ستايش انگيز در شكل و رفتار
چقدر شبيه فرشتگان در كردار
چقدر شبيه خدايان در ادراك
شكوه و زيبايى جهان
و مثل اعلاى جانداران
ويليام شكسپير

"What a Piece of Work is Man"

What a piece of work is man
How noble in reason
How infinite in faculties
In form and moving how express and admirable
In action how like an angel
In apprehension how like a god!
The beauty of the world
The paragon of animals.
William Shakespeare

اى ملك جانوران راى تو
وى گهر تاجوران پاى تو
زان ازلى نور كه پرورده اند
در تو زيادت نظرى كرده اند
دور تو از دايره بيرون تر است
از دو جهان قدر تو افزون تر است
آينه دار از پى آن شد سحر
تا تو رخ خويش ببينى مگر
نظامى
تو را از دو گيتى بر آورده اند
به چندين ميانجى بپرورده اند
نخستين فطرت پسين شمار
تويى خويشتن را به بازى مدار
فردوسى

متن انگليسى از نمايشنامه هملت ، ويليام شكسپير
ترجمه حسين الهى قمشه اى
www.drelahighomshei.com :منبع



********************

«در ماهیت من»

دگر کردی سوال از من که من چیست
مرا از من خبر کن تا که من کیست
شیخ محمود شبستری
پرسش از "حقیقت من" است که خود از شگفتی هاست،
زیرا هر چه بیشتر آدمی در آن می اندیشد بر حیرتش می افزاید.
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم
دیوان شمس
کیست که با هزاران آرزو و صد هزاران آگاهی
همچنان یکی است و خود را بی هیچ واسطه درک می کند.
هم مُدرِک است و هم مُدرَک، و هم عین ادراک است.
عقل و عاقل و معقول است، و بیننده و دیده و دیدار است.
پاسخ شیخ محمود این است که:
چو هست مطلق آید در اشارت
به لفظ من کنند از وی عبارت
یعنی هستی مطلق از نام و نشان و عبارت و اشارت مبرّاست.

برگرفته از مقدمه کتاب "گلشن راز – شیخ محمود شبستری"
به قلم حسین الهی قمشه ای
مجسمه اثر Jean Dibner



********************

«عشق»

آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فراگرفته بود. سپس با صدائی ژرف و رسا گفت:
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،
هرچند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید،
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،
هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق، چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هَرَس می کند....

Love
Then said Almitra, "Speak to us of Love."
And he raised his head and looked upon the people, and there fell a stillness upon them. And with a great voice he said:
When love beckons to you follow him,
Though his ways are hard and steep.
And when his wings enfold you yield to him,
Though the sword hidden among his pinions may wound you.
And when he speaks to you believe in him,
Though his voice may shatter your dreams as the north wind lays waste the garden.
For even as love crowns you so shall he crucify you.
Even as he is for your growth so is he for your pruning.
The Prophet, by Khalil Gibran

برگرفته از کتاب پیامبر
اثر جبران خلیل جبران
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Eugenio Zampighi نقاش و عکاس ایتالیایی



********************

«رایحۀ عشق»

چندی پیش حلقه ای از گل سرخ برایت فرستادم
که هرچند بر شکوه و افتخار تو نمی افزود
اما امید این بود که به طراوت روی تو، آن گل پیوسته شاداب ماند،
اما تو تنها نَفَسی در آن گل دمیدی
و آن را برای من بازپس فرستادی
تا وقتی غنچه هایش باز شود
و رایحۀ لطیف آن پخش گردد،
من به جای بوی گل، رایحۀ عشق تو را از آن استشمام کنم.

بن جانسن

The Scent of Love
I sent thee late a rosy wreath,
Not so much honouring thee
As giving it a hope that there
It could not withered be;
But thou thereon didst only breathe,
And sent'st it back to me,
Since when it grows and smells, I swear,
Not of itself but thee!

برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «روح گل رز» اثر نقاش انگلیسی جان ویلیام واترهاوس



********************

«آیینۀ جهانی»

خوب رویان آیینه می جویند تا صورت خود را در آن ببینند و خط و خالی برآن بیفزایند. از این آیینه ها بسیار هست که آدمی روی خود را نظاره کند و اگر دودی و غباری بر آن بیند بشوید و اگر نقصانی هست به کمال آورد؛ اما کجاست آن آیینه که چهرۀ روح و جان خویش را در آن بنگریم و شکل و شمایل باطن خود را تماشا کنیم.

گفتم ای دل آینه از بهر چیست
تا ببیند هر کسی کو شکل کیست
آینه آهن برای لون هاست
آینه سیمای جان سنگین بهاست
آینه جان نیست الا روی یار
روی آن یاری که باشد زان دیار
مثنوی

آیینه جان بسیار سنگین بهاست، بسیار عزیز و نادر الوجود است و اگر سال ها در طلب آن به هر کوی و برزن بگردند رواست.

سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم
سعدی

برگرفته از کتاب « 365 روز با سعدی»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نگارگری اثر Frank Markham Skipworth پرتره نگار انگلیسی



********************

«خودآگاهی»

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
دیوان شمس


دانشمندان در پی کشف اسرار خوداگاهی به روح نزدیک می شوند و امروز دانشمندان علوم طبیعی مهمترین و غامض ترین مسألۀ علم را شناخت ماهیت خودآگاهی می دانند. پرسش این است که این کیست که برجسم ما حاکم است و بر این مرکب تن سوار است و خود را و عالم را درک می کند و قضاوت می کند؟

یا به تعبیر خانم کتلین رین، شاعر معاصر اسکاتلندی:
این من کیست
که سر از خاک برآورده، سخن می گوید
و از پشت غبار تن، جهان را می نگرد؟
این کیست که به جای سنگِ خاموش می شنود
و به جای آب روان
با گوشت و پوست و استخوان
جهان را احساس می کند؟
این کیست که به جای جنگلْ شب را تنفس می کند؟
و به جای گل سرخ می بیند
و می داند که پرنده در پردۀ آواز چه می گوید؟

این من کیست که به جای خورشید
از دیو سیاه شب می ترسد؟
و این کیست که هیولای پریشانِ عالم را نظام می بخشد؟

این من کیست که از عدم سر برآورده
و چهرۀ معشوق را نظاره می کند؟

برگرفته از کتاب «در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" حدیث مُعَنعَن "

باد صبا برای من حدیثی از عاشقان روایت کرد
حدیثی که سینه به سینه و دهان به دهان
از زبان راستان و راستگویان حکایت می شود
آری این یک حدیث معنعن است
که "شِکوه" از "شادی" نقل کرد
و "شادی" گفت که از "اندوه" شنیده است
و "اندوه" از "بلا و محنت" خبر داد
و "بلا و محنت" خود از دهان "مستی و بی خویشی" شنیدند
و "مستی" از "عقل"
و "عقل" از "شوق"
و "شوق" از "آرزو"
و "آرزو" از "اشک"
و "اشک" از "پلک خونین عاشق"
و آن "پلک" از "شرارة آتش"
و آن "شراره" از زبانِ "حضرت قلب" شنید که فرمود:
آنکس که دوستش می داری
در میان دو دست توست
محی الدین ابن عربی

بوسه بده خویش را ای صنم سیم تن
ای به خطا تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو
بوسه جان بایدت؟ بر دهن خویش زن
مولانا

□ مُعَنعَن یک کلمه عربی است به معنی عباراتی که
کلمه "عن" به معنی "از" در آن تکرار شده است،
چنانکه راویان حدیث "از" یکدیگر نقل می کنند
و ابن عربی آن را به فضای عشق و عرفان آورده است.

شعر: محی الدین ابن عربی
ترجمه: حسین الهی قمشه ای
نقاشی: جان ویلیام واترهاوس



********************

" وقتی عاشق تو بودم "

وقتی عاشق تو بودم
دلیر و پاک بودم
و تا فرسنگها در اطرافم شگفتی و شادی می رویید
و رفتارم همه نیک و دلپسند بود.
اکنون آن عشق گذشته است
و از آن شگفتیها هیچ بر جای نمانده
و تا فرسنگها در اطرافم همه چیز فریاد می زند و خبر می کند
که من دوباره همان خودم هستم.
آلفرد ادوارد هاوسمَن

When I Was in Love with You ""
Oh, when I was in love with you,
Then I was clean and brave,
And miles around the wonder grew
How well did I behave. And now the fancy passes by,
And nothing will remain,
And miles around they'll say that I
Am quite myself again.
Alfred Edward Housman

□ عشق آن است که آدمی خودش نباشد،
خود را فراموش کند و به دیگری بیندیشد
و این رهایی از خویشتن کمترین افسون عشق است.

اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وارهاند؟
نظامی
در این حال خوش بی خویشی است
که آدمی همه کارش خوش می شود:
خوش می گوید،
خوش می خرامد
و خوش رفتار می کند
و صاف و پاک و دلیر و بی باک می گردد
و جهان در چشمش پیوسته تازه و با طراوت است
و همه چیز او را شگفت و شورانگیز می نماید.

اگر تلخ است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی
کله جویی نیابی سر، چه شیرین است بی خویشی
دیوان شمس

برگرفته از کتاب " در قلمرو زریّن "
به قلم حسین الهی قمشه ای
طرح و نقش اثر رابرت ایندیانا



********************

«طفل عشق»

آن شاهدی نیم که فردا شود عجوز؛
ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم
دیوان شمس

در افسانه های یونانی آمده است که چون اِروس، الاهۀ عشق، ده ساله شد، تیر و کمان به دست گرفت و در آسمان به صید عاشقان پرداخت. اما هرچه زمان گذشت از مرتبۀ کودکی بیرون نیامد. مادرش، آفرودیت که الهۀ زیبایی بود، او را نزد آپولو طبیب خدایان برد تا علت را جویا شود. آپولو گفت که این فرزند تا ابد کودک خواهد ماند و هیچگاه مرد نخواهد شد. رمز قصه در این است، عشق، فرزند زیبایی، پیوسته کودک است و عاشقان پیوسته جوان خواهند بود.

برگرفته از کتاب «گزیدۀ فیه ما فیه»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر مونیر - قرن نوزدهم



********************

"تعهّد و تخصّص"

در این مقام صحنه ای کوتاه از نمایشنامة بلند موسی را مشاهده می کنیم
آنجا که دختر شعیب از پدر می خواهد که موسی را به خدمت گیرد
و برای ترغیب او موسی را تلویحاً به دو صفتِ ممتاز می ستاید.
سخن دختر این است که
هر کس برای کاری برگزیده و استخدام می شود
باید حداقل دو صفت بارز داشته باشد:
یکی توانایی بر انجام کار که شامل علم و مهارت نیز می گردد
و یکی دیگر امانت و داشتن مسئولیت اخلاقی و راستی و درستی
که گاهی از آن به کلمة تعهّد یاد می کنند.
به زبان امروز، تعهّد و تخصص باید با هم باشد
و اگر در هر یک نقصانی پدید آید
به زیان استخدام کننده خواهد بود.
بعضی چنین تصوّر کرده اند که
صفت امانت و تعهّد اهمّیت بیشتری از علم و تخصّص دارد
و اگر بخواهند بین مهارت و تخصص
در مقابلِ امانت و تعهّد
یکی را انتخاب کنند
بهتر آن است که امانت اختیار شود
در حالی که امکان رسیدن زیان از آدم نادان ولی متعهّد
بیش از زیان دانایی است که ممکن است تعهدی نداشته باشد.

دشمنِ دانا که غمِ جان بوَد
بهتر از آن دوست که نادان بوَد
نظامی، مخزن الاسرار

مهرِ ابله مهرِ خرس آمد یقین
کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین
مثنوی

و بدیهی است که جمع این هر دو صفت باید کرد
و نظام جامعه را به دست افراد متخصّص و متعهّد باید سپرد.

برگرفته از کتاب "در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر: محاکمه گالیله



********************

«مجمع دیوان»

دیوها و عفریت ها در جهان پیوسته کنگره تشکیل می دهند تا تدبیری علیه آدمیان بیندیشند.
در شاهنامه در یک کنگرۀ دیوسالار که مشابه آن را میلتون در بهشت گم شده Pandemonium یعنی «مجمع دیوان» نامیده است، دیوان با هم برای دفع کیکاووس مشورت می کنند:

چنان بد که ابلیس روزی پگاه
یکی انجمن کرد پنهان زشاه
به دیوان چنین گفت کِامروز کار
به رنج و به سختی است با شهریار
یکی دیو باید کنون چرب دست
که داند همه رسم و راه نشست
شود جان کاووس بی ره کند
به دیوان بر، این رنج کوته کند
شنیدند و بر دل گرفتند یاد
کس از بیم کاووس پاسخ نداد
یکی دیو دژخیم بر پای خاست
چنین گفت کاین چرب دستی مراست
....
فردوسی

برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نگاره جنگ رستم و ارژنگ دیو از شاهنامه شاه طهماسبی



********************

صرفه گری

«گر تو مقامر زاده ای، در صرفه چون افتاده ای
صرفه گری رسوا بود، خاصه که با خوب ختن»
«مولانا»

مقامرزاده به معنای فرزند قمارباز، کنایه از فرزندان آدم. مقصود این است که اگر تو فرزند آدمی و می دانی که پدرت قمار بزرگی کرد و بهشت برین را باخت و خم به ابرو نیاورد، پس چگونه است که تو اینجا در صرفه گری و خست افتاده ای در حالی که صرفه گری مایه رسوایی است بخصوص که شخص با محبوب نازنینی چون دختر پادشاه چنین صرفه گری کند و از صرف کردن و خرج کردن ثروت در راه او دریغ ورزد.

پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم
«حافظ»

برگرفته از کتاب « 365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «خسیس» اثر Antonio Piccinni نقاش ایتالیایی



********************

"خطاها و فضایل"

قماش زندگی ما را با تار و پود خطا و صواب
و رشته های درهمِ نیک و بد بافته اند.
اگر خطاهایمان ما را به تازیانه ادب نمی کردند،
فضایلمان ما را به غرور و خودبینی می کشاندند
و اگر ما به فضایل خود دلگرم نبودیم،
گناهانمان ما را به ورطه نومیدی می افکندند.

ویلیام شکسپیر

"Faults and Virtues"

The web of our life is of a mingled yarn, good and ill together:
Our virtues would be proud, if our faults whipped them not;
And our crimes would despair,
If they were not cherished by our virtues.

Shakespeare (All is Well that Ends Well)

نمایشنامه کمدی "آن خوش است که پایانش خوش است" اثر ویلیام شکسپیر
با الهام از یک داستان بوکاچیو در کتاب دکامرون (صد داستان فرح انگیز)
به صورت نمایشنامه ای در پنج پرده عرضه شده است
که آکنده از سخنان حکمت آمیز و پندهای گران سنگ است.
از جمله، افزون بر قطعه فوق،
خود عنوان کتاب درس بزرگی است
همه آدمیان را که:
به پایان خوش بیاندیشید.
و لذتهایی را که رنج بسیار به دنبال دارد
خوش مخوانید.

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" صفیر سیمرغ "

اینهمه کارهای شگفت که خداوند کرده است!
چگونه شک کنیم که هر دم ما را می نگرد؟
او خود را در آیینۀ هزار چشمه به ما نشان داده است
و ما همچنان حیران و سرگردان تا چه کنیم و او را کجا جوییم.
جهان از جنگ و فتنه و آشوب سیاه شده است،
اما تو به بیدهای مجنون نظر کن
تا بشنوی صفیر سیمرغ را
و بنگری بالهای رنگین آن عنقای پنهان را،
و کارهای شگفت آفریدگار جهان را.

آنجلا مورگان

“God Does Do Such Wonderful Things”

God does do such wonderful things!
How can we doubt He’ll see us through?
He has proved Himself through a million springs
Yet still we wonder: "What shall we do"?
The world is black with war and woe-
But look where the pussy willows grow
And hear the songs and see the wings...
God does do such wonderful things!

Angela Morgan

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین "
ترجمه: حسین الهی قمشه ای



********************

«آتش درون»

چگونه ممکن است که آدمی درونش پر از آتش باشد و هیچ احساس نکند؟ فارابی در فصوص الحکمه (جواهرات معرفت) آورده است که «اگر عضوی از اعضای کسی را به افیون بی حس کنند و بر آتش نهند آن کس دردی و سوزشی احساس نخواهد کرد امّا پس از چندی که تأثیر دارو از میان برخیزد فریادش برخواهد خاست.»

و چنین است که وجدان آدمی به افیون غفلت بی حس می شود، مال یتیم و صغیر را فرو می بلعد و او را هیچ باک نیست، امّا چون آن غفلت به هشدار موعظه ای و توبه ای یا در نهایت به رستاخیز مرگ از میان برود شخص یا در همین نشئۀ دنیوی و یا نشئۀ آخرت به جهنمی سوزان خواهد افتاد و در آتشی که هیزمش را مال یتیم و ظلم و تجاوز و غیره برافروخته است درخواهد افتاد، آتشی که از درون شعله می کشد و هیچ پناهگاهی و گریزگاهی از آن نیست.

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"زهد از منظر حافظ"

اغلب مقصودِ حافظ از دین و عقل و علم و زهد و تقوی و نام و ناموس و غیره که بدان طعن می زند، همین هستی و هوشیاری و نفس پرستی است زیرا عامۀ خلق دین و عقل و علم و زهد و تقوی را در خدمت نفس آورده و فرعونِ درونی خود را در حجاب این صورتها پنهان کرده اند و به تعبیر دیگر، دینِ ایشان حجابِ کفر ایشان است.

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
خرقه از سر برکشیدم اینهمه تزویر را
«ســــــــعدی»

و به همین جهت حافظ از زاهد به صفتِ خودبین یاد می کند.

یارب آن زاهدِ خودبین که بجز عیب ندید
دودِ آهیش در آیینۀ ادراک انداز
«حــــــــــافظ»

برگرفته از مقدمه دیوان حافظ
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«سخن آشنا»

شاعرانی که به پیوندهای قدسی راه نیافته و خواسته اند به همّتِ سخندانی و هیمنۀ فصاحت و بلاغت و شوق شهرت شاعری و رؤیای نام آوری به حلقۀ دل های مردمان راه یابند چون حلقه بر دروازۀ مقصود بازمانده اند و از ایشان جز صوت و صدایی و کوس و درایی بازنمانده است و هرچند که به غوغا و غلغله و حضور مستمر در محفل این و آن و کتاب فلان و بهمان پنج روزی بر کرسی شاعری بنشینند اما چون به راستی معاملتی با فرشتگان آسمان و زمین ندارند شعرشان از دیوان ها به دل ها نمی آید بلکه به تدریج با فرونشستن جاذبۀ نوآوری های بی مایه از حلقۀ آشنایی خارج می شود.

دگری همین حکایت بکند که من ولیکن
چو معاملت ندارد سخن آشنا نباشد
«سعدی»

بویِ خوشِ تو هر که زبادِ صبا شنید
از یارِ آشنا سخنِ آشنا شنید
«حافظ»

برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی پروانه ها اثر «اشر» نقاش هلندی



********************

"پادشاه ممالک خطیم صفحۀ مشق ما، قلمرو ماست"

زهی پادشاهان مُلک هنر که بی هیچ سپاه و لشگر بلندترین قله های زیبایی و حکمت را فتح کردند و شگفت ترین قلعه ها و قصرهای خسروی را به تصرف آوردند و به اعجاز هنر تاج و تخت زرین و افسر دیهیم شهریاری آفریدند.

اگر تاج گوهر نشان بر سر نهادند دست پرورد سودایی بود که در سر داشتند. اگر بر دیهیم زرنشان نشستند، تکیه بر اورنگ ذوق و زیبایی خویش کردند و اگر عشرت و مستی دایم داشتند خود را در آغوش گرفتند و بوسه بردهان خویش زدند و در جهان شور و عربدۀ مستانه به راه انداختند که:

بوسه بده خویش را ای صنمِ سیم تن
ای به ختا، تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به براندر کشی، سیمبری چون تو کو
بوسۀ جان بایدت بر دهنِ خویش زن
«مولانا»

برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط اثر مرحوم میرزا کاظم، خوشنویس عهد قاجار



********************

"مدرسه آدم"

بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالی صرف می کنم،
علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم.
آخر، این همه برای توست.
اگر فقه است، برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید
و جامه ات را نکند و تو را نکشد تا تو به سلامت باشی.
و اگر نجوم است، احوال فلک و تأثیر آن در زمین- از ارزانی و گرانی،
امن و خوف- همه تعلق به احوال تو دارد، هم برای توست.
و اگر ستاره است- از سعد و نحس- به طالع تو تعلق دارد، هم برای توست.
چون تأمل کنی، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو.
چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایبها
و احوالها و عالمهای بوالعجب بینهایت باشد،
بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد.
فیه مافیه

□ از نگاه مولانا حیف است که آدمی عمر نازنین خود را
که فرصتی یگانه و جواهری دردانه است
در کارهایی صرف کند که در شأن او نیست.
حتی علوم و فنونی که نزد عامة مردمان مقام و مرتبه ای بلند دارد
اما نهایت آن اداره امور فانی دنیوی است
و در جهت تکمیل روح باقی و وصول به کمال اخروی به کار نمی آید
و آدمی را از مرتبه حیوانی به مقام انسانی ارتقا نمی دهد،
درسِ مدرسة آدم نیست
و صرف عمر در این گونه علوم
مانند آن خواهد بود که گویی
من این کتابها را معطل نگذاشته ام
و از آنها انواع بهره ها می برم؛
گاه زیر سر می گذارم و گاه روی سر می گیرم
و گاه آن را زیر دستی می کنم و گاه از آن بالش تکیه گاه می سازم.
اینها بهره بهینه از کتاب نیست!

برگرفته از کتاب "گزیدة فیه مافیه: مقالات مولانا"
تلخیص، مقدمه و شرح: حسین الهی قمشه ای



********************

"دو هزار مست"

خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
سرِ مست گفته باشم، من ازین خبر ندارم

یعنی من در سودای آن نیستم که دکانی باز کنم
و مردم را به اوصاف معشوقم سرگرم دارم.
اگر هم گاهی سخنی در جمال او از من می شنوی
در حالت مستی و بی خبری کلمه ای بر زبانم جاری شده است
و گرنه من رازدارم و برهنه را می پوشانم،
ولی در عین حال در حالت بی خودیِ مستانه پرچمی به دست می گیرم
و دو هزار مستِ دیگر به من می پیوندند
و همه در شهر می گردیم و فریاد می کنیم
که ما خمار و مشتاق دیدار آن شهریاریم
و این دُهُل عشق که ما بانگ آن برآورده ایم آن قدر عظیم است
که زیر گلیم نمی گنجد تا طبل زیر گلیم زنیم و راز را پنهان داریم.

به سر مُناره اُشتر رود و فغان برآرد
که نهان شدم من اینجا مکنید آشکارم
مولانا

برگرفته از کتاب "در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"خورشید معرفت"

این شراب روحانی و روشنی بخش
که در میخانه های زنجیره ای
شاعران بزرگ پارسی گو دست به دست می رود
به یک تعبیر همان خورشید معرفت است
که در شب یلدای جهل طلوع می کند
و یکی از ساقیان آن خیّام است که گفت:
سَبَقتُ العالَمینَ اِلَی المَعالی
بَصائِبِ فِکرَةٍ و عُلُوِّ هِمَّة
فَلاحَ بِحِکمَتی نورُ الهُدی فی
لَیالٍ لِلضَّلالَةِ مُدلَهِمّة
یُریدُ الجاحِدونَ لِیُطفِؤوها
و یأبَی الّلهُ اِلاّ اَن یُتِمَّة
خیام

در تعالی و رفعت بر جهانیان پیشی گرفتم
به رأی روشن و همّت بلند
پس در شبانِ تیرة گمراهی
خورشید هدایت از افق دانایی من طلوع کرد
و منکران می کوشند تا این نور را خاموش کنند
امّا خداوند نگذارد بلکه بر روشنی آن بیفزاید.

برگرفته از مقدمة کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میرعمادالحسنی



********************

"عرفان در نهاد بشر"

حقیقت این است که عرفان از نهاد بشر برخاسته
و از خاور و باختر و ترک و تازی و پارسی بیرون است
و پیوسته در عالم، لطیف طبعانی بوده اند
که از مشاهدة کلک خیال انگیز عالم دریافته اند که:
لعبت بازی پس این پرده هست،
ور نه بر او این همه لعبت که بست؟
نظامی

و چون فیلسوفان بدین مرتبه نیز قناعت نکرده اند
که صنع عالم را صانعی است
بلکه در طلب صانع برآمده
و از پیام آوران و آشنایان کوی او نشان گرفته اند و،
گستاخ و بی هراس، به بیابان عشق قدم نهاده
و خار و خارة این وادی را پرنیان و حریر یافته
و با هزار "لن ترانی" همچنان دیده بر دیدار دوخته
تا پس از چندین شکیبایی شبی چون حافظ
چراغ دیده در محراب ابروی یار افروخته اند
و بدین دیدار که حل همة مشکلات و پاسخ جملة پرسش های جهان است
از پردة تقلید و گفتار بیرون جسته
و هرچه گویند از مقام مشاهده و تجربة درون است.
هرچه گویم هست از عین الیقین
نی به استدلال و تقلید است این
گر دلیلی گفت آن مرد وصال
گفت آن از بهر اصحاب جدال
مثنوی

برگرفته از کتاب "گزیدة فیه ما فیه"
تلخیص،مقدمه، و شرح: حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر سلطان محمد



********************

«سکوت من ترانۀ من است»

سکوت من خود سرود و ترانه است
و گرسنگی من همان سیری من است
و آب در تشنگی من جریان دارد
و در هوشیاری من مستی هاست
و عروسی هاست در فغان و شِکوۀ من
و دیدارهاست در غربت تنهائیم
و ظهور من همه ستر و حجاب است
...
چه بسیار که از غمها شِکوه می کنم
و قلبم بدان غمها برخود می بالد
چه بسیار که می گریم و دندان هایم به خنده رخ می نمایند
و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می کشد
و دوست در کنارم نشسته است
و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم
و آن چیز در حلقۀ نگین من است
گاه شبِ تاریک دشمنانم را ( که همان رهزنان حواسند) در پردۀ ظلمت می پوشاند
تا من پردۀ رؤیاهای خویش را بگسترم
و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد.

جبران خلیل جبران

ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمۀ کتاب پیامبر
نقاشی اثر جبران خلیل جبران



********************

«شکوه دنیوی»

شکوه دنیا همچون دایره ای است بر روی آب
که هردم بر پهنای خود می افزاید
و در منتهای وسعت هیچ می شود.

ویلیام شکسپیر – هنری ششم، 1، 2

Vanity of Glory
Glory is like a circle in the water
Which never ceaseth to enlarge itself
Till by broad spreading it disperse to nought

Shakespear, King Henry VI, I, II

بر گرفته از کتاب «در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"باغ عشق"

به باغ عشق رفتم
و دیدم آنچه را که از آن پیش ندیده بودم:
دیدم در میان باغ،
در چمنزاری که تفرجگاه من بود،
کلیسایی ساخته بودند.
درهای کلیسا را بسته
و روی آن نوشته بودند: "تو هرگز نباید".
پس به گرد باغ در گردش آمدم،
به هوای آن همه گل که در باغ عشق می روید؛
اما دور تا دور، بر جای گل
همه سنگهای گور دیدم
و کشیشان را که، همچون غراب در جامه های سیاه،
به این سوی و آن سوی روان بودند
و هم آنان
شادیها و آرزوهای مرا با بندهایی از پیچک خشک بستند
و به گوشه ای انداختند.
ویلیام بلیک

“The Garden of Love”
I went to the garden of love,
And saw that I never had seen:
A Chapel was built in the midst,
Where I used to play on the green.
And the gates of this Chapel were shut,
And “Thou shalt not” Writ over the door;
So I turned to the Garden of Love,
That so many sweet flowers bore;
And I saw it was filled with graves,
And tomb-stones where flowers should be:
And priests in black gowns were walking their rounds,
And binding with briars my joys and desires.
William Blake

□ کشیشان زنده دل،
چون اسقف می ری یِل در داستان "بینوایانِ ویکتور هوگو"،
که پیام عشق جهانگیر حضرت مسیح را به آدمیان می رسانند
از روزگار آن پیامبر الهی تاکنون
همواره کم و بیش در میان مردم بوده اند
و هرچه خیر و نیکویی
و عشق و محبت که در میان ترسایان هست
از برکت وجود آنهاست
اما چون بسیاری از کاهنان و کشیشان را شیطان نفس
از نور به ظلمت برده و دلهایشان را سیاه کرده
و به کارهای زشت از دروغ و خدعه
¬¬¬و جنایت و خشونت و بی رحمی وا داشته بود،
در این قطعه، شاعر آسمانی، ویلیام بلیک،
آنان را رهزنان راه خدا و غاصبان نعمتهای الهی شناخته
که در باغ عشق، کلیسایی از قهر و نهی و طرد و انکار می سازند
و اطراف آن را گورستان دلهای مرده می کنند
و خود چون غراب در آن باغ خزان زده می چرخند
و دست و پای شادیها را با خشونت می بندند.

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرّین"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Caspar David Friedrich



********************

" تفرجی در باغ بی خزان "

از اینجا سفری به ترکستان عشق می کنیم
و اگر بوالفضولی گوید:
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاین ره که تو می روی به ترکستان است،
خواهیم گفت که ما را هوای کعبه در سر نیست
بلکه قصد ترکستان کرده ایم
که در آنجا با شیخی کریم النفس
که چون از معرفت نور و صفا دید
به هر چیزی که دید، اول خدا دید
و نام پرآوازه اش محمود شبستری است
وعدة دیدار داریم.
شیخ محمود ماهی است که هرچند در میان سه خورشید
سعدی و مولانا و حافظ
طلوع کرده است،
در شعاع خیره کنندة شعر ایشان هیچ رنگ نباخته
بلکه به نور جمال خود
سایة ابهام و پرده های ظنّ و گمان را
از اشعار ایشان برگرفته
و صحن آسمان این سه شهریار اقلیم سخن را
ستاره باران کرده است.

