گزیده ها

«عشق می ورزم پس هستم»

آدمی نیست مگر اندیشه
اینچنین گفت دکارت
وردزوُرث این چو شنید
داد پاسخ که دل است اصل حیات

« عشق خاکی ناپایدار»

 

ای عشق خاکی ناپایدار، مرا وداع گوی
و تو، ای ضمیرِ هوشیار من، همت بلند دار و آرزوهای بزرگتری تمنا کن
و ثروتمند شو از آن گوهر که زنگ نیستی بر آن نخواهد نشست.
آنچه فانی است، لذّات فانی به همراه می آورد.

«راز عشق»

هرگز راز عشقت را با معشوق مگوی
آن عشق می پاید که ناگفته می ماند
زیرا این نسیم لطیف و مهربان
خوشتر که خاموش و نامرئی بگذرد

«اعجاز خوشه هاى علف»

رابرت لويى استيونسن، داستان سرا
و شاعر عارف پيشه انگليس در قرن نوزدهم
كه گاه اشعارش از رايحه رندى
و درويشى باباطاهر برخوردار است،

«یک چیز کامل»

ای خداوند هستی
ای تقارن نامتناهی
ای که در من شوق و شهوتی جان گزای نهادی
که همه غصه های من از آنجا سرچشمه می گیرد

«از زمین تا آسمان»

چشم های شاعر، در جنونی لطیف و متعالی، در چشمخانه می گردد
و از آسمان تا زمین و از زمین تا آسمان، بلندای هستی را می نگرد؛
و در کارخانۀ خیال، هیولای گنگ و ناپیدای هستی را شکل می بخشد
آنگاه قلمش آنچه را که چون هوا نیست می نماید

«متانت در گفتار»

در بحث و جدل متین و آرام باش
زیرا تندی و خشونت در بحث
اگر بر خطا باشی، نقصانی عظیم است
و اگر بر حق باشی، نوعی گستاخی و بی ادبی است.