گزیده ها

«صهبای روح»

ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب، بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بیخبر ز لذّت شُرب مدام ما

«از صمیم جان»

تا هنگامی که ادمی به کاری متعهد نگردد
تردید و دودلی همچنان برقرار می ماند
و احتمال انصراف از کار می رود
در همۀ کارهای خلاق

«سخن عاشق با معشوق»

ناز و کرشمه کن، به جان می خرم
امروز و فردا کن، شکیبایی می کنم
بزرگی بفروش، کوچکی می کنم
رخ بگردان، به تو رو می کنم

«زیبایی و آیتِ لطف»

رویِ خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زین سبب جز لطف و خوبی نیست در تفسیرِ ما
حافظ
□ اگر روی معشوق که صحیفهٔ زیبایی است جلوه ای بر عاشق کند و آیتِ حسن خود را بر او فرو خوانَد آن عاشق جز آن که همۀ کارها را در جهت خیر و خوبی تفسیر کند،

«بهای آدمیزاد»

پایان عمر عطّار با افسانه ها آمیخته است. از جمله معروف است که در نیشابور به دست مغولی از سپاه تولی، پسر چنگیزخان، اسیر شد 
و آن مغول چون به فراست دریافت که شیخ را مقام و منزلتی است او را در بند می برد تا سودا کند. در راه یکی از مریدان پیش آمد که شیخ را به صد درهم بفروش. مغول خواست تا سودا کند.شیخ گفت: بهای من بیش از این است.
دیگری پیش آمد و صد دینار پیش آورد. شیخ گفت: مفروش که زیان کنی، مرا برتر از این قیمتهاست. و همچنان بها فزونی می یافت و شیخ مغول را به فزون خواهی برمی انگیخت تا مریدی فقیر پیش آمد و گفت: شیخ ما را کجا می بری، 
این پشته کاه بستان، و شیخ را رها کن. مغول به ریشخند در وی نگاه کرد و شیخ گفت: بفروش که بیش از این نمی ارزم. مغول در خشم شد و سر از تن شیخ جدا کرد و برفت، و ندانست که آدمی پربهاترین و بی بهاترین کالا تواند بود.

«دختر بی عیب» 

من موجودی را می شناسم که
بسیار نادر و یگانه است
و تو ای جوان رشگین خوی
گوش فرا ده و هیچ مگوی.

«نور علی نور»

ای نور، ای نور ما
ای فروغی که جهان از تو آکنده است
ای فروغی که بر چشمها بوسه می زنی
و دل ها را از خوشی سرشار می کنی

<