در فرهنگ باختر گفته اند
اگر کسی در همه عمر هیچ کتابی جز ضیافت افلاطون نخوانده باشد
سهم زیادی از فرهنگ بشری از دست نداده است
و این سخن را با اطمینان بیشتر می توان
در ستایش گلشن راز شیخ محمود گفت:
که جوهر الهیات و فلسفه و تفسیر
و ادبیات و اخلاق و جمال شناسی را
در دفتری از هزار بیت
یا بدره ای از هزار سکه زرّین
به پای جهانیان افشانده
و جملگی را به باغی فراخوانده است که:
در او راز دل گلها شکفته است
که تا اکنون کسی دیگر نگفته است
زبان سوسن او جمله گویاست
عیون نرگس او جمله بیناست

برگرفته از مقدمه کتاب "گنجینه آشنا"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«پردۀ شرح نام او»

گروهی از غیرت عشق، نام معشوق را در نام ها پنهان کردند و به عکس دنیاپرستان و غافلان که نام خدای می برند و هزار چیز دیگر می خواهند، آنان نام هزار چیز را می برند و از همه مقصودشان همان یکی است که تنها اسم با مسمّای هستی اوست چنانکه:

آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کرد
مَحرَمان را سرّ آن معلوم کرد
ور بگفتی موم زآتش نرم شد
این بُدی کان یار با ما گرم شد
...
صد هزاران نام اگر برهم زدی
قصد او و خواه او یوسف بُدی
مثنوی معنوی

حافظ و سعدی و عطّار و مولانا نیز مانند زلیخا، نام دوست را بیشتر در نام ها پنهان کرده اند تا نامحرمان درنیابند و خرقه پوشان ریاکار به هزار شُبهه و انکار درافتند.

برگرفته از کتاب «کیمیا – 9 »
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«سعادت»

ای شادی، ای خوشبختی،
ای مقصود هستی ما،
ای ایستگاه نهایی همه خواست های ما،
ای خوبی، ای لذت، ای رضایت، نامت هر چه هست باشد،
تو آن ناشناختۀ آرامی که آه ها و آرزوهای ابدی را از ژرفای دلها
به حرکت می آوری،
آرزوهایی که بخاطرش می توانیم زندگی را تحمل کنیم
یا بخاطرش با دلیری مرگ را پذیرا شویم.

الکساندر پوپ


Happiness
O Happiness! Our being’s end and aim,
Good, pleasure, ease, contact! Whate’er thy name:
That something still, which prompts th’ eternal sigh,
For which we bear to live, or dare to die.
A. Pope, An Essay on Man

برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"در حضور بزرگان جهان"

جان راسکین، حکیم و منتقد بزرگ هنری انگلیس،
در مقاله ای در بیان اهمیت کتاب گوید:
"عامه مردمان مشتاق دیدار انسان های بزرگند
و اگر دقایقی چند از نزدیک، شاهزاده ای یا شهبانوی محبوبی،
یا شاعر و حکیم و دانشمند بزرگی را ببینند
یا با او صحبت کنند همه عمر از آن به افتخار یاد می کنند
و اغلب آرزو دارند که ای کاش
ما در زمان فلان حکیم یا شاعر یا قدیس یا پیامبر می بودیم
و از نزدیک با او صحبت می داشتیم
و گاه از رسیدن به حضور بزرگان با الفاظ پرشکوه
مانند باریافتن و افتخار حضور داشتن یاد می کنند
در حالی که انسان های بزرگ خود در آن اطاقک های کوچک
که قفسه کتاب نام دارد در انتظار ایستاده اند
تا به حضور هرکس که ایشان را راه دهد بار یابند
و آدمیان اغلب به سبب اشتغالات باطل و ازدحام تعلقات خاکی
فرصتی برای دیدار با ایشان ندارند."

کتاب های خوب حاصل والاترین نقطه های عمر بزرگان جهان است
چنانکه درباره شعر گفته اند:
شعر شادترین و متعالی ترین لحظه های شادترین انسان هاست.
نقطه اوج ظهور و حضور سعدی، غزلیات و بوستان و گلستان اوست
و هرکسی می تواند در بهترین لحظه های عمر سعدی به حضور او برسد.
همچنین است حافظ و میلتون و شکسپیر
که نقطه های کمال حیاتشان مبدل به آثارشان شده است
و اگر کسی از خواندن این آثار احساس حضور نمی کند،
او را از دیدن آن بزرگان چه فایده خواهد بود.

ور بخوانی و نیی قرآن‌پذیر
انبیا و اولیا را دیده گیر
مولانا

برگرفته از کتاب "سیصد و شصت و پنج روز با سعدی"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«پروین اعتصامی»

اگر در آسمان دنیا، پروین نام هفت ستاره است که در صورت فلکی ثور جای دارند وایشان را هفت خواهران خوانند ما را در خطۀ شعر پروینی است که گوییم:

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشۀ پروین به دو جو – حافظ

او چون مادری مشفق، مهمانان را بر خوانِ کرامت خود می نشاند. طعامِ اصلی بر سفرۀ او عشق به بشریت و همدردی با آلام بشری همراه با چاشنی شیرین از قصه های طنز آمیز و عبرت آموز است.

گاه در قصایدی گران آهنگ پندهای گران سنگ می دهد و غصه های سنگین عالم فرودین را بر دل ها سبک می کند که:

ای دل، عبث مخور غمِ دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
این دشت خوابگاه شهیدان است
فرصت شمار گاه تماشا را

و گاه قصّه می گوید از قاضی ظالم پیشه ای که دزد ضعیفی را محاکمه می کند یا محتسبی مستِ غرور و جاه که با میخوارۀ معرفت آموزی درافتاده است و در هر دو داستان شما را می خندانَد از آنکه نشان می دهد رفتار این هر دو تا چه اندازه نامعقول و ناموزون است و ...

برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر سنگ نوشتۀ پروین اعتصامی - قم



********************

"بیهوده نزیسته ام"

اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم،
بیهوده نزیسته ام
اگر بتوانم رنج و محنت یک زندگی را تسکین دهم،
بیهوده نزیسته ام
اگر بتوانم درد جانسوزی را سرد و سلامت کنم،
یا پرنده از پا افتاده ای را یاری کنم
که به آشیانش باز گردد،
بیهوده نزیسته ام.
امیلی دیکنسون

رنج خود و راحت یاران طلب
سایه خورشید سواران طلب
رنج مشو، راحت رنجور باش
ساعتی از محتشمی دور باش
درد ستانی کن و درمان دهی
تات رسانند به فرماندهی
نظامی

برگرفته از کتاب "مائده های فرهنگی"
به اهتمام حسین الهی قمشه ای



********************

«موسیقی»

هر کجا می روم
نوای یک نغمه آسمانی به گوش می رسد؛
از هر چیز کهنسال،
از هر چیز نورسته،
از هر آنچه زیباست
و از هر آنچه زشت است
آوازی شاد و نشاط انگیز می شنوم.

تنها نه از گل سرخ،
تنها نه از پرندۀ خوشخوان،
تنها نه از درخشش انوار رنگین کمان،
و نه آنچه در آواز یک زن به گوش می رسد،
بلکه در سیاه ترین و پست ترین چیزها،
بر دوام، آوازی به اهتزاز می آید.

تنها نه از ستارگان،
تنها نه از جام گلبرگهای شکوهمند،
تنها نه از نغمه لطیف آن پرنده سرخ سینه،
تنها نه از آن کمان که در کنار بارشهای تند لبخند می زند،
بلکه در گل و لای، در حباب و کف،
پیوسته و بر دوام، چیزی هست که آواز می خواند.
رالف والدو امرسن

"Music"
Let me go where'er I will,
I hear a sky-born music still:
It sounds from all things old,
It sounds from all things young,
From all that's fair, from all that's foul,
Peals out a cheerful song.
It is not only in the rose,
It is not only in the bird,
Not only where the rainbow glows,
Nor in the song of woman heard,
But in the darkest, meanest things
There alway, alway something sings.
'T is not in the high stars alone,
Nor in the cup of budding flowers,
Nor in the redbreast's mellow tone,
Nor in the bow that smiles in showers,
But in the mud and scum of things
There alway, alway something sings.
Ralph Waldo Emerson

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" از مواعظ عاموس نبی "

تا هنگامی که ضعیفان را در زیر پای می کوبید
و گندم دسترنجشان را به ستم می ستانید،
اگرچه کاخهای مرمر بنا کنید،
در آن کاخها زندگی نتوانید کرد،
و هرچند تاکستانهای سبز و خرم کشت کنید،
از شراب آن نخواهید نوشید.
من می دانم که گناهانتان چقدر عظیم است
و آزارهاتان چه اطوار گونه گون دارد:
راستان و دادپیشگان را خوار کرده اید،
رشوه می ستانید،
و هنگام داوری بینوایان را از حقوقشان محروم می دارید.
من از جشنها و مهمانیهای شما بیزارم،
و ا زمحافل پرشکوه شما مرا هیچ وجد و نشاط نیست.
اگر شرابها و طعامهای لذیذ نزدِ من آورید،
من طعام شما را نخواهم پذیرفت
و به قربانی چارپایان فربه تان نظر نخواهم کرد
و هیاهوی آوازتان را نخواهم شنید
و به غوغای سازتان گوش نخواهم سپرد،
مگر آنکه نهر انصاف در شهر شما روان گردد
و جویبار عدالت، بر دوام در آن جاری باشد.
کتاب مقدس

“ Sermons of Amos “
Forasmuch therefore as your treading is upon the poor,
And ye take from him burdens of wheat:
Ye have built houses of hewn stone,
But ye shall not dwell in them;
Ye have planted pleasant vineyards,
But ye shall not drink wine of them.
For I know your manifold transgressions and your mighty sins:
They afflict the just, they take a bribe,
And they turn aside the poor in the gate from their right.
I hate, I despise your feast days,
And I will not smell in your solemn assemblies.
Though ye offer me burnt offerings and your meat offerings,
I will not accept them:
Neither will I regard the peace offerings of your fat beasts.
Take thou away from me the noise of thy songs;
For I will not hear the melody of thy viols.
But let judgment run down as waters,
And righteousness as a mighty stream.

Bible, Old Testament, Amos, chapter 5

□ این سخنان که حدود دو هزار و هفتصد سال پیش به قلم آمده
از ظلم و جوری حکایت می کند
که پیوسته ستمکاران بر ضعیفان و بی پناهان روا داشته اند
و انبیای الهی نیز پیوسته خلق را بیم داده اند
که از عاقبت ظلم بر حذر باشند
و قسط و عدل پیشه کنند
تا مشمول رحمت الهی واقع شوند
وگرنه هرچه از مال و نعمت دنیا گرد آورند،
همان، آتشی خواهد بود که فرمود:
" نارُ اللّهِ الموقَدَةُ،
الَّتی تطّلِعُ عَلَی الأفئِدَةٍ، "
آن آتش را خشم خدا افروخته
و شرارة آن بر دلهای کافران شعله ور است.
سوره هُمَزه

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای



********************

" عشق من، عشق من "

از کرۀ خالی فضا
پژواکی به گوشم آمد؛
صدایی تنها که فریاد می زد:
عشق من، عشق من،
و ندانستم که من آن کلمه را شنیدم
یا بر زبان آوردم،
و آن کلمه سکوت بی پایان فضا را پر کرد.
کتلین رِین

“ My Love, My Love “
From the hollow sphere of space
Echo
Of a lonely voice
That cries, my love, my love:
I do not know whether I spoke or heard
The word
That fills all silence.
Kathleen Raine

□ این شعرِ کوتاه یکی از ژرف ترین و لطیف ترین اشعار ادبیات جهان است
که تمامی داستان آفرینش را به سادگی و زیبایی تمام در کلماتی چند بیان کرده است:
آن فریاد " عشق من، عشق من " صدای آفریدگار هستی است
هنگامی که جمال بی انتهای خود را نظاره می کند،
و حضور حسن و جمال نامتناهی در پیشِ قوۀ ادراک نامتناهی،
جز عشق نامتناهی چه خواهد بود.
آن فریاد را عشق آفرید،
و عاشق بر زبان راند،
و معشوق شنید.
و آنجا عشق و عاشق و معشوق یکی بود.
آن فریاد " عشق من، عشق من "
روح و جان و نَفَس زندگی است،
که هر انسانی باید هم آن را بشنود
و هم بگوید،
تا همه استعدادهای او شکوفا شود.
اهتزاز این فریاد است
که کودکان را شیر می دهد،
و خانه ها را حال و هوای عشق می بخشد.
" تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم "
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
حافظ

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای



********************

«بلندای قامت ما»

ما هرگز بلندای قامت خود را نمی دانیم،
مگر ما را فراخوانند که برخیزیم و قد برافرازیم
و آنگاه، اگر به طرح وجود خویش وفادار مانده باشیم
قامت ما از آسمانها خواهد گذشت

امیلی دیکنسن

We never know how high
Till we are asked to rise
And the, if we are true to plan
Our statures, touch the skies

Emily Dickinson

مقصود از طرح وجود همان گوهر الهی ذات ماست که فرشتگان برآن سجود کردند و وفادار ماندن به طرح اصلی حفظ و حراست آن اوصاف کمالیه است که خداوند در نهاد مانهاده است و حقیقت معنی تقوی همان انسان بانی و نگاهبانی از فضایل انسانی است:

تو پنداری که تو کم قدر داری
تویی کز هردو عالم صدر داری
دل عالم تویی در خود مبین خرد
بدین همت توان گوی از جهان برد
نظامی

برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«قصۀ نی»

غزلم به هوشیاری نمکی ندارد ای جان
قدحی دو موهبت کن چو ز من غزل ستانی
دیوان شمس


این تمثیل نی شدن برای رسیدن به درک حقایق اشیاء در همه فرهنگهای باستانی با تصویرهای گوناگون به چشم می خورد. چینیان معتقدند که تا کسی نی نشود نمی تواند نی را بکشد.
قصه نی در اساطیر یونان نیز قصه شیرین و عبرت آموزی است و ماجرای او با قصه نی مولانا هم آهنگ است.
داستان نی به روایت یونانیان چنین است که : نی در آغاز دختر زیبایی بود. در بیشۀ سبز و خرمی زندگی می کرد و همه جوانان آن ناحیت بر او عاشق بودند. روزی یکی از عاشقان او که مجنون تر از دیگران بود او را دنبال کرد تا دامنش را بگیرد و با او معاشقه کند، اما او گریخت و در نیزاری انبوه خود را پنهان کرد و برای آنکه راه را بر آن جوان ببندد خود را به صورت یک نی درآورد تا در میانِ نی ها بکلی گم شود اما جوان آن نیِ خاص را شناخت و چید و بندهای آن را تهی کرد و سوراخهایی به آتش در آن پدید آورد و آنگاه آتشِ عشق خویش را در او دمید...

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
مثنوی

برگرفته از کتاب « در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط نقاشی اثر حجت رنجبر



********************

«بهشت دنیا و بهشت آخرت»

چه کار اندر بهشت آن مدعی را
که میل امروز با حوری ندارد
سعدی

آن کس که در اینجا اهلِ عیش و عشرت با حوریان و پریان صاحب جمال از عدل و انصاف و جوانمردی و شرافت و مروّت و حکمت و معرفت است در عالم آخرت نیز با همین فرشتگان و حوریان محشور خواهد شد و در حدیث آمده است که هر کس چیزی را دوست داشته باشد در عالم دیگر با همان چیز محشور خواهد شد و عجبا از مردمی که اینجا با دروغ و تزویر و آتش حرص و حسد عشق می ورزند و خواهند که در عالم دیگر به بهشت محبت و انسانیت راه یابند در حالیکه خداوند فرمود «هر که در عرصۀ این دنیا نابینا باشد در عالم آخرت نیز نابینا محشور خواهد شد».
و البته این نابینایی، نابیناییِ ظاهر نیست بلکه نابیناییِ باطن است که آدم چشم دیدن خوبی و زیبایی و فرشتگان عدل و احسان را ندارد. چنین کسی در عالم دیگر نیز از مشاهدۀ این حوریان محروم خواهد بود. بدین نگاه بهشت خوبان در همین جهان آغاز می شود چنانکه جهنم ناپاکان نیز از همین دنیا زبانه می کشد...


برگرفته از کتاب « در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" دانش کم چیز خطرناکی است "

دانش مختصر چیز خطرناکی است؛
باید که از " چشمۀ پاپریَن "، که همان چشمۀ حکمت است،
یا هیچ ننوشی یا خود را سیراب کنی.
در این چشمه، جرعه های کوچک و رقیق آدمی را مست و بی خبر می کند
اما نوشیدن ساغرهای پربار شخص را به هوشیاری باز می گرداند.
الکساندر پوپ

“ A Little Learning is a Dangerous Thing “
A little learning is a dangerous thing;
Drink deep, or taste not the Pierian spring:
There shallow draughts intoxicate the brain,
And drinking largely sobers us again.
Alexander Pope

□ پایریَن، منسوب به پایریا، نام چشمه ای است در مقدونیه
که الهگان نُه گانۀ هنر از آن می نوشیده اند.
خاصیت این چشمه، بنا بر روایات اساطیری، این بوده است که
هرکس از آن جرعه ای می نوشید مست می شد،
اما اگر بیشتر و کامل تر می نوشید از مستی به هوش می آمد.
ظاهراً علم و فلسفه و حکمت چنین چشمه ای است که
هرکس چند کلمه ای بیاموزد و به صورتی و اصطلاحاتی قناعت کند
کافر می شود و بد مستی می کند؛
اما چون در ساحتی ژرف تر به آموختن ادامه دهد به ایمان باز می گردد.
□ هایزنبرگ، از فیزیکدانان طراز اول قرن بیستم
با اشاره به همین نکته گفته است:
کسانی که یکی دو جرعه از جام شراب طبیعت می نوشند
خدا را منکر می شوند
اما خداوند در انتهای جام منتظر آنهاست.

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات حسین الهی قمشه ای



********************

«قرآن»

گفت گر آسان نماید این به تو
اینچنین آسان، یکی سوره بگو
جنّیان و انسیان و اهل کار
گو یکی آسان از این سوره بیار
«مولانا»

اگر کسی بی هیچ غرضی و تعصّبی در رد یا قبول این کتاب آنرا بخواند و با زبان عربی و با مبانی ادبیات عرب نیز آشنایی داشته باشد و مطالعاتی نیز در روابط میان صورت و معنی کرده باشد در می یابد که این کلام نمی تواند ساخته و پرداختۀ فرد یا افرادی باشد که محمد با همکاری و همفکری ایشان آن را پدید آورده باشد.

صورتها سخت دستخوش معانی هستند و هرگز کلامی بدین زیبایی و انسجام و پختگی و فصاحت و بلاغت معجزه آمیز نمی تواند محصول فکر و اندیشۀ پریشان کسانی باشد که می خواهند به نام خدا خلقِ کلام کنند و سخنان خود را به عنوان آیات الهی در دلها بنشانند.
سخن دروغگویان و عوام فریبان و فرصت طلبان، آب و رنگ دیگری دارد و به قول ابن فارض:

و لطف الاوانی فی الحقیقة تابع
للطف المعانی و المعانی بها تنمو
« لطف و زیبایی ظرف و صورت در حقیقت تابعی است از لطف و زیبایی معانی و در عین حال معانی نیز به سبب لطف صورت رشد و کمال می یابند.»

برگرفته از کتاب «سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" ضرورت صلح و دوستی بین مؤمنان جهان "

اِنَّما المُؤمِنُونَ إخوَةٌ فَاَصلِحُوا بَینَ اَخَوَیکُم
وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُم تُرحَمُونَ

همانا که مؤمنان با هم برادرند.
پس میان برادران خود صلح برقرار کنید
و از خدا پروا کنید
باشد که مورد رحمت او قرار گیرید.
( حُجُرات: 10 )

□ اینک اعلامیۀ صلح و برادری میان مؤمنان را می خوانیم.
اعلامیۀ برادری میان همۀ کسانی است
که به خدا یعنی مبدأ خیر و زیبایی و حقیقت ایمان دارند.
طبیعتاً در میان چنین مردمی اگر مخاصمتی پیش آید
از جنس اهریمن خودخواهی نخواهد بود.
بلکه عموماً به جهل و تعصّبات یا سوء تفاهمات باز می گردد
و بنابراین صلح دادن میان ایشان
به همان آسانی صلح دادن میان برادران است
که وجه مشترکی در خویشاوندی با هم دارند
و آن وجه مشترک ایمان، قوی تر است از فرزند پدر واحد بودن،
و ای بسا که دو برادر چون هابیل و قابیل
با هم تخاصم شیطانی پیدا کنند
امّا اهل ایمان اگر به راستی اهل ایمان باشند
وجه اشتراکشان عشق به خداست
و در آنجا رسیدن به صلح و دوستی بسیار آسان تر است.

□ هیچ عبادتی برتر از ایجاد صلح و دوستی بین مردمان نیست
زیرا عبادت وسیلۀ تقرب به سوی خداست
و از دیدگاه فلسفی هر عملی که جمع را به سوی وحدت ببرد
عبادت است، که موجب نزدیک شدن به وحدت مطلق الهی است.

برگرفته از کتاب " در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" پیکار پیوسته آدمی با دیو "

حماسۀ حکیم طوس نمایشنامۀ گسترده ای است
از زندگی پرماجرای انسان از هبوط تا عروج،
و هدایتی است جملۀ آدمیان را از دوزخ تا بهشت
که رهنمای آن فروغ ایزدی یعنی خِرد است:
خِرد افسر شهریاران بود
خِرد زیور نامداران بود
خِرد زندۀ جاودانی شناس
خِرد مایۀ زندگانی شناس
خِرد چشم جان است چون بنگری
تو بی چشم شادان جهان نسپری
همیشه خرد را تو دستور دار
بدو جانت از ناسزا دور دار
هر آن کاو خِرد را ندارد به پیش
دلش گردد از کردۀ خویش ریش
شاهنامه

موضوع اصلی نمایشنامه،
پیکار پیوستۀ انسان با دیوهای درون و بیرون است
و جایگاه آدمی در این نمایش،
گاه دوزخ است یعنی غلبۀ دیو بر انسان
و گاه برزخ است، یعنی ستیز آدمی با دیو
و گاه بهشت است یعنی فرمانروایی آدم بر دیو.

آفرین بر روان فردوسی
آن همایون همای فرخنده
او نه استاد بود و ما شاگرد
او خداوند بود و ما بنده
انوری ابیوردی

برگرفته از مقدمه " سالنامه فردوسی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای



********************

« دعوت دوست»

محیی الدین ابن عربی در کتاب تجلیات نامه ای آورده که در آن پروردگار عالمیان با همۀ آدمیان از عشق ژرف و جاودانۀ خود سخن می گوید. ترجمۀ فارسی بخشی از این نامه را در اینجا آورده ایم:

ای محبوب
تو با من در عشق مصافِ انصاف نتوانی داد
زیرا اگر تو قدمی به من نزدیک شوی
من صد گام به تو نزدیک خواهم شد
من از نفْس به تو نزدیک ترم
من از جان و نفَس به تو نزدیک ترم
غیر از من کیست که با تو چنین رفتار کند
مرا با تو غیرت است
و دوست ندارم که تو را نزدِ غیر ببینم
حتی نخواهم که تو با خود باشی
نزدِ من باش تا نزدِ تو باشم
و چنان نزدِ من باش که از آن بی خبر باشی
ای محبوب ...

برگرفته از مقدمه کتاب « 365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Georgia O’Keeffe



********************

« مقدمه ای بر شرح دعای کمیل»


دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمری ست که عمرم همه در کار دعا رفت
حافظ


دعای کمیل یک نالۀ عاشقانه است که:
ای محبوب عالمیان، ای منتهای آمال عارفان، ای حبیب دلهای صادقان، آخر تو کجایی؟

تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر
کز غمت دیدۀ مردم همه دریا باشد

و اگر آدمی گوش جان باز کند این فریاد را از جملۀ آدمیان بلکه تمامی ذرّات کائنات می شنود و همه چیز و همه کس را در این عشق رقیب خود می بیند و از غیرت بانگ برمی آورد که:

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق جهان نتوان کرد

ز هر ذرّه نهانی نالۀ عشق تو بشنیدم
جهانی را رقیب خویش دیدم ناله سر کردم
نالۀ جانسوز نی که از جدایی ها شکایت می کند نیز همین است که ما از تو دور افتاده ایم و

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

این شوق و این جستجوی ابدی ست که ما را از خاک به افلاک می کشاند

به بوی دُردیی کو ریخت بر خاک
برآمد آدمی تا شد بر افلاک


برگرفته از کتاب «کیمیا -10»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میرعماد



********************

" هارون الرشید "

شبی هارون الرشید کتابی می خواند.
و در آن کتاب شاعری چنین می گفت:
کجایند پادشاهان پیشین؟
کجایند شهریاران و امیرانی که جهان را در پنجۀ تصرف خود داشتند؟
آنها همه به دیار نیستی رفتند؛
با آن همه شکوه و جلال،
با آن همه زرق و برق.
آنها به جایی رفتند که تو نیز خواهی رفت.
ای کسی که دنیای فانی و زیب و زیور و نعمتهای آن را
همچون بهرۀ خود از حیات برگزیده ای،
هرچه دنیا تو را می بخشد و هرچه وام می دهد بستان،
اما بدان که نقطۀ پایان همه این نعمتها مرگ است.
هارون الرشید سر فرو افکند
و اشک چشمانش صفحۀ کتاب را مرطوب کرد.
هنری وادزوُرث لانگ فِلو


"Haroun Al Raschid"
One day, Haroun Al Raschid read
A book wherein the poet said: ـــ
‘Where are the kings, and where the rest
Of those who once the world possessed?
‘They’re gone with all their pomp and show,
They’re gone the way that thou shalt go.
‘O thou who choosest for thy share
The world, and what the world calls fair,
‘Take all that it can give or lend,
But know that death is at the end!’
Haroun Al Raschid bowed his head:
Tears fell upon the page he read.

Henry Wadsworth Longfellow


* هارون الرشید
بزرگترین و معروفترین خلیفۀ عباسی،
به سبب مصاحبت با بزرگان و دانشمندان زمان،
به خوبی در می یافت:
راستی و درستیِ سخنان آن شاعر را،
چنانکه اشک از چشمانش جاری می شد.
اما آه از حُبّ جاه !
آه از حجاب غفلت !

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای



********************

« در حدوث و قِدَم عالَم»

بحث حدوث و قِدَم عالَم از دیرباز در فلسفۀ اسلامی میان حکیم و متکلم گفت و گویی گرم و پر هیاهو بوده است. متکلم که فلسفه را در خدمت اثبات کلام وحی به کار می گرفت برآن بود که عالَم حادث است و هستی آن را آغاز و انجامی است زیرا اگر عالم قدیم می بود نیازی به آفریننده نمی داشت و حکیم که می کوشید کلام وحی را با مبانی عقلی تفسیر کند اِشکال می گرفت که اگر عالَم بدان معنا که شما را در نظر است حادث باشد چندین اِشکال عقلی پیش می آید.

یکی آنکه آن موجود که به تعبیر مولانا «اصل ذاتش فیض و جود و بخشش است» باید در زمانهای نامتناهی منع فیض کرده و هیچ عالمی نیافریده باشد و این روا نیست زیرا صفات حق ذاتی او بلکه عین ذات اوست پس تا بوده و هست نام فیاض و صفت فیض بخشی را داشته و خواهد داشت و تا او بوده و هست عالَمی بوده و خواهد بود.

اِشکال دیگر آنکه اگر مشیت آفریننده در زمان معین بر آفرینش عالَم قرار گرفته بی شک آن مشیت را سببی و ذات او را تغییری باید تا این حادثه را توجیه کند در حالی که نه اختیارش را سببی است که خارج از ذات باشد و نه ذات او را تحول و تغییری است موجب آن اختیار شود پس عالَم قدیم است الّا آنکه قدمت زمانی عالَم به معنای بی نیازیِ آن از آفریننده نیست بلکه عالَم پیوسته وجود داشته و پیوسته مخلوق و معلول آفریننده بوده است چنانکه اگر فرض کنیم خورشید قدیم الذات باشد آفتاب نیز قدیم الذات خواهد بود، اما در هر حال آفتاب معلول خورشید است ...

برگرفته از مقدمه کتاب «گلشن راز (باغ دل)» به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «نجوم امپراتور» - قرن شانزدهم – آلمان



********************

" حکمتی از سعدی "

تا نیک ندانی که سخن عین صواب است
باید که به گفتن دهن از هم نگشایی
گر راست سخن گویی و در بند بمانی
به زانکه دروغت دهد از بند رهایی
گلستان

سخن سعدی در این مقام با سخن دیگر او که گفت
دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز، در تعارض نیست:
گاهی دروغی هست که فتنۀ ناحقی را فرو می نشاند
و راه بر ظلمی می بندد و مصلحت در آن است که گفته شود.
اما نه مصلحت و منافع گوینده،
مانند عموم دروغها. بلکه باید به نفع حق و مصلحت خیر باشد
و اگر دروغ در جهت حفظ مصالح شخصی و ناحق است
کار شیطان است و باید از آن پرهیز کرد.
اشاره سعدی در اینجا ناظر به اینگونه دروغهاست.

بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای



********************

«کیمیای طلب»

طلب نقد بازار عشق است. کیمیایی است که مس بی بهای نفس و هستی موهوم را به طلای عشق و هستی حقیقی بدل می کند، از این رو سخن حافظ، که گفت:

از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی زمفلسان خبر کیمیا مپرس

راست است، زیرا دلق پوش صومعه همان است که هنوز در خم کوچۀ «رد و قبول خلق» مانده و دلق ریایی بر تن کرده، شطح و طامات می گوید و دعوی کشف و کرامات دارد، اما در باطن گدایی مفلس است که نیازهای حسی و وهمی خود را در همان کوچه، از مریدان غافل تکّدی می کند. اما طالب راستین، نقد طلب را به دست دارد که اکسیر محیط و میناگر هستی است و قلب اعیان و تبدیل حالها با اوست.

جد و جهد اینجات باید سالها
زانکه اینجا قلب گردد حالها
منطق الطیر

کیمیای طلب، بخل را به سخا، و حرص را به قناعت، و حسد را به دوستی، و غیبت را به خدمت، و کینه را به محبّت، و خلق ناخوش را به خلق خوش بدل می کند و خلق خوش بهترین نشان ظهور فرشته و تجلّی بهشت در آدمی است.

برگرفته از کتاب «گزیدۀ منطق الطیر – هفت شهر عشق»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی منطق الطیر از حبیب الله



********************

" از حکمت مولانا "

گفت پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد
خود در آب می دید و می رمید
او می پنداشت که از دیگری می رمد
نمی دانست که از خود می رمد
همة اخلاق بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بیرحمی و کبر
چون در توست، نمیرنجی؛ چون آن را در دیگری می بینی، می رمی و می رنجی.
" گزیده فیه ما فیه "

مولانا در مثنوی نیز بارها این لطیفه را با تعبیرات و تمثیلات شیرین آورده است.
این حکایت تمثیل دیگری است در بیان انعکاس خلق و خوی انسان در آیینۀ وجود دیگران:

ای بسا ظلمی که بینی در کسان
خوی تو باشد در ایشان ای فلان
انـدر ایشان تـافته هستی تـــــو
از نفاق و ظلم و بـد مستی تــو
چون به قعر خوی خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
مثنوی
*
پیش چشمت داشتی شیشۀ کبود
زان سبب عالم کبودت می نمود
گرنه کوری، این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش
در خود این بد را نمی بینی عیان
ورنه، دشمن بودیی خود را به جان
مثنوی

برگرفته از کتاب های " گزیدة فیه مافیه "
و " مثنوی مولوی "
توضیحات: حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Heila van der Merwe



********************

«کشتن کتاب خوب»

نابود کردن یک کتاب خوب کمتر از کشتن یک انسان نیست، بلکه باید گفت آن کس که انسانی را هلاک می کند موجودی صاحب عقل را که تصویر خداست کشته است، اما آن کس که کتاب خوبی را نابود می کند به نفسِ گوهر عقل حمله برده و گویی خنجرش را در چشم آن تصویر نشانده است.

