فرازهایی از کلام استاد

مولانا ضمن بيان ده ها نكته عرفاني و اخلاقي نشان داده است كه معجزه بزرگ عارف راه رفتن به روي آب و طي الارض و امثال آنها نيست بلكه معجزه در گرفتن يك تصميم بزرگ است براي حفظ شرافت انساني و عدالت و راستي و اخلاص .

(گنجينه آشنا– ص 145)

111

دانايي كه فردوسي بر آن انگشت نهاده سرچشمه همه فضيلت ها است. عشق نزد مولانا همان دانايي است و نزد سعدي همان بي خبري از خويشتن و نزد پروين همان فرشته خويي و بي خويشي است .

(گنجينه آشنا– ص 128)

112

صفاي اصفهاني از اطوار و اوصاف عشق حقيقي سخن مي گويد و ريحان باغ مجازي را خار و خس مي شمارد و مقصودش از عشق مجازي نه عشق ميان زنان و مردان است، زيرا آن اگر پاك از خودخواهي باشد، خود راهبر به سوي عشق حقيقي است، بلكه مقصود اشتغال به لذات گذران و بي اعتباري است كه بهره اي جز حسرت بر جاي نمي گذارد .

(گنجينه آشنا– ص 27)

113

وعده ايزدي كه شنيدنش حكم نوشيدن شراب را دارد اين است كه ما شما را بيهوده نيافريده ايم تا در گرداب فنا محو شويد بلكه پايان زندگي دنيايي شما آغاز ديگري است از يك حيات متعالي تر كه قرآن آن را حيات حقيقي شمرده است در مقابل حيات دنيا كه مجازي است .

(گنجينه آشنا– ص 21)
 

114

حافظ مراتب اخلاص خود را بر آستان معشوق به زبان غزل آورده و او نيز يك دوره درس جاويدان خرد مي دهد كه ايمان به خدا و جاودانگي روح و انجام كارهاي نيكوست كه مهم ترينش ترك آزار است .

(گنجينه آشنا– ص 6)

115

او سرچشمه زيبايي و دانايي و نيكويي است كه ارزشهاي سه گانه فرهنگ بشري يعني علم و هنر و اخلاق را پديد آورده است و اين هم بهترين آغازو هم خوش ترين پايان است .

(گنجينه آشنا– ص 6)
 

116

در ادب پارسي شوق طبيعي ما را به كشف حقیقت و درك هنر و مشاهده و انجام خوبي ها، دين عشق ناميده اند كه همه با آن به دنيا مي آيند و دين هاي ديگر همه رو بناي اجتماعي و فرهنگي همين دين فطري است .

(گنجينه آشنا– ص صد و شانزده)

117

انس و آشنايي با لذات متعالي مي تواند بشريت را كه در دام لذات وهمي و خيالي افتاده و صد هزار بلا و مصيبت براي خود و ديگران به بار آورده است به نيكوترين وجه بدون محروميت از هيچ لذت حقيقي از كمال سعادت برخوردار كند .

(گنجينه آشنا– ص صد و هفده)

118

در ادب پارسي نيز گرايش آشكاري به شريعت گريزي و دين ستيزي احساس مي شود اما گريز آن از دين فروشان است نه از دين آوران و ستيز آن با ستيزه خويان و ستيزه جويان مذهبي است كه مذهب را دست آويز در نيل به هواهاي نفساني خود كرده اند .

(گنجينه آشنا– ص صد ونوزده)

119

در اين روزگار پرشتاب كه بشريت با سرعت وهم و خيال در جهانگردي پيش مي رود وپرده هاي اسرار آفرينش را يك يك بر مي گيرد و اينك بر تخت پادشاهي نشسته و با نشان دادن خاتم سليماني علم، ديو و پري و انسان و حيوان و آب و آتش را سان مي بيند اما در اين غرور و سرمستي از مقام آسماني خويش غافل مانده و به طوفان روزمرگي و گذران يك زندگي خالي از شكوه انساني و شوكت الهي نزديك مي شود، ادبيات مي تواند چون كشتي نوح ما را از بلندترين موج هاي غفلت و بيهودگي و گرداب هاي حرص و آز و نهنگ هاي نام و ننگ و سيلاب هاي زرپرستي و درد بي درمان درازدستي به آزادي و شادي ديگران، به سلامت بگذراند و بر بلنداي كوه "جودي" كه تخت شرافت انساني است بنشاند .

(گنجينه آشنا– ص صد و بيست و پنج)

120