فرازهایی از کلام استاد

ديدار شب قدر به يك تعبير شهود حضرت حق است و آن هنگامي دست مي دهد كه عارف ديده را از كدورت نفس شستشو كند.

(مقالات-ص 58)

21

شب قدر به حقيقت ديدار آدمي با گوهر اصيل ذات خويش است كه همان نفخه الهي است و با شناخت او به شناخت حق توان رسيد.

(مقالات-ص 60)

22

فكر چنانكه اصحاب منطق گفته اند از مقوله حركت است الا آنكه منطقيان گويند فكر حركتي است از مبادي و مقدمات معلوم به سوي مراد و مقصود كه آن بر جوينده مجهول است و نزد عارفان حركتي است از باطل به سوي حق ، از جزء به سوي كل ، از كثرت به وحدت ، از نمود به بود ، از عالم رفت و آمد به عالم ثبات و از حدوث به قدم.

(مقالات-ص 74)

23

عرفان به يك نظر حركتي است از جزء كه موجوداتند به سوي كل كه حقيقت هستي و ذات احديت است و به تعبير ديگر عارف از عشق به جزء آغاز مي كند و به تدريج به عشق كل مي رسد بي آنكه عشق جزء را از دست بدهد زيرا كل را در جزء مي بيند.

(مقالات-ص 75)

24

انديشه كردن در ذات حق باطل است نه بدان خاطر كه فكر ما كوتاه است و موضوع فكرت بلند بلكه چون خداوند فرمود : ما از رگ گردن به او نزديكتريم. هر چه در او انديشه كنند از او دورتر مي شوند زيرا انديشه كردن يافتن واسطه اي است كه انديش گر را به مراد نزديكتر كند و اينجا چون نهايت نزديكي حاصل است هر واسطه و دليلي كه ذهن بياورد خود مايه دوري از محبوب و حجاب روي او مي شود.

(مقالات-ص 75)

25

مستي نزد عارفان همان آگاهي حباب از ذات آب و محو كردن شان حبابي خويش در كليت درياست.

(مقالات-ص 77)

26

كمر بستن سرو از آن جهت است كه روزها سايه خود را بر گل و ريحان مي اندازد تا از آفتاب تند در امان باشند و شبها با گذار نسيم از شاخ و برگهايش براي گلها قصه مي گويد تا به خواب روند و شايد آزادگي سرو در همين خدمت است .

(مقالات-ص 78)

27

انسان در معراج به سوي واحد بايد از معدن و نبات و حيوان و ديو و شيطان و فرشتگان و كروبيان بگذرد و اگر در منزلي بايستد ، آفرينش را از دريچه همان منزل بيند و از همان سخن گويد كه با نگاه واقفان در منازل ديگر متفاوت است.

(مقالات-ص 80)

28

وصال سالك غيبت او از خويشتن است كه در زبان شعر از آن به مستي تعبير كرده اند و اين مستي يا غيبت را شرط وصال بلكه عين وصل دانسته اند .

(مقالات-ص 81)

29

راز محبوبيت حافظ كه از عارف تا عامي و از مست تا محتسب و از شرق تا غرب را در سلسله چليپاي سخن خويش اسير كرده اين است كه از رنگ تعلقات رهايي يافته و چون آينه صاف و بي رنگ آمده و هر كس نقش خويش در آن بيند و شرح احوال خود را به تفال از او باز جويد.

(مقالات-ص 104)

30