جان میلتن
از کتاب آزادی بیان

Killing a Good Book
As good almost kill a man as kill a good book: who kills a man kills a reasonable creature, God's image; but he who destroys a good book, kills reason itself, kills the image of God, as it were in the eye.
John Milton: Areopagitica

* در یونان قدیم تپۀ بلندی بوده است که آن را Areopagitica می نامیدند. بر فراز این تپه اغلب شوراهایی تشکیل می شد که جنبۀ اجتماعی داشت و بتدریج جنبۀ قضایی پیدا کرد. میلتن نام یکی از کتابهای خود را که در باب آزادی بیان و قلم است Areopagitica نهاده و قطعۀ فوق از آن کتاب است.

برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای

تصویر: نقل قولی از میلتن در کتیبه ای در کتابخانۀ عمومی شهر نیویورک



********************

"كتابها زنده اند"

كتابها موجوداتى كاملأ جامد و بى جان نيستند
بلكه با خود جوهرى از زندگى به همراه دارند
و به اندازه همان روح كه فرزند او هستند
از حركت و حيات برخوردارند
بلكه توانم گفت كه كتابها
گويى در يك شيشه كوچك آزمون
عصاره آن عقل زنده
و فشرده آن اكسير اثربخش را
كه آن كتابها از پرتوش پديد مى آيند
به گونه اى اعجاب انگيز با خود حمل مى كنند
من مى دانم آنها همانقدر زنده و زاينده هستند كه
دندانهاى آن اژدهاى افسانه اى از حيات بهره داشتند
و اگر آنها را مانند دندان اژدها
در زير و بالاى دشت جهان بكارند
اى بسا كه مردمانى مسلح و آماده پيكار
به ناگاه از زمين بيرون جهند.

جان ميلتون

در اساطير يونان آمده است كه
" كادموس" برادر " ارويا"
اژدهاى هولناكى را از پاى در آورد
و مردمان دندانهاى اژدها را بيرون آوردند
و در زمين كاشتند
و بى درنگ فوجى از جنگجويان
در جوشن پولاد از زمين برخاستند.

دندان اژدها رمزى از الفباى زبانهاست
كه لشكريان كلمات از آنها بيرون مى آيند
و جنگ آن لشكريان
با زشتى و نادانى و ناپسندى است .

قطعه فوق بخش كوتاهى است از يك رساله بلند
با عنوان "Areopagitica" اثر جان ميلتون
كه در سال ١٦٤٤
در برابر پارلمان انگليس خوانده شده است.
ميلتون در اين رساله دفاع حكيمانه اى
از آزادى نشر كتاب كرده
كه هم در انگليس و هم در سراسر اروپا
تأثيرات مثبتى داشته است.

بخشي از رساله جان ميلتون
ترجمه و توضيحات ازحسين الهى قمشه اى
www.drelahighomshei.com



********************

«ای محبوب»

بشنو ای محبوب
که من حقیقت جهانم
و مرکز دایرۀ وجودم
من ادراک را در تو آفریدم تا آئینۀ دیدار من باشد
اگر مرا نظاره کنی، مرا و خود را خواهی یافت
و اگر خود را نظاره کنی، مرا و خود را گم خواهی کرد
ای محبوب!
چه بسیار که تو را خواندم
و تو آوای من نشنیدی
پس خود را چون عطر دلاویزی در فضای عالم پخش کردم
و مشام جان تو آن را احساس نکرد
پس خود را بر خوان هستی طعامی خوش و مائده ای شیرین ساختم
و تو از آن تناول نکردی
چرا نمی توانی به من دست یابی
چرا نمی توانی در لمس اشیاء مرا احساس کنی
و در شمامۀ گل سرخ مرا ببویی
چرا آخر چرا؟

«محی الدین ابن عربی»
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا-2»
نقاشی اثر Claude Monet



********************

" بهره مندی از دنیا "

آن بهره ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش می کوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانمایه بدان نفروشی
خیّام

در زبان انگلیسی ضرب المثلی هست که مضمون سخن خیّام را بیان می کند :
"Enough is as good as a feast "
یعنی به حد کفایت داشتن همان قدر خوب است
که بودن در ضیافت و نعمت بیکران .
یعنی وقتی آدمی به نان و خورشی مختصر
سیر می شود و لذت می برد
این از نظر برخورداری با حضور او در یک مهمانی بزرگ
برابر است بلکه از بسیاری جهات بر آن ترجیح دارد .

بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر جورج کتر مول



********************

«قلب من پذیرای همۀ صورتهاست»

لقد صارَ قلـبي قابلاً كلَ صُـورةٍ
فـمرعىً لغـــــزلانٍ و دَيرٌ لرُهبـَــــانِ

و بيتٌ لأوثــانٍ و كعـــبةُ طـائـــفٍ
و ألـواحُ تـوراةٍ و مصـحفُ قــــــرآن

أديـنُ بدينِ الحــــبِ أنّى توجّـهـتْ
ركـائـبهُ، فالحبُّ ديـني و إيـمَاني

«شیخ محی الدین ابن عربی»


قلب من پذیرای همۀ صورتهاست
قلب من چراگاهی است برای غزالان وحشی
و صومعه ای است برای راهبان ترسا
و معبدی است برای بت پرستان
و کعبه ای است برای حاجیان
قلب من الواح مقدس تورات است
و کتاب آسمانی قر آن
دین من عشق است
و ناقه عشق، مرا به هر کجا خواهد، سوق می دهد
و این است ایمان و مذهب من

ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا -2»



********************

" شکوه کهنسالی "


زیبایی یک چهره کهنسال

همچون شمع سپیدی است

که در حریمی مقدس نهاده اند

و آن زن که نقش هستی خویش را با سرفرازي به پایان صحنه برده است

به درخش رنگ پریده خورشید زمستان در کنار افق می ماند

چهره نازنینش از گره تشویش ها و سوداها گشاده است

و اندیشه های زلالش، آرام و خاموش

در زیر آسیای مخروبه تن همچنان جاری است.



“ The old woman “

As a white candle

In holy place,

So is the beauty

Of an aged face.

As the spend radiance

Of the winter sun,

So is a woman

With her travail done,

Her brood gone from her,

And her thoughts as still

As the waters

Under a ruined mill.

Joseph Campbell


ژوزف كمپ بل از برجسته ترين اسطوره شناسان قرن بيستم به شمار می رود.
كتاب چهار جلدى " نقابهاى خداوند " از معروف ترين آثار اوست.
انديشه هاى او تركيبى از هندى و افلاطونى است،
و مهمترين حكمتش اين است كه
در جستجوى سعادت انسانى و سرشت الهى خويش باشيد
تا بنگريد چگونه جهانى كه سراسر ديوار و حجاب و حائل است
به در و دروازه و پنجره بدل مى شود.
كمپ بل همچنين شعرهاى ژرف و لطيفى دارد
كه چون جويبار مى گذرد و لطافت و طراوت مى بخشد.
شعر فوق يكى از آنهاست
كه آدميان را از سن و سال بيرون مى برد
و هر انسانى را زائرى مى بيند
كه به سوى ابديت در سير است.
آن زائر برتر از كودكى و جوانى و كهنسالى است
بلكه اين مراتب را يك يك تجربه مى كند
اما پيوسته چه در طلوع و چه در غروب همان خورشيد است
و در هر مقام زيبايى خاص خود را داراست.

شعر از ژوزف کمپ بل
ترجمه و توضیحات از حسین الهی قمشه ای
Francesco Romoli تصویر از:
www.drelahighomshei.com



********************

" فروغ آسمانی"


آری عشق به راستی یک فروغ آسمانی است؛
اخگری است ازآن آتش جاودان
که " الله " درمیان فرشتگان پخش کرد
تا به شوق آن آتش
هواهای دانی و فانی ما را
به سوی آسمان سوق دهند
عبادت ها و نیایش ها
روح را به نرمی به سوی آسمان می کشند
اما در عشق گویی آسمان خود به زمین می آید
با عطر والهامی از الوهیت
تا کودک جان را از شیر شیطان باز کند
واز سوداهای روح فرسا رهایی بخشد.
آری عشق فروغی است از جمال آنکس که
جهان و هرچه در آن هست آفریده اوست
و شکوه و جلالت و حشمتی است
که چون هاله ای مقدس گرد روح حلقه می زند.


Yes, Love indeed is light from heaven;
A spark of that immortal fire
With angels shared, by Allah given,
To lift from earth our low desire.
Devotion wafts the mind above,
But Heaven itself descends in Love;
A feeling from the Godhead caught,
To wean from self each sordid thought;
A ray of Him who formed the whole;
A Glory circling round the soul!

Lord Byron


لرد بایرن یکی از شاعران برجسته نهضت رمانتیک درانگلیس است
که مانند دیگر شاعران هم عصر خود
گرایش به عشق و عرفان داشت
و پرچم ستیز برافراشته بود
در برابر هرگونه زور و تزویر و بیداد و خشونت
چنانکه جان بر سر این کار نهاد.
در این قطعه بایرون کلمه "الله" را
به جاي كلمه "God" نهاده است
تا عشق وارادت خود را
نسبت به فرهنگ معنوی اسلام نشان دهد
"الله" به معنی آن کسی است که همه واله و شیدا
و حیران و سرگردان اویند
گویی بایرون در سرودن این شعر
بیت زیر ازحافظ راپیش چشم داشته است:
گرنور عشق حق به دل و جانت اوفتد
"بالله" کز آفتاب فلک خوبتر شوی


شعر: لرد بایرن
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای
نقاشی: توماس فیلیپس
www.drelahighomshei.com



********************

« خطی زشت است که به آب زر نوشته است»


حکایت سعدی را در گلستان همه به یاد دارند که گفت:
"ابلهی را دیدم سَمین،
خلعتی ثمین در بر و قَصَبی مصری بر سر،
و مرکبی تازی در زیرِ ران و غلامی از پی دوان.
یکی گفت سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلَم بر این حیوان لا یعلم؟
گفتم خطی زشت است که به آب زر نبشته است."

و نیز بیت معروف حافظ را همه خوانده اند که:
قلندران طریقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آنکس که از هنر عاری است

اکنون هر گروه و طایفه ای را از آن حکایت و ان بیت پندی و درسی تواند بود و خوشنویسان را نیز از آن تعلیم و هدایتی تمام است که قبای اطلس هنر و دیبای معلَم خوشنویسی را بر قامت هر سخن سمین میان تهی نیندازند.

چنانکه ناصر خسرو قیمتی دُرّ لفظ دری را در پای خوکان نریخت و بتهوون در محفل اصحاب غفلت و ثروتمندان بی فرهنگ، که نوای آسمانی او را زمینۀ لهو و لعب و بازی خود کرده بودند، گفت «دیگر برای خوکان نخواهم نواخت»...

برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر میر عماد حسنی



********************

«گناه خودپرستی»

گناه خودپرستی
تمامی چشمان من
و تمامی روح من
و تمامی هستیِ من را تصرف کرده است،
و این درد را هیچ درمانی نیست،
زیرا چنان در دلم پای گرفته است
که گمان دارم روی هیچ کس به لطف و صفای چهرۀ من نیست
و هیچ چهره ای، بدین حد از حقیقت برخوردار نیست
و هیچ حقیقتی بدین قدر و منزلت نیست،
و اوصاف و مکارم خویش را بر خود عرضه می کنم
و هیچ کس را در هیچ کمالی برتر از خود نمی یابم.
اما چون در آینه می بینم
که چهره ام از شکنج روزگار درهم شکسته
و فروغ طراوت از آن رخت بربسته است،
آنگاه قصۀ خودپرستی خویش را به گونه ای دیگر می خوانم
که آخر این چهرۀ ناموزون راچه جای ستایش است.
پس شاید این تویی که من به نام خود او را می ستایم،
و این تویی که با جمال و جوانیت
به نقش پیری من آب و رنگ می بخشی.

غزل 62 – ویلیام شکسپیر

Sin of self-love possesseth all mine eye
And all my soul, and all my every part;
And for this sin there is no remedy,
It is so grounded inward in my heart.
Methinks no face so gracious is as mine,
No shape so true, no truth of such account;
And for myself mine own worth do define,
As I all other in all worths surmount.
But when my glass shows me myself indeed
Beated and chopp'd with tanned antiquity,
Mine own self-love quite contrary I read;
Self so self-loving were iniquity.
'Tis thee, myself, that for myself I praise,
Painting my age with beauty of thy days.
Shakespeare, Sonnet No. 62

برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" لذات متعالی "

ادبیات سرچشمة زوال ناپذیری از لذات متعالی است،
لذاتی که روح ما از مشاهده و مصاحبت با زیبایی و دانایی و نیکویی می برد
و این همان عشق افلاطونی و افلاکی ماست که با آن به دنیا آمده ایم
و سند روشن و شاهد معتبری است
بر این حقیقت که ما از عالم زیبایی و دانایی و نیکویی
که همان بهشت است به این دیار آمده ایم
و باز به همان بهشت باز خواهیم گشت و:
گر ما مِی و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار همین خواهد بود
خیام

لذات متعالی شرابی است که دردسر و خمار در پی ندارد
و شهدی است که سیری و اشباع نمی پذیرد
و شهوتی است که پیری و جوانی را در آن اثر نیست،
عشقی است که در آن می توان معشوق را با همة عاشقانِ دیگر تقسیم کرد
چنان که در افسانه های رمزی کریشنا آمده است که
صدها عاشق دلداده از کریشنا، خدای عشق، وعدة خلوت می گیرند،
در کنار برکه ای در جنگل و در ساعتی معیّن،
و او به همة وعده ها وفا می کند و همه را به وصال می رساند،
از آنکه به گفتة سعدی: " هیچ جوینده از این در نرود بی مقصود."
چنان که اگر هزار تُرک شیرازی
خواهند با غزلیات حافظ شور و حال کنند
هیچ کس را از در نخواهد راند.
و چنان که کریستین بوبَن نویسندة عاشق پیشة فرانسوی گفته است:
مرا با امیلی دیکنسون هر شب عیش و عشرتی است
که در هیچ عشرت سرایی در پاریس یافت نمی شود
و اگر صد هزاران نفر دیگر بخواهند که با بوبن در این لذت شریک شوند
نه ملامتی از نام و ننگ بر ایشان رود
و نه کسی به تنگ آید نه به جنگ برخیزد.
اینجا فُسحتِ میدان لذات معنوی است که خواجة طوسی گفت:
لذات دنیوی همه هیچ است پیش من
در خاطر از تغیّر آن هیچ ترس نیست
روز تنعّم و شب عیش و طرب مرا
همچون شبِ مطالعه و روزِ درس نیست

و این سخن راست است که
گاه بعضی از اصحاب ذوق از شدت و صولت لذّات معنوی خویش
سحرگاه از اتاق به باغ پریده و فریاد برآورده اند که:
اَینَ الملوک و این ابناء الملوک
یعنی شاهان و شاهزادگان جهان کجایند
که این لذت و عشرت ما را بنگرند.

برگرفته از مقدمه کتاب گنجینه آشنا
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"نقد عیارها"


در ادبیات جهان نوعی جبهه گیری در برابر ظواهر شریعت احساس می شود که اروپاییان آن را به حق anticlericalism نام نهاده اند تا نشان دهند که این گرایش ضد کلیساست نه ضد مسیحیت و ضد دجال است نه ضد مسیح وگرنه این گرایش را antichrist به معنی ضد مسیح می خواندند.

پیشروان این گرایش ها عموماً شاعران و نویسندگان بزرگی بوده اند از مسیح جویان و مسیح نفَسان همچون ویلیام بلیک، میلتون، ویکتور هوگو و امثال ایشان که در عین ایمان به جوهر دین که همان اخلاق و شرافت انسانی است طعن و طنز و ملامت بسیار بر اصحاب کلیسا در سخن آورده اند، از جمله گفته اند:
« هرچه به کلیسا نزدیک تر از خدا دورتر»

در ادب پارسی نیز گرایش آشکاری به شریعت گریزی و دین ستیزی احساس می شود امّا گریز آن از دین فروشان است نه از دین آوران و ستیز آن با ستیزه خویان و ستیزه جویان مذهبی است که مذهب را دست آویز در نیل به هواهای نفسانی خود کرده اند و به تعبیر زیبای فردوسی:

زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

برگرفته از کتاب « گنجینۀ آشنا – سیصدو شصت و پنج روز در صحبت شاعران پارسی گو»
به قلم حسین الهی قمشه ای

گرافیک The Truth اثر جمیل الخوری



********************

" من به قرص ماه می مانم "

من از پنجره چشمهای زیبای تو
نوری دلپذیر و نشاط انگیز می بینم؛
من به نیروی پای های استوار تو
می توانم بارهایی را بر دوش کشم
که با پای های لنگ خود نمی توانم برد؛
من با بالهای تو پرواز می کنم
زیرا از خود بال و پری ندارم؛
من با نسیم روح تو به سوی بهشت سیر می کنم؛
من با ارادة تو رنگم می پرد،
یا سرخ می شود؛
من با حضور تو در آفتاب سوزان
خنک و آسوده ام؛
و همراه تو در زیر برف و بوران سردترین آسمان احساس گرمی می کنم.
اراده من در اراده تو محو است؛
اندیشه های من در آغوش تو زاده می شوند
و کلمات من از نفس تو نشأت می گیرند.
من به ماه می مانم
که چشمها قرص درخشان آن را نخواهند دید
مگر هنگامی که با خورشید مقابل شود.

“ Love The Light-Giver “
With your fair eyes a charming light I see,
For which my own blind eyes would peer in vain;
Stayed by your feet the burden I sustain
Which my lame feet find all too strong for me;
Wingless upon your pinions forth I fly;
Heavenward your spirit stirreth me to strain;
E’en as you will I blush and blanch again,
Freeze in the sun, burn neath a frosty sky.
Your will includes and is the lord of mine;
Life to my thoughts within your heart is given;
My words begin to breathe upon your breath:
Like to the moon am I, that cannot shine
Alone; for lo! our eyes see nought in heaven
Save what the living sun illumineth.
Michael Angelo

ماه چو با مهر مقابل شود
وارهد از ظلمت و کامل شود
گر تو بر آني که به جايي رسي
رسته ز ظلمت به صفايي رسي
پاک دلي را به مقابل گراي
تا شودت ز آينه ظلمت زداي
وحشی بافقی

ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود
حافظ

از غزلیات میکل آنژ با عنوان عشقِ فروغ بخش
ترجمه حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

«مائده های آسمانی»

عیسی بن مریم گفت: پروردگارا، ما را از آسمان مائده ای بفرست تا این روز برای ما و آیندگان عید مبارکی گردد و آیتی از رحمت تو باشد که تو بهترین روزی دهندگانی
«آیه 114 سورۀ مائده»

این دعایی است که شایسته است همه مردمان به دل و زبان با پروردگار خویش زمزمه کنند و جز این مائده های زمینی که همه لطف و رحمت خداوند است، مائده ای نیز برای روح از آسمان بطلبند که روزی خاص آدمیان در آسمان است.

مائدۀ آسمانی یا از جنس حکمت و معرفت و دانایی است چون دریافتنِ سرِّ قضای الهی و راه های قرب به حضرت حق و شیوه های آراستن خویش برای محبوب شدن نزد آن معشوق یگانه و نهایتاٌ محبوب شدن در دل های مردمان و گاه تجلّیات زیبایی است که آن نیز مایه بهجت و شادی و الهام بخش هنرهاست و یا کارهای نیکو و خدمت به خلق است که آن نیز مائدۀ آسمانی و خوراک جان ماست و اگر کسی در عمر خویش به کار خیری نپردازد و دلی را شاد نکند و آسایشی فراهم نیاورد از درون زار و نزار و لاغر می شود و می میرد.

برگرفته از کتاب « سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر «گوستاو دوره» نقاش فرانسوی قرن نوزدهم



********************

" حضور خیام در گنجینه آشنا "

در این خیمه های عشق و مستی
خلوت هایی نیز با خیام خواهیم داشت،
رسته از خودپرستی
و فارغ از غم نیستی و هستی،
و آن دیوانة حُسن و ملاحت
و دردانة علم و حکمت
در گوش ما زمزمه خواهد کرد که:
" با ماهرخی اگر نشستی خوش باش "
و او خود خورشیدرُخی است
که چون کیخسرو روز باده در جام دشت و صحرا می ریزد
و چون منادی سحرخیزان آوازة نوش نوش او
همه را به جوش و خروش می آورد.
رباعیات او گاه نه یک رباعی و نه یک غزل
بلکه یک دیوان کامل شعر است
که شراب هزار میخانه حکمت را
در جام کوچک یک چهارپاره به شما تعارف می کند:
ای دل همه اسباب جهان خواسته گیر
باغ طربت به سبزه آراسته گیر
وآنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم
بنشسته و بامداد برخاسته گیر

برگرفته از پیشگفتار کتاب " گنجینه آشنا "
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط چلیپا اثر میرعمادالحسنی
خوشنویس دوره صفوی



********************

«قافله خوکان و کفتاران و...»


می توان قافله خوکان و کفتاران و کرکسان و گرگان و خفاشان را در آیینۀ ادبیات مشاهده کرد که چگونه خوار و خفیف و شرمنده از اعمالِ ناموزونِ خویش، ترسان و هراسان، بیابان را طی می کنند و با آنکه قافله های عظیم و پر ازدحامند، به تعبیر والت ویتمن، همه می کوشند تا از شرمْ، خود را در گوشه ای نهان کنند و هیچ نشانِ شکوه و زیبایی و جلالت و کرامت در هیچیک از ایشان نیست و ریاکاری ها و دروغ ها و پرده پوشی های ایشان از کارهای زشتشان، همه نشانِ شرم و دودلی و حقارتِ باطنیِ آنهاست که گفته اند «ریاکاری باج و خراجی است که بدی به خوبی می دهد». ...

برگرفته از کتاب « سیصدوشصت و پنج روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Goya نقاش اسپانیایی قرن هجدهم و نوزدهم



********************

"آیا بهار می تواند دور باشد؟"


ای باد وحشی مغرب، بدان سان که تمامی جنگل را
چون چنگ در دست گرفته ای و می نوازی،
وجود مرا نیز چنگِ خود کن، مرا نیز به اهتزاز آور.
آشوب آهنگهای نیرومند تو با عبور از جنگل وجود من،
نغمات و ناله های ژرف خزانی خواهد آفرید ...
از لبان من شیپوری بنواز و به صفیر آن زمین خفته و زمینیان بی خبر را
از پیام رسالت من آگاه کن
وقتی خزان و زمستان می رسد
آیا بهار می تواند دور باشد؟

شِلی
برگرفته از کتاب «سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی «شب پرستاره» اثر ونسان ون گوگ



********************

" ترانه های روستایی اسپانیا "

در این فصلِ بهار ندای اهل ذوق بلند است
که:
فصل بهارفصل جنون است و این سه ماه
هرکس که مست نیست یقین هوشیار نیست
عماد خراسانی
که:
در بهاران جامه از تن برکَنید
تن برهنه جانب گلشن روید
مولانا
که:
تا کی از خانه هین ره صحرا
تا کی از کعبه، هین در خمّار
سنایی
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
حافظ
من نیز می خواستم فراخوان باباطاهر را
به سبزه و صحرا و کوه و دشت و دریا
و عشق و عاشق و معشوقِ زیبا
به گوشِ شما برسانم.
اما در خاطرم آمد که ترانه های باباطاهر
در کتاب گنجینه آشنا آمده است و همگان در همه جا
بدان خمخانه شراب آتشین راه دارند،
پس خوشتر آن دیدم که
شاهدان زیبارویی از فرهنگ روستایی اسپانیا
که آنها را کوپلا می نامند
بی هیچ سیر و سفر
و بی هیچ پرواز و روادید
به جمع شما فراخوانم
کوپلا نوعی چهار پاره یا رباعی است
که نام هیچ شاعری بر آنها نیست.
آنها نیز مانند باباطاهر از نکته های نامکرر
عشق و زیبایی سخن می گویند و ترانه می خوانند:
*
فردا سر پلکان خانه ات
نشانی نصب خواهم کرد
و روی آن خواهم نوشت:
این راه به بهشت می رود
*
چهره سفیدت مانند باغی است
که سراسر آن برف باریده است
تنها سه گل سرشان را از زیر برف بیرون کرده اند
یک دهان
و دو چشم
*
دستت را به من بده
تا بدانجا رویم که باهم گریه کرده بودیم
و آن مرواریدها را که آنجا ریختیم جمع کنیم و بیاوریم
*
ما همچون دو درختیم
که زندگی، ما را از هم جدا کرده است
جاده ای از میان ما می گذرد
اما شاخ و برگ های ما می توانند
در آسمان یکدیگر را در آغوش گیرند
*
وقتی دیدمت که از دور می آیی
به دلم گفتم
چه سنگ کوچک زیبایی
برای لغزیدن
*
در باغِ پادشاه باغبان بودم
وقتی گلها شکوفا شدند
باغبان دیگری آوردند
*
می گویند سیاه، رنگ غم و ماتم است
من می گویم درست نیست
زیرا چشمان تو سیاه است
و همه شادی های من در آنجاست
*
چشم تو آبی است
به رنگ آسمان
و همان آسمان از تو حساب خواهد گرفت
از آن فتنه ها که با چشمانت می کنی
*
آنکه شور آواز در سر دارد
خوشتر است زمانی بخواند که دلش در هوای یاری به درد آمده باشد
زیرا در این حال اگر از هنر آواز خواندن هیچ نداند
همان درد جای هنر را خواهد گرفت
*

عشق تو چون برکه است
و عشق من همچون چشمة آب
وقتی آفتاب بالا می آید
برکه خشک می شود
اما چشمه همچنان جوشان خواهد بود
*
ای معشوق اگر به سفر می روی؟
برو، خدا به همراهت
اما بهوش باش که در راه
از چشمة فراموشی آب ننوشی
*
Inglis & Stewart:Adventures in World Literature
ترجمه حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

« ما سازندگان نغمه و آهنگیم»


ما سازندگان نغمه و آهنگیم
ما بییندگان رؤیاهای شگفتیم
ما حیران و سرگردان در اطراف موج شکن های دور دست دریا پرسه می زنیم
ما مقیمان سواحل نهرهای متروکیم
ما جهان و جهانیان را وداع گفته ایم
و هست و نیست جهان را در قمار زندگی باخته ایم
و با این همه، جهان از ما شوقِ بینش و شورِ جنبش می یابد
و بردوام از گفت ما به هیجان و لرزش می آید.

آرتور اوشاگنسی – شاعر انگلیسی قرن نوزدهم


We are the music-makers,
And we are the dreamers of dreams,
Wandering by lone sea-breakers,
And sitting by desolate streams.
World-losers and world-forsakers,
Upon whom the pale moon gleams
Yet we are the movers and shakers,
Of the world forever, it seems.
“Arthur William Edgar O'Shaughnessy”

برگرفته از کتاب «گنجینه آشنا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«سکوت»

نیاز نیست که ایمان خود را فریاد کنم
این درختان (که با هزار زبان) گنگ و خاموشند،
و این خاک پر گل و ریحان،
که گوشهای دراز علف را هر سو پهن کرده است،
خود از هر خطیبی گویاترند.
این ستارگان، با فروغ بی پایان،
همه لب فرو بسته اند،
و تپه ها و دشتها دم فرو برده اند،
اما همه بی زبان از خدا سخن می گویند.

چارلز هنسن تاون

Silence
I need not shout my faith. Thrice eloquent
Are quiet trees and the green, listening sod;
Hushed are the stars, whose power is never spent;
The hills are mute: yet how they speak of God!

Charles Hanson Towne (1877-1949)

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" نوروز،‌ حماسه پیروزی "

یکی از سرچشمه های لذت و شادی احساس پیروزی است
و هنرها و فضیلت ها نمایشگاه پیروزی ها ست
همچون پیروزی نقش بر سنگ
پیروزی آهنگ بر غوغا
و پیروزی نور بر تاریکی
و پیروزی پری بر اهرمن
و آفتاب بر زمهریر
و بهار بر زمستان
علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشگر سرما ز سر ما برخاست
سعدی
و:
اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت
بگشاد سرو دست که وقت کنار شد
زنده شدند بار دگر کشتگان دی
تا منکر قیامت بی اعتبار شد
مولانا
سنت ها و آیین های نوروزی ما
همه از این پیروزی ها سخن می گویند:
عمو نوروز مژده جوانی جاوید می دهد
که پیروزی ابدیت بر زمان است
و چهارشنبه سوری همه سور و جشن و سرور است
که "آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست"
همان آتش پرومته و شعله طور
که هوشنگ از سنگ برآورد و:
بگفتا فروغی است این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
فردوسی
و پرستیدن آن آتش پرستاری از فروغ ایزدی
و مهرورزی با پندار، گفتار و کردار نیک است
و سیزده بدر روزی خجسته و فرخنده است
که پیروزی سلیمان داد و دهش را
بر دیو بیداد و اهریمن بی بنیاد
جشن می گیرد.
پیام نوروزدر فرهنگ ایران
و جان سخن همه فرهیختگان جهان
این است که:
دست ها را بر هم زنید و شادی کنید
و شادی های خود را با هر که توانید در میان آورید
و از شراب عشق و مهر گیاه مهربانی
به یکدیگر ارمغان دهید
ارمغان هایی متبلور در صورت سکه ای زرین
یا دسته ای از گل و نسرین
با کتابی نورافشان و مهرآفرین
یا اگر هیچ نباشد
بارش مهری
و تابش آفتاب لبخندی.
بدین سان نوروز را تا پایان بهار بکشانید
و بهار را تا عمر بلند صد ساله ادامه دهید
تا به راستی بگویند که شما را
صد سال باشد به این سالها
سالهایی با 365 روز بالنده و سازنده
که هر روزش چون چنگ به بیست و چهار سیم آواز خواند
و ترانه یکصد و بیست و چهارهزار پیامبر را
در گوش زمزمه کند که:
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عهد عیش و نوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع
بحکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
حافظ
و درود بر عشرت جویان راستین جهان باد
حسین الهی قمشه ای
نوروز 1393
طراحی دیجیتال "هر روزتان نوروزتان" از حسین الهی قمشه ای



********************

"جبر و اختیار"



ما همه شیران ولی شیر عَلَم
حمله مان از باد باشد دم بدم
حمله مان از باد و ناپیداست باد
جان فدای آنکه ناپیداست باد
ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ
چون الف از خود چه دارد هیچ هیچ
مولانا

در مثنوی و سایر آثار مولانا و شاعران عارف
این گونه ابیات با ابیات پیشین در باب اختیار
ظاهرا ً با هم در تضادند
و ممکن است شخص حیران ماند
که بالاخره کدام یک از جبر یا اختیار حقیقت حال ماست.
پاسخ مولانا و جمله بزرگان ما این است
که جبر و اختیار هیچ یک حقیقت حال ما نیست
از یک سو ما احساس اختیار می کنیم
و نمی توانیم منکر احساس خود شویم
از طرف دیگر می دانیم که هر چه رخ می دهد علتی دارد
و آن علت را نیز علتی است
تا می رسد به علت اول که آن خداست.
برای رهایی ا زاین تضاد و حیرت،
حکمت این است که ما در روابط با یکدیگر
خود و دیگران را مختار و مسئول دانیم
و بر مبنای آن عمل کنیم
اما در عین حال در عالم ادراک آگاه باشیم
که نه ما و نه دیگران هیچ یک به استقلال فاعل عمل نیستیم
بلکه ما مسخر فرمان الهی هستیم
که به اختیار خود کاری را انجام دهیم؛
بدین نگاه دلهای ما با خلق صاف و بی کدورت خواهد ماند
زیرا هیچ کس را در درون ملامت نمی کنیم
چرا که همه سخره فرمان حقند
اما در عالم نسبت ها در روابط اجتماعی و اخلاقی
مصلحت همگان در این است
که خود و دیگران همه را مختار و مسئول دانیم.

