فرازهایی از کلام استاد

اگر خوبان پارسي گو بخواهند از مجموعه سخن پارسي تنها و تنها يك دفتر را برگزينند ، ديوان حافظ گوي سبقت از همه خواهد برد از آنكه شرح مجموعه گل در آنجاست و آن لطايف كه از لعل سخنگوي عشق در اين ديوان گرد آمده است در هيچ سفينه اي يافت نمي شود.

(مقالات-ص 106)

31

سّر غلبه عشق بر تمامي نيرنگهاي نفس اينست كه جدال عشق با مكر و دستان نفس نيست كه آدمي هر چاره اي بينديشد باز مكر تازه اي پيش آورد بلكه همّت عشق نفي نفس و قربان كردن هستي او در محراب نيستي است كه گفته اند عشق آن است كه تو در ميانه نباشي.

(مقالات-ص 116)

32

در پيش معشوق مردن به حقيقت خاموش كردن شمه انيّت در پيش آفتاب احديّت است.

(مقالات-ص 117)

33

نياز آينه ناز است ، چنانكه گدا آينه جود و مايه ظهور احسان است و چون وجود آينه از هر نقش پاك شود و تمام حال قبول و پذيرش تصوير گردد و از محدوديّت همه نقشها بيرون آمده و به كمال هر نقشي آراسته مي شود و از جزء به كل مي رسد. نياز همان عدمي است كه آينه وجود است .

(مقالات-ص 128)

34

عاشق بايد ناز را رها كند و نياز پيش آورد تا به تجلّي عكس نازنين عالم در آينه نياز او خود نازنين شود كه ناز كردن بي حسن و ملاحت نشان خامي و خودبيني است.

(مقالات-ص 128)

35

ناز معشوق كه تجلّي مقام استغناي اوست بنياد عاشق يعني نفس او را بر مي كند و قماش هستي او را مي سوزاند و كوس افلاسش را به هر كوي و برزن مي زند و او را مستحقّ زكات حسن مي كند كه خاص فقير و مسكين است.

(مقالات-ص 129)

36

سرّ استقامت عاشق بر ناز دريافت همان حقيقت ناز است كه ظاهر آن عتابست و باطن آن دعوت ،در ظاهر "لن تراني" است و در باطن "من راني".

(مقالات-ص 129)

37

رقص طبيعي آدمي بحقيقت هنگامي است كه از جوهر خوف و حزن كه از نفس سر چشمه مي گيرد خلاص شود و به چشمه شادي كه در صحراي بي خودي جاريست برسد ، اين رقص بي اختيار صورت مي گيرد و بازتاب طبيعي هيجانات روح در عالم جسم است، چنانكه حركت خرقه و دامن به حركت جسم وابسته است.

(مقالات-ص 130)

38

عقل و جنون به ترتيب رمزي از نفس و عشقند از آنكه عاقبت انديش مصلحت جو در مراتب نازله معرفت خدمتگزار نفس و پيوسته هوشيار منافع و مطامع صاحب خويش است ، امّا اگر برقي از خيمه ليلاي عشق بدرخشد و آينه عقل را روشن كند آنگاه عقل ديوانه مي شود و زنجير مي جويد .

(مقالات-ص 131)

39

ديوانگان همان عاقلانند كه به بوي سنبل زلف معشوق عقل خاكي مست را رها كرده در دايره عشق سرگردان شده اند.

(مقالات-ص 131)

40