بر گرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای
نقاشی درباره پرگار تقدير اثر ویلیام بلیک
شاعر و نقاش شهودي و رويايي دوره رمانتيك



********************

«حکایت مرد خر گم کرده ...»


"یکی خری گم کرده بود. سه روز روزه داشت به نیت آنکه خر خود را بیابد. بعد از سه روز، خر مرده یافت. رنجید. از سر رنجش، روی به آسمان کرد و گفت که اگر عوض این سه روز که [روزه] داشتم شش روز از رمضان نخورم، پس من مرد نباشم. از من صرفه خواهی بردن؟"

این حکایت بیان حال کسانی است که طاعات و عبادات را چون کالایی برای فروش و رفع حوایج خویش به حق عرضه می کنند و بدان بر خدا منت می نهند و بر خلق فخر می فروشند و حال آنکه خداوند به دادن توفیق طاعت بر بندگان منت دارد، که می فرماید:

همانا که خداوند بر اهل ایمان منت نهاد
که از میان ایشان رسولی برانگیخت
تا آیات او را برآنان فرو خواند
و ایشان را پاک گرداند
و کتاب و حکمت بیاموزد-
هر چند که پیش از آن در گمراهی آشکار بودند. - آل عمران، 164

برگرفته از کتاب "365 روز در صحبت مولانا"
به قلم حسین الهی قمشه ای
تصویر مجسمه یادبود ملانصرالدین در مسکو



********************

«جهان فردوسی»

در این میهمانخانۀ کیهانی با فردوسی دیدار می کنیم:
گاه در ژرفای دوزخ با حیوانی عجیب الخلقه روبرو می شویم که چون ضحاک دو مار حرص و جاه از دوش او رُسته و آن دو مار
هر دم خواهند که مغز او را طعمۀ خود کنند و آن حیوان نادان، شهری را به خاک و خون کشیده و مغز جوانان شهر را خوراک
مستمر این دو اژدهای آدمخوار کرده است.

گاه در برزخ، جهان پهلوانی را چون رستم تماشا می کنیم که با دیوهای بی شاخ ودم دست در کمر است، دیوهایی که نامشان سپید
است و کارشان سیاه، عربده می کشند تا صدای حقّی را خاموش کنند و زمین و آسمان را به غبار می آلایند تا چشم ها را ببندند، امّا
رستم نعره ای چون رعد بر می آورد که خواب از چشم ها و بند از دل های دیوان می برد. این فریاد است که از ورای قرون،
دیوان سیه رو و سیه کار را می لرزاند.

و گاه خود را در بهشتی می یابیم که تهمورثِ دیوبند و جمشید زرّین تخت، چون سلیمان، دیوها را به خدمت آدمیان گرفته و اقلیمی
ساخته اند سراسر باغ، سراسر بهار، سراسر جوانی و شادابی و سراسر شادی و دست افشانی، رهیده از هراس بیماری و گرسنگی و
ایمن از هول مرگ.

بدین سان توان گفت که فردوسی دوزخ را "حاکمیت دیو بر آدمیان" و برزخ را "پیکار آدمیان با دیو" و بهشت را "پادشاهی انسان بر
دیوان و ددان" دانسته است ...

برگرفته از کتاب «گنجینۀ آشنا - 365 روز در صحبت شاعران پارسی گو»
به قلم حسین الهی قمشه ای
مینیاتور "آگهی یافتن ضحاک از سرنوشت" برگرفته از شاهنامه شاه تهماسب



********************

" خداوند ظاهر می شود "

خداوند ظاهر می شود
در صورت نور :
برای آنان که در ظلمت شب به سر می برند ؛
و در صورت انسان :
برای آنان که در اقلیم روز زندگی می کنند .
ویلیام بلیک

خواست تا خود را به خود بنماید او آنسان که هست
مظهر جامع چو آدم در جهان آمد پدید
مولانا

چو آدم را فرستادیم بیرون
جمال خویش بر صحرا نهادیم
عطار

بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم و حوّا نهاد
عراقی

"God Appears"
God appears and God is light
To those poor souls who dwell in Night
But does a human from display
To those who dwell in the realm of Day.
William Blake

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه حسین الهی قمشه ای



********************

«ادبیات»

ادبیات حکایت های مذهبی را رؤیاهایی می شمارد که بیش از تفسیر، نیاز به تعبیر دارد: از معراج به گونه ای تعبیر می کند که می تواند وصف حال همۀ آدمیان شود، اگر شوق معراج در ایشان پدید آید.

به معراج برآیید چو از آل رسولید
رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید (مولانا)

و آتش طور را چنان معرفی می کند که خانم برونینگ شعله های آن را در هر بوته گیاه مشاهده می کند و سعدی تمامی چرخ و فلک و زمین و زمان را برای احمد و هر انسان صاحب کمالی جایگاه تجلی احد می بیند:

" زمین از آسمان آکنده است و هر بوته گیاه از آتش الهی شعله ور است" (الیزابت برونینگ)

کلیمی که چرخ فلک طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست (سعدی)

برگرفته از کتاب «گنجینه آشنا - 365 روز در صحبت شاعران پارسی گو»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی معراج اثر کمال الدین بهزاد



********************

« شما ای مردمان»

شما ای مردمان، مسافری هستید به سوی پروردگار خویش، پیوسته در سیر تا به او در رسید آنگاه او شما را باخبر خواهد کرد که همۀ اختلافات و جنگ و نزاع شما در مسائل دین هیاهوی بسیار برای هیچ بوده است. شما جوهر دین که بزرگداشت فرمان خدا و شفقت بر خلق عالم است رها کردید و به جان هم افتادید و چه نقشهای اهریمنی در نمایشنامۀ عالم بازی کردید که جز شیطان حسود هیچ کس را از آن سودی نبود و به گفتۀ حکیم طوس:

زیان کسان در پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

به جای خواندن و عمل کردن قرآن، بحث در حدوث و قدم در قرآن کردید و به جای رفتن به معراج همراه رسول، قیل و قال راه انداختید که جسمانی بوده است یا روحانی، به جای قولها را شنیدن و بهترین را برگزیدن، گلوی یکدیگر را فشردید که تو خاموش باش تا من سخن بگویم، به جای خدمت و برآوردن نیازهای یکدیگر و به جای آنکه همگی در مسجد این عالم به سجود و ستایش پروردگار پردازید، فرقه فرقه شدید.

برگرفته از کتاب "365 روز در صحبت قرآن"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر رافائل قرن شانزده میلادی



********************

" در ماهیت عشق "

حكايت كنند كه در مجمعى سخن از ماهيت شير به ميان آمد
يكى گفت : شير آن است كه آن را به پارسى چنين نويسند
و به تازی چنان گویند
گفتند : آن شير نباشد كه صوتى بيش نيست
گفت آن است كه بر در حمامها نقش كنند
گفتند : آن نيز شير پرده است و

شير توان كرد به نقش سراى
ليك به صد چوب نجنبد ز جاى
مخزن الاسرار

دست ياران گرفت و به نزديك بيشه اى آورد
و از دور شير را نشان داد
و گفت : آخر اين ديگر شير است
گفتند : اين نيز شير نباشد
مرد در خشم شد ، گفت : پس شير چيست گفتند :
شير آن است كه تو را خورد
تا طعمه شير نشوى شير را ندانى

همچنين عشق نه آن است كه بر زبان است
و به تقرير و بيان از آن دم زنند
و نه آن است كه به خيالى و تصويرى از آن دل خوش كنند.
و نه آن است كه در كمند خود كشند و بدان سود و سودا كنند
بلكه عشق آن است كه " الف انيّت " عاشق را فرو بلعد
تا جز عشق از او چيزى نماند :

آنچه ارزد صيد را عشق است و بس
ليك او كى آيد اندر دام كس
تو مگر آيى و صيد او شوى
دام بگذارى به دام او شوى
عشق مى گويد به گوشم پست پست
صيد بودن خوشتر از صيادى است
مثنوی

برگرفته از كتاب " گزيده منطق الطير "
تلخیص ، مقدمه و شرح : حسين الهى قمشه اى

تصویر: هنر دستی اثر
Enesco Jim Shore Heartwood
“Creek Angel with Lion and Lamb”



********************

« در ستایش موسیقی»


ای نای خوش نوای که دلدار و سرخوشی
دم می دهی تو گَرمْ و دمِ سرد می کشی
خالی است اندرونِ تو از بند، لاجرم
خالی کنندۀ دل و جانِ مشوّشی
نقشی کنی به صورتِ معشوقِ هر کسی
هرچند امّی ای تو، به معنی منقّشی
ای صورتِ حقایقِ کل، در چه پرده ای؟
سر برزن از میانۀ نی چون شکَروَشی

تعبیر «صورت حقایق کل» از موسیقی، بسیار بدیع و شگفت و در عین حال عین حقیقت است. موسیقی از نهاد کلی جهان سخن می گوید؛ صورتی است از هرآنچه در آن گنج مخفیِ نخستین وجود دارد. غربیان نیز موسیقی را ریاضیاتِ دل خوانده اند و آن را صورتِ مجرد همۀ پدیده ها دانسته اند.

نُه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جان
در دم به شش جهت، که تو دمساز هر ششی
آتش فتاد در نی و عالم گرفت دود
زیرا ندای عشق ز نی، هست آتشی
بنواز سرّ لیلی و مجنون ز عشق خویش
دل را چه لذّتی تو و جان را چه مفرشی
بویی است در دمِ تو ز تبریز لاجرم
بس دل که می ربایی از حسن و از کشی
«مولانا»

از نیِ مولانا داستانها گفته اند و تعبیرها و تفسیرهای لطیف عرفانی و فلسفی برآن نوشته اند. کوتاه سخن این است که «نی» خود مولاناست که فرمود:
از وجود خود چو نی گشتم تهی
نیست از غیرِ خدایم آگهی
چونکه من، من نیستم این دم زهوست
پیش این دم، هر که دم زد کافر اوست

و به بیان دیگر، مولانا سخنِ خود را الهام و فیضِ الهی معرفی کرده و گفته است:

گر نبودی با لبش نی را سمر
نی جهان را پُر نکردی از شکر

برگرفته از کتاب "گنجینه آشنا - 365 روز در صحبت شاعران پارسی گو"
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر میرزا فرخ بیک قرن دهم هجری



********************

" پنجره ای به جاودانگی "


من عاشق کتاب شدم
بعضی مردم زیبایی را در موسیقی می یابند ،
بعضی در نقاشی ،
بعضی در مناظر طبیعت ،
اما من زیبایی را در کلمات یافتم
زیبایی از نگاه من تجربه غریبی است
که شخص در آن تجربه احساس می کند
که به ناگاه چشمش به یک جهان دیگر می افتد
گویی دروازه ای به روی او باز می شود
و رویایی شگرف و جادویی عظیم چشم او را می رباید
به عالمی که جهان محسوس از آنجا نشأت می گیرد
و شخص حس می کند که بی گمان در آفرینش چیزی ورای عالم محسوس وجود دارد
و برایش توجیه می شود
که چرا ما این صحرای پر محنت را قدم به قدم با دشواری پشت سر می گذاریم .

I fell in love with books ,
Some people find beauty in music ,
Some in painting ,
some in landscape ,
but I find it in words .
by beauty ,
I mean the feeling you have suddenly glimpsed another world ,
Or looked into a portal that reveals a kind of magic
or romance out of which the world has been constructed ,
a feeling there is something more than the mundane ,
and a reason for our plodding.
Donald Miller

نوشته دونالد میلر
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Gustave Doré
www.drelahighomshei.com



********************

« بسم الله »

یکی از سنتهای دیرین و عادات شیرین در فرهنگ پارسی چه پیش از اسلام و چه پس از آن، این بوده است که کارها را با نام و یاد خدا آغاز کنند و معنای ژرف این سنت آن است که نظامی فرمود:
نظامی جامِ وصل آنگه کنی نوش
که بر یادش کنی خود را فراموش
این تمامی پیام قرآن و جان و جوهر همۀ ادیان است و هیچ حکمت الهی و موعظه ای در جهان برتر از این نیست که کارها را به نام و به خاطر حضرت حق آغاز کنند.
بسم اللهِ هنرمند این است که "من می خواهم با خلقِ زیبایی و نقاشی و معماری درهای بهشت را بر مردم بگشایم و در سودای ثروت و شهرت نیستم و بسم الله شاهد است که من حق را که پروردگار جهان است پیش چشم دارم و اگر پادشاهیِ جهان را به من دهند هرگز نخواهم نوشت:
« حسین از دین جدش خارج شده است»
بسم اللهِ دانشمند این است که من در سودای نشان دادن اسرار طبیعتم که به تعبیر گوته جامه بیرونی خداوند است. من می خواهم اسرار فرشتگانی را که پشت پردۀ عالم کار می کنند فاش کنم.
بسم اللهِ شاعر این است که به گفتۀ سعدی:
نامۀ حُسنِ تو بر عالم و جاهل خوانم
نامت اندر دهنِ پیر و جوان اندازم

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای

تصویر گنبد مسجد ریگستان - سمرقند - ازبکستان



********************

" راه رستگاری "


از امام احمد غزالی عارف بزرگ اسلامی نقل شده است
که روزی بر منبر وعظ نشست
و گفت : ای مردم عمری است که شما را موعظه می کنم
و اکنون می بینم که همه موعظه های من
در این دو بیت از همشهری من فردوسی طوسی جمع آمده است
و دو بیت زیر را فروخواند :
ز روز گـذر کـردن انـدیشـه کـن پرستیدن دادگـر پیـشـه کـن
بـه نیـکی گـرای و میـازار کـس ره رستگاری همـین است و بـس

برگرفته از کتاب " مائده های فرهنگی "
به اهتمام حسین الهی قمشه ای
تصویر : مجسمه فردوسی در شهر رُم



********************

« نماز ریاکاران»

نماز ریاکاران صدا و صفیری بیش نیست زیرا اصل نماز یاد خداست و اگر آن یاد نباشد همۀ عبارتها و آیات و حرکاتِ نمازگزاران باطل می شود و او را هیچ بهره ای از آن کلمات و حرکات قدسی نباشد.
آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید نی نیاز
هرچه مردم می کند بوزینه هم
آن کند کز مرد بیند دم به دم
او گمان کرده که من کردم چو او
فرق را کی داند آن استیزه جو - مثنوی
و چه بسیارند مردمی که نماز را به عادتی و سنتی و نمایشی و نظاهری تبدیل می کنند و سخت در تلفظ کلمات و انضباط در حرکات می کوشند و آنهمه هیچ نیست جز صفیری و کف زدنی.
عبادت می کنی بگذر زعادت
نگردد جمع با عادت عبادت - گشن راز

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Charles Buchel



********************

«سعدی»

سعدی از شاعران محبوب جهان است و ترجمه های متعدد از گلستان و بوستان او از زمان رُنسانس به بعد به زبانهای مختلف اروپایی و آسیایی عرضه شده و نیز غزلیات و قصاید او نیز به محافل ادب مغرب و مشرق راه یافته است. وقتی اولین بار گلستان و بوستان سعدی به زبان لاتین ترجمه شد یکی از کشیشان مسیحی پس از مطالعۀ کتاب چنین تصور کرده بود که این کتاب متعلق به یکی از پیامبران بنی اسراییل است که اثرش تازه پیدا شده است. آثار سعدی در غرب در مجموعۀ کتب مقدّسه به طبع رسیده و پیوسته مورد ستایش و منبع الهام بزرگان مغرب زمین بوده است.
هنری دیوید ثورو شاعر و نویسنده بزرگ آمریکایی در قرن نوزدهم نویسندۀ کتاب معروف والدن (Walden) از عاشقان سعدی بوده و گفته است که من همان سعدی هستم که پس از شش قرن باز آمده ام و یا سعدی همان ثورو است که شش قرن پیش به نام سعدی در جهان زیسته است.
امرسن شاعر و نویسنده آمریکایی نیز از ستایشگران سعدی بوده و او را در کنار شکسپیر و دانته و هُمر و در شمار شاعرانی قرار داده است که سخنانشان پیوسته تازه و باطراوت است
این قضاوتها نشان درستی است از اینکه اهمیت سعدی چنانکه بعضی از محققان معاصر گمان برده اند تنها به زبان فصیح و سحرِ کلام او نیست بلکه چنانکه خود سعدی اشاره کرده، آن زبان جادویی تنها نقابی است بر چهرۀ شاهد زیبارویی که مقصود و محبوب اوست:
نه صورتی است مزخرف سرودۀ سعدی
چنانکه بردر گرمابه می کند نقّاش
که برقعی است مرصّع به لعل و مروارید
فروگذاشته بر روی شاهد جماش

برگرفته از کتاب «365 روز با سعدی»
به قلم حسین الهی قمشه ای
برگه ای از بوستان سعدی نوشته شده در بخارا به سال ۱۵۳۹ میلادی. این اثر ارزشمند امروزه در موزه هنر نلسون اتکینز واقع در کانزاس سیتی در ایالات متحده نگاهداری میشود



********************

" شراب ناپرورده "

من شرابی می نوشم که پروردۀ هیچ می فروشی نیست
در جامی از مروارید
که دست هیچ شیشه گر بدان نرسیده است
و جوهر مستی بخش آن شراب را
در هیچ میخانه ای در ساحل رود راین نمی توانی یافت .
من مستم از هوای لطیف
و هم آغوشی می کنم با ژاله و شبنم
و روزهای بلند تابستان
مست و حیران
از درِ میکده ها بیرون می آیم
آنجا که شراب زرد خورشید را
در جام فیروزه رنگ فلک ریخته اند
هنگامی که زنبورها از شیرۀ گیاهان مست شوند
و خداوندِ باغ آنها را از میخانۀ گل بیرون کند ،
هنگامی که پروانگان چنان مست و بی خود شوند که دیگر شراب نستانند
من ، همچنان ، تشنه و مخمور ، بیش از پیش ، باده می نوشم
تا کرّوبیان عالم بالا کلاه سپید بر سر بچرخانند
و قدیسان شتابان به سوی پنجره آیند
تا نظاره کنند
این مست کوچک لایعقل را
که در آفتاب آرمیده است .
" A Liquor Never Brewed "
I taste a liquor never brewed,
From Tankards scooped in pearl;
Not all the vats upon the Rhine
Yield such an Alcohol!
Inebriate of Air am I
And Debauchee of Dew,
Reeling, through endless summer days,
From inns of Molten Blue.
When “Landlords” turn the drunken Bee
Out of the Foxglove’s door,
When Butterflies renounce their “drams”,
I shall but drink the more!
Till Seraphs swing their snowy Hats,
And Saints to windows run,
To see the little Tippler
Leaning against the Sun.
Emily Dickinson

می خوریم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم
حافظ

جامی از روی تو شد مست نه می دید و نه جام
بزم عشق است ، چه جای می و جام است اینجا
جامی

لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم
حافظ

شعر از امیلی دیکینسون
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
نقاشی فرشتگان نور - قرن 19



********************

" تولد سرمدى "


به روايت قرآن
بشارت ميلاد احمد را نخست مسيح مريم آورد :
وَ مُبَشّراً برسولٍ يأتى مِن بعدِی اسمُهُ احمد
سوره صف ، آيه٦

مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد
كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى آيد

و در اقليم زرّين ادبيات
آنجا كه بهار پر شكوفه سرمدى و تابستان پر نعمت ابدى در آميخته
همه جهانيان مى توانند در جشن پايان ناپذير ميلاد آن رسول
كه برترين وصفش خلق محمدى و همدردى با آلام بشرى است
شركت كنند
و در اين جشن برخى از پادشاهان يگانه جهان
چون گوته و هوگو و امرسن و واشنگتن ايروينگ
و امثال ايشان از باختر
و فردوسى و نظامى و سعدى و مولانا و حافظ از خاور
پيوسته حضور دارند
گوته قطعه اى با عنوان نغمه هاى محمدى
براى حاضران مى خواند
و ديگران هر يك به زبانى وصف جمال او گويند

اين جشن سرمدى هر شامگاه يا هر بامداد
در باغ مهمانى بزرگ ادبيات
پذيراى هر ميهمانى است كه به درگاه اين پادشاهان سخن برسد

ما تنها بر در باغ لوحى از چند بيت مولانا نصب كرده ايم
تا شما را خوش آمد گويد
به تولد آنكس كه سفره شيرينى اش از جهان و جهانيان زياد مى آيد
و شمع تولدش را كه چون خورشيد مى درخشد
هيچكس خاموش نخواهد كرد

دوش در استارگان غلغله افتاده بود
كز سوى نيك اختران، اختر اسعد رسيد
رفت عطارد ز دست ، لوح و قلم را شكست
از پى او زُهره جست ، مست به فَرقد رسيد
پيك دل عاشقان رفت به سر چون قلم
مژده همچون شكر در دل كاغذ رسيد

و سلام بر عاشقان حقيقت و زيبايى و خوبى باد

حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

" درخت دانش"

یکی از دعاهایی که خداوند در قرآن به پیامبر اکرم و به همه آدمیان آموخته این است که :
قُل ربِّ زِدنی عِلماً ( طاها : 114 ) یعنی " بگو خدایا بر دانش من بیفزا "
این دعاست که همه ما را مکلّف می کند تا به دنبال دانش رویم
و خود و همگان را از آن بهره مند سازیم
و بدانیم که هیچ عبادتی برتر از کسب علم نیست .

ز دانش به اندر جهان هیچ نیست
تن مرده و جان نادان یکی است
به گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بگرد و به هر کس بگوی
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن
فردوسی

خاتم ملک سلیمان است علم
جمله عالم صورت و جان است علم
مولوی

درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
ناصرخسرو


حسین الهی قمشه ای
برگرفته از پیشگفتار کتاب " گنجینه آشنا "



********************

«بشنو از نی»

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کزنیستان تا مرا بُبریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق
تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
هرکسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصلِ خویش
من به هر جمعیّتی نالان شدم
جُفتِ بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظّنِ خود شد یارِ من
از درون من نجُست اَسرارِ من
«مثنوی - دفتر اول»

سخن مولانا از دهان نی این است که من روزگاری در نیستان (عالم قدس) شاخه ای بودم سبز و خرم و زنده و شاداب. اکنون که مرا بریده اند و از موطن اصلی دور کرده اند و به نُه داغ مرا سوراخ کرده اند، من پیوسته از این جدایی و یاد خاطرات وصال ناله می کنم و هرکس نالۀ مرا می شنود و با من همدل می شود از مرد و زن همه از نالۀ من به فغان می آیند و ناله می کنند.
نسخه بدلِ «در نفیرم مرد و زن نالیده اند» نیز معنای لطیفی دارد که: مردمان نیز از زن و مرد در همین نفیر من حضور دارند و بحقیقت آنها هستند که در نفیر من ناله می کنند و این معنی هم درست و هم لطیف است اما در این جا مقصود مولانا نیست زیرا در ابیات بعد اشاره می کند که مردمان از خیالات خود با او یار می شوند و کم کسی از سرّ او آگاه می گردد. بنابراین، آنها از شنیدن نفیرِ من اگر شادند شادتر می شوند و اگر محزونند حزن ایشان قوت می گیرد و از سرّ من فارغند، هرچند:
«سرّ من از نالۀ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست»

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

«حرکت در راه او»

عبارت مَحیایَ و مَماتی لله، که حضرت ابراهیم گفت، اهتزازی بسیار فراگیر دارد چنانکه همۀ اطوار زندگی را در بر می گیرد. جوهر مسلمانی همین است که بگویی همه چیز من برای خدا و حق و حقیقت است. اگر زندگی می کنم حرکت در راه اوست اگر جان بسپارم در پای اوست.

« ما در درون سینه هوایی نهفته ایم
بر باد اگر روَد سرِ ما زان هوا روَد»
حافظ
هنگامی که سخن می گویم، از خویش می پرسم که از این سخن چه در سرداری، اگر دلی را می جویی، اگر حکمتی می گویی، اگر غبار کدورتی را برمی گیری، اگر شهادتی بر نجات بی گناهی می دهی آن سخن را بگوی و بدان که در راه خدا است، اگر کتابی می نویسی از خویش بپرس که مقصود چیست، آیا سخن ارزنده ای برای گفتن داری که کسی نگفته باشد یا بدین حسن و ملاحت بیان نکرده باشد؟ آیا چراغی در آن هست که راه کسی را روشن کند یا مرهمی که زخمی را شفا بخشد؟ اگر چنین است بنویس و خاطر خوش دار که آن برای خداست.

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای
خط نقاشی اثر خالد الساعی



********************

" وظیفه روزانه "


هر بامداد که از خواب برخاستی خدا را سپاس گوی
که در آن روز تو را کاری هست که ،
مطلوب یا نامطلوب ، باید آن را انجام دهی
و چون کاری است واجب ،
واجب است که بهترین تلاش خود را در انجام آن صرف کنی .
این احساس تو را به فضیلت اعتدال و حاکمیّت بر خویش
و پشتکار و قدرت اراده و سرخوشي و خرسندي می آراید
و یکصد فضیلت دیگر برای تو به همراه می آورد
که آن انسان کاهل بیکار هرگز از آن خبر نمی شود .

"Daily Duty "
Thank God every morning when you get up
that have something to do that day
which must be done, whether you like it or not.
Being forced to work and forced to do your best
will breed in you temperance and self-control,
diligence and strength of will, cheerfulness and content,
and a hundred virtues which the idle never know.
Charles Kingsley

نوشته چارلز کینگزلی
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
نقاشی اثر ون گوگ



********************

معرفی کتاب " گنجینه آشنا "


365 روز در صحبت شاعران پارسی گو


سپاس آفریدگار جهان را
که بدین مسکین پارسی گوی توفیق عنایت فرمود
تا در عین درویشی مهمانی شاهانه ای
در قلمرو زرّین ادب پارسی برپا کند
و همگان را به تالاری فراخواند که :
شعاع جام و قدح نورماه پوشیده
عذار مُغبچگان راه آفتاب زده
حافظ
کتاب گنجینه آشنا یک باغ مهمانی عظیم است
که در آنجا شهریاران و شاهزادگان اقلیم شعر
و ساقیان و مطربان بزم عشق
هر یک خندۀ خوش آمد بر لب
و جامهای جواهر نشان بر دست
بی هیچ هـیمنه سلطانی و غرور حسن
میهمانان مشتاق خود را به آغوش مهر پذیرا می شوند .
و همگان را به حکمت سلیمانی
و شراب روحانی
قبایی زر افشان از شادی و زیبایی خلعت بخشند
و در سیصد و شصت و پنج مجلس
بیش از دو هزار از محبوب ترین اشعار آشنای خود را
همچون قطعات موسیقی برای میهمانان اجرا کنند .
که به گفته مولانا :
گر نبودی گوشهای وحی گیر
وحی نا وردی ز گردون یک بشیر

حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمه کتاب " گنجینه آشنا "
انتشارات سخن
www.drelahighomshei.com



********************

" شرق و غرب "

شرق شرق است ، و غرب غرب
و این دو برادر توأمان هرگز با هم دیدار نخواهند کرد
تا هنگامی که زمین و آسمان در پیشگاه قضاوت واپسین الهی ظاهر شوند.
اما هنگامی که دو انسان نیرومند چهره به چهره نزد هم می ایستند ،
هرچند از دورترین دو نقطۀ زمین آمده باشند ،
در پیش آنها نه شرقی خواهد بود نه غربی و نه مرزی و نه قوم و نژادی و نه زاد و بومی .
رادیارد کیپلینگ
شاعر و داستان نویس انگلیسی در قرن 20

“ East and West ”
Oh, East is East, and West is West,
and never the twain shall meet,
Till Earth and Sky stand presently at God’s great Judgment Seat.
But there is neither East nor West, Border, nor Breed, nor Birth,
When two strong men stand face to face,
though they come from the ends of the earth!
Rudyard Kipling
مقصود از انسان نیرومند کسی است که بر هواهای نفسانی غلبه کرده و تسلیم حق شده است.
چنین کسی طالب حق است ، و عاشق زیبایی و دانایی و نیکویی است
و عشق به این سه فرشته که فرهنگ متعالی بشر و تجلی سرشت پاک انسانی است،
همه آدمیان را با هم یکدل و یک زبان می کند
همه را هم میهن و همسایه می کند
همه را دوست و محرم می کند

و همه را در پیشگاه آن خورشید بی غروب به هم پیوند می دهد.

همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است
مطلع الشمس آ اگر اسکندری
بعد از آن هر جا روی نیکوفری
بعد از آن هر جا روی مشرق شود
غربها بر مشرقت عاشق شود
مثنوی

برگرفته از کتاب " در قلمرو زریّن "
ترجمه حسین الهی قمشه ای



********************

«هفت شهر عشق و هفت خان رستم»

ادبیات حماسی پیوند نزدیکی با عرفان دارد. روشنترین وجه اشتراک این دو، مبارزۀ دائمی انسان با دیو است. حکایت هفت شهر، هفت منزل عشق را در ادبیات حماسی در صورت هفت خان (به معنی هفت خانه) می بینیم. در شاهنامه، رستم (رمز دل) هنگامی که می بیند شاه کیکاووس (رمز نفس ناطقۀ آدمی) با یارانش (قوای مختلف انسانی) همه به دست دیو سفید (رمز نفس امّاره) اسیر افتاده و نابینا شده اند، به راه می افتد و در هفت مرحله با جادوگران و دیوان و ددان، یعنی لشکریان نفس، از شهوت و غضب و حرص و آز مبارزه می کند و در پایان با کشتن دیو سفید و بیرون آوردن جگر او، کیکاووس و یارانش را نجات می دهد و باز بینا می کند. در جنگ رستم با دیو سپید، فردوسی گویی کاملاً آگاه است که رستمِ دل اگر در این نبرد پیروز شود به نجات و حیات ابد می رسد:
به دل گفت رستم گر امروز جان
بماند به من زنده ام جاودان
"شاهنامه"
زیرا پس از کشتن نفس که خطرناک ترین دشمن آدمی است دیگر هیچ دشمنی نمی ماند:
نفس کشتی باز رستی زاعتذار
مر تو را دشمن نماند در دیار
"مثنوی"
مولانا نیز مکرر رستم را پهلوان راه عشق خوانده و در کنار شیر خدا نهاده است:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
"دیوان شمس"

گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست
سوی دیار خطا بهر غزا می رود
"دیوان شمس"

رستمی بایست اندر جنگ ریشاریش نفس
تو مخنّث وار پا پس کشیدی یوف یوف
"دیوان شمس"

برگرفته از کتاب «مقالات» به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی : استاد حسین بهزاد - سال 1326



********************

"خیر و شر"


اگر پرسند که این زشتی ها و بدی ها که در جهان است
از کدام خزانه نازل می شود،
باید گفت آنها نیز از پیش آن یگانه می آیند
الاّ آنکه وقتی به او منسوب می شود
شّر و فساد و زشتی نیست
و همه صلاح و حکمت است
اما آدمیان که در عالم هست و نیست به سر می برند،
به اعتبار نیازهای خود
گاه چیزی را شّر و چیزی را خیر می خوانند
در حالی که جز خیر در جهان چیزی نیست.

حسین الهی قمشه ای
بر گفته از کتاب "در صحبت قرآن"
نقاشی گل و مرغ از میرزا آقا امامی



********************

«تماشاخانه جهان»

«تماشاخانه جهان»

زندگی در گذر است و فراخنای جهان به مثابه تماشاخانه ای است که هر زمان بازیگرانی چون ما در صحنۀ پر زیب و زیور آن نقش خود را بازی می کنند و بی خبرند که پایان بازی آنها کی خواهد بود و ما که اکنون لباس نمایش به تن کرده و در تابستان حیات بر صحنه می خرامیم نیز باید نقش خود را ایفاء کنیم و بگذریم، زیرا این جامۀ تن را به زودی از ما باز خواهند گرفت و آن را برتن بازیگران تازه ای خواهند آراست. پس تا آن هنگام که در این حیات نقشی به عهدۀ ماست باید آن را به زیباترین وجه ایفاء کنیم.

برگرفته از کتاب «مقالات»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

" مائده های زمینی و آسمانی "

مائده ای هست آسمانی ، و مائده ای هست زمینی
که هر دو از موهبت های پروردگار جهان است
یکی چون سیب و انجیر و زیتون غذای جسم ماست
که زبان ، از شکر آن ناتوان است
چگونه می توان آن همه لطف و مهربانی و عشق و شیرینی
که در انجیر هست سپاس گفت :
بگـیــــر آیــین خورســندی ز انجیـــر
که هم طفل است و هم پستان و هم شیر
نظامی
و یکی چون شعر و حکمت و موسیقی غذای روح ماست
که از عهده شکر آن نیز نمی توان بدر آمد :
پــس غــذای عاشــقان آمــد سـماع
کـــه در او باشــد خیـــال اجتمـــاع
مولانا
خداوند منَان بر مائده های زمینی ما را منتی ننهاد ،
اگر چه از لطف و خوبی آنها یاد کرد و دعوت
به تفکر و تدبیر در این آیات الهی فرمود .
اما بر مائده های آسمانی که به دست رسولان کریم خویش بر ما فرستاد
از لفظ منَت یاد کرد تا دریابیم عظمت و جلال آن مائده را ،
و شکوه آن فرشته رحمت را که چون خورشید به سلام ما آمده است
و سر برتری مائده های آسمانی بر جمیع مائده های زمینی آن است
که مائده های زمینی را چون گل بستان وفایی نیست و زود باشد
که جمله به بادی پریشان شوند و درگذرند ،
اما مائده های آسمانی راه بر بهشتی می گشایند
که داس زمان را بر آن دست نیست و از اسارت پنج و شش آزاد است .
گـل همــین پــنج روز و شــش باشـد
ویـن گلــستان همیـشه خـوش باشـد
سعدی
حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمه کتاب مائده های فرهنگی



********************

" اندیشه"

« ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی خود استخوان و ریشه ای
ور بود اندیشه ات گل، گلشنی
ور بود خاری، تو هیمۀ گلخنی»
مثنوی – دفتر دوم

این ابیات در بیان این معنی است که چون حقیقت ذات آدمی جز اندیشه و ادراک و هوش نیست؛ پس هر کس هرچه می اندیشد همان است. و این سخن پیش از مولانا نیز در سخنان نظامی و عطار و دیگران آمده است و در مغرب زمین نیز این اندیشه سابقۀ طولانی دارد و از جمله محور اصلی فلسفۀ دکارت همین است که حقیقت ذات انسان چیزی جز ادراک و اندیشه نیست و تنها دلیل هرکس از ذات خویش اندیشیدن اوست و لذا گفت: من می اندیشم، پس هستم.
برگرفته از کتاب « گزیدۀ فیه ما فیه – مقالات مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"ذکر"

هوشمندان عالم دريافته اند كه
ذكر حقيقى اشتغال به اوصاف و اسماء " مذكور" است ،
چنانكه ذكر رحمان و رحيم بر عام و خاص رحمت كردن است
و با خلق به شفقت و مهربانى زيستن،
و ذكر يا عليم اين است كه به كارِدانايى پردازند
و بكوشند تا پرده نادانى را بدرند
و چراغى از دانش برافروزند و پيش پاى مردمان نهند
و ذكر يا جميل اين است كه دل و جان در كار زيبايى گرو كنند
و نخست نقش جمال را بر پرده شش جهت عالم كه فرمود:
" هر كجا رو كنيد آنجا چهره خداست " بنگرند
و آنگاه به قدر مرتبه ادراک خويش قصه آن جمال را
با آفرينشِ نقش يا نفحه اى بر مردم فرو خوانند
و ايشان را شوريده و شيدا كنند:

يك ذره ز حسن ليليت بنمايم
عاقل باشم اگر تو مجنون نشوى

اين سه ذكر نيكويى و دانايى و زيبايى است كه چون چشمه آب شيرين
مرغ و مور و مرد و زن را مشتاقانه به سوى خود مى كشد:

هر كجا بوى خدا مى آيد
خلق بين بى سر و پا مى آيد

و اين ذكر است كه هم گوينده را به كمال و وجد و حال مى رساند
و هم شنوندگان از آن بهره مى گيرند.


حسين الهى قمشه اى
برگرفته از كتاب "مقالات"
مینیاتور قدیمی ایرانی



********************

«نار عشق»

آفتاب معرفت نوریست که از نار عشق می روید از این روست که تا آدمی عاشق نشود به معرفت حقیقی دست نمی یابد، آدمیان را نمی شناسد، جهان را به درستی نمی بیند و اسرار آن را در نمی یابد، زیرا غیر عاشق خود بین است و خودبین چگونه غیر را تواند دید مگر آنکه نقش سوداهای خویش را در غیر بیند. امّا عاشقان که از حجاب خود بیرون آمده اند هم جهان را، و هم مردمان را، نیکوتر شناخته اند و غوغای علم و هنر را همین مستان بادۀ عشق در جهان برانگیخته اند

شر و شور دوران فکنند مستان
سر هوشمندان هنری ندارد
الهی

یک به یک من می شناسم خلق را
همچو گندم همچو جو در آسیا
مولانا

برگرفته از مقدمه کتاب « گزیده منطق الطیر - هفت شهر عشق» به قلم حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر Claudio Andrade



********************

"آدمی را می توان شناخت"

آدمی را می توان شناخت :
از کتابهایی که می خواند
و دوستانی که دارد
و ستایشهایی که می کند
و لباسهایش و سلیقه هایش
و از آنچه خوش نمی دارد
و از داستانهایی که نقل می کند
و از طرز راه رفتنش
و حرکات چشمهایش
و ظاهر خانه اش و اتاقش؛
زیرا هیچ چیز بر روی زمین مستقل و مجرد نیست،
بلکه همۀ چیزها تا بی نهایت با هم پیوند و تاثیر و تاثّر دارند.

“A Man is Known…”
A man is known by the books he reads,
by the company he keeps,
by the praise he gives,
by his dress, by his tastes,
by his distastes,
by the stories he tells,
by his gait,
by the motion of his eye,
by the look of his house, of his chamber;
for nothing on earth is solitary,
but everything hath affinities infinite…
R.W.Emerson

نوشته رالف والدو امرسن
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

«آرزو کنید ...»

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.
آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید،
آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه بازآیید، و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

جبران خلیل جبران

Let these be your desire
To melt and be like a running brook that sings its melody to the night.
To know the pain of too much tenderness.
To be wounded by your own understanding of love
And to bleed willingly and joyfully.
To wake at down with a winged heart and give thanks for another day of living
To rest at noon hour and meditate love's ecstasy
To return home at eventide with gratitude; and then to sleep with a prayer for the beloved in your heart and a song of praise upon your lips.

Kahlil Gibran

برگرفته از کتاب «پیامبر»
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر جبران خلیل جبران



********************

"وظيفه شاد زيستن"

برترين خير و خوبى شاد زيستن است،
نه عمرى را در رياضت به سر بردن به اميد يك مرگ سعادت بخش.
اگر ما در همين زندگى دنيا سعادتمند شديم ، مرگ بر ما آسان خواهد بود
زيرا مرگ امرى طبيعى است كه در زمان خود فرا مى رسد ،
در حالى كه اغلب نظام هاى موجود تعليمات دينى
به مردمان توصيه مى كند كه
بيشتر طالب شادى پايان باشند
و اگر آنها اين تعليمات را پيروى كنند،
از وظيفه لذت بردن پاك و برخوردارى معصومانه از مواهب هستى غافل خواهند شد،
و نهايتا خود را از وصول به سعادت نهايى نيز محروم خواهند كرد.


"The Duty of Happiness"

Certainly the highest good is to live happily,
And not through a life of mortification to expect a happy death.
Should we attain felicity in life,
Death with be easy, as it will be natural and in due season.
Whereas by the present system of religious teaching,
Men are enjoined to value chiefly happiness at the end of life,
Which, if they were implicitly to follow,
They would, by neglecting the first great duty,
That of innocent enjoyment during existence,
Effectually preclude themselves from attaining.
Samuel Taylor Coleridge


نوشته ساموئل تیلور كالريج
ترجمه حسين الهى قمشه اى
برگرفته از کتاب ""در قلمرو زرین""
نقاشی اثرلئونید آفرموف"



********************

« دین و دیانت»

آنگاه کاهنی کهنسال گفت ما را از دین و دیانت سخنی بگوی.
پیامبر گفت:
چه کسی می تواند ایمانش را از اعمالش جدا کند؟
چه کسی می تواند ساعات عمر را در پیش چشم بگستراند و بگوید:
« این ساعت برای خدا و آن ساعت برای خود؟ این ساعت برای روح و آن ساعت برای جسم»...
آن کس که خرقۀ تقوا را چون فاخرترین جامۀ خویش بر تن می کند، همان بهتر که عریان باشد...
و آن کس که عبادت برایش یک پنجره است که هم می تواند آنرا باز کند و هم ببندد، هنوز خانۀ روحش را زیارت نکرده است...

جبران خلیل جبران

And an old priest said, Speak to us of Religion.
And he said:
Who can separate his faith from his actions?
Who can spread his hours before him, saying, "This for God and this for myself; This for my soul, and this other for my body?"…
He who wears his morality but as his best garment were better naked…
And he to whom worshipping is a window, to open but also to shut, has not yet visited the house of his soul …

The Prophet
By Kahlil Gibran

برگرفته از کتاب «پیامبر»
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی معبد هِرُد



********************

« همچو قرآن که به معنی هفت توست»



قرآن حکیم را به هزار چشم نگریسته اند و همچنان به هزار چشم دیگر می نگرند؛ هر نگاهی چیزی می جوید و همان می بیند:
طالب هر چیزی ای یار رشید
جز همان چیزی که می جوید ندید
یکی طالب اجر اخروی است و می پرسد که تلاوت هر سوره را اجر و ثواب چند است.
یکی ادیب است و از شکوه کلام الهی در شگفت مانده و می کوشد تا فنون ادب و اسرار بلاغت را از خلال آن آیات معجز بیان، کشف کند و در قلم آورد.
یکی در احکام قوانین الهی نظر می کند و بازار فقاهت را رونق می بخشد.
یکی فیلسوف است و مراتب کمال عقل را در آیت نور می یابد.
یکی در علوم غریبه می کوشد و از جفر و اعداد می گوید.
و از نگاه عاشقان بیدل، قرآن دعوتنامۀ «عشق» است که به رسولش فرمود:
مردمان را بگو اگر خدا را دوست می دارید به دنبال من آیید: « اِن کنتم تحبُّونَ الله فَاتَّبعُونی »
و نشان «خانۀ معشوق» است که از این سو بیایید و از آن سو مروید: « اَلَم اَعهَد اِلیکُم یا بنی آدَمَ اَلاَّ تَعبُدوا الشّیطان اِنَّهُ لَکُم عَدوٌّ مُبین و اَنِ اعبُدونی هذا صِراطٌ مُستَقیم»
و...

حسین الهی قمشه ای
بخشی از مقاله "همچو قرآن که به معنی هفت توست" بر گرفته از کتاب «کیمیا - 1»

« تحریر سوره حمد - حسین الهی قمشه ای»



********************

«زیبایی، دانایی و نیکویی؛ عهد خدای»

اگر قرآن را در شأن خود بخوانیم یک معنی چنین خواهد بودکه: ای آدمیان، ما این قرآن را که به عظمت آسمانها و زمین است نفرستادیم تا شما را به رنج و محنت و منع و محرومیت دچار کند بلکه تنها برای آن است که شما را به یاد آورد از عهدی که با خدای خود بسته اید و نسخۀ روشن آن عهد در کتاب فطرت شما آمده است.
عهد شما این است که زیبایی و دانایی و نیکویی را فراموش نکنید از آنکه راه بازگشت شما به بهشت تنها به هدایت این سه فرشته میسّر است. پس سر زلف این سه عروس آسمانی را بگیرید و رقص کنان به سوی من آیید که زندگی رقصی است به سوی خدواند.
حسین الهی قمشه ای
«در تفسیر آیات 1-4 سوره طه»
برگرفته از کتاب «سیصد و شصت و پنج روز در صحبت قرآن»



********************

"من راست و درست خواهم بود"

من راست و درست خواهم بود،
زيرا كساني هستند كه به من اطمينان كرده اند؛
من پاك خواهم بود،
زيرا كساني هستند كه پاكي من برايشان مهم است؛
من شكيبا و نيرومند خواهم بود،
زيرا سختي هاي بسيار براي تحمل كردن وجود دارد؛
من دلير و پردل خواهم بود،
زيرا چه بسيار جاها كه بايد خطر كرد ؛
من دوست همگان خواهم بود،
من دوست آن دشمن و دوست آن كس كه دوستي ندارد خواهم بود ؛
من به مردمان هديه خواهم داد و هديه را فراموش خواهم كرد ؛
من فروتن خواهم بود ، زيرا از ناتوانايي هاي خود آگاهم ؛
من نگاهم را به آسمان خواهم كرد،
عشق خواهم ورزيد،
لبخند خواهم زد،
و افتاده را بر خواهم كشيد.

"I would be true"

I would be true, for there are those who trust me;
I would be pure, for there are those who care;
I would be strong, for there is much to suffer;
I would be brave, for there is much to dare.
I would be friend of all - the foe, the friendless;
I would be giving and forget the gift,
I would be humble, for I know my weakness,
I would look up, and love, and laugh and lift.

Howard Arnold Walter

شعر از هوارد آرنولد والتر
ترجمه حسين الهي قمشه اي
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

"موجود نازنینی به نام بابا"

در داستانهای هزار و یک شب آمده است که
" مردی بود عبدالله نام که از راه صید ماهی با درویشی و مسکنت خانواده خود را روزی می رساند.
روزی صید سنگینی به دامش افتاد، که گمان برد ماهی بزرگ و پر برکتی است
اما وقتی دام را به ساحل آورد و باز کرد مردی را دید به شکل و شمایل خویش که از دام بیرون آمد.
پرسید کیستی و نامت چیست؟ و در این حوالی به چه کار آمده ای
گفت من جفت و همزاد تو هستم که در قعر دریا زندگی می کنم و نامم عبدالله است.
من عبدالله دریایی و تو عبدالله زمینی، به دیدن تو آمده ام
و سبدی از جواهرات جانانه و شاهانه برایت هدیه آورده ام.
عبدالله گفت قدمت مبارک، خوش آمدی و چه خوشتر که چندی میهمان ما باشی.
او را به خانه برد و آنچه رسم مهمان دوستی بود بجا آورد
تا زمانی که عبدالله دریایی یاد وطن کرد و نزد یاران دریایی بازگشت.
یاران دور او را گرفتند که از عجایب و غرایب روی زمین بر ما حکایت کن
گفت عجایب بسیار دیدم اما از همه عجیبتر موجودی بود که او را "بابا" می گفتند
این مرد مظلوم و محجوب هر روز صبح از خانه بیرون می رفت
تا شام کار می کرد و به هر زحمتی تن می داد وآنچه خانوده اش نیاز داشت برای آنها می آورد
و تازه خرده می گرفتند که این چیست و آن چیست،بهتر از این می باید
و باز فردا مرد عازم کار می شد و وعده می داد که همه خواستها را چنانکه پسند آنها است بر آورد.
یاران گفتند این ممکن نیست، آن مرد می توانست وقتی می رود دیگر باز نگردد
شاید زنجیری به پایش بسته بودند و شب اورا خانه می کشیدند
گفت من هم همین گمان را داشتم اما خوب نگاه کردم و دیدم هیچ زنجیری به پا ندارد
صبح با پای آزاد می رود و شام با پای آزاد باز می گردد.

اصحاب دریا نمی دانستند که در جهان زنجیرهای پنهانی هست
که مردان را می برد و می آورد:

زنجیر زلفت هر طرف دیوانه وارم می کشد
با اشتیاقم می برد، بی اختیارم می کشد
مهدی الهی قمشه ای

این سودای عشق است که مرد را به قعر دریا می کشاند
تا مرواریدی صید کند و به گردن نازنینی بیندازد که اورا دوست دارد
اینهمه شور و غوغای شعر و غزل و اینهمه عربده مستانه و زمزمه شاعرانه
که بازار جهان را به خریداری گرم کرده و کالای عشق را رونق بخشیده، از کجاست؟

بلبل اگر نه مست گل است این ترانه چیست
گر نیست عشق، زمزمه عاشقانه چیست
سلمان ساوجی

زمزمه همین بلبلان بیدل و مردان مقبل است
که فضای هزاران هزار خانه را گرم کرده
و آوای جان بخش عشق من، عشق من را
چون نسیم عطر گردان بهشتی همه جا به طنین آورده است.
و آفتاب نگاه این عاشقان است
که کودکان در آن نشو و نما می کنند تا زنان و مردان شوند
و زنان به ذوق کرشمه معشوقی
بالهای بهشتی خود را به سر مردان می گشایند
چه خوشتر که زنان قدر عشق و جان فشانی مردان را بدانند
و مردان قدر این فرشته رویان فرشته خو را
که چون چراغ جادوی علاء الدین هزار کار شگفت از ایشان می آید
بیش از پیش دریابند
و فرزندان نیز منزلت رفیع این صورت فلکی دو پیکر را
که چون دو ستاره فرخنده فال پدر و مادر
در آسمان اقبالشان بهم پیوسته اند،
هر دم بیش از پیش قدر شناسند.

قدرآیینه بدانیم چو هست
نه درآن وقت که افتاد و شکست


حسین الهی قمشه ای
برگرفته از داستانهای هزار و یک شب
www.drelahighomshei.com



********************

"سه کتاب مستطاب"

از آثار مولانا غیر از "مجالس" که محفل درس و مواعظ اوست
و در مقدمه مثنوی،طبع کلاله خاور آمده است،
سه کتاب مستطاب،یعنی پاک و مطلوب و خوش و پسندیده،بجای مانده است،
با نام های "دیوان شمس"، "مثنوی" و "فیه ما فیه".
که جوهر کلام و چاشنی سخن در هر سه همان عشق است :

عشق در دیوان شمس مطربی است که آواز می خواند
و می رقصد و می چرخد، یک دست جام باده و یک دست زلف یار:
و عشق در مثنوی شهرزاد قصه گویی است
که از اطوار بی پایان عشق حکایتهای عجیب می گوید
اما عشق در فیه ما فیه بر کرسی حکمت نشسته
و با صدای مهربان و مشفق مردمان را می خواند که:
بیا آخر تا چند بیگانه ای
در میان سوداها و تشویش ها
فیه ما فیه با زبانی بی تکلف و پیراسته از زیورهای صوری
همان معانی دیوان شمس و مثنوی را
که قصه عشق مجنون و حدیث راه پر خون است باز می گوید
و مهمترین خصلت ان القای حضور گوینده درپیش خواننده است
چنانکه گرمی صدای مولانا را می شنود
و صدق و صفا و گرمی نفس او را احساس می کند.
«فیه ما فیه» نامی یگانه و بیگانه است که شاید در ادبیات بی سابقه باشد
اما شاید بتوان در داستان مست و محتسب در مثنوی
نقابی از روی جمیل این کتاب برداشت و گوشه ابرویی از جمال او را نشان داد:

محتسب در نیمه شب جایی رسید
در بن بازار مستی خفته دید.
گفت هی مستی چه خوردستی بگو.
گفت ازآن خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست؟
گفت از آنکه خورده‌ام، گفت این خفی است
گفت آنچه خورده‌ای آن چیست آن
گفت آنکه در سبو مخفیست آن
دور می‌شد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو می‌کنی
گفت من شادم ، تو از غم می زنی
آه از درد و غم و بیدادی است
هوی هوی می‌ کشان از شادی است

در اینجا محتسب هوشیار دنیا،
که همه در سودای جهان و حساب سود و زیان است،
از مستان باده توحید می پرسد : چه خورده اید که چنین شاد و فرخنده اید؟
گویند : گفتنی نیست، تا ننوشی ندانی.
و اگر پرسند که در پرده این الفاظ و عبارات و این ترانه و غزل چیست،
گویند : فیه مافیه، در آن است آنچه در آن است، تا نخوانی در نیابی.
و آنگاه نه هر خواندنی که مدام فریفته صورت باشی
و در بند وزن وقافیه و تمثیل و قصه فرومانی،
بلکه باید دانه را از کاه و پوست را از مغز جدا کنی
و از آن مغز و دانه برخوری.
آنگاه نه هر خوردنی که در دهان بگردانی و بیرون افکنی
چنانکه به یک روز هزار آیت قرآن فرو می خوانند
و فرو نمی برند تا مایه رشد و قوت جان باشد.
و با این همه، اگر فرو بری و طبع تو با آن همراه نباشد، تو را هیچ سود نبخشد:

برسماع راست هر تن چیر نیست
طعمه هر مرغکی انجیر نیست
مثنوی

نوشته حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"چهره بزرگ سنگی"

هرکس که از دیو و دد ملول شود و در جستجوی انسان راستین برآید
و از این سوی و آن سوی نشان گیرد و راه رو گردد،
نهایتأ به حضور آن انسان مطلوب و محبوب بار خواهد یافت
و آن کسی جز خود او نیست:
بوسه بده خویش را ای صنم سیم تن
ای به ختا،تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به براندر کشی سیمبری چون تو کو
بوسه جان بایدت، بر دهن خویش زن
مولانا
ناتانیل هوثورن((Nathaniel Hawthorne
شاعر و داستانسرای بزرگ آمریکایی در قرن نوزدهم
داستان بسیار لطیفی در این باب نگاشته که فشردۀ آن چنین است :
"در ناحیتی از قاره نو مردمی در کنار رود و جنگل و کوهستان زندگی می کردند
و یک باور سنتی داشتند که روزی انسان رهایی بخشی در این ناحیه ظهور خواهد کرد
که شبیه به یک چهرۀ بزرگ سنگی است که بر بلندای کوهستان مشاهده می شود.
در این ناحیت جوانی به نام ارنست (Earnest)زندگی می کرد
که هم آهنگ با نامش بسیار صدیق و صمیمی و پر از شور و اشتیاق بود
و از کودکی آرزوی دیدار این نجات بخش را در دل داشت.
اما هر چند سال،یک نفر با هیاهو و غوغا ظاهر می شد که : " آن نجات بخش منم "
و مردم نیز گاه از ساده دلی و بیشتر به سبب طمع و حرص و آز دنیوی او را باور می کردند
اما ارنست هر بار بی آنکه بی دلیل به انکار برخیزد
در رفتارهای مدعی می نگریست و در می یافت که
این آن چهرۀ پاک و شریف و نجیب که در کوهستان دیده می شود،نیست
و یکی را بدین خاطر که در پی زر و زور است
و یکی را بدین عیب که سلطه جو و قدرت طلب است
و یکی را بدین صفت که تندخو و خشن و دور از مهربانی و جوانمردی است،
عاری از کمال می دید و از آنها کناره می گرفت
و مردم نیز کمی دیرتر در می یافتند که فریب خورده
و بازیچه شده اند و بالاخره کسی نمی آید.
اما در این میان ارنست اندک اندک با پرورش ضمیر
و پیروی فرمانهای دل به پیری روشن ضمیر بدل می شود
که هیچ یک از صفات ناموزون آن مدعیان در وی نیست
و به همه صفات نیکو که آدمیان می ستایند آراسته است
و بدین سان چنان می شود که وقتی ارنست در کوچه و بازار راه می رفت
مردم در چهرۀ نورانیش می نگریستند و او را با انگشت نشان می دادند
و می گفتند این اوست که شبیه آن چهرۀ بزرگ سنگی است."

آن چهرۀ بزرگ سنگی همان تصویر ازلی از صورت مثالی انسان است
که ما با آن آشنایی داریم و او را می شناسیم.
و پیام قصه این است که هر کس به صدق و اخلاص در انتظار ظهور انسان کاملی باشد،
خود به تدریج مظهری از آن انسان کامل خواهد شد.
نظامی نیز در پایان داستان ماهان مصری اشاره کرده است
که آن خضر نجات بخش همان خود ماهان است
که او را از سرزمین غولان به باغ یاران می رساند.


اثر ناتانیل هوثورن
ترجمه و تلخیص : حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"داستان مرگ شاهان"

بیایید برای خدا روی زمین بنشینیم
و داستان غم انگیز مرگ شاهان را حکایت کنیم
که چگونه برخی از تخت پادشاهی سرنگون شدند
و برخی در جنگ جان سپردند
و برخی دیگر در چنگال اشباح و ارواحی در افتادند
که تاج و تخت ایشان را به یغما برده بودند
و گروهی نیز به دست همسرانشان
با زهر کشنده جان سپردند
وشماری نیز در خواب به خنجر کین از پای در آمدند
و همه ایشان با پنجه های خونریز جانیان جان باختند
زیرا ،
در دایره مُجوّف آن تاج
که شقیقۀ فانی تاجوران را دور می زند
بارگاه مرگ جای دارد
این مضحکۀ روزگار ، در آن دایره می نشیند
و بر ملک پادشاه طعنه می زند
و بر شکوه و جلال او می خندد
و به او اجازه می دهد که نفسی چند بر صحنه ای حقیر، پادشاهی کند
بترسد و بلرزد و بترساند و بلرزاند
و با نگاهی به قتل کسان فرمان دهد
و وجودش از غرور و خودپسندی آکنده شود
چنان که گمان کند این گوشت و پوست که دیوار حیات اوست
جمله از جنس آهن و پولاد است
و بناگاه مرگ،در پی آن بازی طعن آمیز سوزنی در دست بر او وارد می شود
و دیوار قلعۀ او را سوراخ می کند و می گوید:
الوداع ای پادشاه عالم.

“Kings and Death”
For God’s sake , let us sit upon the ground
And tell sad stories of the death of kings ;
How some have been deposed ; some slain in war
Some haunted by the ghosts they have deposed ;
Some poison’d by their wives : some sleeping kill’d ;
All murder’d ; for within the hollow crown
That rounds the mortal temples of a king
Keeps Death his court and there the antic sits,
Scoffing his state and grinning at his pomp ,
Allowing him a breath , a little scene ,
To monarchize, be fear’d and kill with looks,
Infusing him with self and vain conceit ,
As if this flesh which walls about our life ,
Were brass impregnable , and humour’d thus
Comes at the last and with a little pin
Bores through his castle wall , and farewell king !
William Shakespeare

شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر ویلیام هوگارت
www.drelahighomshei.com



********************

"آزادی"

کیست مولا آنکه آزادت کند
بند رقیت زپایت برکند
ای گروه مومنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید
مولانا

اگر جبار بیدادگری است که میخواهید او را از تخت به زیر آورید،
نخست نظر کنید تا تخت آن بیدادگر که درون شما افراشته نابود شده باشد.
زیرا جبار چگونه می تواند برمردم آزاد و سربلند حکم براند
مگر به یاری آن خوی جباری که در آزادی آنهاست
و آن شرم و سرافکندگی که در غرور و سربلندی آنهاست.

اثر : جبران خلیل جبران
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "پیامبر"
تصویر "پرنده و بید" : سوزوکی کیتسو



********************

"عشق یعنی این"

عشق بحری آسمان در وی کفی
چون زلیخا یی اسیر یوسفی
دور گردون را زجذب عشق دان
گر نبودی عشق کی گشتی جهان
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
مرحبا ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
هر که را جامه زعشقی چاک شد
او ز عیب و حرص کلی پاک شد
مولانا

عاشقان طبیبان مسیحا دم عالمند
که حسد را و کینه را
و کبر و رعونت و خودپسندی را
و حرص و آز و افزون طلبی را
و سودای فرعونی را
که چون اژدها از دوش آدمیان می روید
و ماخولیای مِهتری را
و دروغ و طراری و شیادی و دل آزاری را
و ریا و سمعه و سالوس و خودنمایی را
و سنگدلی و جماد خویی را
و تحقیر کردن و تزویر کردن و تشدید کردن و تهدید کردن را
و خبرچینی و خام کردن را
و کوته آستینی و دراز دستی را
و هزار بیماری دیگر روح فرسا را
با یک نفس شفا می بخشند
و آن یک نفس این است که :
«محبت ورز می باید بود
محب و عاشق می باید بود»
قطب بن محیی
و در سودای دیگران می باید بود
و در خدمت همسفران می باید بود
و چراغ باید برد به میان تاریکی
و سایه باید بود بر آنان که زیر آفتاب به رنج اندرند
و در یاد باید داشت گرسنگان را
ومحرومان را از نان و آب و هوا و نور
و مظلومان و زخم خوردگان را
و گناهکاران بی گناه را
و یتیمان را که چشم نگران به دست این و آن دوخته اند
و بیماران غریب را که نگاه هایشان در اطراف اتاق به دنبال آشنا می گردد،
و سرما زدگان را که در زمهریر بی مهری به آغوش گرم نیاز دارند
و با دل خونین لب خندان باید آورد
وبا بار محنت چابک و چالاک باید بود
عشق یعنی این.

نوشته حسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com
تصویر : استاد الهی قمشه ای در قونیه



********************

"دایره بزرگ"

دایره ای کشید و مرا بیرون گذاشت
و نام کافر و طاغی و نامهای زشت دیگر بر من نهاد،
اما من و عشق آنقدر فهم و ذوق داشتیم که دراین بازی برنده شویم.
ما دایره ای بسیار بزرگتر کشیدیم که او را نیز در برگرفت.

"The Great Circle"
He drew a circle and shut me out
Heretic, rebel, a thing to flout
But love and I had the wit to win
We drew a circle that took him in.
Edwin Markham

هیچ دایره ای در جهان بزرگتر از عشق نیست که هیچ کس و هیچ موجود را بیرون نمی گذارد.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
سعدی
اما نکته مهم این است که هر چند همه کس و همه چیز را باید دوست داشت،
اما دوستی هر یک نوعی دیگر است. بهترین دوستی در حق آن کس که در ظلمت جهل است،
آن است که او را به جهان نور آورند. و بهترین نیکی در حق بدان آن است
که ایشان را از آن بدی دور گردانند و به نیکی رهنمون شوند.

شعر از ادوین مارکهم
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی اثر جبران خلیل جبران



********************

"معشوق حافظ"

دوستان عیب نظر بازی حافظ مکنید
که من او را از محبان خدا میبینم(حافظ)
حافظ از محبان خداست و خود نیز از محبوبان حضرت حق
و از مستوران خیمه عزت اوست
که چون سخنش در آن درگاه مُهر قبول یافت
مقبول طبع مردم صاحب نظر گردید
و مِهرش در دل عارف و عامی بنشست:
دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد(حافظ)
سّر محبوبیت سعدی و مولانا و همه شاعران و هنرمندانی که
به جاذبه حسن و کرشمه دلبری
ملک دلها را تصرف کرده اند
همین است که از نقش نغمه ایشان بوی خوش آشنایی به مشام می رسد.
چون عطار آفاق جهان را به بوی آن یار که پنهان و آشکار،
محبوب جمله جهان است، عطر آگین کرده اند.
این خسرو خوبان و محبوب عالمیان که :
عین پیدایی است و بس پنهان
سّر پنهانی است و بس پیدا(الهی قمشه ای)
همان شاخه نبات و شمع شب افروز و غزال رعنا،
و سرو بلند بالای حافظ است
که جمله عاشقان به داغ او مرده اند
و جمله عاشقان به داغ او زنده اند
و دیوان حافظ، خود شرح جمال همان ساقی است
که هشت جنت یک فروغ روی او
وهفت دوزخ شمّه ای از درد فراق اوست
و هم عالم نامتناهی کثرت شرح تطاول جعد مشکین اوست،
که عین پریشانی است ودرعین پریشانی مایه جمعیت است
و در عین جمع مجموعان عالم را پریشان خود کرده
و مجنون وار سر به کوه و بیابان داده است :
زلف آشفته او موجب جمعیت ماست
چون چنین است پس آشفته ترش باید کرد(حافظ)
این ساقی سرمست که اول بار شراب هستی را در جام تعنیات و ماهیات ریخت
و به تعبیر حافظ جرعه ای بر خاک فشاند و عوالم بی نهایت را مست و شیدای خود کرد ،
هر چند در مقام ذات، از نام و نشان و تجلی و صورت مبّراست
و در پس پرده غیب ازلاً و ابداً از اندیشه عقول و دیده ناظران پنهان است،
اما حافظ او را به هزار نام و نشان بر پرده غزلیات خویش نقش کرده
و به مصداق سخن محی الدین که گفت:
«خداوند دوست دارد که او را در همه صورت ها عبادت کنند»،
او نیز معبود خویش را در جلوه های گوناگون، «از صنم تا صمد»
و از شاهد هر جایی تا عزیز و مهیمن ستوده است:
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند(حافظ)
و هر چند گاه و بی گاه پرده اسرار برکشیده و حضرت دوست را
با کلمات آشنایی چون خدا و یزدان و ایزد و رحمان و عزیز و رحیم یاد کرده
اما بیشتر سخن را در پرده تخیلات شاعرانه از چشم اغیار پنهان داشته
و در پیش خرقه پوشان ریاکار سر پیاله را پوشانده است،
چنانکه در ابیات زیراز یک معشوق، به نام های گوناگون
و درجات مختلف از روشنی و ابهام یاد کرده است :
این همه عکس خوش و نقش مخالف که نمود
یک فروغ رخ «ساقی» است که در جام افتاد

هر چند که هجران ثمر وصل بر آورد
«دهقان ازل» کاش که این تخم نکشتی

در نهانخانه عشرت «صنمی» خوش دارم
کز سر زلف رخش نعل در آتش دارم

اگر آن «ترک» شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

دکتر حسین الهی قمشه ای
برگرفته از مقدمه دیوان حافظ



********************

"تنهایی و مصاحبت"

جاناتان سوییفت نویسنده معروف داستان سفرهای گالیور
در یکی از مقالات خود گفته است:
زندگی خود را به دو بخش تقسیم کنید:
تنهایی و مصاحبت.
وبکوشید که تنهایی شما به درد مصاحبت
و مصاحبت شما به درد تنهایی تان بخورد.
این پندی است که آدمیان اگر در گوش کنند
بیش از هزار گوشوار دُر و لعل بر زیب و فرّ ایشان می افزاید:
وقتی در صحبت یاران نیستید
خود را زیور کنید برای زمانی که به صحبت ایشان می رسید
با شعر یگانه ای که چون چراغ در تاریکی بدرخشد
یا هنر تازه ای که جمالش جانها را طراوت بخشد
یا عشقی که شعله اش دلها را گرم کند
یا کاری که باری را از دوشی برگیرد
یا پیرایشی از کدورتها و غبارهای آیینه دل
تا چون به مصاحبت یاران رسید
ایشان بتوانند سیمای خود را در آن آیینۀ بی غبار بنگرند
و چنان که زیبنده است چهره بیارایند
خود را تکرار نکنید
همان نباشید که از پیش بودید
مانند خداوند باشید
که فرمود : «کُل یوم هو فی شأن»
اطوار گوناگون عشق را بیاموزید
و یاران را هر بار هدیه ای و ارمغانی و ره آوردی بیاورید
تا به تازه رویی و تازه گویی
از ملالت ها بکاهید و بر شادی بیفزایید
و از آن سوی دیگر مصاحبت شما باید با نازنینانی باشد
که می توان به روی ایشان می گلگون نوشید
و به هوش باشید که
نخست موعظه پیر می فروش این است
که از معاشر ناجنس احتراز کنید
و بایسته است که آدمی اگر از دیو و دد ملول شده است
چراغ به دست در جستجوی انسانهایی باشد
که در مواجهه با ایشان
چون ماه در مقابله با خورشید روشن شود
و تاریکی فراقهای روح فرسا را
به نور حضور ایشان منور گرداند
و چنین مصاحبتی است که خاطره اش
یونس را در شکم ماهی یار و مونس خواهد بود.

دکترحسین الهی قمشه ای
www.drelahighomshei.com



********************

"آن کس که بهشت را روی زمین نیافته است"

آن کس که بهشت را روی زمین نیافته است
در آسمان نیز نخواهد یافت
خانۀ خدا جنب خانۀ ماست
و اثاث البیت او عشق است.

مَن کانَ فی هذِه اَعمی فَهُو فی الاخره اَعمی. ( اسراء: آیۀ 72(
هر کس در این جهان نابینا باشد در جهان دیگر نیز نابینا خواهد بود.

هر که امروز نبیند به جهان طلعت دوست
غالب آن است که فرداش نباشد دیدار
سعدی

"Who has not found the heaven below"
Who has not found the heaven below
Will fail of it above.
God’s residence is next to mine,
His furniture is love.
Emily Dickinson


شعر از امیلی دیکنسون
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی از توماس کینکید



********************

"هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی"

جامی
باید هر شبی را قدر دانست و تبدیل به یک شب نورانی کرد
زیرا خداوند از شب و روز بیرون است
و سرّ آن که فرموده است قرآن را در ماه رمضان نازل کردیم این است
که وقتی انسان متوجه طعام خاکی و نیازهای جسمانی بهترين است آمادگی برای دریافت مائده آسمانی ندارد.
اما وقتی دهان از این لقمه های خاکی بست لقمانی می شود که از لقمه های افلاکیِ حکمت نصیب می گیرد
و به طور کلی باید گفت حال خوش روزه یعنی فراغت از نیازهای جسمانیبهترین زمان دریافت وحی و الهام است .
به خصوص روزۀ سخن می تواند گوش جان را در شنیدن پیامهای غیبی یاری کند .
در چنین حالی است که فرشتگان بر آدمی نازل می شوند
و بر حسب استعداد و قابلیتِ هر کس برای او
ارمغان هایی از اندیشه های بدیع ، شعرها و موسیقی ها ، نقش ها و صورت ها و الهامات و بشارتها می آورند
و عاشقان را برات آزادی می بخشند.
از این رو می توان با حافظ هم آواز شد که :
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تأثیر دولت از کدامین کوکب است
و نصیحت مولانا را به گوش گرفت که :
تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

دکترحسین الهی قمشه ای
بر گرفته از کتاب در صحبت قرآن
نقاشی اثر ویلیام بلیک



********************

"رایحۀ عشق"

چندی پیش حلقه ای از گل سرخ برایت فرستادم
که هر چند بر شکوه و افتخار تو نمی افزود
اما این امید بود که به طراوت روی تو آن گل پیوسته شاداب ماند،
اما تو تنها نفسی در آن گل دمیدی
و آن را برای من بازپس فرستادی
تا وقتی غنچه هایش باز شود
و رایحۀ لطیف آن پخش گردد،
من به جای بوی گل رایحۀ عشق تو را از آن استشمام کنم.

“The Scent of Love”
I sent thee late a rosy wreath,
Not so much honoring thee
As giving it a hope, that there
It could not withered be.
But thou thereon didst only breathe
And sent’st it back to me;
Since when it grows, and smells, I swear,
Not of itself, but thee.
Ben Jonson
اثر بن جانسن
ترجمۀ حسین الهی قمشه ای
منبع: کتاب در قلمرو زرین



********************

"از روزه یاری بجوییم"

مسلّم کسی را بود روزه داشت
که درمانده ای را دهد نان و چاشت
و گرنه چه حاجت که زحمت بری
ز خود واستانی و هم خود خوری
سعدی

روزه می تواند شخص را بر نفس خویشتن توانا کند زیرا وقتی نفس موقتأ به فرمان الهی از حلال پرهیز می کند قوت پرهیز در او افزون می شود تا در مواجهه با حرام آن قدرت را به کار گیرد. دیگر آن که شخص با این پرهیز قدر نعمت ها را بیشتر خواهد دانست و هنگام برخورداری لذت بیشتر خواهد برد. سوم آن که با محرومان و مسکینان همدرد می شود و تجربه گرسنگی و محرومیت بر آگاهی و توسعۀ وجودی شخص موثراست .چهارم آن که اگر از بیش از یک میلیارد مسلمان تنها دویست میلیون نفر در ماه رمضان روزۀ واقعی گیرند بدین معنی که یک وعده از غذای خود را بکاهند ، مصرف غذا به قدر شش میلیارد وعده در ماه پایین می آید و این خود به منزلۀ تولید شش میلیارد وعده غذاست و اگر همه مسلمانان روزه گیر بهای سی وعده غذا را که نخورده اند و از هزینه شان کاسته شده است به نیازمندان نثار کنند جامعۀ مسلمان می تواند در هر سال معادل شش میلیارد وعده غذا به سفرۀ گرسنگان در جهان کمک کند و این کمک کوچکی نیست ، زیرا معادل یک وعده غذای کل ساکنان زمین خواهد بود و این نیز نوعی استعانت از روزه است . پنجم آن که پایین آوردن میزان مصرف غذا به مقدار یک سوم به تأیید متخصصان ، موجب افزایش سلامتی است ،زیرا بسیاری از پزشکان معتقدند یک سوم غذایی که خورده می شود به طور متوسط بیش از ضرورت است و کمکی به بدن نمی کند بلکه مشکلاتی نیز می آفریند وبه طور کلی کم کردن غذا در اکثر مردمان موجب افزایش سلامتی است و این که در حدیث آمده است که"صوموا تصحّوا" یعنی روزه بگیرید تا سالم بمانید، یک واقعیت پزشکی است . ششم آن که وقتی شخص مصرف غذا را پایین آورد مقداری وقت که صرف خرید و خوردن و تدارک مقدمات آن می گردد برای او ذخیره می شود که می تواند آن وقت را در خوردن طعام های معنوی صرف کند .

اندرون از طعام خالی دار
تا در او نور معرفت بینی
تهی از حکمتی به علت آن
که پری از طعام تا بینی
سعدی
برگرفته از کتاب در صحبت قرآن
اثر حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی از میرعماد



********************

“زندگی تجربه دیدن خدا بر روی زمین است”

آن روز که ما را از بهشت راندند ،
آن بهشت آفرین که در عین آشنایی با ما بیگانگی کرد
بر دروازۀ بهشت ایستاده بود،
همچون مادری که فرزندش را به جبهه می فرستد.
دلش بر تنهایی ما می سوخت
اما می دانست که فرزندش روزی پیروزو سربلند از جبهه باز خواهد گشت .
پس به دلداری ما از دور ندا کردکه:
از این ساحت رفیع بدان جایگاه فرودین روید و هیچ نهراسید
زیرا من آنجا برسر هرگذرگاهی پیش روی شما ایستاده ام
و به هر کجا رو کنی چهره من آنجاست:

نیم ز کار تو غافل همیشــــــه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
به جان پاک تو و آفتـــــــــــاب سلطنتم
که من تو را نگذارم ، به مهر بردارم
مولانا
شما که مرا در آسمان دیده اید در زمین نیز مشاهده کنید .
زندگی تجربه دیدن خدا برروی زمین است .
و من گفته ام :اوست آنکس که در زمین الاهه است و در آسمان الاهه است .
قرآن-زخرف :84
دیدن من در زمین لطفی دیگر دارد .
اما اگر بپرسی چگونه دانم که آن تویی
گویم هر کجا با عشق نظر کردی مرا دیده ای
عشق به هر چیز مشاهده خدا در آن چیز است.

خداوند در پشت همه چیزها پنهان است
اما اشیا کدر و تیره اند
دوست داشتن هر چیز شفاف کردن آن است.
ویکتور هوگو

سبزه خط تو دیدیم و ز گلزار بهشت
به تماشایی این مهر گیاه آمده ایم
حافظ

نوشته و خوشنویسی : حسین الهی قمشه ای
منبع : www.drelahighomshei.com



********************

"مادر طبیعت"

هنگامی که روز به پایان می رسد،
یک مادر مهربان و مشفق
کودک خردسال خود را با ریشخند به اتاق خوب می برد.
کودک، با احساسی آمیخته از میل و بی میلی،
اسباب بازیهای شکسته خود را بر کف اتاق نشیمن ترک می کند،
اما هنوز با نگاه مشتاق از شکاف در به آنها می نگرد.
هنوز دلش از فراق اسباب بازیها آرام نیافته
و هنوز خیالش به وعده هایی که برای گرفتن اسباب بازیهای تازه و بهتر
به او داده اند جمع نشده و نگران است که آنها را نپسندد.
مادر طبیعت نیز با ما چنین رفتار می کند.
اسباب بازیها را یک یک از ما می گیرد
و چنان ما را با مهربانی می خواباند
که به سختی می توانیم بدانیم که میل ما به رفتن است یا ماندن.
خواب بر پلکهایمان سنگینی می کند
و راه را بر فهم این نکته می بندد
که دانش آن وجود ناشناخته چقدر فراتر از دانش ماست.


"Mother Nature"
As a fond mother, when the day is o’er,
Leads by the hand her little child to bed,
Half willing, half reluctant to be led
And leave his broken playthings on the floor,
Still gazing at them through the open door,
Nor wholly reassured and comforted
By promises of others in their stead,
Which, though more splendid, may not please him more;
So Nature deals with us, and takes away
Our playthings one by one, and by the hand
Leads us to rest so gently, that we go
Scarce knowing if we wish to go or stay,
Being too full of sleep to understand
How far the unknown transcends the what we know.
Henry Wadsworth Longfellow

شعر از هنری وادزورث لانگ فلو
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

“گل های سعدی”

امروز صبح می خواستم دامنی از گل سرخ برایت بیاورم
اما آنقدر گل به دامن ریختم که گره دامن تاب نیاورد و گسست
گره دامن گسست و گلها به همراه باد به پرواز آمدند
و همه در دامن دریا ریختند
و همراه امواج رفتند و دیگر باز نگشتند
فقط امواج را گلگونه کردند
و آتشی در دل دریا انداختند.
امشب دامن من هنوز از آن گلهای بامدادی عطرآگین است
اگر می خواهی بوی خوش آن گلها را احساس کنی
سر در دامن من بگذار.
Les roses de Saadi
J'ai voulu ce matin te rapporter des roses ;
Mais j'en avais tant pris dans mes ceintures closes
Que les noeuds trop serrés n'ont pu les contenir.

Les noeuds ont éclaté. Les roses envolées
Dans le vent, à la mer s'en sont toutes allées.
Elles ont suivi l'eau pour ne plus revenir ;

La vague en a paru rouge et comme enflammée.
Ce soir, ma robe encore en est tout embaumée...
Respires-en sur moi l'odorant souvenir.
Marceline Desbordes

شاعر : خانم مارسلین دبور
ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای

شعر فوق ملهم از قطعه زیر در دیباچه گلستان سعدی است :
به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم
دامنی پر کنم هدیه اصحاب را
چون برسیدم،
بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

برگرفته از کتاب 365 روز با سعدی



********************

"شکار شادی"

شادی در این جهان ،
اگر به سراغ کسی آید ،
معمولأ به تبع چیزهای دیگر ، خود به خود و بی هیچ نقشه و تدبیر می آید .
اگر بخواهی شادی را شکار کنی ،
همچون غاز می گریزد و تو را به دنبال خود می کشاند
و هیچ گاه بدان نمی رسی ،
اما اگر به کار دیگری – که وظیفۀ توست – بپردازی
بسا که شادی خود به سوی تو شتابد
شادیی که در خواب هم حتی نمی دیدی .


“Hunting Happiness”

Happiness in this world, when it comes, comes incidentally.
Make it the object of pursuit, and it leads us a wild-goose chase,
and is never attained. Follow some other object, and very possibly we may find that we have caught happiness without dreaming of it.

Nathaniel Hawthorne

شعر از ناتانیل هوثورن
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

"اي برادر"

اي برادر،
در اين اشارات، زبده حقايق حكمت را بر تو ايثار كردم
پس اين (گنج معرفت) را از دسترس جاهلان (و بيخردان)
و افرادي كه آن را به خاطر هدفهاي ناچيز طلب مي‌كنند،
و آنها كه از هوش و ذكاوت و جرأت و شجاعت بهره‌اي نبرده‌اند،
و آنان كه ميلشان به جانب اكثريت است،
يا از سوفسطائيان و فيلسوفان ملحد تبعيت مي‌كنند، دور نگهدار.
اما هرگاه جوينده‌اي روشن ضمير و با همت يافتي كه از وساوس شيطاني بركنار مانده
و حق را به چشم رضا و اخلاص مي نگرد، اين حقايق را بر وي عرضه كن.
چنانكه از مطالب ما قبل مباحث ما بعد بر او روشن گردد.
و از او در پيشگاه خداوند عهد و پيمان گير كه در اشاعة آنچه مي‌آموزد طريق تو را اختيار كند.
پس اگر اين علوم را به گوش نااهل رساندي و ضايع گردانيدي،
خداوند بين من و تو حاكم خواهد بود، و او به داوري كافي است.

منبع : کتاب اشارات ابن سینا
ترجمه : حسین الهی قمشه ای



********************

"امید به فرجام نیک"

امید من این است
که خورشید تیره ترین ابرهای آسمان را خواهد شکافت
وپس از پایان آغاز می آید،
اگر چه دوری بس عظیم باید طی شود .
امید من در این است
که آنچه با نیکو ترین نظام آغاز شد
نمی تواند به زشت ترین عاقبت پایان یابد
و ممکن نیست آنچه را که خداوند زمانی تقدیس کرده است
ملعون و مطرود از کار درآید.


"Hoping for the Best"
My own hope is , a sun will
Pierce the thickest cloud ever stretched
That after last , returns the first
Though a wide compass round be fetched ;
That what began best , can't end worst.
Nor what God blessed once , prove accurst .

Robert Browning

اثر رابرت براونینگ
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

" زن"

ای زن ، ای نازنینی که در ایام راحت و آرامش
محجوب و ناز آلود ومردد و شرم اندود می نمایی
و چون سایه های بید، رقصان و سبکسار
هر دم به رنگی و طرحی جلوه می کنی
شگفتا از تو که وقتی دشواری های جانکاه و غصه های روح فرسا
پیشانی ما مردان را پیچ در پیچ و گره در گره می کند
در آن هنگام تو چون فرشته ای چابک و چیره دست
گستاخ و بی هراس به فریاد می رسی.

O Woman! In our hours of ease
Uncertain,coy, and hard to please,
And variable as the shade
By the light quivering aspen made:
When pain and anguish wring the brow,
A ministering angel thou!
Sir Walter Scott

شعر از سر والتر اسکات
ترجمه حسین الهی قمشه ای
نقاشی اثر توماس گینزبورو
www.drelahighomshei.com



********************

"در زیر نگاه خداوند"


الم یعلم بان الله یری

آیا نمی داند که خداوند می بیند؟

چه پرسش و خطاب جذاب و شیرینی است، گویی نازنینی از پشت شما را در آغوش می گیرد و می پرسد اگر مرا شناختی؟ آری خدواند می فرماید مرا نمی بینی که پیش روی تو ایستاده ام و از پنجره هر ذره ای

تو را مشاهده می کنم؟ این شرم حضور است که می تواند نگهبان ما از هر بدی باشد. این احساس حضور است که فضیلت حیا و آزرم را می آفریند، که هان هوشیار باشید:

اینجا کسی است پنهان، خود را مگیر تنها
بس تیز گوش دارد، مگشا به بد زبان را - دیوان شمس

از پی آن گفت حق خود را بصیر
که بوَد دیدِ ویت هر دم نذیر
از پی آن گفت حق خود را سمیع
تا ببندی لب زگفتار شنیع

بر گرفته از کتاب سیصدو شصت و پنج روز در صحبت قرآن



********************

"عشق همه چیز است"


اينكه عشق همه چيز است
همه آن چيزي است كه از عشق مي دانيم
و همين ما را كافي است
بار كشتي بايد به قدر گنجايش آن باشد

Love is All
That Love is all there is,
Is all we know of Love;
It is enough, the freight should be
Proportioned to the groove.
Emily Dickenson

شعر از امیلی دیکنسن
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

"مرگ"


مرگ واقعه اي سخت ناگوار است
زيرا حضور پر نعمت اين عالم رنگارنگ را به مرگ از دست خواهم داد
و صحبت دوستان را
و همه محبوبان و نازنينان را
من به هر خاشاكي چنگ مي زنم
از ترس آنكه مبادا در بحر وجود خدا غرق شوم.
Death
Death - hard
To lose world's abundant presence
Those I love, friends
I cling to all straws
Fearing to drown in God
Kathleen Raine.
شعر از کتلین رین
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

" آدمي مالك چيست؟"


هيچ چيز را براستي نتوان از آن خود دانست
مگر مرگ را
و آن قطعه زمين كوچك بي حاصل را
كه پوست و استخوان ما در نقاب آن نهان خواهد شد


Nothing Can we Call Our Own

And nothing can we call our own but death
And that small model of the barren earth
Which serves as paste and cover to our bones
شعر از شکسپیر
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

"همت"


چه بسیار انسانها که با وجود شوق و استعداد در کسب کمالات به سبب نداشتن پایداری در نیمه راه می مانند و دستشان از دامن مقصود کوتاه می ماند. باید کمر همت بست و مانند فردوسی با خود گفت:
اگر جز به کام من آید جواب
من و گرز و میدان و افراسیاب

برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

" خرد جمعی "


خرد جمعی (collective intelligence) در طول تاریخ تا به امروز پیوسته ستایشگر موسیقی به عنوان یکی از بلندترین قله های زیبایی و معنویت بوده است و بزرگان جهان به اتفاق گفته اند آنچه در خرد جمعی انسانها مطلوب و محبوب است نشانی از محبوبیت و مطلوبیت
آن در پیشگاه خدا است. بنا بر حدیث پیامبر اکرم هر انسانی بر اساس فطرت به دنیا می آید و دین ها و آئین ها ، همه بعد از فطرت قرار می گیرند و بنابر آیات مکرر در قرآن فطرت انسان همان فطرت الهی است ( فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا ) بنابر این اگر تعارضی میان ظواهر دیانت و تفسیرهای دینی و فطرت آدمی باشد ، آن مسموع نیست زیرا پیامبر اکرم فرموده است : ( کلّ ما حکم به العقل، حکم به الشرع ) ، یعنی آنچه شرع به آن حکم می کند ، عقل نیز با آن هماهنگ است و همچنین در حدیث دیگر آمده است که پیامبر فرمود (أنَّ العقل رسولٌ من داخل، والرسول عقلٌ من خارج، ) یعنی عقل آدمی رسول الهی است در درون او و رسول الهی عقل آدمی است در خارج ذات او
برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

" خداوند خورشید حقیقت است "


خداوند خورشید حقیقت است که ازلاً و ابداً می درخشد و آفتاب او که عالم را پرکرده است لازمه ذات اوست . او به خود نگفته است که خوب است عالم را بیافرینم ، برای این یا آن هدف ، بلکه عوالم بی نهایت همه تجلی ذات اوست و هدف طبیعی این تجلی ستایش زیبايي

و خیر و خوبی است که موجد عشق است و عشق نه هدف بلکه عین آفرینش است که در تمام ذرات عالم حضور دارد.

گر سر برون کردی مهش روزی چو قرص آفتاب
ذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی دیوان شمس
برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

"دعا"


دعا اين نيست كه از خدا بخواهيم كاري را براي ما و به جاي ما انجام دهد بلكه دعا بسيج همه نيروهاي دروني است براي رسيدن به مقصودي كه آن مقصود از خير و خوبي و حقيقت برخوردار است. بنابراين هر دعايي يك دستور العمل است كه چنين بايد كرد و چنان نبايد

كرد و بدين سان ما در هر دعايي وظيفه اي بر دوش داريم كه بايد انجام دهيم و آنگاه منتظر رحمت خدا باشيم و چه بسيار باشد كه آنچه از خدا مي طلبيم در صلاح و خير ما نيست و اين خود سعادتي است كه آن دعا به جايي نرسد . البته خدا بندگان را به گونه هاي مختلف در زندگي مي آزمايد تا در اين آزمايشها فرد پخته تر و آگاه تر شود و نهايتاً از خود به خدا برسد.
برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

"دوست حقیقی"


دوست حقيقي آن كس باشد كه دوستيش آدمي را از تاريكي به نور و از ظلمت غم به نور شادي و از ظلمت ظلم به نور عدالت و از ظلمت جهل به نور دانايي و از ظلمت تنهايي به نور مصاحبت و دوستي برساند . اگر چنين دوستي در جهان هست بايد شناخت و در شمار دوستان او قرار گرفت تا از بركات اين دوستي برخوردار شد.
و آن دوست جز پروردگار عالميان نيست.

برگرفته از کتاب مائده هاي فرهنگي



********************

"کلمه رحمت"


آدميان مي توانند مانند پروردگارشان رحمت و بركت را بر نفس وجود خويش بنگارند يعني سرا پا جود و بخشش و خدمت شوند نه آنكه تنها نام مقدسي را به عادت بر زبان آورند و به هواهاي خويش پردازند. حقيقت معني بسم الله تبلور رحمت و محبت و رافت در ذات گوينده است.

برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

"هر گناهی جز شرک بخشودنی است"


شرك چنان گناهي است كه در معني وسيع همه گناهان را در بر مي گيرد زيرا شريك قائل شدن براي حق ميل كردن به ناحق است و آن سرچشمه همه ظلم ها و گناهان است زيرا آدميان براي رسيدن به مقصودها به جاي آنكه از حق و حقيقت مدد جويند متوسل به دروغ و تجاوز

و خدعه و نيرنگ مي شوند و اينها همه شريك قائل شدن براي خداست زيرا گمان دارد كه دروغ نيز مي تواند او را به شهرت برساند در حاليكه كه حق و راستي است كه او را در رسيدن به شهرت حقيقي مدد مي كند.

برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

"زمان هزار چهره"


زمان
بر آنان كه در انتظارند ، بسيار آهسته مي گذرد
بر آنان كه هراسناكند ، با شتاب
بر آنان كه غصه دارند، بس دراز است
و بر آنان كه شاد و خرسند، بسي كوتاه
اما بر آنان كه عاشقند
زمان ، ابديت است

Protean Time

Time is :
Too slow for those who Wait,
Too swift for those who Fear,
Too long for those who Grieve,
Too short for those who Rejoice,
But for those who Love,Time is eternity
Henry van Dyke.

اثرهنري ون دايك
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین



********************

"در فنای آنچه نزد عالمیان است و بقای آنچه نزد خداست"


كسي كه مال و نفس خويش را به مشتري ثروتمندي كه غني بالذات است بفروشد هيچگاه زيان نمي كند و همه آنچه را كه داده است به اضعاف مضاعف به او باز مي دهند.
اين وعده الهي است و ثروتمندان حقيقي عالم كساني هستند كه از خود ثروتي ندارند و خود را

كارگزارثروت الهي مي دانند و به عنوان نماينده و خليفه پروردگارشان در عالم عمل مي كنند و هيچ اضطراب و نگراني از دزدان و اهريمنان و سيل و طوفان و ركود بازار و سقوط اقتصاد ندارند جز آنكه بكوشند تا خدمتي كنند و كارها را رونقي بخشند و يا با اهريمني بجنگند و ديوي را از سر راه مردمان بردارند.

برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن



********************

"رسالت مسیح"


جان کلام و رسالت حضرت مسیح عشق به بشریت و رنج بردن در راه رهایی و شادی مردمان است. مسیح با همه آدمیان هم درد بود ، او تاریکی نابینایان و ناتوانی مفلوجان ، رنج مستمر مبروصان و جذامیان را با تمام وجود حس می کرد. فاسقان و گناهکاران را می فهمید

و با گمراهان و سر گشتگان همدرد بود. همه همتش را بر این گذاشت که عشق الهی را از آسمان به زمین آورد تا همه مردم بتوانند خدا را دوست بدارند و با خدمت بندگان او بر عشق و عبودیت خود نسبت به او گواهی دهند.
مسیح دایره ای عظیم از عشق بر کشید و هیچ کس را برون دایره ننهاد و به تعبیر زیبای اسکاروایلد " همه بشریت را عروس خود کرد و بر صلیب رنج و خدمت عهد و میثاق ازدواج خود را با آن عروس به امضاء رساند و عروس خود را با خود به بهشت خواهد برد" اما بیشتر متولیان دیانت او را نشناختند و پیام او را در نیافتند و چنان رفتاری با بندگان خدا کردند که شرح زشتی آن را از ویلیام بلیک و نیچه باید شنید . اما این تعالیم آسمانی پیوسته حافظی آسمانی داشته است که خداوند در قرآن فرمود " انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون" همانا که ما خود صحیفه یاد و ذکر را فرستادیم و خود آنرا حفظ می کنیم.
در قرن نوزدهم ویکتورهوگو در بینوایان کشیشی را به نام مون فریر معرفی کرد که آراسته به اوصاف مسیح بود و دل در گرو عشق مردمان داشت از بد و نیک ، و کیمیاگری محبت را به زیباترین وجه در کتاب مستطاب نشان داد.


برگرفته از کتاب آن خردمند دیگر
اثر هنری ون دایک – ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای

نگارگری اثر لئوناردو داوینچی



********************

"فردوسی چراغ افروز خرد،فرهنگ و زبان"


فردوسي افزون بر اينكه "چراغ فروزان خرد" را در پيش پاي آدميان نهاد ، و اهريمن تاريكي را بدان دور كرده ، و افزون بر اينكه "چراغ فرهنگ اهورايي" ايران باستان و آئين هاي ديرينه اين مرز و بوم را كه از ديدگاه انديشه بر بنياد يگانه پرستي و جاودانگي

جان نهاده شده و در جايگاه رفتارها و پيوند ها بر پايه پندار نيك ، گفتار نيك و كردار نيك استوار است ، روشن نگاه داشته همچنين "چراغ زبان پارسي" را كه مي رفت در توفان هاي سهمگين روزگار يكسره خاموش گردد چنان فروغي پايدار بخشيده كه تا زبان و فرهنگ در جهان هست زبان و فرهنگ پارسي نيز زنده خواهد بود و شاهنامه فرزانه طوس هر دم آن را جان تازه خواهد بخشيد و شگفتا از اين نامه نامور و اين آتش يگانه پرستي كه به يك فروغ سه چراغ خرد و فرهنگ و زبان را روشن كرده و خود بر جاودانگي خويش گواهي داده است:

بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كردم بدين پارسي
بناهاي آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پي افكندم از نظم كاخي بلند
كه از باد و باران نيابد گزند
جهان كرده ام از سخن چون بهشت
از اين بيش تخم سخن كس نكشت
نميرم از اين پس كه من زنده ام
كه تخم سخن را پراكنده ام
هر آنكس كه دارد هش و راي و دين
پس از مرگ بر من كند آفرين


برگرفته از سالنامه فردوسي همراه با گزيده شاهنامه به اهتمام دكتر حسين محي الدين الهي قمشه اي



********************

"ستایش و نیایش"


ستايش بيان شادي روح است از شكوه جمال و
نيايش تمناي جان است بر وصال شاهد زيبايي

ستايش وصف رخساره آن خورشيد است و
نيايش اشتياق روح است كه پرواز كنم

ستايش روايت حيرت است از مشاهده اطوار نامتناهي جمال و
نيايش حكايت شوق است كه چگونه بايد جان و جهان را بپاي آن اطوار افشاند

ستايش بانگ طبلي است كه : هان شهريار حسن و ملاحت را بنگريد و
نيايش صلايي است كه مس بي بهاي هستي خويش را در پيش موكب آن شهريار به خاك افكنيد

برگرفته از كتاب "ياد يار مهربان" با مقدمه دكتر حسين الهي قمشه اي



********************

"در معرفی منطق الطیر عطار"


منطق الطّیر به اتفاق اهل نظر از برترین مثنوی های عطّار است که می توان آنرا پیشرو مثنوی جلال الدین رومی و سرچشمه الهام او دانست. در تذکره ها آمده است که سلطان العلما، پدر مولانا ، در سفر از بلخ به قونیه ، در نیشابور با شیخ عطّار دیدار کرد و

جلال الدین در آن زمان هشت ساله بود و عطّار یک نسخه از اسرارنامه (منطق الطیر) خود را به جلال الدین هدیه کرد و پدرش را گفت: "زود باشد که این پسر آتش در خرمن سوختگان عالم زند" و مولانا بعدها در مثنوی مکرر بدین آتش اشاره کرده است.
عنوان منطق الطیر از یکی از آیات سوره نمل (به معنی مور) از قرآن کریم گرفته شده است. اصل داستان منطق الطیر و بنیان تمثیلی آن ، که مرغان را رمزی از اصناف آدمیان گرفته و از جان جهان به مرغی بی نشان ، چون سیمرغ و عنقا ، تعبیر کرده ، از ابداعات عطار نیست ، بلکه ابن سینا و احمد غزالی در این باب بر عطار سبقت دارند و نیز در افسانه های کهن هندوان و ملل دیگر نظایر این داستان به چشم می خورد ، اما عطار چنان پرداخت تازه ای از حکایت مرغان کرده و چندان تفصیلات بدیع بر آن افزوده و آنرا با تعالیم توحیدی عمق بخشیده و به آتش عشق گرم کرده و با طنزی لطیف نمکین ساخته که گوی سبقت را از همه پیشینیان ربوده و اقلیم منطق الطیر را ملک خود کرده است.

برگرفته از کتاب گزیده منطق الطیر
تلخیص ، مقدمه و شرح: حسین محی الدین الهی قمشه ای



********************

"پرهیز از کجروی"


تا کی دو شاخه چون رخی
تا کی چو بیدق کم تکی
تا کی چو فرزین کج روی
فرزانه شو ، فرزانه شو

رخ در بازی شطرنج به دو جانب عمودی و افقی می تواند حرکت کند و آنرا مولانا به دو شاخگی مذمت کرده و بیدق که همان پیاده است ، سرعتش بسیار کم است ،
چون غیر از بار اول بیش از یک خانه نمی تواند پیش برود ، لذا کم تکی می کند و مورد ملامت است و فرزین که در شطرنج نام وزیر است مانند فیل می تواند اریب و کج حرکت کند. البته این حرکتها هر یک برای صاحب آن مهره کمال است الا آنکه مولانا از این تشبیه در جهت نصیحت به پرهیز از کجروی و کم تکی و دو شاخگی بهره گرفته است.

برگرفته از کتاب 365 روز در صحبت مولانا



********************

"فرمان دل را گرامی دار"


و هرچه داری به عشق بسپار:
دوستان و خویشان را
و ملک و مال و نام و شهرت را
و تدبیرها و تکیه گاهها را
و جمله هنرها
همه را یکسر به عشق بسپار
و هیچ چیز را از عشق دریغ مدار.


Give All to Love;
Obey thy heart;
Friend, kindred, days,
Estate, goodfame,
Plans, credit and the Muse,
Nothing refuse.
R.W Emerson
"برگرفته از کتاب در قلمرو زرین"
تصویر : خوشنویسی از حسین الهی قمشه ای



********************

"رستاخیز زمین در بهار و رستاخیز انسان در قیامت"


مهمترین رحمت بهار، که بیش از همه شکوفه ها و گلها و سبزه ها و بارانها و نسیمهای خوش مطبوع و دلپذیر است، این است که آدمیان می توانند در رستاخیز بهار بنگرند و ایمان بیاورند به اینکه خداوند که بر هرکار تواناست می تواند همه مردگان پیشین و پسین جهان را در عرصه دیگری زنده کند و غوغای حیات را در نشئه دیگری بر روی صحنه آورد.
این بهار نو ز بعد برگریز
هست برهان وجود رستخیز
"بر گرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن"



********************



من از خدا هستم و به خدا باز خواهم گشت
آن خدای مهربان، به من فروغی از انوار خویش ارزانی خواهد کرد
و آن فروغ مرا بدان حیات و سعادت ابد رهنمون خواهد شد
ای غبار جسمانی من، پس از اندکی درنگ برخیز
برخیز و زندگی از سرگیر
آن کس که تو را به ضیافت هستی دعوت کرد
تو را زندگی جاودانه خواهد بخشید
ای قلب من، باور کن که تو را در این واقعه هیچ زیانی نخواهد رسید
همه آرزوها و آرمانها که برایش تلاش کرده ای برآورده خواهد شد

تو را برای هیچ نیافریده اند، تو را برای هیچ زندگی نبخشیده اند
اینهمه رنج و محنت که کشیدی برای هیچ نبوده است
ترس و هراس و لرزش را رها کن و خود را برای زندگی تازه ای آماده کن
ای مرگ، ای امیر و ارباب همه چیزها، من اکنون بر تو پیروز شده ام
و با بالهایی که از همت عشق بافته ام به عالم بالا پرواز خواهم کرد
و بدان نور خواهم رسید که هیچ چشمی ندیده است
ای قلب من، همه رنجهای تو، تو را به سوی خدا سوق خواهد داد.

بخشی از سمفونی معروف رستاخیز اثر « گوستاو مالر »



********************

"عرفان و فن آوری"


عرفان و فن آوری به هم بسیار نزدیک اند. زیرا عرفان نیز مانند فن آوری در کار مهار کردن دیوهاست. دیو حرص اگر در خدمت سلیمان معرفت کار کند، علم و دانش و خیر و آسایش می آفریند و حرص او در این خرج می شود که تمامی افراد جامعه را به نعمت و برکت برساند.

همچنین دیوهای دیگری چون انتقام، حسد، عجب و جاه طلبی می توانند همه در فضای عرفان به نیروهای شاداب و سرزنده و سازنده بدل شوند و عرفان عملی پیوسته در کار همین کیمیاگری است که نفس سرکش را رام کند و قوای اهریمنی او را به نیروهای ملکوتی تبدیل کند.
"بر گرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن"



********************

"فرمان استقامت در اجرای رسالت"


گفتا کجاست محنت، گفتم که کوی عشقت
گفتا که چونی آنجا؟ گفتم در استقامت

در حدیث آمده است که پیامبر فرمود سوره هود مرا پیر کرد و بسیاری از مفسران، همین آیه استقامت را علت حدیث می دانند:

فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلا تَط
غَوْا إنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ

عطار حکایت می کند که:

وقتی شبلی با اصحاب از راهی می گذشت. مردی را دیدند که به دار آویخته بودند. از اطرافیان پرسیدند: سبب چیست؟ گفتند این بارها و بارها دزدی کرده و مجازات شده و حتی دست های او را نیز قطع کردند بلاخره بار آخر به دستور قاضی او را به دار آویختند. شبلی پیش آمد و بوسه ای بر پای آن دزد زد و گفت: زهی مرد! چنین باید بود در کار و چنین باید ایستاد تا جان.
"بر گرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن"



********************

"در ضرورت هلاک مسرفان و گناه کاران"


وَإِذَآ أَرَدۡنَآ أَن نُّہۡلِكَ قَرۡيَةً أَمَرۡنَا مُتۡرَفِيہَا فَفَسَقُواْ فِيہَا فَحَقَّ عَلَيۡہَا ٱلۡقَوۡلُ فَدَمَّرۡنَـٰهَا تَدۡمِيرً۬ا سوره اسراء آیه 16

" و ما هرگاه اراده کنیم شهر و دیاری را هلاک گردانیم، متنعمان و ثروتمندان آن شهر را فرمان دهیم که راه گناه و تبه کاری پیش گیرند پس (به جرم این اعمال) فرمان عذاب ما بر آنها مقرر خواهد شد و آن شهر و دیار را به کلی به هلاکت خواهیم سپرد."

شگفت آیتی است که بسیاری را به حیرت واداشته است: داستان این است که خداوند در این

آیه یکی از قوانین کلی این عالم را بیان می کند و رابطه میان دو پدیده را اعلام می دارد و آن این است که هر بلا و سختی که بر قومی پیش می آید علل و اسبابی دارد و از جمله فساد و تباهی و ظلم و تعدی ثروتمندان به بینوایان و ظلم پذیری و همراهی بینوایان با ظالمان در جهان بی جزا نمی ماند. این خداوند نیست که قومی را نابود می کند بلکه فسادی است که در میان آن قوم به دلایل گوناگون پدید می آید.
"بر گرفته از کتاب 365 روز در صحبت قرآن"



********************

"حکایت نی"


بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدائیــــــها شـــکایت می کند

سخن را از نی باید شنید، از آن کس که نیست؛ آن کس که هست از هواهای خود می گوید و حدیث نفس می کند و حکایت او شکایت از محرومیت ها و ناکامی های خاکی اوست. یا حکایت توفیقاتٍ وهمی و خیالی که او را معجب و مغرور می کند و به جور و ستم وا می دارد.


اما آن کس که بند بند وجودش را از هواهای خویش خالی کرده و چون نی لب خود بر لب معشوق نهاده و دل به هوای او و نَفَس او سپرده است، حکایتی دیگر و شکایتی دیگر دارد:
گر نبودی با لبش نی را سمر
نی جهان را پر نکردی از شکر
انبیاء از جنس نی بودند. چون به هوای دل خویش سخن نمی گفتند، چنانکه در قرآن در صفت رسول اکرم آمده است:
وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلۡهَوَىٰٓ * إِنۡ هُوَ إِلَّا وَحۡىٌ۬ يُوحَىٰ *
"او از هوای دل خویش سخن نمی گوید * و این (قرآن) نیست مگر آنچه به او وحی شده است"

از وجود خود چو نی گشتم تهی
نیست از غیر خدایم آگهی

از مقدمه کتاب سیصدو شصت و پنج روز در صحبت مولانا
منبع نگارگری : ویکی پدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/File:Jami_alTawarikh_Miraj.jpg



********************

"خطاب شیطان در قیامت به گمراهان"



وَقَالَ ٱلشَّيۡطَـٰنُ لَمَّا قُضِىَ ٱلۡأَمۡرُ إِنَّ ٱللَّهَ وَعَدَڪُمۡ وَعۡدَ ٱلۡحَقِّ وَوَعَدتُّكُمۡ فَأَخۡلَفۡتُڪُمۡ‌ۖ وَمَا كَانَ لِىَ عَلَيۡكُم مِّن سُلۡطَـٰنٍ إِلَّآ أَن دَعَوۡتُكُمۡ فَٱسۡتَجَبۡتُمۡ لِى‌ۖ فَلَا تَلُومُونِى وَلُومُوٓاْ

أَنفُسَڪُم‌ۖ مَّآ أَنَا۟ بِمُصۡرِخِڪُمۡ وَمَآ أَنتُم بِمُصۡرِخِىَّ‌ۖ إِنِّى ڪَفَرۡتُ بِمَآ أَشۡرَڪۡتُمُونِ مِن قَبۡلُ‌ۗ إِنَّ ٱلظَّـٰلِمِينَ لَهُمۡ عَذَابٌ أَلِيمٌ۬

آیت شگفتی است که در آن وقتی پرده نمایش زندگی می افتد، شیطان نقش خود را برای گمراهانی که به او حمله کرده اند چنین تحلیل می کند که: مرا هیچ سلطه و حاکمیتی برشما نبود مگر دعوتی و تشویقی و وسوسه ای. من خود به آنچه از خدایان باطل به شما عرضه می کردم هیچ ایمانی نداشتم و این تنها آزمون شما بود که به سبب دعوت من آنچه در دل داشتید آشکار کردید.
یکی مال مردم به تلبیس خورد
چو برخاست لعنت به ابلیس کرد
چنین گفتش ابلیسش اندر رهی
که هرگز ندیدم چو تو گمرهی
تو را با من است ای فلان آشتی
به جنگم چرا گردن افراشتی سعدی

برگرفته از کتاب سیصدو شصت و پنج روز در صحبت قرآن



********************

"کمال عاشقی در عدم شدن است"


در داستان ظهور جبرئیل بر مریم،از جبرئیل می شنویم که با مریم می گوید خانۀ ما در عدم آباد است و این صورت بدیع که پیش روی می بینی تنها یکی از نقشهای بی انتهای من است و تو از این نقش که به نظرت وجود من می آید به عدم یعنی فقدان همه نقشها و صورتها

که خداست پناه می بری، در حالی که من همان پناهگاهم و همان عدمم:
از وجودم می گریزی در عدم
در عدم من شاهم و صاحب علم
خود بنه و بنگاه من در نیستی است
یک سواره نقش من پیش ستی است مثنوی دفتر سوم
و نیز مولانا همه جا شرط کمال عاشقی را عدم شدن معرفی می کند و آن معادل فناست که منزل هفتم از هفت شهر عشقِ عطار است.
از مقدمه کتاب سیصد و شصت و پنج روز در صحبت مولانا



********************

« شبی در یک مسافرخانه محقر»


این است نگاه بسیاری از مردمان به زندگی
اما من می گویم آدمی میهمانی است در خانه عشق؛
میهمانی بسیار محترم و محتشم
که بر مرغزار خرم زمین راه می رود
در رود زمان تن می شوید
و در سایه شاخه های سبز می آرمد
با درنگی بسیار کوتاه

A Night in a Bad Inn

But I would say
Guest in love's house;
And blessed and thrice blest
Who walk on earth's sweet grass,
Bathe in time's stream,

And under green boughs rest
Too short a stay.

KATHLEEN RAINE

اثر کتلین رین
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« شکوه مرگ»


ای مرگ، ای فصیح ترین خطیب روزگار ،

ای فرشته نیرومند و دادگر، تو عبرت آموختی

آن کس را که هیچ پند و اندرزی در وی اثر نداشت و

تو انجام دادی کاری که در زهره هیچ کس نمی گنجید.

آن کس را که تمامی جهان تملق گفتند و مدح و ثنا کردند تو منفور داشتی و

از جهان بیرون انداختی. همه بزرگیها، غرورها، ستمها و

جاه طلبیها را یکجا گردآوردی و در خاک نهادی و دو کلمه

«آرامگاه ابدی» را بر روی آن نقش کردی.

The Glory of Death
"O eloquent, just, and mighty Death! whom none could advise, thou hast persuaded; what none hath dared, thou hast done; and whom all the world hath flattered, thou only hath cast out of the world and despised. Thou hast drawn together all the farstretched greatness, all the pride, cruelty, and ambition of man, and covered it all over with these two narrow words, Hic jacet!"

Raleigh, Sir Walter
اثر سر والتر راله
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« پند گویان ریایی»


در شمار آن کاهنان و کشیشان مباش
که شیب تند و ستیغ پرخار بهشت را به من بنمایی
و خود چون رندان لاابالی
در راه پر گل و ریحانٍ عیش بخرامی
و هیچ پروای خویشت نباشد
ویلیام شکسپیر


Hypocrite Preachers
Do not, as some ungracious pastors do,
show me the steep and thorny way to heaven,
Himself the primrose path of dalliance treads,
And recks not his own rede?

Shakespeare, Hamlet, I, III
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« درخت و شعر»


گمان دارم که هرگز نخواهم خواند
شعری که به زیبایی یک درخت باشد
درختی که دهان گرسنه اش را
بر پستان مادر خاک نهاده و شهد و شیر می نوشد؛
درختی که تمام روز خدا را می نگرد
و دستهای پر برگش را به نیایش بر می آورد؛

درختی که می تواند در تابستان
آشیان یک قناری را در گیسوان خود جای دهد؛
درختی که برف را در آغوش می گیرد
و با باران پیوندی پاک و دوستانه دارد؛
آخر شعر حرف و صوت را نادانی چون من می سراید
اما شعر درخت، اثر طبع خداست

جویس کیلمر
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نگارگری اثر Sylvia Jenstad



********************

« عدم»


ای نیستی
ای سرچشمه همه نعمتها،
ای ناشناخته، ای ناشناختنی،
ای سرچشمه فیضان بی پایان
و جهانهای بی کران، که هردم از نو پدیدار می شوند
هر شکل و صورت که در جهان هست

و هر صوت و سفیر که به گوش می رسد
همهء آوازها و نغمه های ما
شادیها و خرد و حکمت ما
حضور ما و هستی ما
حیات ما و مرگ ما
همه از اقیانوس بی انتهای توست

Nothing

Abundant nothing,
Unknown unknownable
Source inexhaustible
Of ever flowing
World without end
Faces and voices
Our songs, our stories
Our joys, our wisdom
Our presence, our being
Our living and dying

Kathleen Raine
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

« سحر موسیقی »


یک بار بر بلندای پرتگاهی بر فراز دریا
شنیدم آواز یک پری دریائی را که بر پشت دلفینی ترانه می خواند
و صدایش چنان طنین شیرین و خوش آهنگی داشت
که دریای گستاخ را به آواز خویش متین و مودب کرد
و ستارگان را دیدم که با شتاب از فلک خویش چون تیر شهاب

روان شدند
تا آواز این دوشیزه دریا را بشنوند
ویلیام شکسپیر

The Charm of Music
Since once I sat upon a promontory
And hear a mermaid on a dolphin's back
Uttering such dulcet and harmonious breath
that the rude sea grew civil at her song
And certain stars shot madly from their spheres
To hear the sea-maid's music

Shakespeare, A Midsummer Night's Dream, II, I

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"

نگارگری از مرجع:

www.classicartpaintings.com



********************

"در بیان آنکه عاشق هرچه گوید اشارت با معشوق است"


آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کرد
محرمان را سر آن معلوم کرد

چون بگفتی موم زآتش نرم شد
این بدی کآن یار با ما گرم شد
وربگفتی مه برآمد بنگرید
وربگفتی سبز شد آن شاخ بید
وربگفتی آبها خوش می تپند
ور بگفتی خوش همی سوزد سپند
ور بگفتی ...
ور بگفتی ...
ور بگفتی ...
محرمان را زآن خبر بد که چه گفت
که مخالف با موافق گشت جفت
صد هزاران نام اگر برهم زدی
قصد او و خواه او یوسف بدی


این قطعه در تاثیر یاد و نام دوست بردل و زبان عاشق است و این که عاشق هرنام که بر زبان می آورد مقصودش معشوق است الّا آنکه از غیرت، نام او را در نامها پنهان می کند و آن عارف که گفت سی سال است جز با خدا سخن نگفته است همین معنی را در نظر داشته که عاشق هرچند به ظاهر با مردم سخن می گوید و کسب و کار و تجارت می کند اما چون همه کارهای او روی در حق دارد به حقیقت با حق صحبت می کند.

« سیصدو شصت و پنج روز در صحبت مولانا»

مینیاتور یوسف و زلیخا اثر کمال الدین بهزاد - مرجع مینیاتور: ویکی پدیا



********************

"رؤیای عجیب"

خواب دیدم که معشوق بر بالینم آمد و مرا مرده یافت -
راستی خواب عجیبی بود که اجازه می داد مرده بیندیشد -
پس لب بر لب من نهاد و به بوسه ای گرم چنان جانی در من دمید
که حیات نو یافتم و پادشاه جهان شدم.

رومئو و جولیت
ویلیام شکسپیر

گر زمسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد
بوسه بده به پیش او، جان مرا که همچنین

"A Strange Dream"
I dreamt my lady came and found me dead
Strange dream, that give a dead man leave to think
And breathed such life with kisses in my lips
That I reviv'd , and was an emperor

William Shakespeare

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی اثر Gaetano Gandolfi برگرفته از ویکی پدیا



********************

"نغمه نام معشوق"

توماس کارو

اگر گویی لطیف چیست
به کدام جرأت هوا یا پر قو را مثال آورم،
یا اگر گویی روشنی چیست، ستارگان را نشان دهم

یا اگر خواهی سپید را دانی، بلور برف را در پیشت نهم،
یا اگر آهنگ خوش خواهی شنیدن، موسیقی افلاک را خوش و موزون گویم،
و اگر آرامش جسم را جویا باشی، از مرهم عطرآگین سخن گویم،
یا کام و زبانت را، اگر خواهان شیرینی است،
مائده خدایان هدیه کنم؟
اما اگر خواهی لطافت، روشنی و سپیدی،
نغمه خوش، مرهم شفابخش،
ومائده خدایان را یکجا جمع کنی،
کافی است که نام معشوق مرا بر زبان آوری.
"Song"
Would you know what's soft? Idare
Not bring you to the down or air
Nor to stars to show what's bright
Nor to snow to teach you white
Nor, if you would music hear
Call the orbs to take your ear
Nor, to please your sense, bring forth
Bruised nard, or what's more worth
Or on food were your thoughts placed
Bring you nectar for a taste
Would you have all these in one
Name my mistress, and its done
Thomas Carew
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی اثر لوئیس آستون



********************

"حکمتی در باب دوستی"

خوشا صحبت دوستی که در کنارش
نه مجبوری که اندیشه های خود را بسنجی
و نه گفته ها را در ترازو نهی
بلکه، بی خیال، هرچه می اندیشی برزبان می آوری
و کاه و گندم را در کف او می نهی

و بی گمان دانی که او
آن کاه و گندم را غربال خواهد کرد:
دانه شایسته را به کار خواهد گرفت
و کاه را با نَفَس مهربانی به باد خواهد سپرد.

دینا ماریا مولاک کرک

"Words of wisdom on friendship"
Oh, the comfort
The inexpressible comfort of feeling safe with a person
having neither to weigh thoughts nor measure words
But pouring them all right out
Just as they are, chaff and grain together
Certain that a faithful hand will take and sift them
keep what is worth keeping
And then the breath of kindness blow the rest away
Dina Maria Mulock Craik
برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"



********************

"داستان غول خودخواه"

باغی بود سبز و شاداب و پرمیوه که کودکان وقتی عصرها از مدرسه باز می گشتند گردشی در آن می کردند و روح های پاکشان به وجود این باغ شاد و خرم بود. روزی صاحب باغ که غول خودخواهی بود از سفر باز آمد و بچه ها را در آن باغ دیدو با تندی و خشونت همه را

بیرون کرد، در باغ را بست و تابلویی نصب کرد که "متجاوزان به حریم باغ تحت پیگرد قانونی قرار خواهند گرفت." کودکان محروم شدند و غصه خوردند و آنگاه زمستان شد اما دنبال آن دیگر بهار در باغ نیامد، گلی نشکفت، شکوفه ای ندمید، همه چیز سرد و خشک ماند و سالها بدین منوال گذشت. یک روز، پس از چندین زمستان مستمر، غول، موسیقی شگفتی در باغ شنید و آن صدای بلبلی بود. با خود گفت انگار بهار آمده است. برجست و بیرون پرید و منظره عجیبی دید: بچه ها از حفره کوچکی به درون باغ آمده بودند و هریک بر شاخی نشسته و درختان سبز و خندان شده- تنها در یک گوشه باغ همچنان زمستان بود و کودک خردسالی که در هاله ای از نور غرق بود، زیر درخت خشک ایستاده بود و نمی توانست بالا برود. غول کودک را بر شاخه نهاد و دانست که بهار باغ به حضور آن کودکان حاصل می شود ، پس دیوارهای باغ را از میان برداشت تا کودکان بی هیچ زحمتی به باغ او درآیند. اما آن کودک خردسال نورانی را دیگر در میان بچه ها ندید. سالها گذشت و او مردی کهنسال و ضعیف شده بود. روزی بار دیگر در باغ آن کودک را دید و خوشحال شد. کودک به او گفت: چون تو روزی مرا به باغ راه دادی و بر شاخ نهادی امروز من آمده ام تو را به جائی دعوت کنم که نام آن بهشت است. روز بعد مردمان دیدند که صاحب باغ در زیر همان درخت آرمیده و جان سپرده است.

"داستان غول خودخواه" اثر اسکار وایلد
ترجمه ملخص از دکتر الهی قمشه ای

نقاشی اثر Chet Raymo



********************

"پرستش مغان"

ای مزدا، نیایش ما را بشنو
ای که در هستی ابدی زیست می کنی
ای که در شادی آسمانی زیست می کنی
ما را از دروغ پاک گردان

و ما را از کارهای اهریمنی و بندگی بدی ها نگاه دار
از فروغ شادی خویش بر ما بیفشان
و تاریکی و اندوه ما را بدان فروغ از میان برگیر
برباغ ها و دشت های ما بتاب
برکارها و تلاش های ما بتاب
و همه نژاد آدمیان را
آنان که تو را باور دارند یا ندارند،
از آن فروغ جاودانه بهره مند گردان
هم اکنون با توانائی خویش برما بدرخش
و اخگر مهر آسمانی را در دل ما بیفروز
و این نیایش و پرستش ما را بپذیر

برگرفته از کتاب " آن خردمند دیگر" اثر هنری ون دایک
ترجمه دکتر الهی قمشه ای



********************

"امر به معروف"

همه امر به معروف ها در این خلاصه می شودکه به دایره زیبایی درآیید که یوسفستان اینجاست و همه نهی از منکرها در این فشرده می شود که پای از این دایره بیرون ننهید که گرفتار غول بیابان و همنشین دیوان و ددان خواهید شد.
بیرون این دایره، همه جهل و ظلمت است ، همه زشتی و ناموزونی است و غیرت آن معشوق طناز اجازه نمی دهد که شما اگر دعوی عشق می کنید، در بیرون دایره با اکوان دیو و کافور مردمخوار وعده دیدار بگذارید:
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد
حافظ

برگرفته از " سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن" به قلم دکتر الهی قمشه ای

نقاشی کلاسیک اروپایی از حضرت عیسی (ع)



********************

"ساحل دُوِر"

ای عشق،
بیا تا من و تو باهم راست ویکدل باشیم،
زیرا جهانی که، چون رویا، در پیش روی ما رخ می نماید
با هزاران اطوار زیبا و اینهمه تازگی و خرّمی،
چون نیک بنگری،
در آن نه از شادی نشانی بینی و نه از عشق،
نه یقینی و نه صلح و آرامشی
و نه مرهمی برای دردمند خسته ای
مگر صحرایی تیره و تاریک
که زنگهای خطر و شیپورهای جنگ
در فضای آن طنین افکنده است
و ما چون سپاهیانی نادان و بی خبریم
که در شبی تیره و ظلمانی با هم به جنگ درافتاده ایم

مَتیو آرنولد، بخش آخر شعرِ "ساحل دُوِر"

"Dover Beach"
Ah, love, let us be true
To one another! for the world, which seems
To lie before us like a land of dreams,
So various, so beautiful, so new,
Hath really neither joy, nor love, nor light,
Nor certitude, nor peace, nor help for pain;
And we are here as on a darkling plain
Swept with confused alarms of struggle and flight,
Where ignorant armies clash by night.

Mathew Arnold

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"

نقاشی اثر "دِدری دِریس"



********************

"راز موسیقی"

اینشتین، فیزیکدان و ریاضی دان معروف، می گفت « زیباترین تجربه ای که در جهان می توان داشت تجربه چیزهای اسرار آمیز است.» در این صورت چرا بسیاری از ما سعی برآن دارند که زیبایی موسیقی را شرح و تفسیر گویند و آن را از اسرارآمیز بودن بیرون آورند؟

لئونارد بِرنشتاین

"The Mystery of Music"
Einstein said that" the most beautiful experience we cam have is the mysterious". Then why do so many of us try to explain the beauty of music, thus apparently depriving it of its mystery?

Leonard Bernstein, 1918-1990, The Unanswered Question, 1976


"برگرفته از کتاب در قلمرو زرین"
نقاشی اثر Sally Seago



********************

"راز آسمانها"

آسمانها نمی توانند رازشان را نگه دارند
آنها راز را به تپه می گویند و تپه ها به باغها و باغها به نرگسها
و آنگاه پرنده ای که از آن حوالی گذر می کند، همه چیز را آهسته می شنود
و من با خود می گویم اگر این مرغک را رشوه ای بدهم
ای بسا که راز را به من بگوید
اما بهتر است چنین نکنم
ندانستن خوشتر است
اگر تابستان یک اصل مسلم بود
برف و بوران دیگر جذبه و افسونی نداشت
نه ای پدر، رازت را برای خودت نگه دار
که من حتی اگر می توانستم، دلم نمی خواست بدانم
که یاران این ایوان فیروزه رنگ
در این جهان نوساخته تو در چه کارند.
امیلی دیکنسن - شاعره روح و جاودانگی

برگرفته از کتاب " سیصدوشصت و پنچ روز در صحبت قرآن"
نقاشی چینی



********************

"عشق آدم و حوّا"

حکایت کرده اند که صبح روز هبوط، آدم نزد پروردگار آمد و گریه ای کرد از عشق، به طراوت باران بهمنی و گفت « ای معبود و معشوق یکتای من، اکنون که ما را به تبعیدگاه نامعلومی می فرستی، گیرم که من در همه سختیهای ناشناخته در عالم آب و گل شکیبا باشم، با من بگو که آخر فراق تو را چگونه تحمل توانم کرد؟ »
خدواند آهسته در گوش آدم گفت: «من خود با تو می آیم»
آدم پرسید: « این چگونه باشد؟ »
فرمود: « تو در سیمای آن حوّا که همراه توست خورشید لبخند من و برق نگاه من و صدای مهربان و شیرین من و اطوار و تجلیات جمال من که هردم تجدید می شود خواهی یافت. حوّا اقیانوسی است آکنده از درّ و گوهر که آن را هیچ پایان نیست اما بدان که گوهر را در کنار ساحل نمی توان یافت. غوّاصی باید، چالاکی، نیکبختی، تا دردانه عشق را در ژرفای وجود او صید کند. »

عشق دردانه است و من غوّاص و دریا میکده
سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کُنم

ابن فارض مصری در قصیده هفتصد بیتی تائیه کبری که قصیده «نظم السلوک» نام دارد، به صراحت از تجلی خاص احد در حوّا سخن گفته است:

ففی نشئة الاولی ترائت لادم
بمظهر حوا، قبل حکم الامومة
پس (آن معشوق) در نشئه نخستین برآدم ظاهر گردید
در صورت و مظهر حوّا، پیش از آنکه
حکم مادری برای حوّا مقرّر گردد.

برگرفته از کتاب «سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای



********************

"آواز جدایی"

ای یار من ای نگار جانی
چون بگذرم از جهان فانی
زنهار که نغمه های غمگین
در روز وداع من مخوانی
نه گل به کنار من گذاری
نه سرو کنار من نشانی
بگذار که سبزه های مرطوب
از شبنم پاک آسمانی
اطراف مزار من بروید
با آن همه لطف و مهربانی
یکسان بود ار بخاطر آری
یا آنکه زخاطرم برانی

در خاک سیه چو آرمیدم
احساس نمی کنم جهان را
نه سایه سرو و اشک باران
نه ناله مرغ بوستان را
در عالم سایه روشن مرگ
بینم رویای جاودان را
آنجا که طلوع یا غروبی
نبود خورشید آسمان را
شاید که بخاطر آرمت یا
از یاد برم همه جهان را

«کریستینا روستی»
ترجمه دکتر الهی قمشه ای


"Song"
When I am dead , my dearest
Sing no sad songs for me
Plant thou no roses at my head
Nor shady cypress-tree
Be the green grass above me
Whith showers and dew drops wet
And if thou wilt, remember
And if thou wilt, forget

I shall not see the shadows
I shall not feel the rain
I shall not hear the nightingale
Sing on, as if in pain
And dreaming through the twilight
That doth not rise nor set
Haply I may remember
And haply may forget

برگرفته از کتاب « کیمیا -3 »
نقاشی اثر Geli Raublei



********************

"گفت و گو با نوزاد"

ای نازنین کودک دلبند
بازگو که از کجا آمده ای؟

من از پهنه بیکران «هرجا»
به این «جا» آمده ام

این چشم ها را به رنگ آبی
از کجا به دست آوردی؟

در راه که می آمدم
آنها را از آسمان وام گرفتم

و فروغ چشمانت را
این برق و چرخش از کجاست؟

این برق نیزه ستارگان است
که در دیدگانم مانده است

آن دانه های کوچک اشک را
از کدام جعبه جواهر ربوده ای؟

چون بدین جای رسیدم
آنها را در تالار انتظار یافتم

وآن پیشانیت را بگوی
که چگونه چون ایوان آسمان، بلند و تابناک شد؟

در راه که می گذشتم
دستی مهربان آن را نوازش کرد

گونه هایت به کدام موهبت
چون گل های سرخ و سپید شد؟

چشمم در راه به چنان جمالی افتاد
که از هرچه آدمیان دانند و اندیشند، خوشتر است

آن لبخند سه گوش سعادت بخش از کجاست؟

از آنجا که سه فرشته باهم مرا بوسیدند

و این گوش های صدف شکل مروارید گون،
چگونه پدیدار شد؟

خداوند سخن می گفت
و این هردو سر برآوردند تا بشنوند

و آن دستهای سپید
چگونه پدید آمد

این دستها بندی است
که عشق بر خود نهاد

آن پاهای کوچک دردانه را
از کجا برگرفتی

از همان گنجینه
که بالهای کروبیان در آنجا بود

و چگونه این همه چیزها در هم پیوست
و تو را پدید آورد

خدواند به من اندیشید
و من از میانه سر برآوردم

اما چگونه شد ای نازنین
که تو پیش ما آمدی؟

خدواند به شما اندیشید
و من اکنون در آغوش شما هستم

"جرج مک دونالد (1824-1905)"
ترجمه دکتر الهی قمشه ای

برگرفته از کتاب « کیمیا - 3»



********************

"اژدهای آدمخوار"

ای زمان،
ای اژدهای آدمخوار،
ای که پنجه شیران شرزه را در هم می شکنی
و دندان تیز پلنگان را در کامشان فرو می ریزی
و مرغ کهن روزگار، ققنوس، را در آتش خودفروزش خاکستر می کنی
و الهه زمین را برآن می داری که فرزندان خود را فرو بلعد
و با گذر شتابان خویش فصلهای شادی و غم از پی هم به جای می گذاری،
ای زمان بادپای،
هرستم که خواهی بر این جهان فراخ و نعمتهای دلپذیر آن روا دار،
اما تو را از یک جنایت هولناک بر حذر می دارم:
مبادا ارّابه خود را بر پیشانی زیبای محبوب من برانی
و با قلم کهنسال خود بر آن چهره جمیل خطی بنگاری.
بگذار تا این نمودار زیبایی برای نسلهای آینده
همچنان پاک و بی آلایش برقرار بماند.
اما نه، ای زال پیر،
با او نیز هر جور و ستم که توانی به جای آر،
زیرا آن معشوق در این شعر من تا ابد جوان و شاداب خواهد ماند
(و تو را در این جایگاه بر او دستی نخواهد بود).

شکسپیر - غزل 19
ترجمه دکتر الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»

نقاشی از کشور کره



********************

"داستان آن خردمند ایرانی که سی و سه سال در جستجوی حضرت مسیح بود"

"داستان آن خردمند ایرانی که سی و سه سال در جستجوی حضرت مسیح بود"
دوش در استارگان غلغله افتاده بود
کز سوی نیک اختران، اختر اسعد رسید (دیوان شمس)
اردوان از طریق ستاره شناسی روحانی دریافته بود که شهریاری بزرگ از محبّان و عاشقان حقیقت در عالم آب و گل و سرای گوشت و پوست و استخوان (بیت اللّحم) و در آخور گاوان و خران و اصطبل چارپایان که همین دنیاست زاده خواهد شد و باید به دیدار او رسید و سر و جان در پای او انداخت و همگان را نیز از قدوم مبارک او با خبر کرد. او در منزل خود میهمانی ترتیب داد و همۀ خویشان و نزدیکان و آشنایان را دعوت کرد تا این مژدۀ برزگ را که حافظ بعدها گفت:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
به گوش همگان برساند و همه را فراخواند که به دیدار او بروند.
اما وقتی میهمانان از دعوت او با خبر می شوند چون مرغان منطق الطیر هر یک بهانه ای می آورند و خود را از آمدن معذور می دارند. اگرچه در منطق الطیر هدهد مرغان را پاسخ می دهد اما اردوان در این کار توفیقی نمی یابد و خود یک تنه با اسبش راهی کعبۀ دیدار می شود. او پیش از حرکت همۀ دارایی خود را به سه گوهر تبدیل می کند تا با خود به حضور آن نوزادی ببرد که از بدو تولد پادشاه است. آن سه گوهر از قضا پرچم ایران را تشکیل می دهند زیرا یکی زمرّد است که سبز رنگ است و رمز خرّمی و حیات و سرزندگی است و یکی مروارید که سفید است و رمز پاکی و دوستی و شرافت و نجابت است و سومی یک قطعه یاقوت سرخ است که هم رمز عشق و دلدادگی و هم جهد و تلاش در راه معشوق است. او با این سه گوهر به راه می افتد و . . .
و سلام بر ستاره شناسان جهان باد
برگرفته از مقدمه کتاب "آن خردمند دیگر" اثر هنری ون دایک- ترجمه دکتر حسین الهی قمشه ای



********************

"زنگهای خوش آهنگ"

سالروز تولد استاد الهی قمشه ای، سخنگوی عشق، را که سالهاست همگان را به ارزشهای سه گانه زیبایی، دانایی و نیکویی دعوت می کند تبریک می گوییم. به مناسبت مقارنت تولد ایشان با آغاز سال نو مسیحی شعر زیبای زیر را که از آخرین آثار ترجمه ایشان است به دوستدارانشان تقدیم می کنیم:



ای زنگهای سرکش و سرخوش به صدا درآیید،
در پیش این آسمان وحشی و بی خیال
و این ابرهای گشاده بال
و این انوار الماس گون زمستانی
به اهتزاز آیید
که سال بیمار و کهن روزگار
در این شب آخرین جان می سپارد .

ای زنگهای وحشی به صدا درآیید
و خبر مرگ سال کهن را به گوش همگان برسانید
آنچه ژنده و فرسوده است از حلقه بیرون کنید
و آنچه تازه و با طراوت است به میدان آورید

ای زنگهای پرنشاط
در هنگام عبور از برفها سرود بخوانید
و این سال کهنه را که می رود بگذارید تا برود ؛
هر چه دروغ و کاستی است از دایره بیرون کنید
و هر چه نشان راستی و درستی دارد به میان آورید
و به نغمه های ناقوس مقدس
غصه های روح فرسا را از
از دایره گیتی بیرون برانید ؛
غصه فقدان آنها که بودند و نیستند
وشراره آن کینه ها و کدورت ها را که میان فقیران و ثروتمندان زبانه می کشد خاموش کنید
و تمامی بشریت را مرهم های شفابخش و شهد صلح و دوستی بیاورید.

ای زنگهای سرخوش
برانید رنج ها و علت ها را
و کینه های دیرینه دو دستگی را
و فراخوانید شیوه های شریفتر از چهرۀ زندگی را
و به حلقه آورید
قانون ها و آیین هایی پاک تر و شفاف تر را.

ای زنگ های شادمانه
بینوایی و محرومیت را از در برانید
و از ما دور کنید سیاهی و تاریکی و پریشانی را
و گناهان را
و یخبندان بی ایمانی را در این روزگار بی فریاد
و شعر سوگوار مرا نیز در امواج شادمانه خود غرق کنید
و خنیاگری دیگر بیاورید
که آکنده از شادی و ایمان باشد.
ای زنگ های خوش آهنگ
بیرون کنید با نفس گرم خویش
غرورها و فخر و مباهات دروغین را
به سرزمین واقلیم و نام و نسب
و برانید از در دیوهای تهمت و تحقیر و بیزاری وبدگویی را
و به محفل آورید عشق به حقیقت را
و شوق به راستی را
و عشق فراگیر الهی را که سرچشمه پیوند و یگانگی است.

ای ناقوس های خوش نغمه
به نوای بهشتی خویش به قعر دوزخ افکنید :
این نقش های زشت و ناموزون بیماری را
و دیو تنگ چشم زر پرستی را
و هیولای جنگ های هزار ساله را،
و هزاره ای زرین و بهشت آفرین از صلح و مهربانی و دوستی آغاز کنید .

اثر آلفرد لرد تنیسون ، شاعر و عارف عهد ویکتوریا
ترجمه : حسین الهی قمشه ای ، ژانویه 2013

Ring out, wild bells
Alfred Lord Tennyson

Ring out, wild bells, to the wild sky,
The flying cloud, the frosty light;
The year is dying in the night;
Ring out, wild bells, and let him die.
Ring out the old, ring in the new,
Ring, happy bells, across the snow:
The year is going, let him go;
Ring out the false, ring in the true.
Ring out the grief that saps the mind,
For those that here we see no more,
Ring out the feud of rich and poor,
Ring in redress to all mankind.
Ring out a slowly dying cause,
And ancient forms of party strife;
Ring in the nobler modes of life,
With sweeter manners, purer laws.
Ring out false pride in place and blood,
The civic slander and the spite;
Ring in the love of truth and right,
Ring in the common love of good.
Ring out old shapes of foul disease,
Ring out the narrowing lust of gold;
Ring out the thousand wars of old,
Ring in the thousand years of peace



********************

« فراغت»

بیا تا قدر زیبایی بدانیم
به زیبایی غم از دلها برانیم
که بیهوده است دور زندگانی
نبینی گر جمال جاودانی
ندانی قدر سرو و سایه بید
گلی کاندر چمن مستانه خندید
نداری سوی جنگلها گذاری
نه پاییزی نه فصل نوبهاری
به روز روشن اندر جویباران
نبینی اختران در آب رقصان
به زیبایی دلت مفتون نگردد
زعشق گلعذاری خون نگردد
ز رقص ماهرویان در چمنها
ز دست افشانی سرو و سمنها
از آن لبخند شیرینی که دلدار
زچشم آورد بر لبهای گلنار
زغمها دیده ات اندر حجاب است
وگرنه روی جانان بی نقاب است
چه بیهوده است دور زندگانی
نبینی گر جمال جاودانی

ترجمه آزاد منظوم از قطعه فراغت اثر «ویلیام هنری دیویز» توسط دکتر الهی قمشه ای

برگرفته از کتاب در قلمرو زرین
نقاشی « شب پرستاره» اثر ون گوک



********************

"داستان نی"

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
مثنوی

حکایت کنند که وقتی زئوس، خدای خدایان، یکی از معشوقگان خود را به صورت گاو جوانی درآورده بود تا همسرش از ماجرا آگاهی نیابد. همسرش که بویی از ماجرا برده بود، غول هزار چشمی را به نام آرگوس برای محافظت از او مامور کرده بود. زئوس پان را که از شبانان مراتع آسمانی و نی نواز روحانی بود مامور کرد تا این غول را به نوعی در خواب یا غافل کند تا زئوس آن گاو جوان را به صورت اول باز آورد. پان نزد غول آمد. حکایتها گفت و سخنان شیرین و جذاب به زبان آورد اما همچنان تعدادی از چشمهای غول بیدار بود اگرچه بعضی به خواب می رفت، تا آنکه غول از پان پرسید این نی لبک چیست؟ پان قصه نی را به تفصیل برای او گفت و این بار هر هزار جفت چشم غول به خواب رفت و مقصود زئوس حاصل شد.

و چنین است حکایت مولانا که به تفصیل در چند هزار بیت بیان شده است . این نی اگرچه سازی بسیار ساده و روستایی است اما مولانا با آن یک سمفونی عظیم ساخته است ...

برگرفته از کتاب "سیصدو شصت و پنج روز در صحبت مولانا"
نقاشی "آفرینش ذرات " اثر پائولو ورونیز



********************

«یاد دوست»

هر زمان که از جور زمان
و رسوایی میان مردمان
در گوشه تنهایی بر بینوایی خود اشک می ریزم
و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می آزارم
و بر خود می نگرم و بر بخت بد خویش نفرین می فرستم
و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم
که دلش از من امیدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بیشتر است
و ای کاش هنر این یک
و شکوه و شوکت آن دیگری از آن من بود
و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم
که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام
کمترین خرسندی احساس نمی کنم
اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم
از بخت نیک، حالی به یاد تو می افتم،
و آنگاه روح من
همچون چکاوک سحرخیز
بامدادان از خاک تیره اوج گرفته
و بر دروازه بهشت سرود می خواند
و با یاد عشق تو
چنان دولتی به من دست می دهد
که شان سلطانی به چشمم خوار می آید
و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم

شکسپیر - غزل شماره 29
ترجمه دکتر الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب «کیمیا - 3»

نقاشی اثر لئونید آفرموف



********************

"قداست موسیقی”

ای موسیقی
ای اهتزاز نغمه های بر خاسته از جهانهای دور
ای آه فرشتگان که از دل ما بر می خیزد
هنگامی که کلمات از بیان باز می مانند،
و هنگامی که یکدیگر را در آغوش گرفتن
و اشارات چشم و ابرو
و اشکها
از بیان باز می مانند ،
هنگامی که دلهای بی زبان ما
در پشت میله های آهنین سینه هایمان
تنها و بی کس، لال می مانند،
در آن هنگام است ،ای موسیقی،
که تنها تو می توانی آدمیان را در سیاه چالشان با هم دمساز کنی
و تنها تو می توانی آه های آدمیان را از پهنه های دور گرد آوری و به گوش یکدیگر برسانی.

ژان پل

نظامی در خسرو شیرین آنجا که شیرین سخنان خود را به نکیسا می گوید تا با چنگ خویش به گوش خسرو برساند در یک جا ناگهان آهی می کشد و به نکیسا می گوید : این آه را برایش بفرست ، این آه را برایش بنواز.


حسین الهی قمشه ای
زمستان 1391
تصویر:بخشی از مینیاتور کاخ هشت بهشت، اصفهان، 1669 میلادی
منبع: وب سایت رسمی دکتر الهی قمشه ای



********************

"آواز روح"

خداوند در پاسخ اینکه روح چیست هیچ توضیحی و تعریفی به دست نداده و تنها فرموده است بگو که روح از عالم امر پروردگار است و شما را ای آدمیان از علم جز اندکی نصیب نشده است. اما حکیمان و عارفان همان عبارت "من امر ربی" را تعریف ماهیت روح دانسته اند و گفته اند مقصود از " عالم امر" عالم مجردات و جواهر غیر جسمانی است که از زمان و مکان یا ماده و مدت بیرون است. بنابراین به تعبیر قرآن روح یک حقیقت امری الوجود است که با تعینات و ماهیات عالم ماده قابل تعریف نیست.

روح هرگز زاده نشده است
و هرگز از بودن بس نخواهد کرد
و هرگز نبود زمانی که روح نبود
آغاز و پایان، یک رویاست
روح بی تولد، بی مرگ، بی تغییر، و جاودانه است
و مرگ هرگز او را لمس نکرده،
هرچند که خانه روح ویران و بی جان در نظر آید.
"سر ادوین آرنولد"

برگرفته از کتاب سیصدوشصت و پنج روز در صحبت قرآن
نقاشی "آواز روح - فرشته و مادر" اثر لوئیس جانموت



********************

« آرایش»


اگر می بینی مژگان خود را کمی سیاه تر می کنم
و چشمها را روشن تر
و لبها را سرخ تر
و از این آیینه و آن آیینه می پرسم
آیا خوب شده است
مپندار به خود بینی پرداخته ام
و کاری بیهوده می کنم
زیرا من در جستجوی چهره ای هستم
که پیش از آفرینش جهان داشته ام

ویلیام باتلر ییتز

"Toilet"
If I make the lashes dark
And the eyes more bright
And the lips more scarlet
And ask if all is right
From mirror after mirror
No vanity's displayed
I am looking for the face I had
Before the world was made

William Butler Yeats

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین"
نقاشی "در میز آرایش" اثر فلیکس والوتن



********************

"نقاش طبیعت "

چشمی بر آسمان کویر
چشمی در زیر زمین
چشمی بر لب دریا
و یا چشمی که چون خورشید از زمین می روید
طبیعت همان نقاش پنهان
با قلم موی باد و باران
و جنبش خاک و گردش افلاک
هردم هزار نقش بر بوم زمین و آسمان می آفریند
که نقاشان جهان حیران می شوند کدام نظم و هماهنگی مرموز و پنهان
منحنی ابرها و نیمرخ های پر دندانه کوهها
و رقص گستاخ و بی خیال امواج را
زیبایی بخشیده است

اثر دکتر الهی قمشه ای
بر گرفته از کتاب مقالات

نقاشی "آسمان بعد از ظهر کویر هارنی" اثر Childe Hassam



********************

"آفرینش"


" به یاد آور آن هنگام را که به فرشتگان گفتیم
همانا که من عزم آن دارم که در زمین خلیفه ای قرار دهم
فرشتگان گفتند:
آیا می خواهی در زمین کسانی را قرار دهی که فساد کنند و خون ریزند در حالی که ما به تسبیح و حمد و ستایش تو مشغولیم و ذات (مقدس ) تو را تقدیس می کنیم.
خداوند فرمود من چیزی می دانم که شما نمی دانید." (بقره:30)

«... وجه دوم آن است که فرشتگان به طریق عقل استدلال کردند که آن قوم از زمین خواهند بودن، لابد حیوان باشند و از حیوان البته این آید هرچند که این معنی در ایشان باشد و ناطق باشند، اما چون حیوانیت در ایشان باشد، ناچار فسق می کنند و خون ریزی که آن از لوازم آدمیست. قومی دیگر معنی دیگر می فرمایند: می گویند که فرشتگان عقل محض اند و خیر صرفند و ایشان را هیچ اختیاری نیست در کاری، همچنانک تو در خواب کاری کنی در آن مختار نباشی لاجرم بر تو اعتراض نیست در وقت خواب، اگر کفر گویی و اگر توحید گویی و اگر زنا کنی، فرشتگان در بیداری این مثابت اند، و آدمیان به عکس این اند، ایشان را اختیاری هست و آز و هوس و همه چیز برای خود خواهند ، قصد خون کنند تا همه ایشان را باشد و آن صفت حیوان است ....» مولانا، فیه ما فیه
برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»



********************

"اسباب بازی"

پسر کوچکم که نگاهی اندیشمندانه دارد
و رفتار و گفتارش به بزرگترها می ماند،
پس از آنکه دستور مرا برای هفتمین بار شکست
او را زدم و با سخنان تند و بدون بوسه به اتاقش روانه کردم –
آخر مادرش که از من شکیباتر بود چندی پیش درگذشته بود.
سپس از بیم آنکه مبادا از غصه این قهر خوابش نبرد
به اتاقش رفتم و او را در خوابی سنگین یافتم.
پلکهایش کبود و مژگانش از گریه تازه مرطوب بود
و من با آه و ناله اشکهایش را به بوسه از گونه اش پاک کردم
و اشکهایی از خود به جای نهادم،
زیرا دیدم روی میزی، کنار دستش،
یک جعبه تَشتَک،
چند سنگ خوش آب و رنگ،
قطعه ای بلور که به سایش دریا صیقل خورده بود
شش هفت گوش ماهی،
یک شیشه از گلهای آبی رنگ،
و دو سکه فرانسوی را،
نزدیک تخت، کنار هم مرتب چیده بود
تا قلب کوچک محزونش را با دیدن آنها آرام کند
از این رو من آن شب وقتی به درگاه خدا دعا کردم، گریستم و گفتم:
آه که وقتی ما به خواب مرگ فرو رویم
و دیگر با گناهان خویش مایه ناخشنودیت نشویم
بر بالین ما خواهی آمد و به یاد خواهی آورد
که ما با چه بازیچه های کودکانه ای دل خوش کرده بودیم
و چه اندازه در فهم فرمانهای نیکوی تو ناتوان بودیم.
پس بی گمان با مهری پدرانه،
نه کمتر از من که از خاکش آفریدی،
قهرت را رها خواهی کرد و خواهی گفت:
« بر این کودکیهای آنان رحمت می آورم.»

شعر از کاونتری پاتمور
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»
نقاشی « کودک در خواب» اثر توماس سالی



********************

«شک و یقین»


حیران و سرگردان در وادی شک ویقین
اما پاک و یکدست در کردار
آهنگ عمر را به پایان بُرد
بی گمان در شک صادقان
بیش از یقین عامه مردمان
از نور ایمان نشان توان دید
او با شک و ریب پیکار کرد
و از این پیکار توانی تازه یافت
با اشباح وهم انگیز اندیشه های پر ابهام روبرو شد
و آنها را به خاک نشاند
و سرانجام در خود ایمانی قوی تر یافت
وآن قادر متعال که آفریدگار روز و شب است
در تمامی شب با او بود
از آنکه او را تنها در نور نباید جست
بلکه در تاریکی نیز از او نشان توان گرفت

شعر از سِر آلفرد تنی سُن
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « کیمیا -3 »
«تصویر سِر آلفرِد تِنی سُن»



********************

«چراغ راه سعادت»

شاد بودن از زندگی، بدان خاطر که امکان می دهد عشق بورزید و کار کنید و بازی کنید و به ستارگان چشم بدوزید،
خشنود بودن از داشته ها و خشنود نبودن از خویشتن تا حصول اطمینان به اینکه بهترین کوشش خود را به جای آورده اید،
بیزار نبودن از هیچ چیز در جهان مگر دروغ و سستی و نترسیدن از هیچ چیز مگر ترس،
به فرمان ستایشها و آفرینهای خویش بودن و از فرمان نفرتهای خویش سرباز زدن،
طمع در هیچ متاع همسایه نکردن مگر در محبت قلبی او و ملایمت و مهربانی در رفتارش،
یاد دشمنان به فراموشی سپردن و دوستان را به خاطر داشتن،
تا حد امکان در کوه و دشت و صحرای خدواند به سر بردن،
اینهاست چند چراغ کوچک هدایت در راهی که به سوی صلح و آرامش می رود.

اثرهنری جکسن ون دایک
ترجمه حسین الهی قمشه ای
برگرفته از کتاب « در قلمرو زرین»



********************

«گیتی تماشاخانه است»

فراخنای جهان به مثابه تماشاخانه ای است
و این همه مرد و زن که در آن زندگی می کنند بازیگرانی بیش نیستند.
هر یک به نوبه خویش از دری به صحنه نمایش وارد می شوند
و از درِ دیگر بیرون می روند.
هر یک از بازیگران چندین قسمت گوناگون را متعهدند
که به مقتضای سن، به هفت دوره منقسم می شود:
نخست طفلی پیدا می شود که در آغوش دایه دست و پا می زند و تاتی می کند.
آنگاه پسری پیدا می شود که چهره اش مانند آسمان بامدادی
پرطراوت و پر فروغ است
و انبانکی بر پشت نهاده
مانند حلزون با بی میلی فراوان پای بر زمین می کشد و به مکتب می رود.
آنگاه عاشقی جوان را می بینیم که مانند کوره آهنگران آه آتشین می کشد
و بر لبش غزلی سوزناک در ستایش ابروان دلبندی می گذرد.
پس از آن سربازی مشاهده می شود که ناسزاهای عجیب به زبان می آورد
و ریش پیچیده و تیره رنگ دارد.
در پاس شرف و ناموس آماده و برای نزاع و مخامصه عجول و نابردبار است
و شهرت و نام بلند را، که چیزی جز حبابی بر روی آب نیست،
در همه جا، حتی در دهان توپ، جستجو می کند.
بعد دادستانی پدیدار می گردد که شکمی فربه و درشت دارد
و دیدگانش بسیار ایرادگیر است.
او ریش کوتاه کرده
و هرچه می گوید اندرز یا سخنی حکیمانه و به اقتضای موقع است.
این شخص نیز قسمت خویش را بازی می کند و می گذرد.
آنگاه شخص لاغراندام با چهره چین خورده به صحنه می آید
او کفش نرم پوشیده ، عینکی بر بینی نهاده،
پاهایی باریک دارد، که از پیمودن پهنه گیتی می لرزد.
آهنگ مردانه و رسایش به صدای کودکان مبدل گشته،
به جای اصوات و حروف از دو لبش صدای صفیر شنیده می شود.
در منظره آخر
که پایان این تاریخچه پرحادثه و شگفتی آور زندگانی آدمی است،
دوباره دوره کودکی پدیدار می گردد،
جثه ای بدون چشم، بی دندان، بی ذوق و بی همه چیز را
برای عبرت ما دقایقی چند به صحنه تماشاخانه می آورند
و از در دیگر بیرون می برند

شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه لطفعلی صورتگر
برگرفته از کتاب در قلمرو زرین
نگارگری یکی از نمایشهای شکسپیر



********************

«تاج خرسندی»


تاج من بر سرم نیست
تاج من در قلب من جای دارد
که الماس و فیروزه آن را نیاراسته
و از دیده ها پنهان است
تاج من خرسندی من است
که به ندرت پادشاهی را از آن بهره داده اند.

شعر از ویلیام شکسپیر
ترجمه حسین الهی قمشه ای

برگرفته از کتاب « کیمیا -3 »
نگارگری «رضایت نفس» اثر جری دین



********************